eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
بهترین خواننده های دنیا برای رهبرمون چه آهنگ‌هایی می‌خونن شروین مردی حالا بیا وسط یه چیزی برای ایران عزیز بخون 😁 حتماً ببینید، لذت ببرید و نشر دهید💯☺️ 🌺🌺تولدت مبارک ای آقای دنیای امروز
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_نه🎬: فرعون داخل تالار اصلی قصر بی صبرانه قدم میزد،
🎬: روز موعد فرا رسیده بود و همه ی بنی اسراییل یکجا کنار پایتخت مصر جمع شده بودند، دم دم های ظهر بود و هنوز تا زمان جشنی که فرعون به عنوان جشن صلح و پیروزی به راه انداخته بود چند ساعتی مانده بود. موسی بر فراز تلی ایستاد تا صدایش به همگان برسد، جمعیت زیاد بود و هیاهوی جمعیت در دشت طنین انداز شده بود. موسی عصایش را به نشانه ی سکوت بالا برد و جمعیت به یک باره ساکت شدند و حتی صدای نفس کشیدن هم به کوش نمی رسید، همه مناظر بودند که موسی پرده از راز این جشن بردارد، چون خوب می دانستند که بنی اسرائیل را با فرعونیان هیچ صلحی نیست چرا که اینا حزب الله بودند و آنها حزب شیطان و بین حزب الله و حزب شیطان جز دشمنی چیزی وجود ندارد. موسی نگاهی به جمعیت منتظر انداخت و گفت: ای قوم بنی اسرائیل! همانطور که می دانید امشب به جشنی بزرگ دعوت شده اید، فرعون تاکید کرده که تمام قوم حضور داشته باشند و این تاکید و اینهمه بزرگداشت از سمت فرعون که بزرگترین دشمن مومنین است برایم عجیب می نمود و می دانستم نقشه ی شومی پشت این جشن به ظاهر دوستانه نهفته است تا اینکه فرشته ی وحی به من نازل شد و پرده از این راز وحشتناک برداشت. جبرییل از طرف خداوند پیغام آورد که مراقب باشید...فرعون و هامان نقشه ای بس خطرناک طراحی کرده اند که به موجب این نقشه هیچ کدام از مومنان جان سالم به در نخواهند برد، اما غم به خود راه ندهید که خدا با ماست. گویا قرار است امشب خوراکی های لذیذ و رنگانگ و البته مسموم و آغشته به زهر بخورید... تا این حرف از دهان موسی در آمد هیاهویی در جمع افتاد و از هر طرف مردم فریاد می زدند: ما در این جشن شرکت نمی کنیم...ما حاضر نیستیم از آن غذاها بخوریم.... بیایید از اینجا هجرت کنیم همین الان.... در این هنگام باز موسی عصایش را بالا برد و گفت: صبر کن...حرفهایم تمام نشده است، گوش کنید... فرعونیان می خواهند شما را قتل عام کنند، اگر در جشن شرکت نکنید ، با هجوم یک باره ی قبطیان همه را از دم تیغ میگذرانند، پس ما چاره ای جز شرکت در این جشن نداریم. اما ما هم مکر می کنیم، شاید بورسید چگونه؟! کیسه های کوچکی را که امروز به دست شما رسید، حاوی گردی سفید رنگ است که این گرد پادزهر همان سمی ست که در غذای شما ریخته اند، شما قبل از تناول غذا مقداری از این گرد را روی غذا بریزید و سپس با خیال راحت از آن غذا بخورید و بدانید که هیچ گزندی به شما نمی رسد و از طرفی دشمن فکر می کند به مقصود خود رسیده است و کار هجرت برای ما راحت تر میشود و شما به محض اینکه از قصر آمدید از بیراهه ای که نقشه اش را تحت اختیار فرماندهانتان قرار داده ام هجرتمان را آغاز و به خارج از مصر می رویم ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۸🎬: درست میشنید، صدای مادرش بود... فاطمه کمی دستپاچه شد، نمی خواست ما
🎬: فاطمه ناباورانه به چهره ی مادر خیره شده بود و زیر لب گفت، امیرالمومنین، حیدر کرار از من خواستگاری کرده؟! مادر با خوشحالی تند تند سرش را تکان داد و گفت: آری میوه ی دلم... فاطمه زیر لب گفت: پس آن بانوی نورانی که در خوابم آمد.... فاطمه سریع از جا برخواست و همانطور که صورتش از شادی می درخشید گفت: الان....الان چه باید بکنم؟! مادر هم از جا برخواست و همانطور که خاک دامنش را می تکاند گفت: چه تلخ بودی و چه شیرین شدی...کاش زودتر نام عقیل را می بردم.. فاطمه سرش را از شدت حجب و حیا پایین انداخت و گونه هایش به خون نشست و گفت: الان ...الان چه کنم؟؟ مادر خنده ریزی کرد و گفت: مانند زن های برادرانت بیا و داخل اتاق پشتی گوش بایست ببین فرستاده ی حیدر کرار با پدرت چه می گوید، در ضمن فرستاده ی معاویه هم هنوز هست. آیا میدانستی معاویه برای اینکه تو را به دست بیاورد دست به دامان صحابه ی پیامبر شده فاطمه چشمانش را ریز کرد و گفت: صحابه ی پیامبر؟! مادر بله ای گفت و ادامه داد: آری! تو تا متوجه شدی که قاصد از سمت معاویه است آنقدر آتشی شدی که هیچ کس جلودارت نبود و اصلا نگذاشتی بنده ی خدا خودش را درست معرفی کند، معاویه فردی زیرک است و چون می دانست که پدرت احترام صحابی پیامبر را دارد این بار دست به دامان او شده، تا به وسیله ی این حلقه ی وصل، به وصال تو برسد، اما از شانس بدش در همین زمان که پدرت مانده بود چه جواب صحابی پیامبر را که عمری مجاهدت کرده بدهد، عقیل برادر امیرالمومنین از راه رسید و تمام رشته های معاویه پنبه شد. فاطمه که انگار عجله ی رفتن داشت گفت: ببخشید مادر! من میروم ببینم کاری در خانه نیست انجام دهم و با زدن این حرف با سرعت قدم برداشت و حرکت کرد مادر همانطور که لبخند میزد گفت: آری...چه خوش خیالم من اگر باور کنم که تو به خاطر کار میروی... فاطمه با شتاب خود را به اتاق پشتی که درگاهی آن را از اتاق بزرگ جدا نی کرد و این درگاه با پرده ای پنهان شده بود رساند. دو عروس حزام دو طرف پرده ایستاده بودند و مشغول گوش دادن به صحبت های مردان بودند و تا متوجه و ورود فاطمه شدند، خود را به کناری کشیدند تا فاطمه جلوتر بیاید فاطمه لبخندی زد و کنار انها ایستاد صدایی از آن طرف پرده می گفت: معاویه مرا به اینجا فرستاد تا به احترام عمری که در خدمت پیامبر بودم حرفم را رد نکنید اما اینک که می بینم یکی از خواستگاران این دختر علی، پسر عم و داماد پیامبر، همو که در عرب همتا ندارد، هست من حرف خود را پس می گیرم و به جناب حزام پیشنهاد می دهم‌که معاویه را رها کند و دامان علی را بچسپد، چرا که معاویه فقط زر و زیور دنیا را به دخترت هدیه می دهد اما با علی هم دنیا را خواهی داشت و هم آخرت را..... فاطمه با شنیدن این حرف لبخندی روی لبهایش نشست، حس شعر و شاعریش گل کرد و می خواست شعر بگوید... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۹🎬: فاطمه ناباورانه به چهره ی مادر خیره شده بود و زیر لب گفت، امیرالم
🎬: در این هنگامصدای مردی دیگر که کسی جز عقیل نمی توانست باشد بلند شد، عقیل گلویی صاف کرد و گفت: برادرم علی به من مراجعه کرد زیرا همه میدانند که در حجاز هیچ کس مانند من نسب شناس نیست و انچنان که من به اوضاع و احوال عرب آگاهم، کسی آگاه نیست،پس به من فرمود: یا عقیل! همسری برای من پیدا کن که قهرمانان عرب را او به دنیا آورده باشند تا فرزندی شجاع برای من به دنیا آورد. و من اولین جایی را که به ذهنم خطور کرد قبیله ی «بنی کلاب» بود، زیرا این قبیله قهرمانان شجاعی دارد و از طرفی سخنوران و شاعران فرهیخته ای در خود جای داده که پیامبر شعر شاعران این قبیله