#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۱🎬: حالا اتاق خلوت شده بود و علی لب به سخن گشود تا بیش از این ام الب
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۲🎬:
روزها می گذشت و عباس بزرگ و بزرگ تر میشد و گویی چشم و چراغ خانه شده بود.
زینب که عقد کرده ی پسر عمویش عبدالله بن جعفر بود، حالا زمزمه های عروسی اش می آمد.
ام البنین خیلی از جمع خواستگاران زینب شنیده بود، اما زینب هر کدام را به نحوی رد کرده بود و زمانی که عبدالله از او خواستگاری کرد، چون از لحاظ ایمان و خانواده هم کفو بودند، دلیلی برای رد او نبود اما زینب شرطی برای عبدالله گذاشته بود.
ام البنین شنیده بود که زینب شرط ضمن عقدش این بوده که هر کجا حسین رفت، او هم برود و هر کجا حسین ساکن شد او هم ساکن شود، گویی راز و رمزی پشت این شرط پنهان بود، چند بار ام البنین می خواست از زینب در این باره سوال کند اما هر بار شرم و ادب مانع میشد حرفی در این باره بزند.
شب عروسی زینب بود، بوی مشک و کندر و عود در فضا پیچیده بود و جمعیت در خانه ی علی جمع بودند و حالا می بایست عروس را تا خانه ی داماد همراهی کنند.
ام البنین به همراه فضه و اسماء اطراف زینب را چونان نگین انگشتری در برگرفته بودند تا زینب دختر فاطمه، غم بی مادری را به یاد نیاورد، هر کدام تلاش داشتند که کاری مادرانه برای زینب کنند و این بین ام البنین پشت سر زینب بود و مدام قربان صدقه اش می رفت
حسین یک سمت زینب و حسن سمت دیگرش و عباس با قد کوچکش تا تا کنان در جلو می رفت، انگار می خواست راه را برای خواهرش باز کند تا مبادا نامحرمی در کوچه باشد، گویی عباس از همان کودکی غیرتی عجیب روی زینب داشت.
بالاخره کاروان عروس به خانه ی داماد رسید و عروس می خواست وارد خانه ی عبدالله شود که نگاهش خیره به نگاه حسین شد، گویی با نگاهش می گفت من همیشه در کنار تو هستم.
در این هنگام اسماء جلو رفت و با لبخند گفت: عزیزکم داخل خانه ات بشو، می دانم که به برادرانت وابسته ای، همه ی عزیزانت همین جا هستند، نمی دانم برای چه شرط کردی که همیشه با حسین بمانی کاش دلیلش را به ما هم میگفتی...
زینب سرش را پایین آورد انگار می خواست چیزی بگوید
ام البنین کمی خود را جلو کشید تا بداند دختر زهرا چه خواسته ای دارد.
زینب با لحنی لرزان گفت: خاله جان! دلایل زیادی برای این شرطم دارم، اما یکی از مهم ترین دلایلش وصیت مادرم است، آخر او به من سفارش کرده که در سرزمینی به نام کربلا و در ظهر عاشورا، کهنه پیراهنی تن حسینم کنم و از من قول گرفته که قبل از رفتن به میدان جنگ، به جای او زیر گلوی حسین را ببوسم، این سفارش های مادر نشان میدهد، من باید همیشه با حسین باشم...حتی در میانه ی میدان....
ام البنین تا این حرف را شنید زیر لب گفت: الهی من به فدای زهرا و پسرانش شوم، زهرا نگران حسینش بود، به خدا قسم فرزندانم را فدایی حسین تربیت می کنم تا دختر رسول الله در اعلی علیین از دست من راضی باشد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۲🎬: روزها می گذشت و عباس بزرگ و بزرگ تر میشد و گویی چشم و چراغ خانه
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۳🎬:
سالها چونان برق و باد می گذشت، ام البنین مادر پسران شده بود، فرزندان زهرا هر کدام به خانه ی بخت خودشان رفته بودند، حالا خواب سالهای سال پیش درست چند روز قبل از ازدواج با مولا علی به واقعیت پیوسته بود و حالا یک ماه به نام عباس داشت که همه ی مدینه او را به نام«قمر بنی هاشم» می شناختند، پسری که واقعا مانند قرص قمر زیبا بود و مانند پدرش علی یلی دلاور شده بود و سه ستاره دیگر به نام عبدالله و عثمان و جعفر، خداوند به ام البنین عنایت کرده بود.
