11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اشیا عجیب پیدا شده در کشتی نوح!
👤 استاد #رائفی_پور
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_پنج🎬: میتوان بنی اسرائیل را به دانش آموزی که تازه وارد
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_سی_شش🎬:
خداوند دوباره خواست که از بنی اسرائیل عهد بگیرد زیرا آن ها از پروردگار اصلی که موسی تلاش های فراوان برای شناساندن او به بنی اسرائیل کرده بود، فاصله گرفته بودند و بر اساس راه و روش مومنانه ای که به آن ها آموخته شده بود پیش نرفته بودند.
بنی اسرائیل در وضع بغرنجی قرار داشتند و غافل از خداوند بودند و در آن شرایط که لشکر فرعون در عقب سرشان و دریای مواج در جلویشان قرار داشت از خدا ناامید شده بودند و از مسیر اصلی و راه مومنانه خود فاصله گرفته بودند و باید به ابتدای مسیر بندگی بر می گشتند.
بنی اسرائیلی که آن همه معجزه از پروردگارشان دیده بودند، در آن شرایط حساس بازهم به او اعتماد نداشتند و دچار شرک عملی شده بودند پس برای این که از این شرک عملی تمدنی بیرون بیایند نیاز به تجدید عهد گروهی و قلبی داشتند.
پس در این لحظات حساس موسی به آنها گفت: ای قوم من، خداوند از من خواسته از شما باز عهدی بستانم تا معجزه ای دیگر به چشم خویشتن ببینید و شما باید عهد ببندید بر این که حضرت محمد(ص) بهترین بندگان خداست و اعاده کنید بر جان های خود، ولایت علی ابن ابی طالب و اهل بیتش را .... همانا شما برگزیده نشده اید مگر اینکه زمینه را برای ظهور و بروز محمد و علی و اولاد او فراهم کنید.
اذعان به نبوت پیامبر و ولایت امیرالمومنین در ادامه راه توحید و در طول ولایت خداست و باعث تحقق امداد الهی می شود.
یعنی اگر شما این عهد را دوباره تجدید نمایید خداوند هم با معجزه ای شما را نجات میدهد و دشمنانتان را نابود می سازد.
موسی نگاهی به قومش نمود، لبخندی زد و فرمود: همانا پس از تجدید عهد بگویید خداوندا به جاه محمد و آل محمد قسمَ ت میدهیم که ما را از روی این آب عبور دهی و بدانید و آگاه باشید ای بنی اسرائیل اگر چنین کنید خداوند آب را برای شما همچون پلی سنگی سخت خواهد کرد تا روی آن پا بگذارید و از آن رد شوید.
این عهد بستن و خواستن از درگاه الهی برای بنی اسرائیل با آن عقلانیت کاری بی معنی و بی نتیجه به نظر میرسید، یعنی اعتقاداتشان سست شده بود و چشم عقلشان بسته شده بود و وسوسه شیطان در جانشان پیچیده بود و در این هنگام بنی اسرائیل دو دسته شدند.
دسته ی اول اشخاص کمی که خواص و نخبگان قوم موسی بودند و به واسطه ایمان بالایشان شهید قوم
بودند، یعنی در زندگی شهید بودند و شهیدانه زندگی می کردند.
همانا شهادت فقط به معنای کشته شدن در راه خدا نیست. کشته شده در معرکه را شهید میگویند چون با عملش شهادت می دهد که راه خدا رفتنی است. شهادت یک نوع عقلانیت عملی است.
و بدانید که خداوند به واسطه این افراد است که به ملت و امتی نعمت میدهد و با آنها معامله خوب میکند. افرادی که باعث استواری یک تمدن میشوند، اینها اولیاء الله الهی هستند
در میان قوم بنی اسرائیل بودند افرادی که شهید زنده بودند و با عملشان به دیگران نشان دادند که راه خدا رفتنی و شدنی است و این حرفها خیالی و نشدنی نیست.
کالب بن یوحنا، شوهر خواهر حضرت موسی یکی از آنها بود.
وقتی موسی چنین گفت کالب سوار بر اسبش به سوی موسی آمد و در بین سکوت و بهت قبیله ی بنی اسرائیل گفت: ای پیامبر خدا آیا خداوند به تو فرمان داده که ما این کلمات را بر زبان جاری کنیم و از روی آب رد شویم؟
موسی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و فرمود: بله.... بی شک که چنین است.
کالب ایستاد و همان گونه که موسی به او آموزش داده بود با صدای بلند و در میان ششصد هزار یهودی تجدید عهد کرد با خداوند متعال و با نبوت محمد و ولایت امیرالمومنین و اهل بیتش و سپس گفت: خداوندا به جاه محمد و آل محمد من را از روی آب رد کن، این را گفت و اسبش را به سمت آب حرکت داد و در میان حیرت و تعجب جمعیت، همه دیدند که از روی آب رد شد و از دیده ها دور شد و مجدد برگشت تا شهادت دهد که: ای بنی اسرائیل از خداوند و پیامبرش فرمان برید و بدانید که این دعا، کلید گشودن درهای بهشت و بستن
درهای جهنم است. سبب نزول روزی و خشنودی آفریدگار قادر متعال از بندگانش است.
و در این هنگام...
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_شش🎬: خداوند دوباره خواست که از بنی اسرائیل عهد بگیرد زی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_سی_هفت🎬:
مردم در بهت کار کالب بودند که ناگهان جوانی بلند بالا و خوش سیما که بنی اسرائیل او را خوب می شناخت و او هم یکی دیگر از شهدای زنده بود
با آرامشی در چهره اش نزد موسی آمد، این جوان که کسی جز یوشع بن نون نبود، خود را به پیامبر خدا رساند و با صدای بلند به طوریکه به گوش همگان برسد و تلنگری بر وجدان خفته ی این قوم فراموشکار باشد گفت: ای نبی خدا! همانا که هر چه گفتید حق بود و ما برگزیده نشدیم مگر برای هدفی خاص، هدفی که خداوند اراده کرده به سرانجام برسد و آینده ی زمین از آن محمد و علی و اهل بیت اوست و ما هم خدمتگزار و سرباز ایشانیم و من می خواهم تجدید کنم و با زدن این حرف، باز موسی آن ذکرها را گفت و یوشع بن نون تکرار کرد و او هم تجدید عهد کرد و باز در بین بهت و تعجب سایرین به آب زد و برگشت و به قوم شهادت داد و همگان دیدند که سخن موسی و وعده ی خدا حق است.
تعداد افرادی از بنی اسرائیل که بعد از این شهادت ها از عقلانیت خود رها شدند و حرکت کردند زیاد نبود، یعنی تعداد کمی از بنی اسرائیل جرات کردند و جلو آمدند و به خدا و وعده اش اطمینان نمودند آن ها که بدون تردید عهد خود را تجدید کردند و از روی آب گذشتند همان اوتاد بنی اسرائیل
بودند که خداوند به واسطه آنها نعمت را بر بنی اسرائیل تمام کرد.
اما در این بین دسته دوم افراد مرددی بودند که در عقلانیت عرفی خود مانده بودند و میگفتند ما به خاطر نجات از کشته شدن احتمالی فرعون به این جا آمدیم و حالا این جا مرگ ما قطعی است.
در آن جا کس دیگری ما را میکشت و اینک با یک حرف و خواسته ی نسنجیده موسی باید خودمان را بکشتن دهیم و این زمزمه را تکرار می کردند و برخی آن را تایید می کردند
این دسته افراد که شیطان بر آنها چیره شده بود، به جای تردید در ایمان خودشان به موسی شک بد برده بودند، اینها یا به آب نزدند یا اگر در میان هیاهو به آب زدند، آب برای اینان مانند پل سنگی، سخت و محکم نشد و آنها غرق شدند، زیرا آب عنصری ذی شعور است و نفاق را خلوص تشخیص می دهد و کسانی را که تردید داشتند و یا از سر صدق عهد نبسته بودند در خود غرق نمود.
هنوز تعداد زیادی از قبیله ی بنی اسراییل مانده بود، پس موسی به امر خداوند عصایش را بر رود نیل خروشان که عمقش پنجاه متر بود زد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۳ 🎬: نیمه های شب بود، فاطمه دستمال خیس را روی پیشانی حسن گذاشت و دست
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۴🎬:
یک هفته از آمدن فاطمه به خانه ی علی مرتضی می گذشت.
یک هفته ای که سرشار از شوق بود، انگار فاطمه پا به دنیای دیگری گذارده بود، انکار اینجا دنیا نه که عرش اعلی بود.
خانه ی خشتی و کاه گلی علی برای او همانند قصرهای زیبا جلوه میکرد، چرا که او در و دیوار و ظواهر را نمی دید، بلکه تمام هوش و حواسش پی کسانی بود که مدار آرامش زمین بودند و زمین بر گرد وجود ایشان می چرخید.
دختران زهرا حالا او را مادر خطاب می کردند و حسن و حسین هم قلب فاطمه را از آن خود کرده بودند و فاطمه بارها و بارها خدا را به خاطر این موهبت شکر می کرد
فاطمه مشغول درست کردن خمیر بود و حسین هیزم در تنور می ریخت و زینب هم که انگار بند دلش بسته به وجود حسین بود، همچون سایه به دنبال او می رفت.
در این هنگام مرد خانه از در وارد شد، فاطمه که بوی علی را حس کرده بود، با سرعت از جا برخواست و سلامی متواضعانه کرد.
علی همانطور که با لبخند جواب سلام نوعروسش را میداد به سمت تنور رفت و زینب و حسین هم به سمت او دویدند...
علی دست زینب را گرفت و چون دید فاطمه همچنان به حالت احترام ایستاده گفت: فاطمه جان! اینجا خانه ی توست، راحت باش بانوی من، بنشین و اگر کاری هست که از دست من بر می آید بگو تا انجام دهم...
فاطمه که خیره به زینب بود و متوجه شد تا نام فاطمه از دهان شوهرش بیرون آمد، همچون روزهای گذشته رنگ چهره ی بچه ها تغییر کرد و او خوب درخشش اشک را گوشه ی چشم زینبین و حسنین می دید.
فاطمه آه کوتاهی کشید و با خود گفت: تو برای آرامش این خانه آمده ای، آمده ای که فرزندان دخت پیامبر را پرستاری کنی و چون جان شیرین عزیزشان داری پس نباید هیچ چیز تو باعث غم و غصه ی این خانواده شود.
درست است هر کسی به نام خود عشق می ورزد و دوست دارد نام خود را از زبان شوهر و اطرافیان بشنود، اما تو به خاطر فرزندان فاطمه زهرا، باید چشم به این موضوع هم ببندی، باید از نام خود بگذری تا نامت در تاریخ ماندگار شود.
فاطمه دیگر طاقت نداشت که بغض گلوی زینب را که از چهره اش هویدا بود ببینید.
پس دوباره از جا برخواست و رو به همسرش گفت: پسر عمو...امکان دارد لحظه ای شما را در خلوت اتاق ببینم.
علی از جا برخواست و همانطور که دستی به سر زینب می کشید گفت: بله دختر عمو...حتما...بفرمایید داخل اتاق...
و این حجب و حیای فاطمه بود که همسرش را پسر عمو صدا می کرد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_هفت🎬: مردم در بهت کار کالب بودند که ناگهان جوانی بلند
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_سی_هفت🎬:
یک سمت دریای پر جوش و خروش بود و سمت دیگر لشکر نظامی فرعون که به سرعت در حال نزدیک شدن به بنی اسرائیل بودند.
قوم موسی فرصت چندانی نداشتند. آن ها مسیر اولی که موسی با وحی خداوند به ایشان نشان داد را نپذیرفتند، فقط تعداد کمی انجام دادند و دیگرانی که با تردید و عدم صداقت گفته بودند غرق شدند و بقیه هم اصلا پا پیش نگذاشتند پس خداوند به موسی وحی کرد که عصایش را به آب بزند.
َ همگان مناظر بودند تا ببیند چخ پیش می آید و در این هنگام بود که موسی عصایش را به آی زد و همزمان با اینکه عصایش را به آب می زد این دعا را با صدای بلند در حالی که بنی اسرائیل صدایش را میشنید خواند:
اللهم بجاه محمد و آل محمد. خداوندا تو را به حقیقت محمدو آل محمد سوگند می دهم که دریا را از هم بشکاف!
گوشها ندای موسی را میشنید و چشم ها خیره به آب بود که موسی خداوند را به پنج کلمه ی مقدس قسم داد و در کمتر از کسری از ثانیه ، دریا در مقابل بنی اسرائیل از مسیر معنوی محمد و آل محمد باز شد.
بنی اسرائیل همین که این مسیر را دیدند بدون اینکه فکر کنند این یک معجزه است و وقتی خداوند اراده کند معجزه ای به پا شود تا آخر مسیر امن و امان است، با حالت بهانه جویی به موسی گفتند: این زمینی که از بین آبها باز شده گل آلود است، می ترسیم پایمان را بگذاریم و در باتلاق فرو برویم.
حضرت موسی دستهایش را به آسمان بلند کرد و از خداوند خواست و با خواندن همان دعای معروف و باز هم قسم به پنج کلمه ی مقدس، به اذن خداوند بادی وزیدن گرفت و زمین خشک شد.
بنی اسرائیل که مشاهده کردند باد مسیر را خشک کرده باز هم بهانه اوردند و به موسی گفتند ما دوازده قبیله از دوازده پدر هستیم اگر همه ی ما بخواهیم از یک راه وارد شویم هر قبیله میخواهد از بقیه سبقت بگیرد و نزاع و درگیری پیش می آید و این باعث هرج و مرج و آشوب می شود و ما در میان دریا خود به خود از بین می رویم.
در این هنگام باز هم خداوند این بهانه را از بنی اسراییل گرفت و به موسی فرمود عصایت را به دوازده منطقه از دریا بزن و موسی چنین کرد و باز هم همان دعا و توسل به پنج کلمه ی مقدس را انجام داد و از محمد و آل محمد یاری خواست و این بار دوازده راه مجزا برای بنی اسرائیل باز شد.
کف دریا هم بر اثر وزش باد خشک بود، گویی دوازده مسیر در دل صحرا روبه روی آنها بود، دو طرف هر دوازده مسیر هم دیواری داشت که به اندازه یک کوه آب بود.
این تصویر از هر نظر خارق العاده بود لذا قرآن از این تصویر با عنوان فرقنا بکم البحر یاد میکند، تصویری زیبا و اعجاب انگیز که در خیال هم نگنجد و در فیلم های تخیلی قابل تصور است
موسی به بنی اسرائیل گفت وارد شوید، اما مگر بهانه های بنی اسرائیل پایان داشت و این بار بنی اسرائیل مجدد بهانه ای آوردند و گفتند ما از هر راهی برویم نمی دانیم سرنوشت مابقی قبایل چه می شود و مسیر آنها چگونه است و ما باید از حال هم خبر داشته باشیم و همانا بی خبری از حال یکدیگر برای ما قابل تحمل نیست
و باز هم این بار حضرت موسی با همان دعای مخصوص و توسل به محمد و آل محمد و علی بن ابیطالب از خداوند خواست که آنها بتوانند به طریقی همدیگر را ببینند.
که باز هم خداوند با اراده خویش پنجره هایی و از بین دیواره های آب گشود و در روایتی دیگر این دیواره های آب را آنچنان شفاف مثل شیشه کرد که قبایل یکدیگر را به راحتی میدیدند...
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_هفت🎬: یک سمت دریای پر جوش و خروش بود و سمت دیگر لشکر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_سی_هشت🎬:
حالا بهانه های بنی اسرائیل پایان گرفت و خداوند هر انچه را که آنان خواستند برایشان مهیا نمود و تمام این اتفاقات در کمتر از چند ساعت انجام شد
پس بنی اسراییل وارد راه های خشک دوازده گانه در رود نیل شدند، راه هایی که با دیواره های شفاف آب از هم جدا شده بود و هر قبیله، دیگری را میدید.
موسی، هارون را مأمور کرد تا تمام بنی اسراییل را به داخل راه ها هدایت کند و وقتی آخرین نفر از بنی اسرائیل وارد شد، او هم وارد راه شود تا همه به سلامت از نیل عبور کنند.
بعد از گذشتن قوم موسی از رود خروشان نیل، حالا لشکر عظیم قبطیان به سردستگی فرعون به نیل رسید و راه های خشک دوازده گانه ی نیل را دید، او از این واقعه متعجب شد اما به روی خود نیاورد .
فرعون دستور ورود به راه ها را داد و هنوز کسی وارد نشده بود که یکی از منجمان فرعون که همراهشان بود تا صحنه را دید دوان دوان خود را به فرعون رساند و افسار اسب او را چسپید و گفت: جناب فرمان روا! این اتفاق، واقعه ای بسیار عجیب است که بی شک از طرف رب موسی است، مانند تمام آن وقایعی که سالها قبل از طرف پروردگار موسی بر ما فرود آمد، خواهش می کنم داخل دریا نشوید که این ورود خطرناک است، اینجا هم دقیقا مانند وقایع قبل، برای قوم موسی امن و برای ما ناامن خواهد بود، استدعا دارم حرف این کمترین را گوش کنید.
در این هنگام فرعون افسار اسب را از دست ساحر بیرون کشید و با تندی گفت: دستور همان است که گفتم...
