eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز روز عاشوراست...تکرار کنید «عاشورا» چه واژه ی حزینی، نامش را که می شنویم انگار تمام غم های عالم را در جانمان می ریزند. تا پیش از شنیدن داستان «روایت انسان» دیدگاهم به «عاشورا» سطحی بود، گرچه احساساتم قوی...اما نمی دانستم این بغض گلوگیر فقط برای من نبوده... حالا می دانم عاشورا داستان مظلومیت «کلمه ی پنجم» است همانکه جزئی از «عالین» است، همان که آفرینشش از نور خداست و با آفرینش کل بنی بشر حتی حضرت آدم فرق می کند، همانکه مقدر شده مدار آرامش زمین باشد. وقتی نام حسین می آید و بغضی شدید بر گلویم چنگ میزند می دانم این همان بغضی ست که بر گلوی آدم ابوالبشر افتاد و پدرمان آنچنان در غم حسین بر سر و سینه زد که بیهوش بر زمین افتاد و خداوند به واسطه ی ایشان، توبه آدم را قبول فرمود. حال می دانم که این غم بر دل نشسته، همان غمی ست که نوح نبی را روضه خوان نمود و حسین همان ذبح عظیمی ست که خداوند وعده اش را به ابراهیم داد و ابراهیم در این غم مجنون و آواره ی بیابان شد‌. یا حسین! مظلومیتت دلمان را به آتش کشید و اشک بر غمت روحمان را جلا داد و هرسال این غم و زخم کهنه جان می گیرد، چرا که هنوز یزید و یزیدیان هستند و هر روز عاشورا ها در پیش چشم مردم شکل میگیرد. مولای خوبم! امسال عاشورایت برایمان رنگ دیگریست...چرا که سردار سپاه از دست دادیم...کودک شش ماهه به خاک سپردیم و مخلص ترین انسان ها در پیش دیدگانمان پر کشیدند...امسال عاشورایتان جور دیگریست، رهبر عزیزم، این علمدار میدان اسلام چشم به راه است که پور حیدر از راه برسد، دیگر تاب یتیمی نداریم...دیگر طاقتمان طاق شده، می خواهیم نتیجه ی سالها مشق سربازی در لشکر علی زمان را به جانبازی در لشکر مهدی زهرا سلام الله علیها پیوند زنیم. ای ذبیح الله اعظم که از ملکوت ما را می نگری...برایمان دعا کن....دعا نما که حجت خدا، نواده ی عزیزتان از گرد راه برسد و گرد غربت از چهره ی اسلام و شیعه بزداید... «یارب الحسین، بحق الحسین، اشف صدرالحسین بالظهور الحجه» @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤🖤
باز باران با بهانه... میشود از دیدهٔ کودک روانه باز هق هق مخفیانه... میرسد... از زیربوتهٔ خاری شبانه.... یادش آمد صبح دیروز.. بودش او نازدانه... هم مثال شاهزاده... گه دراغوش پدر... گه عمو،گاهی برادر... غرق بازیهای، شاد و کودکانه اینک اما.... خورده او بارها تازیانه.... مردی با اسب دنبالش روانه میکشد گوش کودک... بهرگوش واره... درپی بابای خود، آن نازدانه میرود هرجای بیابان را شبانه.. سوی خیمه،میکشد آتش زبانه میزند آن نامرد تازیانه.... بابهانه.....بی بهانه آخ بابا... خار درپایم کرده کمانه... گوش من زخمی،هردو پاره وای بابا... باز هم تازیانه....تازیانه...تازیانه :طاهره_سادات حسینی 💦⛈💦⛈💦⛈ @bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هجدهم 🎬: مردم مصر که مستاصل شده بودند به سمت موسی رفتند،