ام البنین که بعد از ازدواج شمشیر از حمایل باز کرده بود، با اجازه ی همسرش علی، به فرزندانش راه و رسم جنگاوری می اموخت و اینک عباس که نوجوانی دلیر بود، شمشیر زنی را زیر دست مادر و تحت نظر پدر به بهترین نحو فرا گرفته بود.
عباس آنقدر مهارت پیدا کرده بود که زمانی در کوچه پس کوچه های مدینه قدم برمیداشت، پیرمردها با دیدن او یاد علی و فتح خیبر می افتادند، حالا چند سالی بود که خلافت غصب شده ی مولا علی به او برگردانده شده بود و ام البنین به همراه فرزندان زهرا، بنا به شرایط موجود با همسرش مولا علی به کوفه آمده بودند و ساکن این شهر هزار چهره شده بودند.
زینب در این شهر کلاس قرائت و تفسیر قرآن به راه انداخته بود و زنان کوفه را آموزش میداد، او گویی فاطمه دوم بود و می بایست پرچمدار اسلام جدش محمد باشد، همانگونه که فاطمه جانش را فدای ولایت زمانش کرد و خطبه ها برای این مردم غافل خواند، زینب هم نفسش بند نفس های ولیّ زمانش بود، او خود را فدایی پدر و برادرانش می کرد و همسرش عبدالله بن جعفر هم همیشه به شرطی که در زمان عقد نموده بودن وفادار بود و هیچ وقت بین زینب و حسین فاصله نیانداخت.
ام البنین تازه پسر چهارمش جعفر بن علی را به دنیا آورده بود و هنوز دوران نقاهت بعد از زایمان را می گذارند.
شب بود و ستاره ها در آسمان سوسو میزد، شبی از شب های ماه مبارک رمضان که در روایتی از رسول الله بود که شب قدر است، ام البنین و عباس و عبدالله که کمی کوچکتر بود مشغول عبادت بودند.
عباس می خواست به مسجد برود، اما نگران حال مادر بود، سر شب به مسجد رفته بود و بعد از ساعتی باز گشته بود تا در کنار مادر باشد و مراقب حال او باشد، می خواست دوباره به مسجد باز گردد چون عباس به پدرش وابسته بود و امشب که پدر خانه ی خواهرش ام کلثوم بود او سخت دلتنگ پدر بود و می خواست تا خود را به مسجد کوفه برساند و هم دلی با عبادت خدا در مسجد صفا دهد و هم جانش را به دیدار پدر شاداب سازد.
ام البنین مشغول ذکر گفتن بود که گویی خوابی او را در برگرفت، ناخوداگاه سرش را به دیوار پشتی تکیه داد، شب بود همه جا تاریک بود و ماهی زیبا و فوق العاده پرنور زمین را نورانی می کرد، ناگهان صاعقه ای آتشین زد و ماه از وسط به دونیم شد و همه جا تاریک تاریک شد...
ام البنین همانطور که هراسان در زمین تاریک می دوید فریاد میزد، شق القمر شد....شق القمر شد...
ناگهان قطره آبی به صورت ام البنین پاشیده شد و او را از رؤیای ترسناکش بیرون کشید.
ام البنین چشمانش را گشود و چهره ی زیبای عباس که به او لبخند می زد پیش چشمش بود.
عباس دستی به پیشانی مادر گذاشت و گفت: خواب بد دیدی؟! هنوز هم تب داری مادر، بگذار جرعه ای آبی به گلویت بریزم، آخر اب از دست من مزه میدهد، خودت همیشه این را می گفتی...
ام البنین که هنوز در حال و هوای خوابش بود گفت: قربان دستانت شوم، آری آبی که عباس به مادر بدهد آبی بهشتی ست و آرام زمزمه کرد: ماه از وسط دو نیم شد و همه جا تاریک تاریک شد...
عباس پیاله ی آب را به دهان مادر نزدیک کرد و گفت: ولوله ای شدید در جانم افتاده مادر...نمی دانم قرار است چه بشود...اما انگار نیرویی مرا به بیرون می خواند، می خواهم اگر اجازه دهی خودم را به مسجد برسانم و نماز را به امامت پدرم بخوانم و می خواهم با دیدن روی مبارک ولی خدا تمام هم و غم و این دل شوره ام پایان یابد.
ام البنین جرعه ای آب نوشید و گفت: برو پسرم، برو و...
او می خواست بگوید برو و جای من هم یک دل سیر چهره پدرت را بنگر و بوسه ای بر دستش بزن...اما شرم و حیا مانع شد.
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_نه🎬: بازار شایعات داغ بود و اینک مردم هم باورشان شده
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه🎬:
دیده بان دوباره فریاد زد: سوار با سرعتی زیاد به ما نزدیک می شود
جمعیتی زیاد گرد هم آمده بودند و دقیقا جایی که سوار از ان سمت می آمد ایستاده بودند و همانطور که به گرد و خاکی که حاصل تازاندن اسب آن سوار بود، خیره شده بودند، هر کسی چیزی می گفت و نطقی می کرد.
بالاخره بعد از دقایقی که برای همه طولانی مینمود سوار جلو آمد.
مرد سوار که کسی جز ابلیس نبود اسب را جلوی جمعیت متوقف کرد و با یک حرکت از اسب به زیر آمد.
همه به این مرد روی پوشیده چشم دوخته بودند، مرد دستار سیاهرنگ زردوزی شده را از روی صورتش کنار زد و همانطور که نگاهش را در بین جمعیت می گرداند گفت: کسی در این جمع پیدا نمی شود که به تشنه لبی آب رساند؟!
مردم خیره به مردی بودند که میانسال به نظر می رسید و چهره ای موجه داشت و از لباس فاخرش برمی امد که تاجری چیرهدست است و کلامش انچنان نافذ بود به طوریکه در کمتر از دقیقه چندین مشک آب به سمت او دادند.
مرد که انگار مدتهاست تشنه لب است با ولع مشک آب را به سر کشید و آنقدر خورد که نه تنها خودش و بلکه تمام سر و صورت و محاسن بلندش خیس آب شد.
بعد از اینکه سیرآب شد باز هم نگاهی به جمعیت نمود گفت: به گمانم شما قوم بنی اسرائیل باشید، درست است؟!
سرها به نشانه ی تایید بالا و پایین رفت، مرد نفسش را آرام بیرون داد و گفت: با بزرگ این قوم سخنی دارم، بزرگ شما کیست؟!
پیرمردی جلو آمد و می خواست خیمگاه میعاد را که هارون در آنجا بود نشان دهد که ناگهان منافقی از بین جمعیت پا پیش گذاشت و سامری را که در انجا حضور داشت نشان داد و گفت: این آقا بزرگ ماست و سردار سپاه موسی ست، تو کیستی و با بزرگ قوم بنی اسراییل چکار داری؟
ابلیس به سمت سامری رفت و گفت: به راستی تو بزرگ این قوم هستی؟!
سامری گلویی صاف کرد و گفت: آری، تو از کجا دانستی که ما قوم بنی اسراییل هستیم و چکار به من داری؟!
ابلیس سرش را جلوتر آورد و گفت: در ان طرف کوه طور همه می دانند که قوم بنی اسراییل اینجا ساکن شده اند تا پیامبرشان از سفر دیدار با خداوند برگردد، آخر ما پیامبرتان را در حال فرار دیدیم و تعدادی همراه داشت که به نظر می آمد آنان نخبگان قوم شما هستند و بسی برایتان دلسوزند و البته همراهی با موسی برای انان گویی با اجبار بود،حالا چرا مجبور بودند را نمی دانم، اما یکی از آن افراد مرا به خلوتی کشاند و از من خواست تا خود را به شما برسانم و بگویم که موسی گریخته است و تمام آن حرفهایی که درباره ی سرزمین موعود میزد و حکومت و تمدن جدید و زندگی شرافتمندانه، همه و همه دروغی بیش نبود.
در این هنگام فریاد وامصیبتا از جمع منافقین بلند شد و همه با هم شعار میدادند: موسی فریبکار! موسی دروغگو! پیامبر کذاب!
و تعدادی هم می گفتند: حالا به شما ثابت شد که ما راست می گفتیم، بفرمایید شاهد از غیب رسید، ببینید خداوند چقدر ما را دوست داشته که این سوار مهربان و خوش نیت را مأمور ساخته تا بیاید و موسی را رسوا سازد.
سامری که انگار رؤیایش را در واقعیت می دید، از خوشحالی قهقه ای زد و گفت: پس موسی فرار کرده است...
صدای هیاهوی مردم و خبری را که این مرد تاجر آورده بود به سرعت پخش شد و به گوش هارون رسید.
هارون خود را به جمع مردم رسانید و می خواست حرفی بزند که باران سنگ و تهمت و ناسزا بر سرش باریدن گرفت.
منافقین به او حمله ور شدند، انگار می خواستند کینه ای را که سالهای سال از موسی در دل داشتند بر سر هارون خالی نمایند و به راستی که چقدر سرنوشت قوم یهود شبیه قوم محمد است و زمانی که پیامبرشان در بینشان نبود به ولایت زمان و جانشین پیامبرشان خیانت کردند.
ابلیس حالا میان دار جمع منافقین و گروه سامری بود و داشت برنامه ی تمدنی جدیدی پایه ریزی می کرد و گویا اینجا هم سقیفه ای دیگر در حال شکل گیری بود تا دین خدا از راه اصلی و مسیر مستقیم به انحراف برود.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه🎬: دیده بان دوباره فریاد زد: سوار با سرعتی زیاد به م
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_یک🎬:
مثلث اتحادی که یک ضلع آن منافقین و یک ضلع آن گروه سامری و ضلع اصلی آن هم ابلیس بود شکل گرفت.
جلسه ای در زیر خیمه با محوریت این مثلث شکل گرفت، آنها می خواستند برای قوم بنی اسراییل که حالا مثلا پیامبرشان گریخته بود تصمیم بگیرند، درست این صحنه سالها بعد در بین قوم بنی اسماعیل هم در محلی به نام سقیفه تشکیل شد و دقیقا در آنجا هم محوریت جلسه را پیرمردی ناآشنا که اثر سجده بر پیشانی اش بود اداره می کرد، کسی نفهمید آن پیرمرد چه کسی بود و از کجا آمد و وقتی حرفش را به کرسی نشاند به کجا رفت، اما تاریخ گواه است که ان پیرمرد زاهد و این مرد تاجر هر دو یکی بودند و کسی جز ابلیس نبودند.
ابلیس خود پیشنهاد تشکیل این جلسه داد، او می خواست مسیر مستقیم و هدایت بشریت را منحرف کند و دوباره تمدنی ابلیسی پایه گذاری کند، اما باید با احتیاط و سیاست مدارانه پیش می رفت، ابلیس خوب می دانست که به یک باره نمی تواند در مقابل خداوند یکتا قد علم کند و شمشیر از رو ببندد چرا که اگر این کار می کرد و می خواست در وهله ی اول خدا را از مناسک بنی اسرائیل حذف کند شکست می خورد، چرا که مردم بنی اسراییل طی سالیان دراز معجزات زیادی از خداوند یکتا دیده بودند و هنوز هم از قِبَل همین معجزات «سلوی» شکار می کردند و نان«مَن» می خوردند و «غمام» هم بر سرشان از انان محافظت می کرد، پس حذف چنین خدای توانمندی باعث شورش مردم میشد،چون مردم این خدا را دوست داشتند پس خط انحراف می بایست کم کم پیش برود و آنچنان بی صدا باشد که کسی متوجه نشود حق کدام است و باطل کدام است.
مثلت انحراف به گفتگونشسته بودند و بحث پیرامون فرار موسی بود، یکی از منافقین همانطور که گوشه ی سبیلش را می جوید گفت: حالا چه کنیم؟!
سامری نگاهش به دهان تاجر قاصد بود، ابلیس که تمام نگاه ها را به خود می دید گفت: چه کنیم؟! خوب این واضح است، خداوند مردم که همان«یَهُوَ» است، پیامبرش فرار کرده و آنچنان که می گویید این پیامبر فراری جانشینی برای خود انتخاب کرده، پس وقتی پیامبر دروغین باشد جانشینش هم مانند اوست و اینک شما باید او را خلع کنید و به جای او کسی که شایستگی های امامت و رهبری بنی اسرائیل را داشته باشد انتخاب کنید.
تا ابلیس این نظر را داد، صدای مرحبا مرحبا از جمع بلند شد و حالا سوال اینجا بود که مقام امامت از آن چه کسی باشد؟!
و اینبار باز هم ابلیس نگاهش خیره به سامری بود، زیرا او خوب از طبیعت دنیا طلب سامری آگاه بود و می دانست سامری مانند موم در دستان او خواهد بود و به راحتی می تواند دین خدا پرستی را به بت پرستی بدل کند و از طرفی مردم می گفتند سامری چشم برزخی دارد ومکاشفه می کند پس می تواند جانشین خوبی برای موسی باشد
بعد از ساعتی شور و مشورت، بالاخره سقیفه ی بنی اسراییل هم به نتیجه رسید و سامری را به جانشینی برگزیدند و خیلی زود این خبر در بین تمام افراد بنی اسرائیل پیچید.
ابلیس خوشحال از این رویداد بود، چون قدم اول انحراف قوم موسی را برداشته بود و مقام ولایت را خلع و مهره ی خودش را جانشین او گذاشته بود و در تمام جوامع بشری این اولین قدم انحراف ملت هاست، غصب کرسی ولایت و حذف خلیفه ی خداوند...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۳🎬: سالها چونان برق و باد می گذشت، ام البنین مادر پسران شده بود، فرز
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۴🎬:
عباس با اجازه مادر از خانه بیرون رفت، ساعتی از رفتن عباسش می گذشت .
ام البنین از جا برخواست، کودکانش را نگاهی انداخت، به چهره ی هر کدام که چشم می دوخت، شباهتی از علی می دید و دلش هوای دلبر را کرده بود.
ام البنین دست به دیوار گرفت و خود را به بیرون اتاق رساند، فضای خانه برایش نفس گیر بود، می خواست در فضای باز باشد ، حیاط خانه همانجا که تا مسجد راهی نبود و او می توانست بوی همسرش علی را از مسجد کوفه حس کند، بهترین محل برای در انتظار نشستن او بود و ام البنین می توانست در ان فضا شعری هم برای دلبر چون ماهش بگوید.
ام البنین به دیوار پشت سرش تکیه داد و یاد حرف روز قبل علی افتاد، درست زمانی که می خواست به خانه ی دخترش ام کلثوم برود، قدمی جلو رفت، انگار می بایست موضوعی را متذکر بشود، برگشت سمت او و گفت: بانوی خانه ام! مادر پسرانم! می دانم که تو خوب مادر و خوب معلمی هستی می خواهم به تو درباره ی عباس سفارش کنم...
ام البنین با روی گشاده گفت: جانم! امر کن مولای من!
علی نگاهش را به چهره ی پر از خشوع ام البنین دوخت و گفت: سفارش می کنم عباس را آنچنان تربیت کنی که جان نثار برادرش حسین باشد و زمانی که لشکر دشمن مقابلش قرار میگیرد، حسین را تنها نگذارد.
با این سخن اشک ام البنین ناخوداگاه برگونه اش نشست و گفت: من نه تنها عباس که هر چهار پسرم را طوری تربیت می کنم که فدایی فرزندان زهرا باشند، من خود را کنیز فرزندان زهرا می دانم و به این موضوع افتخار می کنم و دوست دارم فرزندانم چنین باشند...
و واقعا هم چنین بود، عباس که بزرگترین پسر ام البنین بود، تا این سن که در نوجوانی بود، همیشه به حسن و حسین عشق می ورزید و با اینکه برادر آنها بود اما تربیت ام البنین چنان بود که به برادرانش «مولا و سیدنا» می گفت و عجیب مهری به زینب داشت...عباس روی زینب حساس بود، گاهی گه زینب به یاد مادر می افتاد و از شهادت مادر و ظلمی که به او شده بود سخن می گفت، عباس چنان خونش به جوش می آمد که از جا بر می خواست و همانطور که شمشیر در هوا می چرخاند زمزمه می کرد: ای که ره بستی در کوچه ها بر فاطمه، گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود...
ام البنین غرق سخنان همسرش بود، اما در دلش ولوله ای بر پا بود، آخر سخنان علی رنگ وصیت داشت و خواب سحرگاهش خبری سنگین را در پی داشت
ام البنین در همین افکار بود که صدای همهمه ای از بیرون شنید، هراسان چادر بر سر نمود و در خانه را باز کرد، داخل کوچه شد...
چند نفر از سمت مسجد می آمدند...
سراپا چشم شد و با دقت به صحنه ی پیش رو خیره شد، اینجا...اینجا چه خبر است
حسن و حسین بودند ...درست است حسن و حسین و عباس بودند که زیر بازوهای مردش علی را گرفته بودند...آخ خدای من...چه شده؟!..
علی یک قدم بر می داشت و لحظه ای بر زمین می نشست و دوباره با کمک پسرانش بر می خواست...قدمی دیگر و باز هم بر زمین می نشست...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
هدایت شده از رفاقت باشهدا
42.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺همه با هم میزبان زائران امام رضا باشیم🌺
افتخار این را داریم که برای ششمین سال متوالی میزبان زائرین اقا امام رضا ع باشیم.
عزیزانی که دوست دارند ما را در انجام این کار خدا پسندانه همراهی کنند لطفا هر مبلغ که تمایل دارند را به این شماره کارت واریز کنند و با امام رضا ع معامله کنن. مطمئن باشند هر مقدار کمکی که در این راه برای خدمترسانی خرج کنند چندین برابر برمیگرده، این خاندان کسی را بدهکار خودشون نمیکنند . انشاءالله توشه ی آخرتتون باشه 🙏
6393461016322352
رضا حاجی ابادی
هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻اظهار ندامت بلاگر معروف اینستاگرامی
🔹در مورد تعریف نکردن از شهید رئیسی، از ترس انفالو شدن توسط فالوور هاش..
🆔@Tanzsiysii
🍃
🦋🍃@takhooda
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۴🎬: عباس با اجازه مادر از خانه بیرون رفت، ساعتی از رفتن عباسش می گذش
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۵🎬:
حسن و حسین و عباس، علی، این اولین مظلوم عالم، همو که نفس و جان پیامبر بود، همو که یکی از پنج تن مقدس آل عبا بود را بر دوش می آوردند.
آری مردی با فرقی خونین جلو می آمد که تمام عمرش را برای خدا و برپای اسلام ناب محمدی سپری نموده بود، مردی که جامع اضداد بود و در میدان رزم و جهاد اسدالله الغالب و چون شیری غرّان بود و در محراب عبادت چون مار گزیده نالان بود.
همو که در مقابل یتیمان چون درخت بید می لرزید و هم بازی آنها می شد و در برابر دشمنان چون کوه استوار بود و هیچ کس ، هیچ زمانی را یاد نمی دهد که حیدر کرار به دشمن پشت کرده باشد.
حالا قهرمان بدر و حنین، در آورنده ی دروازه ی خیبر به کین تیغ نامردمانی مردنما فرقش شکافته شده بود و فاصله ی مسجد تا خانه را که آنچنان زیاد نبود، با ضعف و بی حالی هی می نشست و هی بر می خاست و طی می کرد.
علی را به خانه آوردند، ام البنین چون روی زرد و محاسن به خون خضاب شده ی مولایش را دید بر سر زنان ناله کرد و گفت: خاک بر سرم این بود تعبیر آن رؤیای نیمه شب، آری که امشب در دنیا شق القمر شده و ماه روی مولایم رنگی دگر شده...
ام البنین شاعر شده بود و شعر می گفت، گریه امانش را بریده بود که چشمش به فرزندان زهرا افتاد که دور بستر پدر را گرفته بودند و اشک می ریختند.
ام البنین از جا برخواست، اشک صورتش را پاک کرد و با خود گفت: اینک وقت گریه نیست زن! مگر نمی بینی فرزندان زهرا حالشان چگونه دگرگون است، تو باید مرهمی باشی بر قلب جگر گوشه های پیامبر نه اینکه با گریه ات دردشان را بیشتر کنی...
عباس و عبدالله و عثمان هر کدام گوشه ای کز کرده بودند و اشک می ریختند اما تمام هوش و حواس ام البنین پی حسنین و زینبین بود، او اشک عباس را می توانست ببیند اما غم حسین و گریه ی زینب را نه....
علی در بستر مرگ بود و داشت آخرین وصیت هایش را می کرد، ام البنین کنار بستر است و گاهی اشک زینب را پاک می کرد و گاهی دست نوازش بر سر کلثوم می کشید و در ذهنش با خدا واگویه می کرد: خدایا این علی ست که شجاعتش تا قیام قیامت بر تارک هستی می درخشد، این همان علی ست که قصه ی مظلومیتش و گریه های شبانه و ناله هایی که فقط به گوش چاه و نخلستان می رسید غصه ی ملائک آسمانت است، این علی ست که به سمت تو می آید، خدایا من با این فراق چه کنم؟! من با کودکان کوچک و یتیمش چه کنم؟! خدای من! حالا می فهمم که علی اینهمه سال در فراق دلبرش زهرا چه کشیده، خدایا تحمل این جدایی و هجران را به من عطا فرما تا بتوانم مانند شیرزنی مردانه وار فرزندانم را برای سربازی در رکاب حسین زهرا تربیت کنم...
آن شب ام البنین با خدا خیلی سخن گفت و هیچ کس نفهمید چه به خدا گفت ولی او بعد از علی با وجود اینکه جوان بود و خواستگاران زیادی هم داشت دیگر همسری اختیار نکرد.
او بعد از علی در هر مجلس و مسجد و جمعی که حاضر می شد با شعر و خطابه چنان از مناقب علی می گفت تا همگان بدانند که زمین چه گنجینه ی باارزشی از دست داده است او نیت کرده بود تا عمر دارد نفسش برای ولایت و دفاع از ولایت باشد چون الگویش دختر رسول الله بود...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_یک🎬: مثلث اتحادی که یک ضلع آن منافقین و یک ضلع آن گ
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_دو🎬:
داستان جانشینی سامری به تمام بنی اسرائیل رسید، حالا بنی اسراییل سه قسمت شده بودند تعداد اندکی طرفدار هارون و تعدادی هم طرفدار سامری و اما قسمت اعظم بنی اسراییل هم ساکتین بودند که موضع خودشان را اعلام نمی کردند و اگر اینها پا به میدان می گذاشتند و از هارون جانبداری می کردند شاید سامری با همکاری ابلیس نمی توانست جلو برود و دین خدا را دستخوش حیله های شیطانی خود نماید.
حالا که سامری جانشین شده بود، ابلیس می بایست تا برگشت حضرت موسی از چله نشینی کوه طور، چنان کند که تلاش چهل ساله ی موسی به باد رود و قوم بنی اسراییل را جز اعوان و انصار خودش کند پس بلافاصله بعد از انتخاب و انتشار خبر انتخاب سامری با او جلسه ای دو نفره گرفت.
حالا سامری و ابلیس در خیمه ای جدای از بقیه به شور نشسته بودند.
سامری خیره در چشمان پر از آتش ابلیس بود و ابلیس لبخندی زد و گفت: اولا انتخابت را تبریک می گویم دوم اینکه آیا می خواهی همچون موسی عزیز بنی اسراییل شوی و همه ی قوم تو را پیامبر خدا بدانند.
سامری با نیشی باز گفت: با تلاش شما من به کرسی امامت نشستم حال هر چه بگویی گوش می کنم چون میدانم حرفهایت همه درست است، حال بگوچه کنم که مردم به من گرایش پیدا کنند؟!
ابلیس خوشحال از اینکه شخصی مثل سامری که از خواص بود و مردم فضیلت هایش را می دانستند با او هم پیمان شده گفت: موسی به سبب اینکه با خدا سخن گفته بود در بین مردم ارج و قربی عظیم پیدا کرد و تو نیز باید چنین کنی یعنی با خدا سخن بگویی، اصلا مردم ببیند که تو با خدا سخن می گویی و خدا با تو حرف میزند!
سامری با تعجب گفت: من با خدا سخن بگویم درست اما خدا چگونه با من سخن بگوید که مردم هم ببینند؟! مگر خدا گوش به حرف من می کند که بگویم خدایا. با من سخن بگو تا مردم مرا قبول کنند و خدا هم بگوید چششششم سامری چون تو چشم برزخی داری و مکاشفه می دانی و خاک زیر پای جبرییل را که مرده را زنده می کند داری من با تو سخن نی گویم...
ابلیس سرش را نزدیک سامری آورد و گفت: من راهی بلدم که خدا با تو سخن خواهد گفت، در پیش چشمان همین مردم
سامری ابروهایش را بالا داد و گفت: چه راهی زودتر بگو...
ابلیس نفس کوتاهی کشید و گفت: تو باید به خدا جسم دهی، یعنی خدا در بین مردم تجسم پیدا کند، این خدای مجسم از خودش صدایی در می آورد که فقط تو معنای آن را می فهمی و به مردم منتقل می کنی...
سامری سرش را تکان داد و گفت: واضح تر سخن بگو بدانم...
ابلیس نیش خندی زد و گفت: کارهایی که می گویم را مو به مو انجام ده تا بفهمی چه نقشه ای دارم
اول اینکه دستور ساخت کوره ای بزرگ را بده و همزمان فراخوان بده که هر چه طلا در بین بنی اسراییل هست را جمع کنند تا در راه خدا خرج نماییم و چند صنعت گر ماهر هم به اینجا بیاور، توجه داشته باش تمام این کارها در کنتر از یک شبانه روز باید انجام شود تا ما زود به هدفمان برسیم.
سامری که هنوز گیج بود گفت: باشد، طلا ها را جمع می کنم، سنعت گر هم خیالت راحت موسی چنان به این قوم آموزش داده که در هر کاری که فکرش را بکنید مهارت پیدا کرده اند و استادانی حاذق شده اند..ابلیس قهقه ای زد و گفت: چه خوب...پس من هم کوره ی آتش را به پا می کنم که تخصص این کار را دارم
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