فرعون به واقع اگر این حرف را می پذیرفت، بزرگترین ضعف را به سپاهیانش منتقل میکرد.
اصلا استکبار فرعون اجازه نمیداد وارد عقلانیت این ساحر بشود؛ برای او افت داشت که در مقابل خدای موسی کم بیاورد پس حرکت کرد که با اسبش به سرعت وارد دریا شود.
در این هنگام لشکریانش وقتی این صحنه عجیب را دیدند همه با هم فریاد برآوردند و رو به فرعون گفتند: فرمانروا! آیا از این صحنه تعجب نمی کنی؟!
فرعون قدمی به عقب برداشت، روبه روی سپاهش ایستاد و همانطور که گلویی صاف می کرد با اطمینان گفت: شما چه خیال کرده اید؟ چرا من باید از این صحنه تعجب کنم؟ در صورتیکه این واقعه کار خودم بود ومن میخواستم تمام بنی اسراییل را یک جا در آب گرفتار کنم، پس من به عنوان خدای خدایان مصر به دریا فرمان شکافته شدن دادم و نیل خروشان به فرموده من شکافته شد، پس شک نکنید و حرکت کنید و وارد شوید.
قبطیان وقتی این حرف را شنیدند باور کردند و وارد راه ها شدند انگار اراده ی خداوند بود که مهر و قفل بر عقل مردمی سرکش و کافر بزند تا واقعیت را به درستی نفهمند و فریب بخورند.
وقتی آخرین نفر از بنی اسرائیل از دریا خارج شد، اولین نفر از فرعونیان وارد دریا شد و در این هنگام بلا فاصله وقتی کل سپاهیان فرعون وارد دریا شدند خدا به موسی فرمان داد عصایش را به آب بزند و باز موسی ذکر پنج کلمه ی مقدس را بر زبان آورد و عصا را بر رود نیل زد و پس دریا بسته شد و تمام آن ها زیر انبوهی از آب فرو رفتند.
فرعون برای جمع آوری این لشکر تمام مردان و سران قبایل و شهرهای اطراف را جمع کرده بود. در واقع این از بین بردن یک لشکر نبود بلکه پایان دادن به یک تمدن بود و این هم یکی از سنت های خداست که ابتدا هدایت می کند، نشانه می فرستد، صبر می کند و باز هدایت می کند و در آخر هر که را که تمرد کند نابود می سازد.
تمام طواغیت تاریخ در یک نقطه ای در دام خدا گرفتار میشوند. هرچه که عقلانیت آنها بالا برود اشتباهات انها هم بیشتر میشود.
فشار روانی و ویژگی استکبار یک طاغوت باعث میشود سرانجام
در یک جایی بدترین تصمیمات را بگیرد، در این مقطع حساس فرعون نباید وارد دریا میشد و هر عقل سلیمی میگفت که نباید وارد دریا شود چون هر کس نمی دانست، خود فرعون که میدانست ،دریا را او نشکافته است و این معجزه ی پروردگار موسی بود و رب موسی
با فرعون دوستی نداشت اما ویژگی استکبار فرعون باعث شد تصمیم اشتباه بگیرد.
فرعون هنگامی که غرق شدن خودش و نجات بنی اسرائیل را با عمق وجود فهمید، همانطور که دست و پا میزد گفت: من...من به تو که خدای موسی هستی ایمان می آورم، من اقرار می کنم که خدایی جز تو نیست، مرا نجات بده که دیگر با تو سر جنگ ندارم، اما در این هنگام کار از کار گذشته بود و این سخنان فرعون از سر استیصال و برای نجات از مردن بود و اگر زنده می ماند باز هم سرکشی می کرد.
پس خدا به فرعون فرمود: که تو همان مفسدی هستی که از روی جبر ایمان می آوری و اگر به گذشته برگردی، به مسیر قبلی خود بر میگردی و راهی برای نجات تو وجود ندارد اما منِ خداوند، بدن تو را نگه می دارم تا نشانه و عبرتی برای آیندگان باشد که نتیجه در افتادن با خدا را ببینند.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_هفت🎬: یک سمت دریای پر جوش و خروش بود و سمت دیگر لشکر
هر متر مکعب آب تقریبا یک تن وزن داشت. آن حجم عظیم آب هنگامی که روی هم آمد چند تن وزن به مصریان وارد کرد و کلا چیزی از بدن های آنها باقی نماند. تمام مصریان از بین رفتند اما خدا تنها یک بدن را سالم به آن سمت خلیج رساند.
