#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۴🎬: یک هفته از آمدن فاطمه به خانه ی علی مرتضی می گذشت. یک هفته ای که
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۵🎬:
فاطمه و علی وارد اتاق شدند، فاطمه که حجب و حیا و شرم در حرکاتش موج میزد سرش را پایین انداخت و همانطور که با ریشه های شال روی سرش بازی می کرد گفت: من...من...من خواسته ای از شما دارم پسر عمو، امیدوارم که اجابتم کنید.
علی علیه السلام لبخندی روی لبهایش نشست و فرمود: یا فاطمه! ای بانوی خانه ی علی، چه می خواهی؟! راحت خواسته ات را بگو که اگر در توانم باشد فی الفور اجابتت می کنم ای دختر عموی خجول و زیبا!
فاطمه نفسش را آرام بیرون داد و گفت: چند روزی ست که پا به بهشت خانه ات گذاشته ام، نیت کرده بودم تا خدمتکار شما باشم و به عنوان خادمه اینجا آمده ام اما چون ملکه با من برخورد نمودید و فرزندانت مرا مادر صدا می کنند، اما...
فاطمه لختی سکوت کرد و علی سرش را تکان داد و گفت: اما چه؟! کسی حرکتی کرده که تو را آزرده است؟!
فاطمه هراسان سرش را بالا گرفت وگفت: نه...نه...حاشا و کلا...فرزندان زهرای مرضیه آنچنان با ادب و مهربانند که مرا سر ذوق و مهر می آورند، فقط زمانی که شما مرا به نام خودم صدا میزنید من غم و غصه را در چهره ی بچه ها می بینم و بغضی که بر گلویشان می نشیند را احساس می کنم، به گمانم چون نام من همنام مادر شهیده شان هست آنها به یاد فقدان مادر می افتند، خودم دیدم که شما مرا فاطمه خطاب کردی و نگاه حسن به سمت میخ در کشانیده شد و اشک از گوشه ی چشمش فرو ریخت...
و هر بار که مرا با نام صدا میزنید واقعه ای را میبینم که بی شک به خاطره ی بانوی این خانه منتهی می شود، من نمی خواهم بغض و گریه را در چهره و جان یادگاری های دختر رسول الله ببینم، لطفا مرا دیگر به نام خودم صدا نزنید...
در این هنگام بغض فاطمه شکست و اشکش جاری شد، انگار حال علی هم دست کمی از حال فاطمه بنت حزام نداشت...فاطمه تنها چیزهایی را شنیده بود اما علی خاطرات را به یاد می آورد.
علی آه کوتاهی کشید و گفت: خواسته ات را اجابت می کنم و امیدوارم خداوند خیر دنیا و آخرت را نصیبت کند که از نام خود به خاطر نوه های پیامبر گذشتی.
فاطمه لبخندی زد و گفت: دعای مولایم علی زودتر در حق من اجابت شده، همانا خدمت به شما و فرزندانت تمام خیر در دنیا و آخرت است که می تواند نصیب کسی شود و اینک قسمت این بانو شده است.
علی دست فاطمه را در دست گرفت و همانطور که او را نوازش می کرد گفت: حالا دوست داری تو را چه بنامم؟! تو خود که شاعری چیره دست و بانویی لطیف و سخندان هستی نامی برای خود انتخاب کن تا علی، تو را به این نام بخواند.
فاطمه سرش را پایین انداخت، انگار سخت در فکر بود و ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد، یاد خواب آن شبش افتاد همانجا که بانوی نورانی به او فرمود: مراقب پسرانم باش!
و این اشاره ی خوبی بود، پس فاطمه سرش را بالا گرفت و همانطور که صدایش از هیجان می لرزید گفت: مرا...مرا ام البنین خطاب کنید، چون من مادر پسران حیدر کرار هستم...
علی دست فاطمه را به آرامی فشار داد و فرمود: چه اسم زیبا و با مسمایی«ام البنین» من از تو ممنونم ای بانوی شجاع پاکدامن که با ورود به خانه ی علی، شمشیر از حمایل باز کردی و از شمشیر گذشتی تا بانوی خانه ام شوی و اینک از اسمت هم گذشتی تا آرامش خانه ام باشی...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
هر متر مکعب آب تقریبا یک تن وزن داشت. آن حجم عظیم آب هنگامی که روی هم آمد چند تن وزن به مصریان وار
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_سی_نه🎬:
حالا بنی اسرائیل به سلامت از دریای خروشان گذشتند و با چشم خود معجزه ی خداوند را دیدند و نابودی تمام قبطیان را شاهد بودند، خوشحال از این بودند که دیگر فرعون و فرعونیانی وجود ندارد که آنها را به بند بکشد و ظلم بر آنها روا دارد.
ویژگی جمعی بنی اسرائیل در مصر، آن بود که سال ها برده و در استضعاف و فشار بودند و آنها توسط فرعون و حکمرانان مصر سالهای سال در یک حالت محدودیت قرار داشتند و حالا به خاطر وجود صبر در آنها و این که مدتها در استضعاف و سختی و مرارت بودند لطف خدا شامل حالشان شد زیرا این وعده ی خداست که او با صابران است پس معلمی به نام موسی برایشان فرستاده شده بود.
موسی چهل سال تلاش کرد به آنها آموزش دهد و از استضعاف روانی خارجشان کند و این تلاش بالاخره ثمر داد و این قوم که از همه نظر در فقر بودند حالا آنچنان مهارتی پیدا کرده بودند که می توانستند عملیات های پیچیده ای همچون هجرت پنهانی انجام دهند.
آنها کم کم رشد کردند و در اثر آموزشهایی که موسی به آنها داده بود در یک حالتی قرار گرفته بودند که گمان می کردند خدا خیلی زیاد آن ها را دوست دارد و همین طور هم بود و این کلام خداست که خداوند متوکلین و صابران درگاهش را دوست می دارد.
آنها انتظار داشتند دیگر تمام فضائل، خوبیها و توجهات خدا برای آنها باشد در حالی که غافل بودند از اینکه خدا تمام این توجهات و امکانات را به آن ها داده بود تا مقدمه ساز حضور کلمات مقدس شوند، کلماتی که باعث رشد تمام عالم شده اند، کلمات مقدسی که خلقتشان با خلقت کل بنی بشر فرق داشت و مستقیم از نور خدا خلق شده بودند، کلماتی که در نقطه های حساس تاریخ به فریاد پیامبران و مومنان رسیده بودند و از طرفی این کلمات قرار نبود از طایفه بنی اسرائیل باشند و قوم بنی اسرائیل توقع داشتند که این کلمات مقدس تمام و کمال از آن، بنی اسراییل باشند و از میان آنها انتخاب شوند، اما اراده ی خدا این بود کلمات مقدس از بنی اسماعیل باشند و همین امر باعث شد که قوم موسی دچار حسادت و نفاق شوند.
حسادت و نفاق و سرپیچی از آموزه های مربی توسط قومی که سال ها به استضعاف کشیده شده بودند قدری طبیعی بود.
اگر بنا بود که تمام آنها مومن و قوی و مجاهد و تربیت شده باشند، اساسا ارسال پیامبر قوی و اولوالعظمی مثل موسی برای این قوم معنی نداشت.
َ خداوند این حالت بنی اسرائیل را این گونه توضیح میدهد: آیا پادشاهی از آن خودشان است که از این که من آن را به کس دیگری می دهم ناراحت میشوند؟ گرچه اگر مال آنها هم بود به خاطر بخلشان به کسی چیزی نمیدادند.
شاید خداوند متعال یکی از دلایلی که حکومت را به بنی اسرائیل نمیدهد را همین موضوع عنوان میکند
که آنها سخی و بخشنده نبودند، نوعی خودخواهی داشتند که هر چیزی را برای خودشان میخواستند و تلاش میکردند هر آنچه که در روی زمین هست را برای خود داشته باشند و دیگر اقوام را نصیبی از آن نباشد.
خداوند در این بار در قران می فرماید: آیا یهود و بنی اسرائیل از این که من فضلم را به کسان دیگری دادم حسادت میکنند؟ ما به بنی اسماعیل کتاب و حکمت و ملک عظیم را دادیم.
و براستی که تجلی این ملک عظیم ان شاالله در ظهور حضرت حجت خواهد آمد.
خداوند مرتبا به موسی میفرماید
به آنها ایام اَّلله را تذکر بده و در روایات داریم این ایام اَّلله سه موقع است.
یکی زمان ظهور دیگر زمان رجعت و روز سوم هم روز قیامت است.
خداوند از اینهمه تذکر و عهد گرفتن از بنی اسرایئل هدفی والا داشت و میخواست بنی اسرائیل از همان زمان متوجه باشند که هر تلاشی که میکنند برای آن است که ملکی را که بناست خدا برای حضرت حجت محقق کند، آماده کنند، یعنی به زبان ساده تر اینکه خداوند قوم موسی را برگزید تا یاریگر بنی اسماعیل باشند و راه ظهور حجت دوازدهم را نواده ی اسماعیل نبی را باز کنند، چیزی که در زمان حال ما بر عکسش را می بینیم و الان یهودی های صهیون یکی از موانع ظهور مولایمان هستند و باز هم این بر می گردد به همان حسادتشان و همانا حسادت اولین تیر ترکش شیطان است.
و تمام این شرایط باعث ایجاد حسادت در بنی اسرائیل می شد و نمود بیرونی آن در قالب غر زدن و بهانه گیری قوم اتفاق می افتاد.
آنها در واقع غر میزدند تا توانایی موسی و خداوندش را در حل مسائل، زیر سوال ببرند و بگویند حتما انتخاب بنی اسماعیل هم انتخاب غلط و مشکل داری است.
بنابراین این قوم اعجاز ها را میدیدند اما منتظر بودند اشکالی پیدا کنند و از زیر بار آن عهد و مسئولیت فرار کنند.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
هر متر مکعب آب تقریبا یک تن وزن داشت. آن حجم عظیم آب هنگامی که روی هم آمد چند تن وزن به مصریان وار
و بی شک اصوال اقتضای نفاق، غرزدن و ندیدن نعمت هاست.
غرزدن ناشی از داشتن نعمت نبود، ناشی از فرارکردن از بار مسئولیتی بود که آن را نمیخواستند، این جا دقیقا نقطه ایمان بود. ایمان برای کسی
بود که این مسئولیت را میپذیرفت. در میان بنی اسرائیل نشانه دینداری، انجام مناسک و ظاهر مومنانه نبود بلکه بستن آن عهد و پایبند بودن به آن بود.
یعنی اوج ایمان یک بنی اسراییلی پایبندی بر عهدی بود که خدا از آنها گرفته بود و آن عهد چیزی نبود جز توسل به دامان محمد و آل محمد و فرمانبری از کلمات مقدس....
حالا بنی اسرائیل از دریا عبور کردند، قبیله ای را در آن طرف دریا دیدند که بتی سنگی را می پرستیدند و آب و غذا داشتند و زندگی می کردند و آنها تازه یادشان افتاده بود که نیاز به آب و غذا دارند پس پیش موسی آمدند و گفتند...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
با سلام خدمت تمامی مخاطبین بزرگوار علی الخصوص خواننده های روایت انسان
کسانی که همراه روایت انسان هستند می دانند که در این قسمت ها ما به داستان قوم موسی می پردازیم و چه زیبا در این قسمت ها پرده از بعضی امور بر داشته شده است.
