eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_سه🎬: هنوز شیرینی توبه کردن و برگشت نخبگان در کام موسی
🎬: موسی تا چشمش به گوساله ی طلایی افتاد که افرادی از بنی اسرائیل دورش در حال طواف بودند با عصبانیت زیاد فریاد برآورد: آیا در مورد فرمان پروردگارتان و تمدید میقات عجله کردید؟ براستی که بعد از من بد جانشینانی برایم بودید، شما...شما آئین خدا را تباه کردید و شریعت او را به بد جایی سوق دادید و در این هنگام از شدت عصبانیت الواحی که با خود آورده بود را محکم به زمین کوبید. البته باید اذعان کنیم که حضرت موسی از مدار عقلانیت خارج نبود و این برخوردش مومنانه بود و اثر تربیتی داشت، اصلا هیچ کار نبی خدا بی حکمت نیست و فرم برخورد باید برای اثرگذاری به حدی گیرا باشد که بتواند در حد آن انحراف عمل بکند و اثر آن را از بین ببرد وگرنه نمی تواند تنبیه ایجاد کند و در حقیقت برخورد باید با گناه معادل سازی شود. شیطان گاهی ادبیات برخورد ما را با بعضی از گناهان تبدیل به تساهلی میکند که کار تربیتی از بین میرود. مثلا خداوند از غیبت تصویری تحت عنوان خوردن گوشت بدن مرده برادر مومن را ایجاد میکند تا تنفر از آن کار ایجاد کند. شیطان در این جا این تصویر تنفر آور را به گفتن جمله غیبت بد است تقلیل میدهد بنابراین دیگر غیبت خطای منزجر کننده تنفرآور نیست، پس تعابیری که از گناهان مختلف می شود در نحوه تنفر افراد از گناه، اثر تربیتی دارد. موسی دوباره فریاد: هارون کجاست؟ مردم که تا به حال موسی را با چنین حالی ندیده بودند از ترس خود را از جلوی راه موسی کنار می کشیدند و با اشاره محل حضور هارون را نشان می دادند و از طرفی خبر ورود موسی به هارون رسید و هارون با شتاب به سمت موسی حرکت کرده بود و در بین راه موسی به هارون رسید و ناگهان دست انداخت و موهای سر هارون را گرفت و همانطور که با موهای محاسن هارون، سرش را تکان میداد گفت: تو کجا بودی که این قوم به این حد از ضلالت رسیدند؟! مگر تو جانشین من نبودی؟! چرا هیچ کاری انجام ندادی تا مردم اینگونه گمراه نشوند. البته این کار موسی هم تحت تدابیری خاص بود چرا که میدانست بعدها ممکن است تورات دست کاری شده و بنی اسرائیل، هارون را باعث این وضع بدانند پس موسی سخت برخورد کرد تا هارون از خود دفاع کند و این در حافظه ی تاریخی ثبت شود که هارون بی تقصیر است. در این هنگام هارون گفت: اول موهایم را رها کن، تا بتوانم به تو بگویم چه شده... موسی موهای هارون را رها کرد و گفت: بگو چرا چنین شده؟! هارون نگاهی به جمعیت اطرافش کرد و گفت: مگر خودت نگفتی که اگر شرایطی پیش آمد که قوم منحرف شد اولا تو به راه منحرفان نرو و ثانیا اتحاد قوم را بر هم نزن، به خدا قسم که من این مردم را نصیحت کردم و گفتم که راهشان به ابلیس ختم می شود اما آنها بر من شوریدند و خواستند من و اندک مومنانی که مانده بودند را بکشند و من ترسیدم که قوم از هم بگسلد و برادر کشی راه بیافتد و همین مومنانی که باقی مانده اند هم کشته شوند پس تقیه کردم اما به راه سامری و گوساله پرستی نرفتم. من نگذاشتم خون کسی ریخته شود و اتحاد مردم پاره شود اما قدرت آنان از من بیشتر بود و نتوانستم مانع کارهای شیطانی شان شوم. در اینجا موسی قانع شد و همه دانستند که جمع مومن و هارون بر حق بودند و تقصیری نداشتند، پس موسی سراغ سامری را گرفت ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۱🎬: وقتی که حسین علیه السلام به عباس فرمان داد که صبر پیشه کند، عباس
