#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۵🎬: فاطمه و علی وارد اتاق شدند، فاطمه که حجب و حیا و شرم در حرکاتش م
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۶🎬:
روزها پشت سر هم می گذشت، ام البنین تمام دلخوشی اش خدمت به فرزندان زهرا بود، حالا بچه ها به او خو گرفته بودند، گاهی او را خاله و گاهی مادر صدا می کردند و وقتی ام البنین می دید در این جمع بهشتی هست از شوق لبریز می شد، او عاشق حضرت زهرا بود و شبها در نماز شبش مدام یاد بانوی خانه ی علی را می کرد و گزارش کار هر روزه اش را میداد و امیدوار بود که روح حضرت زهرا از دست او رضایت داشته باشد.
ام البنین حالش کمی متغییر شده بود و در آخرین دیدار با مادرش، مادر احوالات او را به بارداری تفسیر کرده بود و ام البنین خیلی خوشحال بود، چرا که قبلا مژده ی این کودک را که به ماه تعبیر شده بود به او در خوابی بس شیرین، داده شده بود.
حال ام البنین انچنان روبه راه نبود، اما باز هم سعی می کرد که این حال بارداری باعث نشود تا خدمتش به فرزندان زهرا کمرنگ شود، او تا بچه های علی کاملا غذا نمی خوردند لب به غذا نمی زد و آخرین نفری بود که شب به بستر می رفت و تا مطمئن نمی شد بچه ها راحت خوابیده اند، خواب به چشمانش نمی آمد.
ام البنین زنی فهمیده بود که حالا در مکتب علی بن ابیطالب درس زندگی را به کمال با جان و دل می گرفت.
روزی از روز ها، ام البنین دلو آب را پر نمود و همانطور که دست به کمر گرفته بود دلو را به سمت مطبخ می برد تا خمیر برای نان آماده کند و در همین حین متوجه شد ام کلثوم، گوشه ی حیات نشسته و به او خیره شده و در خودش فرو رفته...
ام البنین هراسان دلو را زمین گذاشت و با خود گفت: من باشم و دختر زهرا زانوی غم در بغل بگیرد؟! و فوری داخل اتاق شد و شانه را برداشت، این زن فهمیده می خواست به بهانه ی شانه زدن موهای ام کلثوم وارد دنیای این دخترک شود و مهر و محبت به پایش بریزد.
ام البنین در حالیکه سعی می کرد با آن حالی که کودکی به شکم می کشید حرکاتش فرز باشد، خود را به ام کلثوم رساند و کنارش نشست و همانطور که شال روی سرش را برمی داشت و موهای بافته ی دخترک را از هم باز می کرد، شروع به نوازش موهای ام کلثوم کرد و سپس شانه را به موهای ام کلثوم کشید و با محبت گفت: چه شده عزیزم؟! چرا ناراحتی؟! مگر من مرده ام که تو اینچنینی؟!
ام کلثوم بغض گلویش را فرو داد و بدون مقدمه گفت: خاله جان! چرا مادرم زود از پیش ما پرکشید؟! مادر ما که پیر نبود؟! او مثل شما جوان بود..
وقتی دیدم دلو را از آب پر کردید و دست به کمر گرفتید نمی دانم چرا یاد مادرم افتادم،آخر ...آخر...من کودک بودم اما به یاد دارم که مادرم روزهای آخر دست به پهلو و کمر می گرفت و حرکت می کرد...
ام کلثوم صورتش را به سمت ام البنین کرد و گفت: روز آخر که زنده بود مثل شما پشت سر من نشست و موهایم را شانه کرد، اما نمی دانم چرا دستش جان نداشت تا شانه را در دست بگیرد، چند بار شانه از دستش افتاد...
در این هنگام اشک از چهار گوشه ی ام کلثوم سرازیر شد و ادامه داد: مادرم بیمار نبود، او قرار بود برادری برایم به دنیا بیاورد، اما...اما...به خانه ی ما حمله کردند و مادر ما بین در و دیوار ماند و در را آتش زدند و آنقدر در را فشار دادند که میخ در به سینه ی مادرم فرو رفت و تمام در غرق خون شد...من خودم با چشم خودم دیدم که خون از میخ در میچکید...