شاید بارها و بارها شنیده باشید که یهودی ها در بوق و کرنا کرده اند که « ما قوم برگزیده هستیم» حالا طبق این داستان مستند می دانیم که حرفشان درست است و واقعا انها برگزیده شده اند اما سوال اینجاست، برای چه برگزیده شده اند؟! سوالی که یهودی ها جواب درستی برای آن ندارند و مردم را فریب می دهند
اما اینک ما می دانیم خداوند قوم بنی اسراییل را برگزید تا مقدمات ظهور و حضور قوم بنی اسماعیل را فراهم کنند
آنها برگزیده شدند تا در خدمت محمد وآل محمد باشند ولی اینک در خدمت ابلیس هستند چرا که دردی مشترک دارند و درد ابلیس و بنی اسراییل همان«حسادت» است
این داستان را خصوصا این قسمت های حساسش را به گوش همگان برسانید تا همه واقعیت مطب را بدانند
با تشکر.....حسینی
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۵🎬: فاطمه و علی وارد اتاق شدند، فاطمه که حجب و حیا و شرم در حرکاتش م
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۶🎬:
روزها پشت سر هم می گذشت، ام البنین تمام دلخوشی اش خدمت به فرزندان زهرا بود، حالا بچه ها به او خو گرفته بودند، گاهی او را خاله و گاهی مادر صدا می کردند و وقتی ام البنین می دید در این جمع بهشتی هست از شوق لبریز می شد، او عاشق حضرت زهرا بود و شبها در نماز شبش مدام یاد بانوی خانه ی علی را می کرد و گزارش کار هر روزه اش را میداد و امیدوار بود که روح حضرت زهرا از دست او رضایت داشته باشد.
ام البنین حالش کمی متغییر شده بود و در آخرین دیدار با مادرش، مادر احوالات او را به بارداری تفسیر کرده بود و ام البنین خیلی خوشحال بود، چرا که قبلا مژده ی این کودک را که به ماه تعبیر شده بود به او در خوابی بس شیرین، داده شده بود.
حال ام البنین انچنان روبه راه نبود، اما باز هم سعی می کرد که این حال بارداری باعث نشود تا خدمتش به فرزندان زهرا کمرنگ شود، او تا بچه های علی کاملا غذا نمی خوردند لب به غذا نمی زد و آخرین نفری بود که شب به بستر می رفت و تا مطمئن نمی شد بچه ها راحت خوابیده اند، خواب به چشمانش نمی آمد.
ام البنین زنی فهمیده بود که حالا در مکتب علی بن ابیطالب درس زندگی را به کمال با جان و دل می گرفت.
روزی از روز ها، ام البنین دلو آب را پر نمود و همانطور که دست به کمر گرفته بود دلو را به سمت مطبخ می برد تا خمیر برای نان آماده کند و در همین حین متوجه شد ام کلثوم، گوشه ی حیات نشسته و به او خیره شده و در خودش فرو رفته...
ام البنین هراسان دلو را زمین گذاشت و با خود گفت: من باشم و دختر زهرا زانوی غم در بغل بگیرد؟! و فوری داخل اتاق شد و شانه را برداشت، این زن فهمیده می خواست به بهانه ی شانه زدن موهای ام کلثوم وارد دنیای این دخترک شود و مهر و محبت به پایش بریزد.
ام البنین در حالیکه سعی می کرد با آن حالی که کودکی به شکم می کشید حرکاتش فرز باشد، خود را به ام کلثوم رساند و کنارش نشست و همانطور که شال روی سرش را برمی داشت و موهای بافته ی دخترک را از هم باز می کرد، شروع به نوازش موهای ام کلثوم کرد و سپس شانه را به موهای ام کلثوم کشید و با محبت گفت: چه شده عزیزم؟! چرا ناراحتی؟! مگر من مرده ام که تو اینچنینی؟!
ام کلثوم بغض گلویش را فرو داد و بدون مقدمه گفت: خاله جان! چرا مادرم زود از پیش ما پرکشید؟! مادر ما که پیر نبود؟! او مثل شما جوان بود..
وقتی دیدم دلو را از آب پر کردید و دست به کمر گرفتید نمی دانم چرا یاد مادرم افتادم،آخر ...آخر...من کودک بودم اما به یاد دارم که مادرم روزهای آخر دست به پهلو و کمر می گرفت و حرکت می کرد...
ام کلثوم صورتش را به سمت ام البنین کرد و گفت: روز آخر که زنده بود مثل شما پشت سر من نشست و موهایم را شانه کرد، اما نمی دانم چرا دستش جان نداشت تا شانه را در دست بگیرد، چند بار شانه از دستش افتاد...
در این هنگام اشک از چهار گوشه ی ام کلثوم سرازیر شد و ادامه داد: مادرم بیمار نبود، او قرار بود برادری برایم به دنیا بیاورد، اما...اما...به خانه ی ما حمله کردند و مادر ما بین در و دیوار ماند و در را آتش زدند و آنقدر در را فشار دادند که میخ در به سینه ی مادرم فرو رفت و تمام در غرق خون شد...من خودم با چشم خودم دیدم که خون از میخ در میچکید...
تا این سخن از زبان ام کلثوم خارج شد صدای هق هق ام البنین بلند شد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
و بی شک اصوال اقتضای نفاق، غرزدن و ندیدن نعمت هاست. غرزدن ناشی از داشتن نعمت نبود، ناشی از فرارکردن
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_چهل🎬:
قبیله ی بنی اسراییل از کنار چند قبیله گذشتند و حالا پا درون صحرایی خشک و سوزان گذاشته بودند، صحرای سینا جایی ما بین مصر و ارض مقدس یا همان اورشلیم بود.
همگی خسته و تشنه بودند و با دیدن قبایل کنار دریا که بت می پرستیدند، فیلشان یاد هندوستان کرده بود و به گذشته فکر می کردند و گمان می بردند فرعون به عنوان خدای مصر آب و غذایشان را فراهم می کرد و نمی توانستند تطبیق دهند همان خدایی که آنها را با معجزه از راه های خشک بین نیل نجات داد، همان خدا هم می تواند نیاز آب و غذایشان را برآورده سازد.
پس جمعیتی زیاد به سمت موسی رفتند و دور او حلقه زدند و یک نفر به نمایندگی از دیگران جلو آمد و گفت: ای موسی! مگر نمی بینی ما از تشنگی هلاک شدیم، تمام بنی اسراییل زبانشان از تشنگی به کامشان چسپیده و احشام و چهارپایان هم از بی آبی در معرض مرگ قرار گرفته اند، تو ما را از مصر این سرزمین پر از سرسبزی و نعمت هجرت دادی تا در این بیابان بی خاک و علف به کام مرگ کشانی؟! و ناگهانی مردی دیگر فریاد براورد: لطفا خدایی بساز تا ما او را عبادت کنیم مانند قبایلی که از کنارشان گذشتیم، خدایی قدرتمند با سرانگشتان هنرمندت بساز که تمام نیازهای ما را بر آورده سازد...
در این هنگام موسی آهی کشید و گفت: چرا شما اینچنین غفلت زده حرف می زنید؟! نتیجه ی چهل سال آموزشی که به شما دادم کجاست؟! آیا شما نمی دانید خدایی که آنهمه معجزه رو کرد و سالهاس سال قبطیان را دچار عذاب های مختلف و ترسناک و تازه کرد و جلوی چشمان شما آب را شکافت تا شما رد شوید و دشمنانتان را در همان آب غرق کرد، نمی تواند رازق آب و غذای شما باشد؟!
در این هنگام هیاهویی به پا شد، یکی میگفت حالا کجا چاه بزنیم تا به آب برسیم و ان دیگری می گفت باید از چهارپایان استفاده کنیم تا بوی آب را تشخیص دهند و مارا به سمت رودخانه ای، چشمه ای راهنمایی کنند.
باز هم بنی اسرائیل اشتباه کردند و فکر می کردند خدا همیشه از راه معقول بشری به آنها رزق می دهد و نمی دانستند اگر اراده کند از زیر خار بیابان چشمه پدید می آید .
سر و صدا و فریاد بنی اسراییل به آسمان بلند بود و مدام غر میزدند که موسی آرام از جمع آنان بیرون آمد و به گوشه ای رفت و به نماز ایستاد
او می خواست نماز استسقاء بخواند که....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۱۶🎬: روزها پشت سر هم می گذشت، ام البنین تمام دلخوشی اش خدمت به فرزندا
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۱۷🎬:
صدای هق هق ام البنین همراه با گریه ی ام کلثوم در هم پیچید، انگار این دختر تازه مادرش را از دست داده بود و شاید زخمی کهنه دهان باز کرده بود و حرفهایی را که سالها درون دلش تلنبار شده بود بیرون می ریخت.
گویی گوش شنوایی برای دیده های کودکی اش، یافته بود، پس با همان حال گریه ادامه داد: در خانه را اتش زدند و با لگد به ان کوفتند، مادرم بین در و دیوار بیهوش شد، در که باز شد، عده ای به پدرم حمله ور شدند، پدرم علی از شمشیرش جدا افتاده بود و انها هم پدرم را دوره کرده بودند و از ترس اینکه حیدر کرار خود را به شمشیرش برساند و حساب همه ی آنها را یکجا برسد، همه با هم به او هجوم آوردند و دستانش را با ریسمان بستند.
در این هنگام فضه در کنار مادرم بود و آبی به صورتش زد، مادرم چشمانش را گشود و تا پدرم را در ان حالت دید، بی توجه به حال بدش و خونی که از بدنش می رفت هراسان از جا برخواست و خود را بین پدر و مهاجمان قرار داد و می خواست با دستان کبود و سوخته اش گره از ریسمان دست پدرم علی باز کند که ناگهان غلاف شمشیر قنفذ بالا رفت و انقدر بر روی دستان مادرم زد که دست مادرم از دست پدرم جدا شد.
حرف ام کلثوم به اینجا که رسید، ناگهان کودک درون شکم ام البنین به تلاطم افتاد و حرکتی عجیب کرد،انگار او هم می خواست چیزی بگوید، ام البنین دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: کاش آن زمان من بودم و خودم به تنهایی با یک شمشیر حساب کل گروه مهاجم را می رسیدم، به خدا قسم اگر بودم با زهر شمشیرم چنان به روز انها می آوردم که به مخیله شان خطور نکند که دستان ولیّ بلا فصل پیامبر را ببندند یا اینکه دخت رسول را تازیانه بزنند.
ام کلثوم گریه اش شدیدتر شد و گفت: وقتی دستان مادرم از دست پدر جدا شد، گویی خورشید را از آسمان بی انتها جدا کرده باشند، به دنبال پدرم می دوید، قنفذ که دید مادرم دست بردار نیست و می خواهد به هر طریق ممکن ولیّ زمانش را از بند برهاند، به سمت او آمد و چنان سیلی بر صورت مادرم زد که از ضرب آن مادر بر زمین افتاد...
همه ی ما بچه ها به سمتش دویدیم، حسن کنارش بر زمین نشست و با دیدن صورت مادر می خواست چیزی بگوید که مادر با چادر رویش را پوشاند انگار نمی خواست کودکانش بفهمند چه بر سر صورتش آمده و تقلا کرد از جا برخیزد اما نتوانست.
زنان مدینه هم ایستاده بودند و از ترس مهاجمان جلو نمی آمدند و فقط نظاره گر بودند، مادرم نمی توانست بر خیزد، زیر یک بازویش را فضه گرفت و دست دیگرش را هم به دیوار گرفت و برخواست... اما کمرش خمیده بود...پدر را وارد مسجد کرده بودند و حسن و حسین هم چونان دو جوجه ی ترسان، دنبال پدر بودند و من دیدم حسن یک نگاهش به مادر بود و یک نگاهش به دنبال پدر بود...
خاله خوب شد نبودی و ندیدی...من که دیدم هنوز که هنوز است جگرم آتش می گیرد، آخر مادرم ناامیدانه به سمت خانه قدم برمی داشت، چادر وصله دار مادرم پر از خاک بود و با هر قدمی که به سمت خانه بر می داشت، قطره های خون روی زمین می ریخت... زینب خیره به خون روی زمین بود و گریه می کرد...خاله جان، از آن لحظه به بعد دیگر کمر مادرم صاف نشد و همیشه همچون زنان سالخورده و ناتوان دست به پهلو حرکت می کرد تا از پیش ما رفت...
ام کلثوم حرف می زد و ناله ی ام البنین به آسمان بلند بود، حالا ام کلثوم در آغوش ام البنین مویه می کرد که ناگهان صدای زینب از پشت سرشان بلند شد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
✅آموزش رایگان مکالمه عراقی در اربعین
https://eitaa.com/sadathosseinimokalemeh
مداحی های مناسب پیاده روی اربعین حسینی
https://eitaa.com/madahiarbaeeni