🎬: پیکر حسن مظلوم را به سمت بقیع بردند، گویی فاطمه بود که از آسمان ندا میداد: فرزندم حسن! این قوم به غصب حق اهل بیت پیامبر عادت کرده اند، اگر آن روز که قباله ی فدک را پاره کردند و ارث پدرم را از من سلب کردند، کسی جلویشان را می گرفت، اینک جرأت نمی کردند که خانه ی جدت را از تو بگیرند و آغوش جدت را از تو جدا کنند، به این سو بیا مادر، بیا در بقیع در کنار مزار گمنام خودم مأوا بگیر، بیا که مادر آغوش باز کرده برایت، بیا حسنم بیا در بغلم جای گیر، یادت هست بعد از واقعه ی درب و دیوار دیگر نتوانستم هیچ کدامتان را در بغل گیرم؟! بیا که الان جبران آن زمان را کنم، پدرت مرا با پهلوی بشکسته به خاک سپرد و اینک حسینم باید تو را با جگری پاره پاره و پیکری پر از زخم تیر به خاک بسپارد، خاکم به سر از آن روزی که حسین را بی سر به خاک بسپارند و مظلومیت ارثیه ی حضرت رسول است که به شما رسیده و تا ظهور فرزندم مهدی باقی می ماند تا مهدی از راه برسد و انتقام تمام این ظلم ها را بستاند. پیکر امام حسن مجتبی را که با تیر سربازان معاویه زخمی شده بود در بقیع به خاک سپردند و زینب با کمری خم در حالیکه ام البنین زیر بغلش را گرفته بود و عباس تمام حواسش پی او و حسین بود به سمت خانه حرکت کرد. حالا خانه ی بدون مجتبی دلگیرتر از همیشه بود، زینب از داغ مجتبی میگفت و به فرق شکافته ی پدر می رسید، کلثوم از فرق شکافته ی پدر به پهلوی شکسته ی مادر می رسید و حسین هم بعد از گذشت سالها از آن زمان، نگاهش خیره به میخ در بود. ام البنین که تمام این مصائب را میدید زیر لب واگویه می کرد: چه بد مردمی بودند، این دنیا چه بد مردمی دارد، چه کردند با بهترین خلائق پروردگار! چه کردند با برگزیده ترین بندگان خدا، چه کردند با همانان که به گفته ی خود خدا، زمین به بهانه ی وجودشان خلق شده بود. اما ام البنین نباید گریه می کرد، اگر او گریه می کرد چه کسی مرهم میشد بر زخم دل فرزندان علی.... او مثل همیشه غم را درون دلش تلنبار کرد گاهی دست به سر حسین می کشید و گاهی اشک از چشم زینب پاک می کرد و گاهی سر کلثوم را به سینه می گرفت و عباس هم گوشه ای کز کرده بود، او دلش برادرش حسن را می خواست آخر حسن بوی پدرش علی را می داد، تا حسن بود، عباس احساس یتیمی نکرد اما حالا... دردی دیگر بر دردها و جراحتی دیگر بر زخم های دل فرزندان علی اضافه شده بود، انگار همه ی این دردها پیش درآمدی بود بر غصه ای بزرگ، غصه ای که قرار بود نه تنها دل زینب و ام البنین بلکه دل تمام عالم را به آتش بکشد. حالا روزگار امامت حسین فرا رسیده بود، معاویه همچنان خود را حاکم بی قید و شرط مسلمین می دانست، او منافقی بود که تا آن زمان روزگار به خود ندیده بود. نماز و روزه اش به جا بود و همیشه در مسجد صدای قرآن خواندش بلند اما دستور داده بود تا قران ناطق ، علی بن ابیطالب را بر منابر تمام مساجد لعن کنند. معاویه دشمنی عجیبی با خاندان علی داشت، دقیقا شبیه دشمنی مادرش هند جگر خوار او به ظاهر مسلمان بود اما در حقیقت تیشه به دست گرفته بود تا ریشه ی اسلام محمدی را بزند و آن را بخشکاند. در چنین شرایطی، ظلمی بی حد به خاندان رسول الله میشد و آنها در شهر خود نیز غریب بودند. ادامه دارد... @bartaren 🌺🖤🌺🖤🌺🖤🌺
💌 سلام بر یاران نیک‌اندیش فرصتی ناب و آسمانی پیش روی شماست تا با دستان مهرورز خود، چراغی در دل کودکانی بی‌پناه بیفروزید و در مسیر زندگی‌شان، نوری از امید بتابانید. 🌟 کمیته امداد با اجرای طرح «اکرام ایتام و محسنین»، زمینه‌ای فراهم آورده تا هر یک از شما بزرگواران بتوانید با پرداخت ماهیانه حداقل ۵۰ هزار تومان، حامی معنوی فرزندی یتیم یا نیازمند گردید و مهر خود را بی‌واسطه به حساب خود او واریز کنید 💳 📌 نکته قابل توجه آن‌که، حامیان گرامی می‌توانند شرایط مدنظر خود را برای انتخاب فرزند معنوی اعلام فرمایند؛ از جمله: - جنسیت فرزند (دختر یا پسر) - وضعیت (یتیم یا نیازمند) - رده سنی مورد نظر 📝 برای ثبت‌نام، کافی‌ست اطلاعات زیر را به کارشناس طرح اکرام ایتام ارسال فرمایید تا شماره کارت فرزند معنوی‌تان را دریافت نمایید: 👤 نام و نام خانوادگی 🆔 کد ملی 📅 تاریخ تولد 💼 شغل 🎓 تحصیلات 📱 شماره تماس 📍 جهت ثبت‌نام، لطفاً به پی وی خانم حسینی مراجعه فرمایید: 👇👇 @T_hosynee 💖 بیایید با هم، دل کودکی را شاد کنیم و در دفتر زندگی‌اش، برگ زرینی از مهر و محبت بیفزاییم. 🌈 اگر خود در این طرح نورانی همراه شدید، یا آن را شایسته دانستید، سپاسگزار خواهیم بود اگر این پیام را در دیگر گروه‌ها نیز منتشر فرمایید تا حلقه‌ی نیکوکاری گسترده‌تر گردد و دل‌های بیشتری به این رودخانه‌ی مهر بپیوندند. 📖 «وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» @bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۲🎬: پیکر حسن مظلوم را به سمت بقیع بردند، گویی فاطمه بود که از آسمان
🎬: ده سال از زمان شهادت امام حسن می گذشت، ده سالی که به سختی گذشت و زمینی که خلق نشد مگر برای وجود پنج کلمه ی مقدس، اینک برای اهل بیت رسول الله تنگ شده بود و معاویه علیه العنه چنان رسانه های تبلیغی را که چشم واقع بین مردم را کور می کرد در اختیار داشت و بر منابر مساجد خطبه خوانان بنی امیه روایات جعلی عنوان می کردند که مردم از علی و اولادش کناره گرفتند و اکثریت سنگ بنی امیه را به سینه میزدند، یعنی نامشان مسلمان بود و تفکرشان یهودی تمام عیار... در چنین شرایط شیعیان علی، مظلوم ترین مردم بودند نه تنها اعتقاداتشان را نمی توانستند عنوان کنند، حتی اگر می خواستند نام نزدیکان خود را بگویند باید درگوشی صدا میزدند، زیرا اگر نامت هم همنام یکی از اولاد رسول الله بود به حکم معاویه مستحق بدترین عذاب ها بودی. در این شرایط حسین هر چه فرزند داشت، نام اکثر دخترهایش را فاطمه و نام پسرهایش را علی می گذاشت تا غم غربت اهل بیت کمرنگ تر شود و نام علی و فاطمه که می رفت از ذهن ها پاک شود، دوباره جان بگیرد. ام البنین در این زمان هم در کنار مقتدایش حسین بود تا اینکه خبر مرگ و به درک واصل شدن معاویه در همه جا پخش شد. معاویه با آنهمه دبدبه و کبکبه مُرد و تمام شد، او‌ که تمام عمرش را به غوطه ور شدن در زر و زور دنیا گذارنده بود و در دشمنی محمد و علی و آلش کوتاهی نکرده بود به درک واصل شد و حالا می بایست در آن دنیا در پیش چشم حضرت رسول و علی اعلی که همه کاری محشر کبری ست پاسخگو‌ باشد و کاش مردم درس گرفته بودند که اگر در دنیا حکمرانی مثل معاویه هم باشی، آخرش مرگ سراغت می آید و ابد در پیش خواهی داشت و کسی که متوجه شود ابد در پیش دارد شاید کمتر ظلم و عصیان کند بعد از مرگ معاویه بلافاصله یزید بر تخت نشست، معاویه روی هیچ‌کدام از عهدهایی که با امام حسن بسته بود نایستاد و قرار بود خلافت موروثی نباشد اما معاویه قبل از مرگش، پسر عیاشش یزید را جانشین خود قرار داده بود. خبر جانشینی یزید دهان به دهان و ولایت به ولایت گشت و پشت سرش قاصدهایی از شام به اطراف و اکناف بلاد مسلمین روانه شد تا برای یزید این جوانک میمون باز عیاش بیعت ستاند. ادامه دارد.. @bartaren 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_چهار🎬: موسی تا چشمش به گوساله ی طلایی افتاد که افرادی
🎬: تکلیف هارون و مومنین مشخص شد، آنها برحق بودند و تقصیری متوجه آنها نشد. حالا موسی با عصبانیت سراغ سامری را گرفت و مردم اشاره کردند که سامری جایی پشت گوساله ی طلایی پنهان شده است پس موسی چند نفر از مؤمنین را مأمور کرد که بروند و به هر ترتیب که شده سامری را بیاورند. مومنین که دلی خون از دست سامری داشتند فورا به سمت او رفتند، آمدن موسی آنچنان ناگهانی بود که سامری نتوانست حتی بگریزد، پس مومنین دو طرف سامری را گرفتند و آن را مانند یک اسیر مفلوک فراری کشان کشان به سمت موسی می آوردند، این صحنه باعث شد تمام عظمت پیامبر گونه ای که سامری برای خود ساخته بود به فنا رود و اینک مردم نه یک پیامبر مقتدر بلکه یک خائن بیچاره ی دربند را که قدرت هیچ کاری نداشت می دیدند. سامری را نزد موسی آوردند، او که از ترس موسی رنگ به رو نداشت و اعضا و جوارحش از وحشت به لرزه افتاده بود، با قامتی خم روبه روی موسی ایستاد موسی نگاهی از سر تأسف به او کرد و با عصبانیت به سامری گفت: مشکلت چه بود؟ چه چیزی کم داشتی؟ چه کاری من می بایست برایتان بکنم که نکردم؟ چه نعمتی خدا می بایست به شما بدهد که نداد و تو مجبور شدی چنین کار قبیحی کنی؟ زود بگو علت این انحرافی که ایجاد کردی چه بود؟ سامری آب دهانش را به زور فرو داد و سکوت کرد و بار دیگر موسی با صدایی بلند تر سوالاتش را پرسید و اینبار سامری پاسخی عجیب داد و با لکنت گفت:م..م..م...من چیزی میدیدم که مردم نمی دیدند، من چیزی داشتم که مردم نداشتند، من صاحب فضائیلی بودم که مردم نبودند من خاکی از زیر پای جبرائیل داشتم، آن خاک زندگی بخش بود و به هر کجا می پاشیدی آنجا زنده میشد و سرسبز پس ...پس آن خاک را درون گوساله انداختم، من اصلا به ذهنم خطور نمی کرد به خدا قسم که شیطان فریبم داد و شد آنچه شد و شما خبر دارید، تمام نقشه ها زیر سر ابلیس بود و من فریب خوردم سامری چیزی برای دفاع نداشت و و نمی توانست از خود دفاع کند و فقط فرآیند انحراف را توضیح داد و این باعث شد مردم باور کنند که جریان سامری یک انحراف و ضلالت بوده نه این که رقیبی برای موسی بوده باشد و در اینجا حقیقت مطلب بر مردم و تمام آن هفتاد هزار نفری که گوساله پرست شده بودند عیان شد. پس موسی چون خود سامری اقرار به گناهش کرده بود، دیگر گفت و گو با او را ادامه نداد، لزومی هم نداشت که ادامه پیدا کند، مهم روشنگری بود که انجام شده بود موسی می خواست که سامری را قصاص کند، اما خداوند که مهربانی بی همتاست و در رحمتش به روی بندگان باز است از به موسی وحی نمود که ای موسی! من از خون سامری گذشتم چون سامری فردی سخی و بخشنده بود و ما به دلیل سخاوتی که دلشت و مردم را از مالش بی بهره نمی کرد از او گذشتیم اما او را تبعید میکنم به جایی که تنها زندگی کند و امکان ارتباط با هیچ کسی را نداشته باشد والبته به سامری بگو که این مجازات دنیوی توست و عذاب آخرت تو پابرجاست. حالا تکلیف سامری هم مشخص شده بود و موسی سراغ گوساله طلایی رفت اما قبل از نابود کردن گوساله، برای این که با همگان اتمام حجت کند، او را مورد خطاب قرارداد و گفت: ای گوساله! آیا آن چنان که این جماعت میگویند ، پروردگارت در میان تو بود و از میان تو با مردم سخن میگفت؟ در این هنگام... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_پنج🎬: تکلیف هارون و مومنین مشخص شد، آنها برحق بودند و
🎬: گوساله به سخن درآمد و با کلامی آشکار که همه بشنوند گفت: همانا پروردگار من منزه تر ا ز آن است که گوساله یا درختی به آ ن احاطه نماید یا در مکانی باشد، بدانید و آگاه باشید اصلا این اتفاق نیافتاده بود که خدا در من حلول کند، اما سامری دم مرا به دیواری متصل کرده بود و از جانب دیگر دیوار در زمین سوراخی کنده بود و یکی از یاران خودش را آنجا گذاشته بود که از دهان خود در بُر میدمید و با مردم سخن میگفت. اجنه بود را در آن پنهان کرده بود. ای موسی بنی اسرائیل با عبادت من خوار شدند زیرا در صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد سستی کردند دوستی با ایشان را انکار کردند و به پیامبر آخرالزمان و وصی برحقش اعتقاد پیدا نکردند و این تقصیر و گناه آنها باعث شد تا توفیق پرستش خدا از آنها سلب شود و مرا بپرستند. به این ترتیب گوساله هم فرآیند تفصیلی ساخت خودش را توضیح داد و هم علت معنوی درون بنی اسرائیل که موجب این اتفاق شده بود را به آنها تذکر داد. در این هنگام موسی گوساله را ریزریز کرد، سوزاند و آب نمود و هر آنچه از آن مانده بود، را در آب ریخت و این اراده خداوند بود که این بت باید در معرض همه عموم و سامری از بین میرفت و ذره ذره و تحقیر میشد تا همه بدانند که خداوندی جر خدای یکتا وجود ندارد و این خدا در هیچ جسمی تجسم نمی یابد. اکنون موسی، تکلیف هارون و سامری و گوساله ی طلایی را مشخص کرده بود و حالا نوبت مرتدین بود. موسی بر فراز تپه ای رفت و فریاد برآورد، ای قوم بنی اسرائیل اینک یک فرصت به شما می دهم، هر آنچه از شما که فریب سامری را خوردید و خدا را تکفیر نمودید و مرتد شدید و به گوساله پرستی روی آوردید، خودتان نزد من بیایید و اعتراف کنید به ارتدادتان... همهمه ای در بین قوم افتاد و هر کسی چیزی می گفت و در آخر هیچ کس حاضر نشد که خود را معرفی کند و باز موسی از آنها خواست تا خود پا پیش بنهند. اما هیچ کس گوساله پرستی را گردن نمی گرفت و همه با هم فریاد می زدند ما به یهو، خدای یکتا ایمان داشتیم، انگار نه انگار که تا ساعتی قبل هفتاد هزار نفر از این قوم به دور گوساله می چرخیدند و با اعمال شیطانی شان او را عبادت می کردند. اما موسی مأمور بود تا مرتدین را شناسایی کند و آنها را به سزای اعمالشان برساند ولی کار سخت شده بود، هیچ کس قبول نمی کرد که مرتد شده، در این هنگام فرشته ی وحی بر موسی فرود آمد و فرمان پروردگار را به او ابلاغ کرد: ای موسی! به قومت بگو تا همه ی آنها از آبی که باقیمانده ی گوساله را در آن ریختی بخورند که در این حکم سرّی نهفته است موسی رو به مردم کرد و گفت: همه ی شما موظفید جرعه ای از این آب بخورید... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۳🎬: ده سال از زمان شهادت امام حسن می گذشت، ده سالی که به سختی گذشت و
🎬: حالا عمال بنی امیه به دستور یزید مأموریت داشتند تا از حسین که امام شیعیان بود و البته خلافت حق او بود، بیعت بستاند و این بیعت به هر قیمتی باید گرفته می شد، حتی در ازای جنگ و خون ریزی... امام حسین که خوب می دانست انتهای نیت امویان چیست، قصد مکه نمود، که هم از شر قاصدان یزید در امان باشد و هم حج به جا آورد. اما این سفر باید شبانه و بی سر وصدا انجام میشد. اواخر سال شصت هجری بود، حسین در خانه ی پدری نشسته بود و اهل بیت و خواهران و برادرانش را دور خود جمع نمود و به همه اعلام کرد که قصد رفتن به مکه را دارد. فرزندان علی با او همراه شدند و قرار شد با سرعت بار سفر ببندند و فردا شب به قصد مکه از مدینه خارج شوند. ام البنین با شنیدن این خبر به نزد حسین شتافت، حسین فارغ از همه جا مشغول نماز شب بود. ام البنین جلوی در نشست تا نماز حسین تمام شود. حالا ام البنین سراپا چشم شده بود، او انگار که قامت علی را پیش رو می دید و وقتی که حسین به سجده می افتاد، حس می کرد حسن پیش رویش است. ام البنین دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: الهی که تمام هست و نیستم فدای تو شود ای پسرم حسین! الهی به قربان قد و بالایت شوم که اینچنین جلوی پروردگار در خضوع و خشوع است، خدا را شکر که لیاقت داد تا مادری کنم برای سرور جوانان اهل بهشت و کاش به چشم زهرا بیایم و در آن سرا مرا به کنیزی قبول کند. حسین زودتر از همیشه نمازش را تمام کرد، چون حس کرد کسی در انتظارش است و با دیدن ام البنین لبخندی زد و‌گفت: سلام مادر جان! چرا دم در نشسته ای؟! داخل شو...چه شده که این وقت شب اینجایی؟! ام البنین جلو رفت و همانطور که قربان صدقه ی حسین می رفت گفت: شنیدم که قصد سفر داری، درست است که سنی از من گذشته و پای سفرم لنگ است، اما دلم در گرو دل توست و تمام وجودم در بند مهر فرزندان زهراست، من هم می خواهم همراه شما باشم و آمده ام تا از شما اجازه همراهی بگیرم. حسین لبخندش پررنگ تر شد و گفت: تو حق مادری به گردن من داری و همیشه همراه و همسنگر علی و اولادش بودی، من هم خیلی دوست دارم مادری همچون ام البنین در این سفر همراهی ام کند تا مرهمی باشد بر دل زینب و فرزندانم در روزهای سخت، اما مادرجان! شما باید بمانید، مصلحت است که شما بمانید و حافظ اموال فرزندان علی باشید، شما باید بمانید تا فرزندان علی از سفر برگردند. ام البنین که الگوی ادب و نزاکت بود، با اینکه دوست داشت در این سفر همراه حسین و زینب و پسرانش باشد، اما چون دید حسین از اوخواست تا بماند، دست بر چشم نهاد و همچون همیشه گوش به فرمان ولایت زمانش بود ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺همه با هم میزبان زائران امام رضا باشیم🌺 افتخار این را داریم که برای ششمین سال متوالی میزبان زائرین اقا امام رضا ع باشیم. عزیزانی که دوست دارند ما را در انجام این کار خدا پسندانه همراهی کنند لطفا هر مبلغ که تمایل دارند را به این شماره کارت واریز کنند و با امام رضا ع معامله کنن. مطمئن باشند هر مقدار کمکی که در این راه برای خدمت‌رسانی خرج کنند چندین برابر برمیگرده، این خاندان کسی را بدهکار خودشون نمیکنند . ان‌شاءالله توشه ی آخرتتون باشه 🙏 5029087002103557 هیئت مذهبی خادمین مهدیه صاحب الزمان
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #نامادری #قسمت۳۴🎬: حالا عمال بنی امیه به دستور یزید مأموریت داشتند تا از حسین که ام
🎬: شب هنگام بود، کاروان حسین در تب و تاب رفتن و ام البنین در بین کاروان مانند مرغی سرگشته می چرخید و هر دم با عزیزی هم کلام میشد. او دل از هیچ کدام این کاروان نمی کند. گاهی دست به گردن زینب می انداخت و با او از درد این هجران واگویه می کرد، گاهی مانند دخترکی دست به دامان کلثوم میشد و می خواست لحظاتی بیشتر در کنارش باشد. گاهی سر در گوش رباب و سکینه می برد و سفارش رقیه را می کرد تا رباب برایش مادری کند، آخر ام البنین به رقیه علاقه ی عجیبی داشت هر وقت در کنار رقیه بود انگار حسین در کنارش بود، آخر این دختر همیشه بوی پدر را می داد و حسین به او نگاه می کرد و حرف مادر را میزد و ام البنین ناخوداگاه با دیدن رقیه فکر می کرد او شبیه ترین به زهراست و مهری عجیب و شدید به این فاطمه ی کوچک داشت. گاهی علی اصغر را در آغوش می گرفت و رایحه ی تن او را به جان می کشید آخر نمی دانست کی دوباره کودکش را خواهد دید، می خواست سیر او را ببوید و ببوسد تا زمانی که علی اصغر دوباره برمی گردد رایحه اش را در جان خود ذخیره کند. ام البنین نمی دانست به سمت کدامین عزیز برود، در همین حین ندای حرکت سر دادند و اهل کاروان هر کدام سوار مرکب خود شدند، حسین در حالیکه ابوالفضل و سه پسر دیگر ام البنین دوره اش کرده بودند به سمت او آمد. ام البنین نگاهی به پسران علی کرد، قدمی جلو نهاد و گوشه ی عبای حسین را گرفت و گفت: امان از درد فراق! همانا بعد از رفتن پدرت علی و برادرت حسن تمام امید نفس کشیدنم شما بودید، حال به من بگو چگونه این فراق را تاب بیاورم، پسرم حسین! به خدا قسم من بی تو می میرم... بغضی شدید گلوی ام البنین را گرفت و مانع ادامه ی حرفش شد، حسین با کلام الهی اش او را دلداری داد و به خدا سکینه و آرامش بود کلمه به کلمه ی امام و هر کلمه ای که بر زبان جاری می کرد، انگار آرامشی بر قلب ام البنین مینشاند. حسین خداحافظی کرد و کمی جلوتر رفت تا به دیگر اهل کاروان برسد و عباس جلو آمد و دست به گردن مادر انداخت. ام البنین همانطور که نگاهی به قد و قامت رشید پسرش می انداخت گفت: عباسم! عزیز دل مادر، حسین را اول به خدا میسپارم و بعد به تو...فراموش نکن من تو را به دنیا نیاوردم، من تو را تربیت و بزرگ نکردم مگر برای سربازی حسین، پس پسرم هر کجا که رفتی، باید سپر بلای حسین باشی...فراموش نکن تو چشم و چراغ و ماه بنی هاشم هستی برای حسین و فرزندانش پشتیبان باش تا من از تو راضی باشم. عباسم، هوادار زینب و کلثوم و رقیه و سکینه و... باش و نگذار احساس تنهایی کنند. عباس با شنیدن این سخنان دستی به روی چشم نهاد و گفت: به روی چشم مادر، قول میدهم چشم و سر و دست و جانم را برای مولایم حسین فدا کنم و در این هنگام عثمان و عبدالله و جعفر هم مادر را دوره کردند ام البنین نگاهی به پسران جوان و رشیدش کرد و گفت: الهی که از چشم زخم به دور باشید عزیزان من، همانا تمام سفارشاتی که به عباس کردم به شما هم می کنم، مبادا دست از مولایتان بشوید، من شما را تربیت کردم و جنگاوری را به کمال یادتان دادم تا ذخیره ی روزهای بی کسی حسین باشید .. ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