🎬: باز موسی به کنار نیل رفت و عصایش را بر نیل زد و به امر خداوند عذاب دیگری بر قبطیان نازل شد، عذابی که به مراتب بدتر از عذاب های پیشین بود. اینبار به محض اینکه عصا به نیل خورد، آب نیل همچون خون قرمز شد، قبطیان دور نیل را گرفتند و با تعجب آب را به یکدیگر نشان میدادند و میگفتند : آب خون شد، عصای موسی آب نیل را خون کرد. مردی از میان بلند شد و گفت: خون نشده، فقط رنگش قرمز شده، چه فرق می کند، ما قبلا از آب بی رنگ و شفاف استفاده می کردیم، حال آبی به رنگ سرخ می نوشیم. در این هنگام پیرمردی عصازنان جلو آمد و دستش را داخل آب نیل برد و کفی آب به دست گرفت و همه دیدند که خون از دستان مرد می چکید، آن پیرمرد آب را به دهان برد و تمام لب و محاسن سفیدش به خون نشست و پیرمرد قطره ای چشید و همانطور که پشت سر هم سرفه می کرد و بالا می آورد گفت: این خون است، به«خنوم» خدای نیل سوگند که این آب نیست و همه چیز آن شبیه خون است. زنی که در همان نزدیکی بود به خود جرات داد و جلو آمد آنهم کفی از آب به دست گرفت و مانند انسان های محو به آب دستش خیره شد و ارام گفت: این خون است...این خون است، نگاه کنید داخل مشتم دلمه شده و مانند خونی که از بدن جدا می شود، می بندد، اینهم بسته است... مردم با دیدن این صحنه چون دیوانگان در کوچه و بازار می چرخیدند و میگفتند ، آب نیل خون شده، زین پس چیزی برای رفع تشنگی نخواهیم داشت... و در کمتر از ساعتی این خبر به همه جا رسید و هر کجا آبی در خانه ای در کوزه ای یا در چاهی بود تبدیل به خون شده بود و البته این بار هم باز خداوند استثناء قائل شده بود و آب نیل گرچه برای قبطیان آب بود، اما برای مومنان و قوم موسی همان آب بود. چند روز از این عذاب می گذشت، لبهای قبطیان از شدت عطش و تشنگی همچون بیابانی سوزان، خشک و ترک خورده شده بود. جمعیتی به سمت قصر فرعون رفتند و آنها از فرمانروای خود می خواستند تا چاره ای برای رفع عطششان کند. هامان که خوب می دانست این هم عذابی از سمت خدای موسی ست اما نمی خواست کوتاه بیاید و در مقابل موسی و خدایش کوتاه بیاید جلوی جمعیتی که از تشنگی زبان به کامشان چسپیده بود ایستاد و گفت: ناراحت نباشید، این امر سحری ست از جانب موسی، اما غم به دل راه ندهید که ما در دربار فرعون بزرگترین ساحران را داریم و قول می دهم به زودی کار کنیم که سحر موسی بی اثر شود. در این همگام یکی از میان جمع گفت: تو از چه سخن می گویی؟ تا ساحران دست به کار شوند، قبطیان از تشنگی هلاک شده اند، چاره ای برای عطش ما کنید. هامان سری تکان داد و گفت: این که راحت است، شما گیاهان و میوه هایی را که درون خود آب دارند بخورید و سعی کنید آب گیاهان را در دهان خود به خوبی در آورید و این باعث رفع عطشتان می شود. هامان راهی را گفت که دقیقا چهارپایان برای رفع تشنگی و گرسنگی انجام میدهند، یعنی نشخوار می کنند یعنی به زبانی ساده تر، قبطیان می بایست مانند حیوانات نشخوار کنند تا از تشنگی در امان باشند و این اوج حقارت این قوم متکبر و فخر فروش بود. جمعیت با شنیدن این پیشنهاد مانند گله های گوسفند به مزارع و گیاهان حمله ور شدند اما... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳🎬: حزام و فاطمه به خانه رسیدند، جلوی خانه ی حزام ازدحام جمعیت بود، ش
