#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_نه🎬: بازار شایعات داغ بود و اینک مردم هم باورشان شده
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه🎬:
دیده بان دوباره فریاد زد: سوار با سرعتی زیاد به ما نزدیک می شود
جمعیتی زیاد گرد هم آمده بودند و دقیقا جایی که سوار از ان سمت می آمد ایستاده بودند و همانطور که به گرد و خاکی که حاصل تازاندن اسب آن سوار بود، خیره شده بودند، هر کسی چیزی می گفت و نطقی می کرد.
بالاخره بعد از دقایقی که برای همه طولانی مینمود سوار جلو آمد.
مرد سوار که کسی جز ابلیس نبود اسب را جلوی جمعیت متوقف کرد و با یک حرکت از اسب به زیر آمد.
همه به این مرد روی پوشیده چشم دوخته بودند، مرد دستار سیاهرنگ زردوزی شده را از روی صورتش کنار زد و همانطور که نگاهش را در بین جمعیت می گرداند گفت: کسی در این جمع پیدا نمی شود که به تشنه لبی آب رساند؟!
مردم خیره به مردی بودند که میانسال به نظر می رسید و چهره ای موجه داشت و از لباس فاخرش برمی امد که تاجری چیرهدست است و کلامش انچنان نافذ بود به طوریکه در کمتر از دقیقه چندین مشک آب به سمت او دادند.
مرد که انگار مدتهاست تشنه لب است با ولع مشک آب را به سر کشید و آنقدر خورد که نه تنها خودش و بلکه تمام سر و صورت و محاسن بلندش خیس آب شد.
بعد از اینکه سیرآب شد باز هم نگاهی به جمعیت نمود گفت: به گمانم شما قوم بنی اسرائیل باشید، درست است؟!
سرها به نشانه ی تایید بالا و پایین رفت، مرد نفسش را آرام بیرون داد و گفت: با بزرگ این قوم سخنی دارم، بزرگ شما کیست؟!
پیرمردی جلو آمد و می خواست خیمگاه میعاد را که هارون در آنجا بود نشان دهد که ناگهان منافقی از بین جمعیت پا پیش گذاشت و سامری را که در انجا حضور داشت نشان داد و گفت: این آقا بزرگ ماست و سردار سپاه موسی ست، تو کیستی و با بزرگ قوم بنی اسراییل چکار داری؟
ابلیس به سمت سامری رفت و گفت: به راستی تو بزرگ این قوم هستی؟!
سامری گلویی صاف کرد و گفت: آری، تو از کجا دانستی که ما قوم بنی اسراییل هستیم و چکار به من داری؟!
ابلیس سرش را جلوتر آورد و گفت: در ان طرف کوه طور همه می دانند که قوم بنی اسراییل اینجا ساکن شده اند تا پیامبرشان از سفر دیدار با خداوند برگردد، آخر ما پیامبرتان را در حال فرار دیدیم و تعدادی همراه داشت که به نظر می آمد آنان نخبگان قوم شما هستند و بسی برایتان دلسوزند و البته همراهی با موسی برای انان گویی با اجبار بود،حالا چرا مجبور بودند را نمی دانم، اما یکی از آن افراد مرا به خلوتی کشاند و از من خواست تا خود را به شما برسانم و بگویم که موسی گریخته است و تمام آن حرفهایی که درباره ی سرزمین موعود میزد و حکومت و تمدن جدید و زندگی شرافتمندانه، همه و همه دروغی بیش نبود.
در این هنگام فریاد وامصیبتا از جمع منافقین بلند شد و همه با هم شعار میدادند: موسی فریبکار! موسی دروغگو! پیامبر کذاب!
و تعدادی هم می گفتند: حالا به شما ثابت شد که ما راست می گفتیم، بفرمایید شاهد از غیب رسید، ببینید خداوند چقدر ما را دوست داشته که این سوار مهربان و خوش نیت را مأمور ساخته تا بیاید و موسی را رسوا سازد.
سامری که انگار رؤیایش را در واقعیت می دید، از خوشحالی قهقه ای زد و گفت: پس موسی فرار کرده است...
صدای هیاهوی مردم و خبری را که این مرد تاجر آورده بود به سرعت پخش شد و به گوش هارون رسید.
هارون خود را به جمع مردم رسانید و می خواست حرفی بزند که باران سنگ و تهمت و ناسزا بر سرش باریدن گرفت.
منافقین به او حمله ور شدند، انگار می خواستند کینه ای را که سالهای سال از موسی در دل داشتند بر سر هارون خالی نمایند و به راستی که چقدر سرنوشت قوم یهود شبیه قوم محمد است و زمانی که پیامبرشان در بینشان نبود به ولایت زمان و جانشین پیامبرشان خیانت کردند.
ابلیس حالا میان دار جمع منافقین و گروه سامری بود و داشت برنامه ی تمدنی جدیدی پایه ریزی می کرد و گویا اینجا هم سقیفه ای دیگر در حال شکل گیری بود تا دین خدا از راه اصلی و مسیر مستقیم به انحراف برود.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه🎬: دیده بان دوباره فریاد زد: سوار با سرعتی زیاد به م
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_یک🎬:
مثلث اتحادی که یک ضلع آن منافقین و یک ضلع آن گروه سامری و ضلع اصلی آن هم ابلیس بود شکل گرفت.
جلسه ای در زیر خیمه با محوریت این مثلث شکل گرفت، آنها می خواستند برای قوم بنی اسراییل که حالا مثلا پیامبرشان گریخته بود تصمیم بگیرند، درست این صحنه سالها بعد در بین قوم بنی اسماعیل هم در محلی به نام سقیفه تشکیل شد و دقیقا در آنجا هم محوریت جلسه را پیرمردی ناآشنا که اثر سجده بر پیشانی اش بود اداره می کرد، کسی نفهمید آن پیرمرد چه کسی بود و از کجا آمد و وقتی حرفش را به کرسی نشاند به کجا رفت، اما تاریخ گواه است که ان پیرمرد زاهد و این مرد تاجر هر دو یکی بودند و کسی جز ابلیس نبودند.
ابلیس خود پیشنهاد تشکیل این جلسه داد، او می خواست مسیر مستقیم و هدایت بشریت را منحرف کند و دوباره تمدنی ابلیسی پایه گذاری کند، اما باید با احتیاط و سیاست مدارانه پیش می رفت، ابلیس خوب می دانست که به یک باره نمی تواند در مقابل خداوند یکتا قد علم کند و شمشیر از رو ببندد چرا که اگر این کار می کرد و می خواست در وهله ی اول خدا را از مناسک بنی اسرائیل حذف کند شکست می خورد، چرا که مردم بنی اسراییل طی سالیان دراز معجزات زیادی از خداوند یکتا دیده بودند و هنوز هم از قِبَل همین معجزات «سلوی» شکار می کردند و نان«مَن» می خوردند و «غمام» هم بر سرشان از انان محافظت می کرد، پس حذف چنین خدای توانمندی باعث شورش مردم میشد،چون مردم این خدا را دوست داشتند پس خط انحراف می بایست کم کم پیش برود و آنچنان بی صدا باشد که کسی متوجه نشود حق کدام است و باطل کدام است.
مثلت انحراف به گفتگونشسته بودند و بحث پیرامون فرار موسی بود، یکی از منافقین همانطور که گوشه ی سبیلش را می جوید گفت: حالا چه کنیم؟!
سامری نگاهش به دهان تاجر قاصد بود، ابلیس که تمام نگاه ها را به خود می دید گفت: چه کنیم؟! خوب این واضح است، خداوند مردم که همان«یَهُوَ» است، پیامبرش فرار کرده و آنچنان که می گویید این پیامبر فراری جانشینی برای خود انتخاب کرده، پس وقتی پیامبر دروغین باشد جانشینش هم مانند اوست و اینک شما باید او را خلع کنید و به جای او کسی که شایستگی های امامت و رهبری بنی اسرائیل را داشته باشد انتخاب کنید.
تا ابلیس این نظر را داد، صدای مرحبا مرحبا از جمع بلند شد و حالا سوال اینجا بود که مقام امامت از آن چه کسی باشد؟!
و اینبار باز هم ابلیس نگاهش خیره به سامری بود، زیرا او خوب از طبیعت دنیا طلب سامری آگاه بود و می دانست سامری مانند موم در دستان او خواهد بود و به راحتی می تواند دین خدا پرستی را به بت پرستی بدل کند و از طرفی مردم می گفتند سامری چشم برزخی دارد ومکاشفه می کند پس می تواند جانشین خوبی برای موسی باشد
بعد از ساعتی شور و مشورت، بالاخره سقیفه ی بنی اسراییل هم به نتیجه رسید و سامری را به جانشینی برگزیدند و خیلی زود این خبر در بین تمام افراد بنی اسرائیل پیچید.
ابلیس خوشحال از این رویداد بود، چون قدم اول انحراف قوم موسی را برداشته بود و مقام ولایت را خلع و مهره ی خودش را جانشین او گذاشته بود و در تمام جوامع بشری این اولین قدم انحراف ملت هاست، غصب کرسی ولایت و حذف خلیفه ی خداوند...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۳🎬: سالها چونان برق و باد می گذشت، ام البنین مادر پسران شده بود، فرز
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۴🎬:
عباس با اجازه مادر از خانه بیرون رفت، ساعتی از رفتن عباسش می گذشت .
ام البنین از جا برخواست، کودکانش را نگاهی انداخت، به چهره ی هر کدام که چشم می دوخت، شباهتی از علی می دید و دلش هوای دلبر را کرده بود.
ام البنین دست به دیوار گرفت و خود را به بیرون اتاق رساند، فضای خانه برایش نفس گیر بود، می خواست در فضای باز باشد ، حیاط خانه همانجا که تا مسجد راهی نبود و او می توانست بوی همسرش علی را از مسجد کوفه حس کند، بهترین محل برای در انتظار نشستن او بود و ام البنین می توانست در ان فضا شعری هم برای دلبر چون ماهش بگوید.
ام البنین به دیوار پشت سرش تکیه داد و یاد حرف روز قبل علی افتاد، درست زمانی که می خواست به خانه ی دخترش ام کلثوم برود، قدمی جلو رفت، انگار می بایست موضوعی را متذکر بشود، برگشت سمت او و گفت: بانوی خانه ام! مادر پسرانم! می دانم که تو خوب مادر و خوب معلمی هستی می خواهم به تو درباره ی عباس سفارش کنم...
ام البنین با روی گشاده گفت: جانم! امر کن مولای من!
علی نگاهش را به چهره ی پر از خشوع ام البنین دوخت و گفت: سفارش می کنم عباس را آنچنان تربیت کنی که جان نثار برادرش حسین باشد و زمانی که لشکر دشمن مقابلش قرار میگیرد، حسین را تنها نگذارد.
با این سخن اشک ام البنین ناخوداگاه برگونه اش نشست و گفت: من نه تنها عباس که هر چهار پسرم را طوری تربیت می کنم که فدایی فرزندان زهرا باشند، من خود را کنیز فرزندان زهرا می دانم و به این موضوع افتخار می کنم و دوست دارم فرزندانم چنین باشند...
و واقعا هم چنین بود، عباس که بزرگترین پسر ام البنین بود، تا این سن که در نوجوانی بود، همیشه به حسن و حسین عشق می ورزید و با اینکه برادر آنها بود اما تربیت ام البنین چنان بود که به برادرانش «مولا و سیدنا» می گفت و عجیب مهری به زینب داشت...عباس روی زینب حساس بود، گاهی گه زینب به یاد مادر می افتاد و از شهادت مادر و ظلمی که به او شده بود سخن می گفت، عباس چنان خونش به جوش می آمد که از جا بر می خواست و همانطور که شمشیر در هوا می چرخاند زمزمه می کرد: ای که ره بستی در کوچه ها بر فاطمه، گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود...
ام البنین غرق سخنان همسرش بود، اما در دلش ولوله ای بر پا بود، آخر سخنان علی رنگ وصیت داشت و خواب سحرگاهش خبری سنگین را در پی داشت
ام البنین در همین افکار بود که صدای همهمه ای از بیرون شنید، هراسان چادر بر سر نمود و در خانه را باز کرد، داخل کوچه شد...
چند نفر از سمت مسجد می آمدند...
سراپا چشم شد و با دقت به صحنه ی پیش رو خیره شد، اینجا...اینجا چه خبر است
حسن و حسین بودند ...درست است حسن و حسین و عباس بودند که زیر بازوهای مردش علی را گرفته بودند...آخ خدای من...چه شده؟!..
علی یک قدم بر می داشت و لحظه ای بر زمین می نشست و دوباره با کمک پسرانش بر می خواست...قدمی دیگر و باز هم بر زمین می نشست...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
هدایت شده از رفاقت باشهدا
42.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺همه با هم میزبان زائران امام رضا باشیم🌺
افتخار این را داریم که برای ششمین سال متوالی میزبان زائرین اقا امام رضا ع باشیم.
عزیزانی که دوست دارند ما را در انجام این کار خدا پسندانه همراهی کنند لطفا هر مبلغ که تمایل دارند را به این شماره کارت واریز کنند و با امام رضا ع معامله کنن. مطمئن باشند هر مقدار کمکی که در این راه برای خدمترسانی خرج کنند چندین برابر برمیگرده، این خاندان کسی را بدهکار خودشون نمیکنند . انشاءالله توشه ی آخرتتون باشه 🙏
6393461016322352
رضا حاجی ابادی
هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻اظهار ندامت بلاگر معروف اینستاگرامی
🔹در مورد تعریف نکردن از شهید رئیسی، از ترس انفالو شدن توسط فالوور هاش..
🆔@Tanzsiysii
🍃
🦋🍃@takhooda
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۴🎬: عباس با اجازه مادر از خانه بیرون رفت، ساعتی از رفتن عباسش می گذش
#داستان_واقعی
#نامادری
#قسمت۲۵🎬:
حسن و حسین و عباس، علی، این اولین مظلوم عالم، همو که نفس و جان پیامبر بود، همو که یکی از پنج تن مقدس آل عبا بود را بر دوش می آوردند.
آری مردی با فرقی خونین جلو می آمد که تمام عمرش را برای خدا و برپای اسلام ناب محمدی سپری نموده بود، مردی که جامع اضداد بود و در میدان رزم و جهاد اسدالله الغالب و چون شیری غرّان بود و در محراب عبادت چون مار گزیده نالان بود.
همو که در مقابل یتیمان چون درخت بید می لرزید و هم بازی آنها می شد و در برابر دشمنان چون کوه استوار بود و هیچ کس ، هیچ زمانی را یاد نمی دهد که حیدر کرار به دشمن پشت کرده باشد.
حالا قهرمان بدر و حنین، در آورنده ی دروازه ی خیبر به کین تیغ نامردمانی مردنما فرقش شکافته شده بود و فاصله ی مسجد تا خانه را که آنچنان زیاد نبود، با ضعف و بی حالی هی می نشست و هی بر می خاست و طی می کرد.
علی را به خانه آوردند، ام البنین چون روی زرد و محاسن به خون خضاب شده ی مولایش را دید بر سر زنان ناله کرد و گفت: خاک بر سرم این بود تعبیر آن رؤیای نیمه شب، آری که امشب در دنیا شق القمر شده و ماه روی مولایم رنگی دگر شده...
ام البنین شاعر شده بود و شعر می گفت، گریه امانش را بریده بود که چشمش به فرزندان زهرا افتاد که دور بستر پدر را گرفته بودند و اشک می ریختند.
ام البنین از جا برخواست، اشک صورتش را پاک کرد و با خود گفت: اینک وقت گریه نیست زن! مگر نمی بینی فرزندان زهرا حالشان چگونه دگرگون است، تو باید مرهمی باشی بر قلب جگر گوشه های پیامبر نه اینکه با گریه ات دردشان را بیشتر کنی...
عباس و عبدالله و عثمان هر کدام گوشه ای کز کرده بودند و اشک می ریختند اما تمام هوش و حواس ام البنین پی حسنین و زینبین بود، او اشک عباس را می توانست ببیند اما غم حسین و گریه ی زینب را نه....
علی در بستر مرگ بود و داشت آخرین وصیت هایش را می کرد، ام البنین کنار بستر است و گاهی اشک زینب را پاک می کرد و گاهی دست نوازش بر سر کلثوم می کشید و در ذهنش با خدا واگویه می کرد: خدایا این علی ست که شجاعتش تا قیام قیامت بر تارک هستی می درخشد، این همان علی ست که قصه ی مظلومیتش و گریه های شبانه و ناله هایی که فقط به گوش چاه و نخلستان می رسید غصه ی ملائک آسمانت است، این علی ست که به سمت تو می آید، خدایا من با این فراق چه کنم؟! من با کودکان کوچک و یتیمش چه کنم؟! خدای من! حالا می فهمم که علی اینهمه سال در فراق دلبرش زهرا چه کشیده، خدایا تحمل این جدایی و هجران را به من عطا فرما تا بتوانم مانند شیرزنی مردانه وار فرزندانم را برای سربازی در رکاب حسین زهرا تربیت کنم...
آن شب ام البنین با خدا خیلی سخن گفت و هیچ کس نفهمید چه به خدا گفت ولی او بعد از علی با وجود اینکه جوان بود و خواستگاران زیادی هم داشت دیگر همسری اختیار نکرد.
او بعد از علی در هر مجلس و مسجد و جمعی که حاضر می شد با شعر و خطابه چنان از مناقب علی می گفت تا همگان بدانند که زمین چه گنجینه ی باارزشی از دست داده است او نیت کرده بود تا عمر دارد نفسش برای ولایت و دفاع از ولایت باشد چون الگویش دختر رسول الله بود...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_یک🎬: مثلث اتحادی که یک ضلع آن منافقین و یک ضلع آن گ
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_دو🎬:
داستان جانشینی سامری به تمام بنی اسرائیل رسید، حالا بنی اسراییل سه قسمت شده بودند تعداد اندکی طرفدار هارون و تعدادی هم طرفدار سامری و اما قسمت اعظم بنی اسراییل هم ساکتین بودند که موضع خودشان را اعلام نمی کردند و اگر اینها پا به میدان می گذاشتند و از هارون جانبداری می کردند شاید سامری با همکاری ابلیس نمی توانست جلو برود و دین خدا را دستخوش حیله های شیطانی خود نماید.
حالا که سامری جانشین شده بود، ابلیس می بایست تا برگشت حضرت موسی از چله نشینی کوه طور، چنان کند که تلاش چهل ساله ی موسی به باد رود و قوم بنی اسراییل را جز اعوان و انصار خودش کند پس بلافاصله بعد از انتخاب و انتشار خبر انتخاب سامری با او جلسه ای دو نفره گرفت.
حالا سامری و ابلیس در خیمه ای جدای از بقیه به شور نشسته بودند.
سامری خیره در چشمان پر از آتش ابلیس بود و ابلیس لبخندی زد و گفت: اولا انتخابت را تبریک می گویم دوم اینکه آیا می خواهی همچون موسی عزیز بنی اسراییل شوی و همه ی قوم تو را پیامبر خدا بدانند.
سامری با نیشی باز گفت: با تلاش شما من به کرسی امامت نشستم حال هر چه بگویی گوش می کنم چون میدانم حرفهایت همه درست است، حال بگوچه کنم که مردم به من گرایش پیدا کنند؟!
ابلیس خوشحال از اینکه شخصی مثل سامری که از خواص بود و مردم فضیلت هایش را می دانستند با او هم پیمان شده گفت: موسی به سبب اینکه با خدا سخن گفته بود در بین مردم ارج و قربی عظیم پیدا کرد و تو نیز باید چنین کنی یعنی با خدا سخن بگویی، اصلا مردم ببیند که تو با خدا سخن می گویی و خدا با تو حرف میزند!
سامری با تعجب گفت: من با خدا سخن بگویم درست اما خدا چگونه با من سخن بگوید که مردم هم ببینند؟! مگر خدا گوش به حرف من می کند که بگویم خدایا. با من سخن بگو تا مردم مرا قبول کنند و خدا هم بگوید چششششم سامری چون تو چشم برزخی داری و مکاشفه می دانی و خاک زیر پای جبرییل را که مرده را زنده می کند داری من با تو سخن نی گویم...
ابلیس سرش را نزدیک سامری آورد و گفت: من راهی بلدم که خدا با تو سخن خواهد گفت، در پیش چشمان همین مردم
سامری ابروهایش را بالا داد و گفت: چه راهی زودتر بگو...
ابلیس نفس کوتاهی کشید و گفت: تو باید به خدا جسم دهی، یعنی خدا در بین مردم تجسم پیدا کند، این خدای مجسم از خودش صدایی در می آورد که فقط تو معنای آن را می فهمی و به مردم منتقل می کنی...
سامری سرش را تکان داد و گفت: واضح تر سخن بگو بدانم...
ابلیس نیش خندی زد و گفت: کارهایی که می گویم را مو به مو انجام ده تا بفهمی چه نقشه ای دارم
اول اینکه دستور ساخت کوره ای بزرگ را بده و همزمان فراخوان بده که هر چه طلا در بین بنی اسراییل هست را جمع کنند تا در راه خدا خرج نماییم و چند صنعت گر ماهر هم به اینجا بیاور، توجه داشته باش تمام این کارها در کنتر از یک شبانه روز باید انجام شود تا ما زود به هدفمان برسیم.
سامری که هنوز گیج بود گفت: باشد، طلا ها را جمع می کنم، سنعت گر هم خیالت راحت موسی چنان به این قوم آموزش داده که در هر کاری که فکرش را بکنید مهارت پیدا کرده اند و استادانی حاذق شده اند..ابلیس قهقه ای زد و گفت: چه خوب...پس من هم کوره ی آتش را به پا می کنم که تخصص این کار را دارم
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
❌توجه توجه!
با عرض سلام خدمت مخاطبین گرامی!
آیا هیچ وقت به فکر این افتادین که اینهمه روزانه کار و تلاش می کنید، مقدار ناچیزی از سرمایه تان را جاودانه کنید و چندین هزار برابر آن را برای جایی که همه تهی دست هستند پس انداز کنید؟!
شما می توانید با تقبل یک فرزند معنوی و حمایت از یک کودک یتیم یا کودک بی بضاعت و با پرداخت ماهانه فقط و فقط پنجاه هزارتومان، برکت را به مال و زندگی دنیایتان روانه کنید و توشه ای گرانبها برای آخرت بفرستید.
با انفاق ماهانه این مبلغ ناچیز، سرمایه ای عظیم کسب کنید
توجه داشته باشید هر کس مایل هست حامی شود، شماره حساب مستقیم کودک یتیم و بی بضاعت به شما داده میشه تا هر ماه حمایتتون را مستقیم و بی واسطه به حساب فرزند معنویتان واریز شود
شما با این کار به راحتی می توانید چند فرزند داشته باشید🌹
برای کسب اطلاعات بیشتر به پی وی خانم حسینی پیام بدهید
👇👇
@T_hosynee
ان شاالله که حاجاتتان روا و برکت به زندگیتان نازل شود.
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_دو🎬: داستان جانشینی سامری به تمام بنی اسرائیل رسید
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_سه🎬:
شور و ولوله ای در بنی اسرائیل افتاده بود، یکی به دنبال صنعت گران بود و گروهی هم مأمور جمع آوری طلا از بین مردم شدند و ابلیس هم کارهای کوره را به سرانجام می رساند .
خیلی زود کوره آماده شد، این دستگاه، کوره ای خاص بود که با تدابیری خاص برپا شده بود و به شکلی بود که محفظه ای بزرگ با چند ورودی سوراخ مانند داشت که مردم باتشریفات خاصی در صف های طولانی جلو می آمدند و بعد از ادای احترام به خداوند طلاهایشان را در سوراخ هایی که در بدنه ی این محفظه تعبیه شده بود میریختند و صدای صنعت گران را که از زیر محفظه به گوش می رسید می شنیدند.
مردم هنوز دقیقا نمی دانستند که قرار است چه بشود، فقط می دانستند که پیامبر تازه شان قرار است معجزه ای برپا نماید.
خیلی زود با هنر صنعت گران بنی اسراییل که عمری در استضعاف بودند و با تلاش موسی به اوج هنر و شکوفایی رسیده بودند، گوساله ای بزرگ و زیبا و طلایی ساختند و به خدمت سامری و آن مرد تاجر که انگار الان عضوی جدا نشدنی از گروه سامری شده بود آوردند.
سامری خلوتی با ابلیس و گاو برگزار کرد و با اشاره به گاو طلایی گفت: فکر می کنید که مردم بنی اسراییل به راحتی این گاو را به عنوان خدا می پذیرند و می پرستند؟! گویا نمی دانید این مردم چهل سال تحت تعلیم موسی بوده اند، آنها معجزات زیادی از خداوند موسی دیده اند، افراد نادان و بی اطلاعی نیستند که به راحتی بتوان آنها را با مجسمه ای زیبا و طلایی فریفت...
ابلیس لبخندی زد و گفت: گویا مرا دست کم گرفته ای؟! من نه تنها تاجری ماهر و قاصدی خوش خبر بلکه ساحری چیره دست هستم، مگر نمی گفتی که هنگام شکافته شدن نیل و ورود به آن جبرییل را دیدی و مشت خاکی از زیر پای او برداشته ای ؟! مگر موسی به تو نگفته که خاک زیر پای جبرییل جانبخش است و اگر آن را به مرده بپاشی زنده می شود و اگر آن را به شوره زار بپاشی تبدیل به باغ و بستان می شود؟!
سامری که از اینهمه اطلاعات این مرد تاجر سر ذوق آمده بود سرش را تند تند تکان داد و گفت: آری که براستی چنین است...
ابلیس قهقه ای زد و گفت: حال آن خاک را برای من بیاور...
سامری فی الفور خاک مورد نظر را که در کیسه ای در گنجینه اش نگه می داشت آورد و به ابلیس داد.
ابلیس آن خاک را میان شکم گاو طلایی قرار داد و ناگهان گاو طلایی شروع به حرکت کرد و کرک و پرهای طلایی بر گردن و دم او رویید که او را شبیه یک گاو واقعی می نمود.
البته این گاو طلایی دارای جان نشد اما مثل یک ربات آهنی حرکت می کرد و ساختارش چنین بود که با وزش نسیمی در کنارش، صدایی مثل خر خر بلند از دهانش خارج می شد.
سامری از اینهمه هنر مرد تاجر به وجد آمده بود، دستور داد تا جارچیان در بوق و کرنا کنند که همه ی قوم در خیمگاه میعاد جمع شوند که خداوند قصد نزول دارد و قرار است تجسم یابد و مردم بنی اسراییل به دیدن این خدا نائل می شوند.
این خبر همچون توپ در بین مردم صدا کرد و بنی اسراییل از کوچک و بزرگ و خرد و کلان همه به سمت خیمگاه میعاد حمله ور شدند و هر کدام بر سرعت خود می افزود تا قبل از دیگری این خدای وعده داده شده را ببیند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_سه🎬: شور و ولوله ای در بنی اسرائیل افتاده بود، یکی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_پنجاه_چهار🎬:
حالا همه ی مردم بنی اسراییل در خیمه گاه میعاد جمع شده بودند،
سکویی بلند در صدر خیمه گاه بر پا شده بود که روی آن گاوی طلایی که در کنارش سامری و کمی دورتر هم ابلیس بود، خود نمایی می کرد.
مردم چشم به سکوی پیش رو و گاو طلایی و عظیم الجثه ای دوخته بودند که انگار از چشمانش آتش بیرون میزد، این صحنه آنها را به گذشته می برد، درست زمانی که تحت سلطه ی فرعونیان بودند، آنها چنین خدایانی داشتند، البته تعدادی از مردم بنی اسراییل دلشان چنین خدایی می خواست چون سالها پیش چشمانشان از این دست خداها بود و انها به این سمت کشیده شده بودند.
هیاهویی در بین جمعیت در گرفته بود که سامری در حالیکه عصایی همچون عصای موسی در دست داشت تا بیشتر شبیه پیامبران شود، دستانش را به علامت سکوت بالا برد.
مردم بلافاصله ساکت شدند و سامری در حالیکه سعی می کرد لبخندی ملیح روی لبهایش بنشاند گفت: مژده بر شما قوم بنی اسرائیل باد که خداوند شما را به افتخاری نصیب کرده که تا به حال به هیچ کس چنین سعادتی نداده است، شما همه میدانید که موسی به کوه طور رفت تا با خدا دیدار کند و فرمان خدا را در قالب کتابی برای ما بیاورد، اما موسی بدعهدی کرد و فرار کرد، خداوند و یَهُوَ مهربان که قوم بنی اسراییل را همیشه دوست می دارد و هیچ وقت شما را تنها نگذاشته تا بدعهدی موسی را دید اراده کرد که خود به دیدار شما آید و اینک خداوند در قالب این گوساله ی طلایی تجسم یافته و به سمت شما آمده است و شما به او تعظیم کنید.
همه جا در بهت و سکوت بود که ناگهان پیرمردی از میان بر خواست و گفت: سامری! چه می گویی؟! توقع داری ما باور کنیم که خدای نادیده این گوساله طلایی هست؟! گوساله ای که طلایش را از خودمان جمع کردی و صنعت گران خودمان آن را ساختند، حالا می خواهی ما به این گوساله سجده کنیم؟! آنوقت فرق ما با بت پرستان مصر در چیست؟!
سامری که انتظار این اعتراض را داشت، نگاهی به پیرمرد کرد و با طمأنینه جواب داد: همه ی شما خوب مرا می شناسید، من از مومنان بنی اسرائیل هستم، به من بگویید جز من چه کسی در این قوم چشم برزخی دارد؟ به من بگویید جز من برای چه کسی مکاشفه رخ میدهد و فرشتگان را می بیند؟! به من بگویید چه کسی جبرییل را ملاقات کرد و خاک کف پای او را دارد؟! همانا تمام اینها در من جمع شده نه شخص دیگری...
صدایی از کسی بلند نشد و سامری طبق تعلیم ابلیس پیش رفت و به گوساله اشاره کرد و گفت: آری این گوساله طلایی ساخت دست صنعت گران است، کدام گوساله و مجسمه هست که بتواند حرکت کند و سخن بگوید؟
اما مگر موسی بارها به شما نگفت که خداوند از طریق یک درخت با او سخن گفت؟! حالا خدا می خواهد از طریق این گوساله ی طلایی با شما سخن بگوید.
باور نمی کنید؟!
پس بنگرید..و بعد اشاره ای به گوساله نمود و گوساله شروع به حرکت کرد و در همین حین ابلیس از کمی دورتر نفسش را بیرون داد و این فشار هوا باعث شد صدایی از گلوی گاو طلایی خارج شود.
مردم که چشمانشان از تعجب بیرون زده بود خیره به او بودند که سامری گفت: خداوند اینک با شما سخن گفت و من زبان خدا را می فهمم چون پیامبر اویم، او اینک به شما دستور می دهد که بر او سجده نمایید...
در این هنگام هفتاد هزار تن از بنی اسراییل جلوی گوساله طلایی به خاک افتادند و با این حرکت لبخندی بر لبان کریه ابلیس نشست.
گرچه هفتاد هزار نفر در مقابل کل جمعیت بنی اسراییل تعداد زیادی نبود اما همین برای ابلیس یک پیروزی محسوب می شد چون هنوز اول راه بود...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