تا این سخن از زبان ام کلثوم خارج شد صدای هق هق ام البنین بلند شد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
و بی شک اصوال اقتضای نفاق، غرزدن و ندیدن نعمت هاست. غرزدن ناشی از داشتن نعمت نبود، ناشی از فرارکردن
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل🎬:
قبیله ی بنی اسراییل از کنار چند قبیله گذشتند و حالا پا درون صحرایی خشک و سوزان گذاشته بودند، صحرای سینا جایی ما بین مصر و ارض مقدس یا همان اورشلیم بود.
همگی خسته و تشنه بودند و با دیدن قبایل کنار دریا که بت می پرستیدند، فیلشان یاد هندوستان کرده بود و به گذشته فکر می کردند و گمان می بردند فرعون به عنوان خدای مصر آب و غذایشان را فراهم می کرد و نمی توانستند تطبیق دهند همان خدایی که آنها را با معجزه از راه های خشک بین نیل نجات داد، همان خدا هم می تواند نیاز آب و غذایشان را برآورده سازد.
پس جمعیتی زیاد به سمت موسی رفتند و دور او حلقه زدند و یک نفر به نمایندگی از دیگران جلو آمد و گفت: ای موسی! مگر نمی بینی ما از تشنگی هلاک شدیم، تمام بنی اسراییل زبانشان از تشنگی به کامشان چسپیده و احشام و چهارپایان هم از بی آبی در معرض مرگ قرار گرفته اند، تو ما را از مصر این سرزمین پر از سرسبزی و نعمت هجرت دادی تا در این بیابان بی خاک و علف به کام مرگ کشانی؟! و ناگهانی مردی دیگر فریاد براورد: لطفا خدایی بساز تا ما او را عبادت کنیم مانند قبایلی که از کنارشان گذشتیم، خدایی قدرتمند با سرانگشتان هنرمندت بساز که تمام نیازهای ما را بر آورده سازد...
در این هنگام موسی آهی کشید و گفت: چرا شما اینچنین غفلت زده حرف می زنید؟! نتیجه ی چهل سال آموزشی که به شما دادم کجاست؟! آیا شما نمی دانید خدایی که آنهمه معجزه رو کرد و سالهاس سال قبطیان را دچار عذاب های مختلف و ترسناک و تازه کرد و جلوی چشمان شما آب را شکافت تا شما رد شوید و دشمنانتان را در همان آب غرق کرد، نمی تواند رازق آب و غذای شما باشد؟!
در این هنگام هیاهویی به پا شد، یکی میگفت حالا کجا چاه بزنیم تا به آب برسیم و ان دیگری می گفت باید از چهارپایان استفاده کنیم تا بوی آب را تشخیص دهند و مارا به سمت رودخانه ای، چشمه ای راهنمایی کنند.
باز هم بنی اسرائیل اشتباه کردند و فکر می کردند خدا همیشه از راه معقول بشری به آنها رزق می دهد و نمی دانستند اگر اراده کند از زیر خار بیابان چشمه پدید می آید .
سر و صدا و فریاد بنی اسراییل به آسمان بلند بود و مدام غر میزدند که موسی آرام از جمع آنان بیرون آمد و به گوشه ای رفت و به نماز ایستاد
او می خواست نماز استسقاء بخواند که....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۶🎬: روزها پشت سر هم می گذشت، ام البنین تمام دلخوشی اش خدمت به فرزندا
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۷🎬:
صدای هق هق ام البنین همراه با گریه ی ام کلثوم در هم پیچید، انگار این دختر تازه مادرش را از دست داده بود و شاید زخمی کهنه دهان باز کرده بود و حرفهایی را که سالها درون دلش تلنبار شده بود بیرون می ریخت.
گویی گوش شنوایی برای دیده های کودکی اش، یافته بود، پس با همان حال گریه ادامه داد: در خانه را اتش زدند و با لگد به ان کوفتند، مادرم بین در و دیوار بیهوش شد، در که باز شد، عده ای به پدرم حمله ور شدند، پدرم علی از شمشیرش جدا افتاده بود و انها هم پدرم را دوره کرده بودند و از ترس اینکه حیدر کرار خود را به شمشیرش برساند و حساب همه ی آنها را یکجا برسد، همه با هم به او هجوم آوردند و دستانش را با ریسمان بستند.