خدا تمام راه و روش و موجودیت فرعون را از او گرفت و تنها بدنش را از زیر آن حجم سنگین آب سالم بیرون کشید و برای عبرت دیگران باقی
گذاشت....
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۴🎬: یک هفته از آمدن فاطمه به خانه ی علی مرتضی می گذشت. یک هفته ای که
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۵🎬:
فاطمه و علی وارد اتاق شدند، فاطمه که حجب و حیا و شرم در حرکاتش موج میزد سرش را پایین انداخت و همانطور که با ریشه های شال روی سرش بازی می کرد گفت: من...من...من خواسته ای از شما دارم پسر عمو، امیدوارم که اجابتم کنید.
علی علیه السلام لبخندی روی لبهایش نشست و فرمود: یا فاطمه! ای بانوی خانه ی علی، چه می خواهی؟! راحت خواسته ات را بگو که اگر در توانم باشد فی الفور اجابتت می کنم ای دختر عموی خجول و زیبا!
فاطمه نفسش را آرام بیرون داد و گفت: چند روزی ست که پا به بهشت خانه ات گذاشته ام، نیت کرده بودم تا خدمتکار شما باشم و به عنوان خادمه اینجا آمده ام اما چون ملکه با من برخورد نمودید و فرزندانت مرا مادر صدا می کنند، اما...
فاطمه لختی سکوت کرد و علی سرش را تکان داد و گفت: اما چه؟! کسی حرکتی کرده که تو را آزرده است؟!
فاطمه هراسان سرش را بالا گرفت وگفت: نه...نه...حاشا و کلا...فرزندان زهرای مرضیه آنچنان با ادب و مهربانند که مرا سر ذوق و مهر می آورند، فقط زمانی که شما مرا به نام خودم صدا میزنید من غم و غصه را در چهره ی بچه ها می بینم و بغضی که بر گلویشان می نشیند را احساس می کنم، به گمانم چون نام من همنام مادر شهیده شان هست آنها به یاد فقدان مادر می افتند، خودم دیدم که شما مرا فاطمه خطاب کردی و نگاه حسن به سمت میخ در کشانیده شد و اشک از گوشه ی چشمش فرو ریخت...
و هر بار که مرا با نام صدا میزنید واقعه ای را میبینم که بی شک به خاطره ی بانوی این خانه منتهی می شود، من نمی خواهم بغض و گریه را در چهره و جان یادگاری های دختر رسول الله ببینم، لطفا مرا دیگر به نام خودم صدا نزنید...
در این هنگام بغض فاطمه شکست و اشکش جاری شد، انگار حال علی هم دست کمی از حال فاطمه بنت حزام نداشت...فاطمه تنها چیزهایی را شنیده بود اما علی خاطرات را به یاد می آورد.
علی آه کوتاهی کشید و گفت: خواسته ات را اجابت می کنم و امیدوارم خداوند خیر دنیا و آخرت را نصیبت کند که از نام خود به خاطر نوه های پیامبر گذشتی.
فاطمه لبخندی زد و گفت: دعای مولایم علی زودتر در حق من اجابت شده، همانا خدمت به شما و فرزندانت تمام خیر در دنیا و آخرت است که می تواند نصیب کسی شود و اینک قسمت این بانو شده است.
علی دست فاطمه را در دست گرفت و همانطور که او را نوازش می کرد گفت: حالا دوست داری تو را چه بنامم؟! تو خود که شاعری چیره دست و بانویی لطیف و سخندان هستی نامی برای خود انتخاب کن تا علی، تو را به این نام بخواند.
فاطمه سرش را پایین انداخت، انگار سخت در فکر بود و ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد، یاد خواب آن شبش افتاد همانجا که بانوی نورانی به او فرمود: مراقب پسرانم باش!
و این اشاره ی خوبی بود، پس فاطمه سرش را بالا گرفت و همانطور که صدایش از هیجان می لرزید گفت: مرا...مرا ام البنین خطاب کنید، چون من مادر پسران حیدر کرار هستم...
علی دست فاطمه را به آرامی فشار داد و فرمود: چه اسم زیبا و با مسمایی«ام البنین» من از تو ممنونم ای بانوی شجاع پاکدامن که با ورود به خانه ی علی، شمشیر از حمایل باز کردی و از شمشیر گذشتی تا بانوی خانه ام شوی و اینک از اسمت هم گذشتی تا آرامش خانه ام باشی...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