🎬: فاطمه پس از کسب اجازه از پدر رو به فرستاده معاویه گفت: «جناب فرستاده! آیا من از هم اکنون می‌توانم مطمئن باشم که همسر والی مقتدر شام، امیر معاویه بن ابوسفیان هستم؟» فرستاده که تقریباً پشت به فاطمه و خانواده‌اش دراز کشیده بود، از شنیدن این حرف فاطمه که انگار مهر تایید بر خواستگاری او‌ بود، زحمتی به خود داد و سرش را به طرف فاطمه چرخانید و چنان که گویی بر آنان منت می‌گذارد، گفت: «بله، هستی» لحن آرام و شرم‌آگین فاطمه به یکباره تغییر کرد و همانطور که آتش خشمی در چشمانش زبانه می کشید با لحنی قاطع، بر سر مرد فریاد زد و گفت: «پس درست بنشین مردک! انگار نمی دانی به کجا آمده ای» فرستاده معاویه که اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشت، همچون کسی که به رعد و برق دچار شده باشد، به یکباره از جا جست و با چشمان گشاده از حیرت، مانند غلامی در بند مؤدب و دو زانو نشست. فاطمه دستش را به قبضه ی خنجری که در مشت داشت کشید و ادامه داد: «آیا اربابت به تو حد و ادب میهمان و حق و حرمت میزبان را نیاموخته؟ چگونه والی مقتدری است معاویه که به نوکرانش اجازه می‌دهد با خانواده همسرش جسور و  بی‌ادب باشند؟ به خدا قسم اگر شومی خون میهمان و بیم غیرت‌ورزی عشیره نبود، این بی‌ادبی‌ات بی‌پاسخ نمی‌ماند.» فرستاده معاویه که از ترس جان مانند بید میلرزید، بدون آنکه از جا برخیزد، در همان حالت نشسته، عقب عقب رفته بود، تقریباً به آستانه در رسیده بود و با دست کشیدن بر زمین، کفش هایش را می‌جست. دختر حزام دوباره غرید و‌گفت: «و اما این هدایا و جواهرات اگر فقط هدیه و پیش‌کش است، هدیه‌ای است بی‌دلیل، مشکوک و اسراف‌آمیز اما اگر قیمت و بهای من است. به اربابت بگو که مرا بسیار ارزان پنداشته .... فاطمه دید که قاصد مانند کسی که از مرگ می گریزد پا به فرار گذاشته فریاد زد: های! کجا می‌گریزی؟ بیا خر مهره‌هایت را هم ببر و حمایل شتر صاحبت کن!» اما فرستاده معاویه این جملات را نشنید چون لحظاتی پیش از آن، پابرهنه در حالیکه کفش هایش را زیر بغل داشت از بیم جان گریخته بود و ساعتی بعد یکی از همسایگان، طبق‌های هدیه را که معاویه برای حزام فرستاده بود تا دخترش را راهی شام کند به او رساند.... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نوزدهم🎬: باز موسی به کنار نیل رفت و عصایش را بر نیل زد و
🎬: قبطیان در دسته های پر جمعیت به مزارع سرازیر شدند و از عطشی که داشتند هر گیاهی را که ساقه اش آبدار به نظر می رسید به دهان می بردند و می جویدند و چون چهارپایان نشخوار می کردند تا به آب بنشیند اما اراده ی خدا بر آن تعلق گرفته بود که هیچ نمونه آبی از گلوی قبطیان پایین نرود. پس زمانی که گیاهان در دهان آنها با آب می نشست به حکم خداوند ان آب تبدیل به خون می شد، در اینجا قبطیان تشنه که حالا کلی زحمت کشیده بودند و نشخوار کرده بودند تا خون در دهان میدیدند آنچنان عق می زدند که گویی تمام دل و روده شان بهم می پیچید. قبطیان خسته از تشنگی و حرارت بدن به کنار رود نیل نشسته بودند و در کمال تعجب می دیدند که قوم موسی سر به آب نیل می گذارند و خود را سیراب می کنند و عجیب اینکه نیل به سبطیان آب می داد و برای قبطیان خون بود. مردی از قبطیان که از تشنگی به تنگ آمده بود، خیره به مردی از مومنین قوم موسی بود که سر بر آب نهاد و آب گورا نوش جان کرد، نا گهان انگار فکری به ذهنش رسیده باشد از جا برخواست و فریاد زد: یافتم...یافتم...فهمیدم چگونه بر تشنگی غلبه کنیم. مردمی که لبانشان از خشکی ترک خورده بود ناباورانه دور آن مرد را گرفتند و گفتند: چگونه؟! ما که به هر چه شبیه آب است روی می آوریم تبدیل به خون می شود، چه چیزی به فکرت رسیده؟! برای ما هم بگو‌ تا بهره ببریم! مرد لبخند کم جانی زد و به تعدادی از بنی اسراییل اشاره کرد و گفت: همانطور که می بینید رود نیل برای آنان آبی گواراست پس ما باید هر کدام یک تن از قوم موسی را به کنار آوریم و از او بخواهیم آب بنوشد و او آب را در دهانش نگه دارد و سپس ما دهان به دهان او بگذاریم و آب را از دهان او بخوریم! عده ای نظر آن مرد را پذیرفتند، اما مردی که لباسی فاخر به تن داشت فریاد زد: یعنی من و شمایی که مصری هستیم و جد اندر جد جز بزرگان و متمولین مصر بوده ایم برای رفع تشنگی آب دهان یک برده را بخوریم؟! جمعیت همه ساکت بود که زنی گفت: آب دهان یک سبطی را خوردن بسی بهتر است تا از تشنگی بمیریم من که حاضرم این کار را بکنم تا این حرف از دهان آن زن بیرون آمد همهمه ای در میان جمع پیچید که همگان می گفتند: ما هم حاضریم...ما هم حاضریم و خواست خداوند بود که قبطیان با آنهمه تکبر و غرور آنقدر حقیر شوند که محتاج آب دهان بردگان خود شوند.... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست🎬: قبطیان در دسته های پر جمعیت به مزارع سرازیر شدند
🎬: هر قبطی، بازوی یکی از افراد قوم بنی اسراییل را گرفته بود و کشان کشان به سمت نیل میبرد و از او می خواست تا آب رود نیل را در دهان بکشد و سپس دهان به دهان او می گذاشت و آب دهان سبطی را به داخل دهانش می کشید. سبطیان طبق خواسته ی قوم فرعون رفتار کردند و آب دهان خود را در دهان قبطیان می ریختند اما در کمال شگفتی می دیدند که به محض اینکه آب دهان فرد بنی اسراییلی وارد دهان فرعونیان می شد آن آب دهان هم تبدیل به خون می شد. حالا همه فهمیده بودند که هر چه تلاش کنند به هر کجا بروند و هر نوع آبی که بخورند برای آنها تبدیل به خون می شود و این عذاب خداوند موسی بود. مصریان اول به خدای«خنوم» که خدای بزرگ رود نیل بود متوسل شدند تا آنها را از تشنگی نجات دهد، اما هر چه متوسل شدند و گریه و زاری و فغان سر دادند خنوم هم به داد آنها نرسید و اینبار اعتبار خدای خنوم بر باد رفت. طاقت مصریان طاق شده بود و باز هم به سمت موسی آمدند و آنقدر جزع و فزع کردند که دل سنگ آب میشد و موسی که پیامبر خداوند بود و مهرش برگرفته از مهربانی خداست، بر آنها رحم‌کرد و دوباره با آنها عهد بست که اگر زندانیان بنی اسراییل از زندان های فرعون آزاد شوند، او هم دعا می کند که این عذاب برداشته شود. اینبار هم فرعونیان با موسی عهد بستند و موسی هم به کنار نیل آمد و دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و بعد از گفتن ذکری رویش را به بالا کرد و از خدا خواست تا این عذاب هم از قبطیان برداشته شود. هنوز دستان موسی پایین نیامده بود که دعایش مستجاب شد و موجی در رود نیل افتاد و دوباره آب رود نیل، زلال شد و قبطیان به محض دیدن این صحنه مانند گله ای تشنه به نیل حمله کردند و بدون اینکه به ظواهر توجه کنند همانند حیوانات سر بر کنار رود نیل گذاردند و شروع به هورت کشیدن آب کردند. حالا عذاب خون هم از قبطیان برداشته شده بود، روزها در پی هم می آمد و می گذشت اما فرعون هیچ حرکتی مبنی بر آزادی زندانیان نمی کرد، انگار که فراموش کرده عهدی بسته، اما باز هم هامان و بدنه ی کارشناسی اش با همان دلایل واهی قبل، باعث شدند که زندانیان بنی اسرائیل باز هم در زندان بمانند. علی رغم تمام تلاش موسی و رایزنی هایی که می کرد، فرعون حاضر نشد به عهدش وفا کند و باز هم موسی دوباره به آنها تذکر داد و به آنها گوشزد می کرد که در این عذاب های پی در پی، خدایان مصر به فریاد آنها نرسیده است و زین پس هم نمی رسد و از آنها می خواست تا به عهد خود پایبند باشند اما سخنان موسی همچون کوبیدن میخ در سنگ بود و کسی توجهی نمی مرد، حتی قبطیانی که چند صباحی پیش، جلوی موسی التماس می کردند و روی می خراشیدند تا جرعه ای آب به آنها رساند، گویی دچار نسیان و فراموشی شده بودند و شد آنچه که می باید می شد. و باز هم عذابی دیگر برایشان رقم خورد عذابی که دردناک ترین عذاب ها بود...عذابی که تا به حال نه چشمی دیده بود و نه گوشی شنیده بود. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۴🎬: فاطمه پس از کسب اجازه از پدر رو به فرستاده معاویه گفت: «جناب فرست
🎬: داستان خواستگاری معاویه از دختر حزام دهان به دهان می گشت، دخترکان به حال فاطمه غبطه می خوردند و زبان به شماتت او باز کرده بودند، چرا که معاویه یکی از حکمرانان پر نفوذ و البته بسیار ثروتمند بلاد اسلامی بود که داستان سرایان درباره ی عظمت دربار و سفرهای رنگارنگ و جواهرات شکیل و زیبایی قصرهای او در شام داستان ها می گفتند و حضور در سرسرای او آرزوی کوچک و بزرگ بود، حالا از اینکه میدیند دختر حزام این همای سعادت را از شانه ی خود پرانده سخت عصبانی و متعجب بودند، اما آنها نمی دانستند که فاطمه بزرگی را در زر و زیور دنیا نمی داند، او شیر زنی بود که از زمان تولد پدر نغمه ی اسلام در گوشش خوانده بود و مادر دلاور مردی محمد و دامادش علی را لای لای شبهای او نموده بود و کسی که اینچنین قد کشیده باشد، دنیا و تمام زیبایی هایش در پیش چشم او کمتر از ارزنی ست. قاصد معاویه به شام رسید و به گوش او رساند که دختر حزام آنقدر متکبر است که حاضر نشد کلام او را بشنود اما ، این دخترک دل معاویه را برده بود و به هر طریق ممکن می بایست او را به چنگ آورد، پس دوباره قاصدی دیگر فرستاد و اینبار حزام خود جواب رد داد. اما معاویه هم البته از پا ننشست، او می خواست از این قبیله همسری اختیار کند و حال که دختر حزام او را نپذیرفته بود، برای آن که ثابت کند می‌تواند از بنی کلاب زن بگیرد، این بار فرستاده‌اش را به خواستگاری «میسون» دختر «بجدل» فرستاد و او را به زنی گرفت. میسون که در خلقیات با فاطمه که از عشیره ی او بود، تفاوت داشت، جاه و مقام معاویه چشمش را گرفت و به خواستگاری او جواب مثبت داد. میسون، سوگلی معاویه شد و خیلی زود «یزید» را برای او به دنیا آورد. ماه ها از آن زمان می گذشت و هرازگاهی یکی از بزرگان و تاجران عرب به خواستگاری فاطمه دختر حزام می آمد اما او بدون آنکه دلیلی بگوید، تمام خواستگاران را رد می کرد. فاطمه آنقدر دست رد به سینه ی خواستگارانش زد که زنان و دختران قبیله، او را نیشخند می کردند و وقتی میدیدند فاطمه به جای ازدواج و همسر داری و پرورش فرزندان به کوه و بیابان میزند و مشق جنگ می کند و شکار می نماید در گوش هم می گفتند: این دختر موهایش مثل دندان هایش سفید می گردد و خانه ی شوهر نخواهد رفت و در پیری هم اسب و شمشیرش انیس و مونس او خواهند بود، تا اینکه... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_یک🎬: هر قبطی، بازوی یکی از افراد قوم بنی اسراییل را
🎬: فرعونیان بر روی عهد خود نماندند و اینک نوبت فرود آمدن بزرگترین عذاب الهی بود. موسی باز هم به دربار رفت و به فرعون گوشزد کرد، اما گویی انان گوشی برای شنیدن سخن حق نداشتند و عذاب های پی درپی را که بر سرشان فرود می آمد از یاد برده بودند و شاید خیال می کردند که این عذابها ، سحری ست از جانب موسی و او را ساحر می خواندند. در روزی از روزهای خدا، موسی به میان مردم آمد و باز هم آنها را از بت پرستی و ظلم برحذر داشت و از آنان خواست تا مظلومان بنی اسراییل را از بند برهانند، اما هیچ کس توجهی نکرد. پس موسی در میانه ی میدان شهر ایستاد و دستانش را بالا برد و همانطور که ذکری می گفت نگاهش را به آسمان دوخت و فرمود: خداوند عذاب «رجز» را بر این مردم فرود آور.. جمعیتی دور موسی را گرفته بودند و با تعجب حرکات او را زیر نظر داشتند، اینبار موسی به سمت نیل نرفته بود، پس این چگونه عذابی بود که قرار بود بر سر آنها نازل شود؟! دستان موسی هنوز پایین نیامده بود که باد و طوفانی سهمگین وزیدن گرفت بطوریکه روز روشن چون شب تیره و تار شد. آسمان کبود شده بود، انگار قیامت کبری ست، مردم که هنوز نمی دانستند چه بلایی قرار است بر سرشان بیاید، برای یافتن پناهگاهی به این طرف و آن طرف می رفتند. آسمان کبود کبود شد، مردی از قبطیان که نگاهش به آسمان بود فریاد زد، برف می بارد...برف می بارد...اما رنگ برف ها سرخ و سیاه است و همینطور که به آسمان خیره شده بود ، آن چیزی که شبیه برف بود اما خشک و بی آب و به رنگ سرخ و سیاه بود بر سرش نشست و همانطور که آن برف بر سر و تن مرد قبطی نشست انگار که برف نبوده و گردی به مانند خاک مرگ بوده، چون آن مرد چشمانش سفید شد و در یک لحظه بر زمین افتاد و جان داد و همینطور که ان برف که چیزی جز«ثور» نبود بر تن و جسم آن مرد نگون بخت می نشست، بدنش از هم می پاشید و پودر میشد و کم کم این بلا بر سر تمام قبطیانی که زیر آسمان بودند و آن برف سرخ بر سرشان می بارید، آمد و خیلی زود داخل شهر پر از اجساد قبطیان شد. این بلا و عذاب بر تمام شهرهای مصر فرود آمد و اینبار هم این عذاب هیچ کاری با سبطیان نداشت و اگر این برف بر سر و تن یک مومن بنی اسراییلی می‌نشست هیچ اتفاقی برایش نمی افتاد، گویی برفی هوشمند بود که مومن را از کافر تشخیص میداد. در میان قبیله ی بنی اسرائیل زندگی به خیر و خوبی در جریان بود اما در شهرهای قبطیان همه جا مردم بی جان به چشم می خورد، این عذاب آنچنان ویرانگر بود که حتی اگر مقداری از آن بر اشیاء هم می نشست آن شی را تبدیل به خاک و پودر می کرد. بوی مرگ در شهرهای فرعونیان پیچیده بود، انگار اراده ی خداوند بر این تعلق گرفته بود که به ازای تمام نسلی که فرعون در این سالها و عصرهای پیشین از بنی اسرائیل قطع کرده و کشته است، می بایست از قبطیان هم کشته شود. قبطیان یکی پس از دیگری می مردند و جمعیت قبطی لحظه به لحظه کم می شد. فرعون که این وضع را می دید، هراسان شده بود، فرصت بحث و جدل و مشورت و جلسه نبود، باید کاری می کرد وگرنه کمتر از چند روز تمام قبطیان می مردند. فرعون اینبار بدون اینکه به توصیه ی هامان و بدنه ی کارشناسی اش گوش کند و از آنها راهنمایی بخواهد، به موسی پیغام داد که الساعه قوم بنی اسرائیل را از زندان آزاد می کند و تا موسی دعا کند و این عذاب برداشته شود. موسی