در این هنگام فضه در کنار مادرم بود و آبی به صورتش زد، مادرم چشمانش را گشود و تا پدرم را در ان حالت دید، بی توجه به حال بدش و خونی که از بدنش می رفت هراسان از جا برخواست و خود را بین پدر و مهاجمان قرار داد و می خواست با دستان کبود و سوخته اش گره از ریسمان دست پدرم علی باز کند که ناگهان غلاف شمشیر قنفذ بالا رفت و انقدر بر روی دستان مادرم زد که دست مادرم از دست پدرم جدا شد.
حرف ام کلثوم به اینجا که رسید، ناگهان کودک درون شکم ام البنین به تلاطم افتاد و حرکتی عجیب کرد،انگار او هم می خواست چیزی بگوید، ام البنین دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: کاش آن زمان من بودم و خودم به تنهایی با یک شمشیر حساب کل گروه مهاجم را می رسیدم، به خدا قسم اگر بودم با زهر شمشیرم چنان به روز انها می آوردم که به مخیله شان خطور نکند که دستان ولیّ بلا فصل پیامبر را ببندند یا اینکه دخت رسول را تازیانه بزنند.
ام کلثوم گریه اش شدیدتر شد و گفت: وقتی دستان مادرم از دست پدر جدا شد، گویی خورشید را از آسمان بی انتها جدا کرده باشند، به دنبال پدرم می دوید، قنفذ که دید مادرم دست بردار نیست و می خواهد به هر طریق ممکن ولیّ زمانش را از بند برهاند، به سمت او آمد و چنان سیلی بر صورت مادرم زد که از ضرب آن مادر بر زمین افتاد...
همه ی ما بچه ها به سمتش دویدیم، حسن کنارش بر زمین نشست و با دیدن صورت مادر می خواست چیزی بگوید که مادر با چادر رویش را پوشاند انگار نمی خواست کودکانش بفهمند چه بر سر صورتش آمده و تقلا کرد از جا برخیزد اما نتوانست.
زنان مدینه هم ایستاده بودند و از ترس مهاجمان جلو نمی آمدند و فقط نظاره گر بودند، مادرم نمی توانست بر خیزد، زیر یک بازویش را فضه گرفت و دست دیگرش را هم به دیوار گرفت و برخواست... اما کمرش خمیده بود...پدر را وارد مسجد کرده بودند و حسن و حسین هم چونان دو جوجه ی ترسان، دنبال پدر بودند و من دیدم حسن یک نگاهش به مادر بود و یک نگاهش به دنبال پدر بود...
خاله خوب شد نبودی و ندیدی...من که دیدم هنوز که هنوز است جگرم آتش می گیرد، آخر مادرم ناامیدانه به سمت خانه قدم برمی داشت، چادر وصله دار مادرم پر از خاک بود و با هر قدمی که به سمت خانه بر می داشت، قطره های خون روی زمین می ریخت... زینب خیره به خون روی زمین بود و گریه می کرد...خاله جان، از آن لحظه به بعد دیگر کمر مادرم صاف نشد و همیشه همچون زنان سالخورده و ناتوان دست به پهلو حرکت می کرد تا از پیش ما رفت...
ام کلثوم حرف می زد و ناله ی ام البنین به آسمان بلند بود، حالا ام کلثوم در آغوش ام البنین مویه می کرد که ناگهان صدای زینب از پشت سرشان بلند شد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
✅آموزش رایگان مکالمه عراقی در اربعین
https://eitaa.com/sadathosseinimokalemeh
مداحی های مناسب پیاده روی اربعین حسینی
https://eitaa.com/madahiarbaeeni
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل🎬: قبیله ی بنی اسراییل از کنار چند قبیله گذشتند و حالا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_یک🎬:
حضرت موسی به نماز استسقاء ایستاد و در این هنگام هیاهویی از جمع بلند شد و مردی با حالت تمسخر گفت: آنجا را بنگرید، ما از نبی خدا آب خواستیم او به نماز ایستاده، آخر یکی نیست بگوید در این بیابان سوزان، نماز به چه کار تو و ما و قبیله ی بنی اسرائیل می آید؟!
و دیگری خنده ی تمسخر امیزی کرد و گفت: حالا شما هم به تماشای نماز موسی بنشینید شاید سیراب شدید، آخر به او بگویید یک سحری به کار بده تا آب ظاهر شود و یکی دیگر از آن سوتر فریاد زد: کاش موسی بتی می ساخت و ما او را طواف می کردیم و عبادتش می نمودیم، آنگاه آن بت آب برایمان فراهم می کرد.
هر کس نظریه ای ارائه می داد اما هدف موسی از خواندن نماز استسقا باز هم آموزشی دیگر بود و می خواست به مردمش بفهماند که آن خدای قادر یکتا، برای همه چیز و در همه ی جوانب پروردگاری بی نظیر و روزی رسان است و همچنین می خواست قوم بنی اسراییل با پوست و گوشت و خونشان برتری پنج کلمه ی مقدس را بر کل عالم متوجه شود.
پس هنگامی که نماز استسقاء میخواند این دعا را طوری که همه بشنوند با صدای بلند میخواند: «اللهم الهی بحق محمد سیداالنبیا و المرسلین و بحق علی سیداالوصیا و مصلین و بحق فاطمه سیده النساء العالمین و بحق الحسن افضل الاولیاء و بحق الحسین افضل الشهداء و بحق عترت و خلیفه های ایشان که بهترین از کسان نزد تو هستند، سوگند می دهم تو را که بندگان خودت را
سیراب کنی.»
آری به راستی که حضرت موسی از این کار دو هدف داشت. اولا میخواست قوم بدانند که این آبی که برای رفع تشنگی می آید هم ، از مسیر همان کلمات می گذرد. ثانیا اینکه می خواست به منافقان حسود نشان دهد که هر نعمتی دارند از برکت همان کلمات است و هیچ نعمتی نیست که وساطت رسول اَّلله در آن نباشد و بتوانند راحت از آن استفاده کند.
موسی در واقع میخواست آنها را از آن حالت نفاق خارج کند طوری که یا کافر شوند و علنی با عبور از این مسیر مخالفت کنند یا مومن شوند و منافقانه در میان مومنان قرار نگیرند.
اصولا هنگامی که یک ولی خدا در قومی ظهور میکند در آن جا تمحیص صورت میگیرد یعنی تکلیف منافقین مشخص می شود. یا باید در مقابل ولی خدا قرار بگیرند و کافر شوند یا توبه کنند و در ردیف مومنان باشند.
حضرت موسی خداوند را به کلمات مقدس قسم داد و سپس به سمت تخته سنگی پهن که در میان شوره زار بیابان بود رفت، تخته سنگی پهن و بزرگ که تا آن لحظه کسی به آن توجهی نداشت، موسی کنار تخته سنگ قرار گرفت و چشمان پر از حیرت بنی اسرائیل به او خیره بود که می خواهد چه کند
موسی عصایش را بالا برد و باز هم ذکر کلمات مقدس را بر زبان جاری کرد تا همگان ببینند اگر معجزه ای رخ می دهد به برکت پنج کلمه ی مقدس است و سپس عصایش را بر تخته سنگ فرود اورد و در بین حیرت همگان دوازده چشمه ی جوشان از زیر تخته سنگ فوران کرد، آب چشمه ابتدا با شدت بیرون جهید و بعد که هر چشمه راه خود را پیدا کرد، آبی زلال و خنک و گوارا با ملایمت از هر چشمه بیرون می آمد.
خداوند اراده کرده بود تا هر قبیله ی بنی اسراییل از یک چشمه آب بخورند و مردم بنی اسرائیل با نظم و بدون هرج و مرج و درست همانطوری که موسی به آنها آموزش داده بود آب خوردند و مشک هایشان هم از آب پر نمودند و همه سیراب شدند.
حالا که لبان تشنه شان به آبی گوارا نرم و لطیف شده بود، تازه یاد گرسنگی شان افتادند و...