را گاهی زمزمه می کرد و اعتقادات این قبیله همسو با اعتقادات حضرت رسول است و در دیانت و ایمان سرآمد هستند و چون از کمالات دخترتان شنیده بودم به ایشان گفتم: از فاطمه کلابیه دختر حزام غافل مشو که در میان عرب شجاع تر و دلاورتر از پدران او وجود ندارد و از او پرسیدم حالا چرا چنین زنی می خواهی؟! و علی فرمود: امید دارم با چنین زنی ازدواج نمایم تا فرزندی شجاع برایم به دنیا آورد که یاور فرزندم حسین در کربلا باشد. من از کم و کیف قضیه ی کربلا خبر ندارم چرا که اتفاقی ست در آینده می افتد اما می دانم که قرار است نواده های حزام در کربلا حیرت و تحسین فرشتگان آسمان را به دنبال آورند. حال ای حزام! مژده دهم که من اینک شرافت دنیا و آخرت را برایت به ارمغان آورده ام. در این هنگام فاطمه سراپا گوش شده بود تا بداند پدرش چه پاسخ می دهد و وقتی حزام گفت: این شرافت را در نمی یابد مگر کسی که بخت بلندی داشته باشد، پس فرصتی بده تا با همسر و دخترم مشورت کنم، فاطمه لبخندی زد و خود را از پس پرده کنار کشید چرا که صدای برخواستن پدرش آمد فاطمه خود را به اتاق دیگر نزد مادر رساند و پدرش را دید که با مادر سخن می گوید و وقتی چشمش به فاطمه افتاد لبخندی زد و گفت: فکر می کنم از همه چیز آگاه باشی نور دیده ام! نظرت در رابطه با خواستگاری عقیل از تو برای کسی که مشکل گشای عالم و مظهر عجایب و دلاورمرد تمام زمین، علی بن ابیطالب، چیست؟! در این هنگام فاطمه از شرم سرش را پایین انداخت و گفت: راستش....راستش چند شب پیش خواب عجیبی دیدم، شب گذشته هم همینطور که آن خواب را برای مادر بازگو کردم، اما....اما خواب چند شب پیش را به کسی نگفتم الان می خواهم بگویم و شما تعبیرش را به من بگویید. در این هنگام حزام و همسرش ثمامه سراپا گوش شدند تا دخترکشان رؤیای شیرینی را که دیده برگوید. ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی🎬: روز موعد فرا رسیده بود و همه ی بنی اسراییل یکجا کنا
🎬: شور و شوقی پنهانی در قصر فرعون برپا بود، سبطیان اینک شاهانه بعد از عمری بردگی و سختی حالا به قصر فرعون آمده بودند و از طعام های رنگارنگ و لذیذی که تا به حال به عمرشان ندیده بودند، نوش جان می کردند. هیاهوی میهمانان در قصر پیچیده بود و به گوش فرعون رسید، فرعون که گویا به نام بنی اسرائیل هم حساسیت پیدا کرده بود، دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود و می گفت: کاش تمام اینها یک جا خفه می شدند و آرامش نه تنها قصر من بلکه کل مصر را در بر می گرفت. هامان لبخندی زد و گفت: بر اعصاب خود مسلط باشید و کمی صبوری کنید، فردا شب این موقع به آرزوی خود رسیده اید و کل این قوم یکجا از نفس افتاده اند و دیگر نه نامی و نه نشانی از بنی اسرائیل نیست. فرعون سری تکان داد و گفت: آری به همین امید این غوغای قصر را تحمل می کنم....آاااخ که زمانی کابوس بنی اسرائیل تمام شود، قربانی های زیادی برای خدایان مصر بدهم و چند سال پشت سر هم جشن های شبانه برگزار می کنم تا تمام قبطیان در این آرامش پسا موسی، سهیم باشند. از آن طرف سبطیان هم گردی را که موسی به انها داده بود و حکم پادزهر را داشت روی غذاها می ریختند و با خیال راحت نوش جان می کردند و خوشحال از این بودند که ساعتی بعد هجرت آغاز میشود و سرزمین مصر را که سراسر رنج و عذاب برای آنها بود ترک خواهند کرد. مردی ران سرخ شده ی بو قلمون را جدا کرد و پادزهر را روی آن ریخت و همانگونه که با ملچ و ملوچ آن را به دندان می کشید به کناری اش گفت: عجب خوشمزه است و من آنقدر خوشحالم که نگو....مرد کناری اش سر در گوشش برد و گفت: به یاد بیاور زمانی فرعون و هامان بفهمند که سمشان اثر نکرده و ما هجرت کرده ایم چه حالی می شوند، این را به خاطر بیاور تا خوشحالی ات افزون باد‌. بنی اسرائیل طبق دستور حضرت موسی به سرعت غذا را میل کردند و دسته دسته از قصر خارج شدند، هر دسته ای به سمت مکان مورد نظر خودش می رفت تا طبق نقشه عمل کنند. موسی طوری برای آنها برنامه ریخته بود که بنی اسراییل در دسته های کوچک از بیراهه خارج شوند و قبل از آن وسایل و احشامشان را به جایی در بیابان منتقل کرده بودند، هر دسته که خارج میشد همراه وسائل خود به راه می افتاد و وعده گاه همه ی گروه ها نقطه ای مشخص شده ،خارج از پایتخت در بیابان بود که تا ساعتی که معیین شده بود همه ی دسته ها می بایست خود را بدانجا برسانند. بنی اسراییل خیلی نرم و بی صدا پایتخت را ترک کردند و فرعونیان به گمان اینکه بنی اسرائیل نهایت تا ظهر فردا قلع و قمع می شوند ، با خیال راحت به استراحت مشغول بودند. و اگر خداوند بخواهد امری را محقق کند، پرده بر افکار و ذهن معاندین می کشاند،بطوریکه هامان و جاسوسان خبره اش هم خیالشان راحت بود بنی اسرائیل کاری نمی کنند و برای همین پاپی آنها نشدند و هیچ کس به آنها نزدیک هم نشد ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۰🎬: در این هنگامصدای مردی دیگر که کسی جز عقیل نمی توانست باشد بلند ش
🎬: فاطمه آب دهانش را فرو داد و با کلماتی شمرده و حالتی که انگار در خلسه و آرامش است گفت: خواب دیدم در باغی نشسته ام که درختان میوه و نهرهای آب جاری داشت. آسمان صاف و ماه و ستارگان نورافشانی می کردند و من در عظمت آفرینش خداوند می اندیشیدم، در مورد آسمانی که بدون ستون بر افراشته شده، درباره ی ماه و ستارگان درخشنده فکر می کردم. در همین افکار غوطه ور بودم که ناگهان ماه از وسط آسمان کنده شد و در دامان من قرار گرفت در حالیکه نور افشانی او چشم را خیره می کرد. بسیار شگفت زده بودم و باز هم شگفتی دیگری پیش آمد و سه ستاره ی درخشنده در دامانم نشستند که نور آنها دیدگانم را فرو گرفت. از آنچه دیده بودم در حیرت بود که در این هنگام هاتفی که تنها صدای او را می شنیدم و او را نمی دیدم با صدای بلند گفت: فاطمه! تو را بشارت باد به سرورانی سفید رو و سه ستاره و ماه درخشان، پدر آنها سرور همه ی جهانیان بعد از پیامبر است، آنچنان که همه این را می دانند. چون این را شنیدم مدهوش گردیدم و ترسان و شگفت زده بود که بعد از مدتی ماه و ستارگان راذندیدم و حسرتی عجیب بر دلم افتاد و از خواب پریدم... مادرجان تعبیر خوابم چه می شود؟! ثمامه نگاهی به همسرش حزام که انگار از بهت شنیدن این خواب در عالمی دیگر بود نمود و گفت: این که مشخص است تو با مردی ازدواج میکنی که جلیل القدر است و نزد خداوند اجر و قربی زیاد دارد و تو از ایشان چهار فرزند خواهی داشت که صورت فرزند اولت همچون ماه و بقیه مانند ستارگان می درخشد... حزام با شنیدن این خواب و تعبیر واقعی اش لبخندی زد و گفت: بی شک آن مرد معاویه نمی تواند باشد...