دست به دعا برداشت و عذاب از قبطیان برداشته سد و اینبار فرعون، فی الفور بنی اسرائیل را آزاد کرد. در این عذاب بزرگترین خدای مونث مصریان به نام «هاثور» که خود بچه خداهایی داشت ، از درجه ی اعتبار ساقط شد. هاثور در فرهنگ مصریان بزرگ الهه ی آسمان ها و کیهان بود، خدای عشق و زیبایی که پیوند ها را برقرار می کند و زمان زایمان به داد مادران برای کمک در تولد نوزادان میرسد هاثور گاهی با آسمان هم یکی میشود و برای همین چندین بچه دارد و در این عذاب هاثور و تمام بچه هایش از خدایی افتادند و اینک برای بنی اسراییل موسم جشن و سرور بود.. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_دو🎬: فرعونیان بر روی عهد خود نماندند و اینک نوبت فرو
🎬: بعد از عذاب ششم که همان برف های سرخ مرگ آور بود، جمعیت قبطیان به شدت کاهش یافت، گویی در مقابل نسل کشی که سالیان متمادی فرعون نسبت به بنی اسراییل روا می داشت، خداوند تمام آن کشته ها را یکجا و در یک زمان از قبطیان گرفت و همچنین تمام خدایان مصر و بچه خداها، همه و‌ همه در اثر عذاب های پی در پی از درجه ی اعتبار ساقط شدند، اما با وجود اینهمه تنبیه و عذاب، هنوز قبطیان به خود نیامدند و باز هم به جای گرویدن به موسی و پرستیدن خدای یکتا، هنوز به خدایان ضعیف و مرده ی خود روی می آوردند، البته دیگر کسی آنچنان مثل گذشته به فرعون بها نمیداد چون همه دیدند فرعون در مقابل موسی با وجود داشتن امکانات نظامی و مادی زیاد، بسیار ضعیف و ناتوان بود. فرعون که از آخرین عذاب خداوند به شدت ترسیده بود و میدید که جمعیت مصریان بسیار کم شده است، از ترس عذابی دیگر، دستور داد تا زندانیان بنی اسرائیل را از زندان آزاد سازند. زندانیان دسته دسته از زندان های مختلف شهرهای مصر آزاد میشدند و با صورتی درخشان از آزادی و پیروزی به سمت خانواده و قوم خود می رفتند. حالا موسم شادی و نشاط برای بنی اسرائیل بود، هر روز جشن و پایکوبی برپا بود و به مناسبت این آزادی، سفره های رنگارنگ انداخته میشد و غذاهای لذیذ برای مردم پخته میشد. حالا که زندانیان آزاد شده بودند، جمعیت بنی اسرائیل چیزی بالغ بر ۶۰۰ هزار نفر شده بود، این جمعیت در چشم فرعونیان زیاد بود و آنها با کمک خدای قدرتمندشان هر کاری می توانستند بکنند، پس باید فکری می کردند. فرعون روی تخت زرینش در تالار اصلی نشسته بود و گویا منتظر ورود کسی بود. رنگ چهره ی او به سفیدی می گرایید و او مدام با دستش موهای سبیلش را از جا می کند و کاملا مشهود بود این خدای مصریان در هول و هراسی زیاد است و اضطراب تمام وجودش را گرفته است. دقایقی بعد دربان قصر ورود هامان را فریاد زد و با وارد شدن هامان در تالار، فرعون به سرعت از جا جست و فریاد زد: مگر تو وزیر اعظم ما نیستی؟! باید همیشه در قصر حضور داشته باشی نه اینکه مرا به انتظار ورود خود بگذاری.. هامان تعظیمی کرد و گفت: عذر خواهم در این زمان خوف و خطر که شهر پر شده از قوم بنی اسرائیل برای کسب اطلاعاتی می بایست... فرعون با بی حوصلگی به میان حرف هامان دوید و‌گفت: اسم این بردگان را جلوی من نیاور که تمام تن و بدنمان می لرزد، برای امری مهم راجع به همین بردگان تو را به حضور خواستم... هامان که کاملا متوجه آشفتگی فرعون بود، چشمانش را ریز کرد و گفت: ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