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_یک🎬: حضرت موسی به نماز استسقاء ایستاد و در این هنگام
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_دو🎬:
بنی اسراییل حالا سیراب شده بودند و شکمشان از گرسنگی به قار و قور افتاده بود، چون در صحرای بین مصر و ارض مقدس بودند و اینجا کویری لوت بی درخت و ثمر بود، هیچ چیزی برای خوردن نداشتند.
این بیابان شوره زار جز درختچه های بیابانی که میوه ای نداشتند و خار و خاشاک بیابان چیزی نداشتند و موجودی هم برای شکار کردن وجود نداشت و موجودات بیابان مارمولک و مار و خزندگانی بود که برای تغذیه انسان مناسب نبود، عموما هیچ قبیله ای در اینجا ساکن نمی شد و اگر هم میشد برای مدت کوتاهی ساکن می شدند و از آنجا عبور می کردند.
در این هنگام بنی اسراییل باز به سمت موسی آمدند، آنها حالا یاد گرفته بودند که موسی علاوه بر اینکه نبی خدا و امام در امور معنویاتشان هست،برای امور مادی و دنیوی هم باید به ایشان مراجعه کنند،زیرا که او نماینده ی خدایی هست که قادر به همه چیز است، خدایی که با معجزه آب را می شکافد و برای آنان از دل تخته سنگ چشمه می رویاند، پس این خدا می تواند گرسنگی شان هم بر طرف کند.
مردم دور موسی را گرفتند و هر کدام حرفی می زد، یکی می گفت: یا نبی خدا! از پروردگاربخواه تا روزی ما را هم برساند و آن دیگری فریاد می زد: به خدا از گرسنگی شکممان به پشتمان چسپیده...
در این هنگام موسی نگاهی به جمع پیش رو کرد، و تپه ای شنی را که همانجا قرار داشت نشان کرد و به سمتش رفت، خیلی زود بر بالای تپه قرار گرفت.
حالا تمام بنی اسراییل او را میدیدند موسی عصایش را بالا برد تا سکوت بر جمع و تمام بیابان حاکم شود، پس از اینکه همه ساکت شدند، رویش را به آسمان نمود و دستانش را بالا برد و فریاد بر آورد: الهی یا حمید بحق محمد، یاعالی بحق علی، یا فاطرالسموات و الارض بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و یا قدیم الاحسان بحق الحسین علیه السلام روزی ما و بنی اسراییل را برسان»
چشمان همه خیره به موسی بود که در این بیابان سوزان چگونه برایشان غذا تهیه می کند و موسی بار دیگر اهمیت کلمات مقدس را برای قومش آشکار کرد، او با این کار به قومش فهماند که هر چه برکت بر سر زمین و مردمش نازل می شود همه از ناحیه ی کلمات مقدس و از برکت وجود آنهاست اصلا اراده ی خدا این است که برکات زمین و آسمان در تمام اعصار و قرن ها و سالها و در همه ی برهه های زمین از راه کلمات مقدس بگذرد و هر کس ایمان و اعتقاد راسخ به این پنج کلمه داشته باشد تمام مشکلاتش حل خواهد شد.
در این هنگام مردمی که مومن و مخلص بودند به تأسی از موسی شروع به گفتن ذکر پنج کلمه ی مقدس کردند و ناگهان آسمان کبود شد و دسته ای پرنده با سر و صدای زیاد جلو آمدند، نام این پرندگان به تعبیر قران«سلوی» بود.
سلوی پرنده ای نو ظهور با گوشتی لذیذ بود، موسی با اشاره به پرنده ها فرمود: به حرمت محمد و آل محمد رزق و روزیتان رسید، این پرنده ها را شکار کنید و از گوشت لذیذشان استفاده کنید که خدا روزی رسان است.
عده ای به دنبال پرنده ها افتادند و به راحتی آنان را شکار می کردند، این پرنده خیلی عجیب بودند، وقتی آنها را تمیز می کردند و پر و بالشان را میکندند و اماده ی طبخ میشدند، به یک باره تبدیل به پرنده ای کباب شده و خوش طعم می شدند و عجیب تر اینکه وقتی گوشت آنان را می خوردند دوباره استخوان پرنده تبدیل به پرنده ای زنده می شد و پرواز می کرد تا بنی اسراییل برای روزهای سفر در این بیابان همیشه شکار داشته باشد و کار به همین جا هم ختم نشد و بار دیگر...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_دو🎬: بنی اسراییل حالا سیراب شده بودند و شکمشان از گرس
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل_سه🎬:
و باز هم موسی کلمات مقدس را واسطه قرار داد و این بار کل بیابان پوشیده شد از دانه های ریز سفید رنگی که به نرمی پنبه بودند و مزه شان به شیرینی کلوچه عسلی بود.
مردم با دیدن دانه با تعجب گفتند: «من» یعنی اینها چیست؟ و این دانه ها به «من» معروف شد و در آیات قران هم همین تعبیر آمده است.
موسی به آنها یاد داد که از این دانه ها می توان به عنوان نان استفاده کرد، به این صورت که از این دانه ها بر می چیدند و با فشار کوچکی آرد می شدند و سپس خمیرشان می کردند و وقتی خمیر را به شکل قرصی نان در می آوردند، ناگهان این خمیر بدون دیدن حرارت و آتشی، تبدیل به نانی خوشمزه میشد.
و عجیب اینکه این پرندگان و این نان های شگفت انگیز، هر روز به یک مزه و طعمی دلچسپ در می آمدند، یعنی تمام مزه ها و تمام ویتامین های مورد نیاز هر کس در این دو طعام وجود داشت.
درست است که این طعام ها مانند یک اعجاز بود، اما معجزه نبود،روند طبیعی یک عمل و عکس العمل بود.
معجزه همان عصای موسی بود که تبدیل به اژدها می شد، اما اینجا سنت خدا جاری بود، خداوند امر کرده بود که او را بپرستند و از او یاری بجویند و کلمات مقدس را به فریاد بخوانند و او هم رزق و روزیشان را به بهترین شکل ممکن می رساند، به طوریکه بندگان مخلص به زحمتی آنچنانی نیافتند، حالا که بنی اسرائیل پس از سالها استضعاف و فقر دست از خدا نکشیده بودند، خدا هم حوائج مادی و معنویشان را برآورده می کرد و این سنت خداست و همیشه و در همه جا و در تمام زمان ها جاریست، اگر بنده گوش به فرمان خدا باشد و تمام امیدش خدا و کلمات مقدس باشد، بی شک خدا هم به بهترین شکل زندگی او را سر و سامان می دهد .
حالا بنی اسرائیل امکانات یک زندگی را داشت، آب و غذا و نان را به شکلی که گفتیم خدا برایشان به برکت کلمات مقدس فراهم نمود، آنها در طول سفر و هر روز می توانستند پرنده شکار کنند و طعامی لذیذ با نانی دلچسپ داشته باشند، فقط این شکار کردن در روز شنبه نمی بایست انجام شود، چرا که شنبه ها در هر صورت متعلق به عبادت پروردگار بود.
خداوند وقتی آدم را خلق کرد و او را به روی زمین فرستاد نیازهای او را هم برطرف کرد و الان هم نیازهای بنی اسراییل را مرتفع نمود آب و غذا و نان و فقط می ماند مسکن که آن هم چون بنی اسراییل در حال هجرت بود و بیابان سینا جایی برای برپایی مسکن نبود و قرار بود آنها به اورشلیم بروند، پس نیاز مسکن اینجا بی معنا بود، اما وقتی بنی اسراییل دوباره بهانه جویی کردند و بعضی مغرضان بهانه ی مسکن و سرپناه را آوردند و خواستند به این طریق عظمت خدای یکتا را زیر سوال ببرند
اینبار دوباره موسی دست به کار شد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ثبت نام روایت انسان، آغاز شد!
🧳 همسفر حقیقت باش...
سفر خودت رو از اینجا آغاز کن،
سفری پر فراز و نشیب به قدمت ۸۵۰۰ سال...
♨️ آغاز سفر با ۲۰ درصد تخفیف ویژه:
🔗 https://mabnaschool.ir/landing-revayat-department/
⚠️ تخفیف ویژه فقط تا ۸ مرداد ماه برقراره!
#همسفر_حقیقت_باش
#روایت_انسان
🆔️ @Revayate_ensan_home