بلند مرتبه ترین مرد بعد از رسول الله کسی نیست جز علی بن ابیطالب... حزام با گفتن این حرف به اتاق میهمان برگشت و رو به عقیل با رویی گشاده گفت: خیر است ان شاالله اگر خدا بخواهد ما حاضریم که دخترمان خدمتگزار امیر مومنان باشد عقیل گفت: نگویید خدمتگزار بلکه بگویید خانم و همسر باشد. حزام لبخندی زد و گفت: این سعادتی ست که نصیب هر کس نمی شود و سپس رویش را به قاصد معاویه نمود و ادامه داد: تمام هدایای معاویه را باز پس بدهید و بگویید دامادی برازنده و مردی شجاع و دلاوری بی همتا داماد حزام شد و این وصلت نه تنها افتخاری برای حزام بلکه تا قیام قیامت افتخاری برای قبیله ی بنی کلاب است. ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_یک🎬: شور و شوقی پنهانی در قصر فرعون برپا بود، سبطیان
🎬: نزدیک سحر بود که گروه های بنی اسرائیلی یکی پس از دیگری به محل قرار رسیدند، جمعشان جمع بود و چهره شان از شادی می درخشید. موسی نبی بر فراز بلندی قرار گرفت و نقشه ی راه را برای بنی اسرائیل دوباره گوشزد کرد و تاکید کرد تا قبطیان از هجرت آنان آگاه می شوند باید پیش بروند و راه آنها به سمت اورشلیم بود اما از بیراهه می رفتند، موسی همه ی موارد را گوشزد کرد و بار دیگر از قومش عهد گرفت، عهدی که در اوا راه از آنها گرفته بود، عهد برای یاری دین خدا تا آمدن پیامبر آخرالزمان و به ثمر نشستن تلاش های تمام انبیاء و اولیاء الهی.... از ان طرف در مصر اوضاع آرام بود و شادی نادمحسوسی در قصر موج میزد، هامان بسیاری از سربازان را مرخصی داده بود تا استراحت کنند چون از نظر آنها تا روز دیگر، بنی اسراییلی وجود نداشت و وقتی بنی اسرائیل نباشد یعنی همهدچی برای فرعونیان امن و امان است و نیاز به حضور لشکر بیشماری از قبطیان نبود. دم دم های ظهر بود که هامان یکی از جاسوسان خبره اش را به سمت محل اسکان بنی اسرائیل فرستاد تا خبرهای مسرت بخش را با بیان صحنه های مرگ بنی اسرائیل برای او آورد چند ساعتی از ظهر گذشته بود که جاسوس هامان با چهره ای مغموم و شتابی زیاد وارد قصر شد و یک راست به خدمت هامان رسید و با هزار جان کندن، خبر فرار بنی اسرائیل را به هامان داد. هامان با چشمانی از حدقه بیرون زده فریاد زد: چه می گویی تو؟! بنی اسرائیل فرار کرده اند؟ کسی در آنجا نبود؟! مگر امکان دارد؟! آنها شب گذشته سمی مهلک خورده اند که فیل را از کار می اندازد، الان باید خبر اجساد تلنبار شده شان را برای من بیاوری نه اینکه ....درست فکر کن آیا به سخنی می گویی اعتماد داری؟! جاسوس سرش را پایین انداخت و گفت: من آنچه را دیدم گفتم، هیچ کس در آنجا نبود حتی خبری از دام ها و احشام شان هم نبود، پس اگر فرار نکرده باشند، باید یا آب شده باشندبه زمین رفته باشند. و یا دود شده باشند به هوا... هامان که از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمی آمد جلو آمد و سیلی محکمی به گوش جاسوسش زد و گفت: مردک مرا مسخره می کنی؟! مگر میشود ششصد هزار نفر با کل اموالشان به زمین فرو روند؟! جاسوس همانطور که رد سیلی روی گونه اش را دست می کشید گفت: خوب من گفتم فرار کرده اند کما اینکه رد رفتنشان روی خاک بیابان مانده است و مشخص است با برنامه بوده و از بیراهه رفته اند... هامان همانطور که دستهایش را پشت سرش قفل کرده بود و بی هدف عرض تالار را می پیمود گفت: تو....تو....تو خود باید به نزد فرعون بروی و این خبر را به او بدهی ... رنگ جاسوس با شنیدن این حکم زیر و رو شد، چرا که می دانست هر آن ممکن است فرعون حکم مرگش را صادر کند،اما چاره ای نداشت،امر هامان باید اطاعت می شد که اگر چنین نمی کرد، هامان زودتر او را می کشت. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا