eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
❌توجه توجه! با عرض سلام خدمت مخاطبین گرامی! آیا هیچ وقت به فکر این افتادین که اینهمه روزانه کار و تلاش می کنید، مقدار ناچیزی از سرمایه تان را جاودانه کنید و چندین هزار برابر آن را برای جایی که همه تهی دست هستند پس انداز کنید؟! شما می توانید با تقبل یک فرزند معنوی و حمایت از یک کودک یتیم یا کودک بی بضاعت و با پرداخت ماهانه فقط و فقط پنجاه هزارتومان، برکت را به مال و زندگی دنیایتان روانه کنید و توشه ای گرانبها برای آخرت بفرستید. با انفاق ماهانه این مبلغ ناچیز، سرمایه ای عظیم کسب کنید توجه داشته باشید هر کس مایل هست حامی شود، شماره حساب مستقیم کودک یتیم و بی بضاعت به شما داده میشه تا هر ماه حمایتتون را مستقیم و بی واسطه به حساب فرزند معنویتان واریز شود شما با این کار به راحتی می توانید چند فرزند داشته باشید🌹 برای کسب اطلاعات بیشتر به پی وی خانم حسینی پیام بدهید 👇👇 @T_hosynee ان شاالله که حاجاتتان روا و برکت به زندگیتان نازل شود. @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_دو🎬: داستان جانشینی سامری به تمام بنی اسرائیل رسید
🎬: شور و ولوله ای در بنی اسرائیل افتاده بود، یکی به دنبال صنعت گران بود و گروهی هم مأمور جمع آوری طلا از بین مردم شدند و ابلیس هم کارهای کوره را به سرانجام می رساند . خیلی زود کوره آماده شد، این دستگاه، کوره ای خاص بود که با تدابیری خاص برپا شده بود و به شکلی بود که محفظه ای بزرگ با چند ورودی سوراخ مانند داشت که مردم باتشریفات خاصی در صف های طولانی جلو می آمدند و بعد از ادای احترام به خداوند طلاهایشان را در سوراخ هایی که در بدنه ی این محفظه تعبیه شده بود میریختند و صدای صنعت گران را که از زیر محفظه به گوش می رسید می شنیدند. مردم هنوز دقیقا نمی دانستند که قرار است چه بشود، فقط می دانستند که پیامبر تازه شان قرار است معجزه ای برپا نماید. خیلی زود با هنر صنعت گران بنی اسراییل که عمری در استضعاف بودند و با تلاش موسی به اوج هنر و شکوفایی رسیده بودند، گوساله ای بزرگ و زیبا و طلایی ساختند و به خدمت سامری و آن مرد تاجر که انگار الان عضوی جدا نشدنی از گروه سامری شده بود آوردند. سامری خلوتی با ابلیس و گاو برگزار کرد و با اشاره به گاو طلایی گفت: فکر می کنید که مردم بنی اسراییل به راحتی این گاو را به عنوان خدا می پذیرند و می پرستند؟! گویا نمی دانید این مردم چهل سال تحت تعلیم موسی بوده اند، آنها معجزات زیادی از خداوند موسی دیده اند، افراد نادان و بی اطلاعی نیستند که به راحتی بتوان آنها را با مجسمه ای زیبا و طلایی فریفت... ابلیس لبخندی زد و گفت: گویا مرا دست کم گرفته ای؟! من نه تنها تاجری ماهر و قاصدی خوش خبر بلکه ساحری چیره دست هستم، مگر نمی گفتی که هنگام شکافته شدن نیل و ورود به آن جبرییل را دیدی و مشت خاکی از زیر پای او برداشته ای ؟! مگر موسی به تو نگفته که خاک زیر پای جبرییل جانبخش است و اگر آن را به مرده بپاشی زنده می شود و اگر آن را به شوره زار بپاشی تبدیل به باغ و بستان می شود؟! سامری که از اینهمه اطلاعات این مرد تاجر سر ذوق آمده بود سرش را تند تند تکان داد و گفت: آری که براستی چنین است... ابلیس قهقه ای زد و گفت: حال آن خاک را برای من بیاور... سامری فی الفور خاک مورد نظر را که در کیسه ای در گنجینه اش نگه می داشت آورد و به ابلیس داد. ابلیس آن خاک را میان شکم گاو طلایی قرار داد و ناگهان گاو طلایی شروع به حرکت کرد و کرک و پرهای طلایی بر گردن و دم او رویید که او را شبیه یک گاو واقعی می نمود. البته این گاو طلایی دارای جان نشد اما مثل یک ربات آهنی حرکت می کرد و ساختارش چنین بود که با وزش نسیمی در کنارش، صدایی مثل خر خر بلند از دهانش خارج می شد. سامری از اینهمه هنر مرد تاجر به وجد آمده بود، دستور داد تا جارچیان در بوق و کرنا کنند که همه ی قوم در خیمگاه میعاد جمع شوند که خداوند قصد نزول دارد و قرار است تجسم یابد و مردم بنی اسراییل به دیدن این خدا نائل می شوند. این خبر همچون توپ در بین مردم صدا کرد و بنی اسراییل از کوچک و بزرگ و خرد و کلان همه به سمت خیمگاه میعاد حمله ور شدند و هر کدام بر سرعت خود می افزود تا قبل از دیگری این خدای وعده داده شده را ببیند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_سه🎬: شور و ولوله ای در بنی اسرائیل افتاده بود، یکی
🎬: حالا همه ی مردم بنی اسراییل در خیمه گاه میعاد جمع شده بودند، سکویی بلند در صدر خیمه گاه بر پا شده بود که روی آن گاوی طلایی که در کنارش سامری و کمی دورتر هم ابلیس بود، خود نمایی می کرد. مردم چشم به سکوی پیش رو و گاو طلایی و عظیم الجثه ای دوخته بودند که انگار از چشمانش آتش بیرون میزد، این صحنه آنها را به گذشته می برد، درست زمانی که تحت سلطه ی فرعونیان بودند، آنها چنین خدایانی داشتند، البته تعدادی از مردم بنی اسراییل دلشان چنین خدایی می خواست چون سالها پیش چشمانشان از این دست خداها بود و انها به این سمت کشیده شده بودند. هیاهویی در بین جمعیت در گرفته بود که سامری در حالیکه عصایی همچون عصای موسی در دست داشت تا بیشتر شبیه پیامبران شود، دستانش را به علامت سکوت بالا برد. مردم بلافاصله ساکت شدند و سامری در حالیکه سعی می کرد لبخندی ملیح روی لبهایش بنشاند گفت: مژده بر شما قوم بنی اسرائیل باد که خداوند شما را به افتخاری نصیب کرده که تا به حال به هیچ کس چنین سعادتی نداده است، شما همه میدانید که موسی به کوه طور رفت تا با خدا دیدار کند و فرمان خدا را در قالب کتابی برای ما بیاورد، اما موسی بدعهدی کرد و فرار کرد، خداوند و یَهُوَ مهربان که قوم بنی اسراییل را همیشه دوست می دارد و هیچ وقت شما را تنها نگذاشته تا بدعهدی موسی را دید اراده کرد که خود به دیدار شما آید و اینک خداوند در قالب این گوساله ی طلایی تجسم یافته و به سمت شما آمده است و شما به او تعظیم کنید. همه جا در بهت و سکوت بود که ناگهان پیرمردی از میان بر خواست و گفت: سامری! چه می گویی؟! توقع داری ما باور کنیم که خدای نادیده این گوساله طلایی هست؟! گوساله ای که طلایش را از خودمان جمع کردی و صنعت گران خودمان آن را ساختند، حالا می خواهی ما به این گوساله سجده کنیم؟! آنوقت فرق ما با بت پرستان مصر در چیست؟! سامری که انتظار این اعتراض را داشت، نگاهی به پیرمرد کرد و با طمأنینه جواب داد: همه ی شما خوب مرا می شناسید، من از مومنان بنی اسرائیل هستم، به من بگویید جز من چه کسی در این قوم چشم برزخی دارد؟ به من بگویید جز من برای چه کسی مکاشفه رخ میدهد و فرشتگان را می بیند؟! به من بگویید چه کسی جبرییل را ملاقات کرد و خاک کف پای او را دارد؟! همانا تمام اینها در من جمع شده نه شخص دیگری... صدایی از کسی بلند نشد و سامری طبق تعلیم ابلیس پیش رفت و به گوساله اشاره کرد و گفت: آری این گوساله طلایی ساخت دست صنعت گران است، کدام گوساله و مجسمه هست که بتواند حرکت کند و سخن بگوید؟ اما مگر موسی بارها به شما نگفت که خداوند از طریق یک درخت با او سخن گفت؟! حالا خدا می خواهد از طریق این گوساله ی طلایی با شما سخن بگوید. باور نمی کنید؟! پس بنگرید..و بعد اشاره ای به گوساله نمود و گوساله شروع به حرکت کرد و در همین حین ابلیس از کمی دورتر نفسش را بیرون داد و این فشار هوا باعث شد صدایی از گلوی گاو طلایی خارج شود. مردم که چشمانشان از تعجب بیرون زده بود خیره به او بودند که سامری گفت: خداوند اینک با شما سخن گفت و من زبان خدا را می فهمم چون پیامبر اویم، او اینک به شما دستور می دهد که بر او سجده نمایید... در این هنگام هفتاد هزار تن از بنی اسراییل جلوی گوساله طلایی به خاک افتادند و با این حرکت لبخندی بر لبان کریه ابلیس نشست. گرچه هفتاد هزار نفر در مقابل کل جمعیت بنی اسراییل تعداد زیادی نبود اما همین برای ابلیس یک پیروزی محسوب می شد چون هنوز اول راه بود... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۵🎬: حسن و حسین و عباس، علی، این اولین مظلوم عالم، همو که نفس و جان
🎬: حالا علی از دنیا رفته بود، ام البنین در غم مولا و دلبرش به دور از چشم فرزندان علی، اشک می ریخت و در پیش چشم آنان صلابتی همچون کوه داشت، او به خود تکلیف کرده بود که تا زنده است از علی و فضائلش بگوید آنهم در شرایطی که بردن نام علی جرم بود اما ام البنین همان فاطمه بنت حزام بود که روزگاری در جنگاوری مردان را حریف بود، اینک هم به طریقی دیگر جنگ می کرد. حالا بعد از علی، کوفه برای اهل بیتش ناامن شده بود پس به تدبیر ولایت زمان کاروان کوچک بنی هاشم با کاروان سالاری امام حسن مجتبی راهی مدینه شد و ام البنین هم در کنار ولیّ زمانش به مدینه بازگشت. وقت وداع ام البنین و اهل بیت رسول الله در کنار مدفن علی در نجف اشرف، جانسوز بود، حسن و حسین یک طرف مزار مطهر بودند و زینب و کلثوم یک سمت ام البنین در حالیکه فرزند کوچکش جعفر را در آغوش داشت بالای سر مزار نشسته بود و شعری زیر لب زمزمه می کرد و عباس و عبدالله و عثمان هم پایین قبر مطهر زانوی غم در بغل گرفته بودند، هیچ کدام طاقت دل کندن از اینجا را نداشتند گویی می دانستند این آخرین باریست که قبر مظلوم علی را در آغوش می گیرند. ام البنین سر به روی قبر نهاد گویی می خواست در گوش علی چیزی بگوید و آرام زمزمه کرد: بعد از تو خاک بر سر دنیا! چگونه فراقت را تحمل کنم مولا؟! تو که عمری پدر برای یتیمان کوفه بودی، اینک یتیمانت نگاه پدرانه را از کجا طلب کنند؟! علی جان...می خواهیم از کوفه برویم...اینجا برای فرزندانت دردناک است...خاطره ی خوبی ندارند...آخر علی در میان مردم کوفه غریب بود، بچه ها فرق شکافته ی پدرشان را دیده اند و مظلومیتش را به دل کشیده اند می خواهیم به مدینه برویم هر چند که کوچه های بنی هاشم هم درد و غصه دارد و آنجا هم مظلومیت تو و زهرا را دیده اند و پهلوی شکسته ی مادرشان را... اما باید برویم چون فرزندت حسن چنین صلاح دیده... علی جان می روم اما روح و جانم را در نجف جا میگذارم...میروم اما بدان بر روی حرف و قول خود هستم و تا زنده ام در کنار فرزندان زهرا هستم و جان و مال و فرزندانم را فدایشان خواهم نمود. بدین ترتیب صفحه ی پر افتخار و درخشان زندگی این بزرگ بانوی اسلام در کنار حضرت علی بسته شد و صفحه ای دیگر همراه با ولایت مظلومی دیگر پیش روی او باز شد. و کاروان بنی هاشم راهی مدینه شد. ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_چهار🎬: حالا همه ی مردم بنی اسراییل در خیمه گاه میعا
🎬: هفتاد هزار نفر از قوم بنی اسرائیل در جلوی گوساله ای طلایی بر خاک افتادند و این خبر به هارون رسید. مومنانی از بنی اسراییل دور هارون را گرفته بودند و اکثریت بنی اسرائیل مهر سکوت بر لب زده بودند که نه طرفداری از سامری می کردند و نه هوادار هارون بودند چه بسا اگر این ساکتین حرکتی میزدند در همین لحظه اول تکلیف سامری و گوساله طلایی اش مشخص میشد. هارون برای اینکه وجدان های خواب این ساکتین و منحرفین را بیدار کند، بر بالای بلندی رفت و فریاد زد: مردم!چه زود زحمات موسی را فراموش کردید، چه راحت عهدهایی که خداوند از شما گرفت را به بوته ی نسیان سپردید، آیا موسی بارها و بارها به شما نگفت که هر کجا کارتان گره خورد در زندگی درماندید به محمد و آل محمد متوسل شوید؟! به خدا قسم که امروز خداوند شما را در بوته ی آزمایش قرار داده، ایشان اراده کرده به شما نعماتی بدهد اما بدون امتحان نعمتی به کسی عطا نمی شود اگاه باشید و از راه حق منحرف نشوید، همانا موسی بر خواهد گشت او پیامبر خداست و حرفش حق است و در کلامش صداقت دارد... شما چرا.... سخن هارون در دهانش بود که عده ای از منافقین به سمت او یورش بردند، هارون یاد سفارش های موسی افتاد که فرمود: در نبود من مراقب باشد اتحاد مردم بهم نخورد و دوم اینکه منحرفانی از بین قوم برمی خیزند، تو به راه آنان نرو و جان خویشتن را حفظ نما... حالا تعدادی دور هارون را گرفته بودند، یکی از آنها که شمشیری برّان در دست داشت جلو امد و گفت: هارون! ما پیامبری از بین خود برگزیدیم و اینک خداوند با ما سخن می گوید دیگر نیازی به تو نداریم، اگر ساکت نشوی همین جا خونت را خواهیم ریخت. حالا هارون چاره ای جز سکوت و گوشه نشینی نداشت، چون مأمور بود بر وصایای موسی... و سالیان بعد هم قوم بنی اسماعیل در حق علی دقیقا همان کاری را کردند که بنی اسراییل در حق هارون و این نقطه ی شروع انحراف این اقوام بود. حالا گوساله طلایی را به میدان اصلی خیمه ها آورده بودند و اعمالی را که ابلیس به سامری آموزش داده بود پیرامون گوساله ی طلایی انجام می دادند، سامری در کنار گاو قرار گرفت و‌گفت: یهو می گوید من نعمتم را بر شما نازل می کنم و دیگر عهدی از شما نمی گیرم و احتیاج نیست شما به محمد و آل محمد متوسل شوید، هر آنچه می خواهید را مستقیم از گوساله طلایی بخواهید و این حیله ی شیطان بود تا محمد و آل محمد را از یادها ببرد چرا که او کینه و دشمنی شدیدی با این پنج نور مقدس داشت. حالا بنی اسرائیل با تنی عریان به دور گوساله حرکاتی موزون می کردند و وردهایی را که ابلیس به آنان آموخته بود با هم تکرار می کردند، وردهایی که هر کدام مربوط به سحری و شیطانکی می شد... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است. این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇 @Adm_ketab
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۲۶🎬: حالا علی از دنیا رفته بود، ام البنین در غم مولا و دلبرش به دور ا
🎬: نزدیک ده سال از شهادت مولا علی علیه السلام می گذشت، ده سال که هر روزش به اندازه ی ده سال فرزندان علی را عذاب دادند. ام البنین به همراه فرزندان علی ساکن مدینه شده بود، در این ده سال چه ظلم ها که بنی هاشم ندیدند و چه ناملایمات که نکشیدند. چندین بار ولایت زمان، حسن بن علی در معرض ترور قرار گرفت و حتی زخم بر بدن ایشان زدند، انگار هنوز هم کینه های بدر و حنین در دل منافقان دوران بود و عده ای می خواستند تا اهل بیت حضرت رسول را از پا بیاندازند، گویی تازیانه و در نیم سوخته و پهلوی شکسته ی زهرا و فرق شکافته ی علی، هنوز آتش آن کینه را خنک نکرده بود. مولا علی چنان غریب و مظلوم شده بود که به دستور معاویه او را در منابر مساجد لعن می کردند، هیچ کس نمی بایست نام علی را بیاورد و اگر کسی نام فرزندش را علی می گذاشت، مرگی دردناک را به جان می خرید. تبلیغات مسموم معاویه آنچنان زیاد شده بود که حالا فرزندان علی هم در نظر مردم خوار کرده بود به طوریکه کسانی که ادعای پیروی از امام حسن را داشتند به او می گفتند« یا مذل المومنین» و این اوج مظلومیت حجت خدا بود، همو که سرور جوانان اهل بهشت بود، همو که یکی از پنج تن آل عبا بود که در مقام آنها آیه ی تطهیر نازل شده بود. ام البنین در این دوران، غم فرزندان زهرا را بیش از قبل به دل می کشید، فرزندانش قد کشیده بودند و تحت تعلیم مادر، هر کدام برای خود جنگاوری چیره دست شده بودند. اینک عباس جوانی بلند بالا و قوی هیکل و بسیار زیبا و برازنده شده بود زمانی که در کوچه پس کوچه های مدینه قدم می زد، یاد و خاطره ی حیدر کرار را در ذهن ها زنده می کرد، همه او را به نام قمر بنی هاشم می شناختند، چرا که مانند ماه در شهر مدینه می درخشید. ام البنین چندین روز بود که ساکن خانه ی امام حسن شده بود، آخر حال امام این روزها خوش نبود، رنگ رخساره اش به زردی می گرایید و هر روز ضعیف و ضعیف تر می شد و ام البنین دلش نمی آمد حتی لحظه ای امام را تنها بگذارد. درست است که زینب، این خواهر دلسوخته که همچون مادرش زهرا همیشه پناه و پشتیبان ولایت بود، در کنار برادر حضور داشت، اما ام البنین هم می بایست باشد چرا که حسن او را مادر خطاب می کرد و او با خدایش عهد کرده بود که مادری کند برای فرزندان علی.... حالِ حسن امروز جور دیگری بود، حالا همه می دانستند که جعده دختر اشعث کندی همسر امام، زهری کشنده به خورد امام داده، اما ام البنین امید داشت که طبابت طبیب اثر کند و این بار هم حسن جان سالم به در ببرد، آخر این دفعه ی اول نبود که به حسن زهر می دادند...اما انگار این بار فرق می کرد ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_پنج🎬: هفتاد هزار نفر از قوم بنی اسرائیل در جلوی گوس
🎬: حالا قوم بنی اسرائیل از راه راست منحرف شده بود ولیّ خدا را کنار زده بود و برای خود پیامبری دروغین برگزیده و خدایی طلایی ساخته بود. ابلیس قوانین بت پرستی را در قالب پرستش خدا که گوساله تجسم آن بود به خورد قوم داده بود و این قوم روزها طبق قواعد شیطان به دور گوساله می چرخیدند و او را عبادت می کردند. حالا که این قوم منحرف شده بود، ابلیس خیالش کمی راحت شد، او می خواست به بالای کوه طور برود و این بار نخبگان بنی اسرائیل و خود موسی را بفریبد. قصه ی موسی و نخبگان و کوه طور هم شنیدنی بود. موسی وقتی همراه نخبگان حرکت کرد تا به میعادگاه با معبودش برسد، شور و شوقی زیاد داشت، او به راستی عاشق خدا بود، عاشقی که یک بار معشوق با او سخن گفته بود و موسی سرتا پا محو این معشوق دوست داشتنی شده بود. موسی از شوق سخن گفتن با معشوق آسمانی اش با قدم های بلند حرکت می کرد و آنقدر از شوق لبریز بود که با هر قدم اشک شوق می ریخت. او آنقدر هیجان رسیدن به وعده گاه را داشت که با سرعت طی مسیر می کرد و آنچنان سرعت داشت که از نخبگان فاصله گرفت، او خستگی نمی شناخت چون در راه وصال، خستگی بر عاشق دلسوخته چیره نمی شود و سکون و استراحت معنایی ندارد، عاشقی که سراپا غرق معشوق شده، آرام نمی گیرد مگر با رسیدن به مراد و معشوقش... حال موسی برای نخبگان غریب می نمود چرا که آنها از آتش مهری که در وجود موسی شعله می کشید بی خبر بودند. بالاخره موسی به سر منزل مقصود رسید و از همان بدو ورود به عبادت مشغول شد، او آنچنان غرق خدا شده بود که از اطراف بی خبر بود و روزها روزه می گرفت و شبها راز و نیاز می کرد و اشک شوق می ریخت، چرا که خداوند قرار بود با او سخن بگوید و توارت، این کتاب زندگی و انسان سازی را به او نازل کند و قبل از نزول لازم بود تا موسی یک چله عبادت کند و از همه لحاظ آمادگی فرود تورات را داشته باشد. در این زمان ابلیس خود را به کوه طور رسانید، او می خواست به هر طریق ممکن که شده مانع نزول تورات شود چرا که می دانست اگر تورات نازل شود و مردم به دستورات آن عمل کنند دیگر نقشه های او نقش بر آب می شود پس می خواست به هر طریق ممکن موسی را نیز فریب دهد و او را به دام خود کشد پس زمانی که موسی مشغول مناجات با خدا بود ابلیس هم خود را به کوه طور رسانید. در آن هنگام ملکی از ملائکه آسمان که در آن اطرف بود با تعجب نگاهی به او نمود و از ابلیس پرسید: آیا تو واقعا در این حالت معنوی موسی هم طمع داری که بتوانی اثری در موسی بگذاری؟ موسی در حال مناجات با پروردگارش است، ببین او آنچنان از خود بی خود است و در خدا غرق شده که هیچ التفاتی به اطراف ندارد. ابلیس خنده بلندی کرد وگفت: فکر می کنی این حال روحانی موسی از حال معنوی پدرش آدم در بهشت بیشتر است؟ به گمانم که چنین نیست، من در بهشت هم رفتم و موفق شدم و آدم ابوالبشر را فریب دادم پس من ناامید نمی شوم و از حالتهای معنوی نمیترسم، اتفاقا کسانی که به سمت حالات معنوی می روند من طمع دارم که از آن سو به زمین بزنمشان. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_شش🎬: حالا قوم بنی اسرائیل از راه راست منحرف شده بود
🎬: موسی بدون آنکه بداند در اطرافش چه می گذرد غرق عبادت پروردگارش بود در این هنگام وحی پروردگار بر او نازل شد ابلیس کمی جلوتر رفت تا بداند موسی چه به خدا می گوید او می خواست به نحوی حواس موسی را پرت و او را فریب دهد تا به خیال خام خودش مانع نزول تورات شود و روزی را برای موسی رقم زند مثل روز«آدم»... در این هنگام پروردگار به حضرت موسی فرمود: ای موسی! من نماز و هیچ گونه دعایی را از بندهای قبول نمی کنم الا این که نسبت به عظمت من تواضع کند، من را بزرگ و خودش را کوچک بداند. بندگی کند و در قلبش نسبت به من خوف داشته باشد. روزش را برای ذکر من قرار بدهد و هیچ گاه بر گناهی که انجام میدهد اصرار نکند و سریع توبه کند. ای موسی، بنده ی من ، نه تنها باید حق من را حفظ کند بلکه باید حق و بزرگی و منزلت اولیاء و دوستانم را هم باید حفظ کند و آنان که من اراده کرده ام را بزرگ دارد چرا که آنان بزرگان اهل زمین و آسمانند. موسی با تواضع گفت: خداوندا ! برای من این مطلب را باز نما، منظور از اولیایی که باید حقشان را نگه دارم ابراهیم، اسحاق و یعقوب و پیامبران قبل از من است؟ خداوند پاسخ داد: ای موسی! بدان و آگاه باش اراده و منظور اصلی من از این اولیاء و بزرگان، آن هایی است که به خاطر آنها خلقت آدم ایجاد شد و به خاطر آنها بهشت و جهنم آفریده شد، همانا من دو عالم را نیافریدم مگر به بهانه ی وجود این بزرگان... موسی پرسید: بار الها! آنها چه کسانی هستند؟! خداوند فرمود: بدان و آگاه باش و به همگان بگو برگزیدگان من محمد و احمد است همانا نام او را از نام خودم برگرفته ام چرا که من «محمود» هستم و او «محمد» است. هنگامی که پروردگار این عظمت از پیامبر را نشان داد، ابلیس قدمی پیش گذاشت او می خواست حس حسادت موسی را قلقلک دهد همانطور که حس حسادت سامری را برانگیخت و سامری، هارون که نبی خدا بود را کنار زد و خود را جانشین او قرار داد، ابلیس طمع کرده بود که موسی هم چنان کند که نسبت به محمد و آل محمد که اکنون به طور واضح خداوند او را بر همگان برتری داده بود رشک ببرد و موسی اعتراض کند که چرا منِ موسی که عاشقانه تو را دوست دارم و سختی های زیادی در راه هدایت بندگانت کشیدم آن فرد برگزیده نباشم. ابلیس خواست جلو برود و موسی را وسوسه کند، هنوز قدمی برنداشته بود که حضرت موسی با لحنی سراسر خشوع که عشق به خدا از آن می بارید فرمود : خداوندا تقاضایی از تو دارم که امیدوارم آن را اجابت کنی، من را از امت او قرار بده، دوست دارم نام موسی هم جز امت محمد نوشته شود. در این هنگام خداوند به او فرمود: ای موسی! بشارت باد بر تو که تو از امت او هستی و ابراهیم هم از امت اوست. و این شرافت بسیار بزرگی برای موسی بود که به آن مقام بالا رسیده بود که عضو امت پیامبر خاتم باشد. در این لحظه ابلیس که آمده بود تا فرصتی برای گمراهی موسی به دست بیاورد و اگر موسی ذره ای و کمترین درجه ای از حسادت در وجودش بود میتوانست از همین روزنه باریک در او نفوذ کند؛ اما موسی از تمام حسادتها دور بود و نگاهش به فراتر از آنها بود. و این پاسخش به خوبی نشان میداد که هم پیامبری محمد صلی الله علیه واله را پذیرفته بود و هم می خواست جزء امتش باشد. ابلیس تا این جواب موسی را شنید به عقب برگشت و متوجه شد که نمیتواند از راه حسادت راهی به موسی پیدا کند و از او ناامید شد. در این هنگام موسی که از شوق مصاحبت با خدا لبریز شده بود و تمام وجودش غرق و محو در خدا شده بود و عاشق در اوج این حالات چیزی جز آغوش امن معشوق نمی خواهد، از شدت عشقش ملتمسانه نگاهش را به آسمان دوخت و به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده، پروردگارا آنچنان مهرت بر دلم سایه افکنده و آتشی در وجودم پدید آورده که جز با دیدن تو آرام نمی گیرم... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_هفت🎬: موسی بدون آنکه بداند در اطرافش چه می گذرد غرق
🎬: موسی به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده، آخر بی تاب دیدنت شدم و البته رابطه میان موسی و خدا رابطه فراتر از رابطه پیامبری که مسئولیت اجتماعی دارد با خدا بود. یک رابطه عاشقانه میان عابد و معبود بود. حضرت موسی در اوج تعلق و عشق معنوی به خدا بود و وقتی این عشق فوران می کند، چنین خواسته ای نامعقول نخواهد بود. در روابط عاشقانه معنوی این گونه است که اگر عاشق مرحله ای از لذت حضور را درک کرد متوقف نمی شود چون تمامیت و زیاده خواه است و بیش تر از آن می خواهد بطوریکه اگر معشوق با او صحبت کند، صحبت بیش تر میطلبد و خواسته اش فراتر از صحبت می رود و دیدار معشوق را می طلبد و تا جایی این رابطه پیش میرود که عاشق می خواهد در حقیقت معشوق فانی شود و جدایی بین او و معشوقش نباشد. همانا عاشق در مقابل معشوق، خودی نمی بیند و همه چیز را در وجود معشوقش میبیند. حال حضرت موسی این گونه بود که صدای خدا را میشنید و به همان راضی نبود و میخواست بیشتر به خدا نزدیک شود و او را ببیند اما اجابت این درخواست کاملا عملی نبود ولی تا حدی امکان پذیر بود، چون عالم دنیا تا حدی میتواند تجلی خدا را تاب بیاورد و بیشتر از آن حد، ظرفیت ندارد و باید وارد عالم دیگری شد تا بتوان حد بیشتری از خدا را دید. درک بیشتر خدا نیاز به سیر و سلوک در عوالم مختلف دارد. در اینجا که خداوند حال و عشق خالص موسی را می دانست فرمود: ای موسی! تو تاب دیدن مرا نخواهی داشت و نمی توانی مرا ببینی، به این کوه بنگر، اینک من خود را به این کوه نشان می دهم ببین چه پیش می آید اگر کوه توانست در اثر تجلی من، سرجایش بایستد پس تو هم میتوانی مرا ببینی. خدا کمی بیش تر از آنچه که ظرفیت دنیا بود، بر کوه تجلی پیدا کرد و کوه جوری متلاشی شد که مانند اینکه از درون انفجاری شدیدی رخ داد و تکه هایش به دریا رسید. البته گویا این روایت در عالم مکاشفه برای موسی رخ داد. در این لحظه حال موسی با حس حضور خداوند و دیدن وضع کوه متغیّر شد و خداوند به ملائکه فرمود: موسی را بگیرید که عنقریب از بین میرود و نابود میشود و ملائکه وارد شدند و موسی را احاطه کردند و موسی فهمید که این جا جایگاه او نیست و این خواسته ای بزرگ بود و از خداوند عذرخواهی کرد که بیش از حد توانش درخواست کرده و پیش روی کرده است. در این جا شدت حضور پروردگار و تجلی حضورش به حدی بود که روح حضرت موسی تاب نیاورد و از بدنش مفارقت کرد و گویی از خشیت پروردگار و صحنه ای که دید مرد. و خداوند روحش را برگرداند و موسی از خداوند بابت درخواست زیاد از حدش توبه کرد و خدا به او فرمود: ای موسی! تو پیامبر خوب من هستی و من دوستت دارم. جبرائیل هم به موسی گفت: من هم با تو هستم و این جا نشان می دهد که مقام جبرئیل چه قدر بالاست که تا جایی که موسی که پیامبر اولوالعظم توانسته بود برود جبرئیل هم در آن مکان حضور داشت. اما در مقایسه برتری حضرت محمد و موسی میتوان به شبی که پیامبر به معراج رفت، اشاره کرد که جبرئیل تا محدوده خاصی توانست با پیامبر همراهی کند و همان جا بود که همراه موسی بود ولی پیامبر اسلام، از آن جا هم بالاتر رفتند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا