#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشتاد_هفت🎬: در این هنگام موسی جلو آمد و گفت: جسد برادر شم
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد_هشت🎬:
موسی در مقابل این حجم لجاجت قومش خشمگین شد و فرمود: ای قوم من! اینقدر با حکم خداوند عناد نورزید، او آفریننده ی هر انچه که می بینید نمی بینید است، چرا امر خداوند را نادیده میگیرید؟! مگر شیطان بر نفوس شما راه یافته؟!
هر چه موسی نصیحت کرد انگار که این قوم گوش شنوایی نداشتند و بر خواسته ی خود اصرار ورزیدند و به موسی باز گفتند که از خدایت بخواه تا قاتل را معرفی کند
موسی که از این همه پررویی و عناد قومش خشمگین شده بود می خواست به مؤمنین دستور دهد که بزرگان ان قبیله را دستگیر و زندانی کنند که ناگهان دوباره فرشته ی وحی به موسی نازل شد و پیغام خداوند را به او رساند و گفت: ای موسی! خدا می فرماید که هر آنچه قومت از تو می خواهند از من درخواست نما که مصلحتی در کار است و خداوند که خوب میداند قوم تو از آوردن نام محمد وآل محمد اکراه دارند، می خواهد به این وسیله به جوانی که در بین قوم توست و مدام صلوات بر محمد و آل محمد می فرستد و عشق عجیبی به علی و اولاد او دارد را نعمتی بسیار بخشد یعنی خواست خداست که ان جوان را در دنیا و آخرت به حرمت محمد و علی و ذکر صلوات غنی سازد...
موسی نگاهی به قومش کرد و سپس دستانش را به آسمان بلند نمود و با صدای بلند طوری که همه بشنوند گفت: خدایا از من از طرف بنی اسرائیل از تو می خواهم تا به حرمت محمد و آل محمد قاتل را به ما معرفی نمایی!
در این هنگام بار دیگر فرشته ی وحی به موسی نازل شد و فرمود: خداوند می فرماید به همین قبیله ای که پیکر بی جان آن جوان در آن پیدا شده، بروند و گاوی ماده پیدا کنند و آن را قربانی کنند و عضوی از بدن آن گاو را جدا کنند و به بدن جوان مقتول بزنند و در اینجا آن جوان به اذن خداوند زنده می شود و قاتل خود را معرفی میکند.
موسی به قومش فرمان خدا را رساند، مردم همچون مجسمه به موسی چشم دوخته بودند
موسی نگاهی پر از سوال به آنها دوخت و گفت: چرا چنین به من نگاه می کنید؟! از خدا خواستید قاتل را معرفی کند این هم راهی برای پیدا کردن قاتل، یا یک گاو ماده بیابید و اگر هم نمی خواهید چنین کنید باید همان امر قبلی را اجرا کنید و قسم بخورید و دیه بپردازید.
در این هنگامی مردی جلو امد و گفت: نه گاو را میاوریم ولی به ما بگویید این چگونه گاوی ست، خصوصیاتش چیست؟
موسی فرمود: خدا فرموده یک گاو ماده، بروید یک گاو ماده بیاورید، خصوصیت خاصی نفرموده...
آن مرد که حرف باقی مردم را می زد گفت: ما اینگونه نمی دانیم، باید خداوند خصوصیتی برای گاو بگوید
در این زمان....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
یک نکتۀ مهم و راهبردی دربارۀ #نماز_آیات:
کسیکه با غفلت از ربط پدیدهها با پروردگار، «خلقت» را به «طبیعت» فروکاسته باشد،
«ولگردی در فضای مجازی» را به «سیر در آفاق و انفس» ترجیح دهد،
بهخاطر عادت به «روزمرگیهای زمینی»، با نگاه عمیق به «آیات آسمانی» بیگانه باشد،
بهجای غواصی در «اقیانوس توحید»، در «باتلاق کثرت» دست و پا بزند
و نتواند «روح عبودیت» را در همۀ «اعمال عبادی» ببیند،
بسیار طبیعی است که درک درستی از «نماز آیات» نداشته و چه بسا ضرورت آن در این دوره و زمانه را هم انکار کند.
چاره چیست؟
تغییر #سبک_زندگی ...
"سید محمدحسین دعائی"
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشتاد_هشت🎬: موسی در مقابل این حجم لجاجت قومش خشمگین شد و
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد_نه🎬:
قوم بنی اسرائیل انگار یک نوع ویروس داشتند به نام بهانه جویی، پس رو به موسی نمودند و گفتند: ای موسی! تو ما را مسخره کردی؟ قطعه ای از گاو مرده، انسانی را زنده می کند، حالا بگو ما نمی دانیم آن گاو چگونه گاویست، به خدایت بگو که خصوصیتی برای آن گاو به ما بگوید.
موسی دست به دعا برداشت و خواسته ی قومش را گفت و فرشته ی وحی به او نازل شد و فرمود: آن گاویست که نه پیر پیر است و نه جوان جوان، چیزی مابین این دو است.
و موسی این کلام خدا را به مردمش گفت و فرمود: حالا بروید و چنین گاوی که به وفور هم هست بگیرید و بیاورید و بکشید و دیگر روی این موضوع لجاجت نکنید.
و در این هنگام باز قوم با حالت سوالی گفتند: گاو را بکشیم به همین راحتی؟! وقتی نمی دانیم رنگ گاو چگونه باشد ، چطور می توانیم که گاو را پیدا کنیم، از خدایت بخواه تا رنگ گاو هم برایمان بازگوکند.
در این لحظه باز هم موسی از خدا خواست و خداوند به او وحی نمود: این گاو، گاوی زرد رنگ است که زردی آن زردیی خاص است، یک نوع رنگ زرد خالص و نیکو که هر که به آن نگاه کند احساس خوشایندی به او دست می دهد، این گاو نه کمرنگ است که به سفیدی بزند و نه پررنگ است که به قهوه ای شبیه باشد و رنگش باعث مسرت و نشاط آور است.
و دوباره قوم بهانه جوی موسی رو به او کردند و گفتند: ای موسی این نشانی ها ما را کفایت نمی کند، تو به ما بگو که صفت این گاو چگونه است زیرا ممکن است از این گاو چندین مورد در قوم باشد.
و این قوم نمی دانستند که با این بهانه ها کار خودشان را سخت می کنند.
حضرت موسی باز از طرف خداوند وحی به ایشان شد و فرمود: آن ماده گاو در حقیقت گاویست که نه رام است که با آن بشود زمین شخم زد و نه میتوان کشتزاری را با آن آبیاری کرد و پوست تنش زرد یک دست است و هیچ نقص و نقطه ای هم در آن نیست.
وقتی که موسی تمام این خصوصیات را نام برد، قومش گفتند: خوب الان می شود دنبال چنین گاوی گشت و چند گروه شدند و در بین قبیله های بنی اسرائیل به گشتن مشغول شدند اما هر چه گشتند چنین گاوی با این مشخصات پیدا نکردند و بعد از زمان زیادی کنکاش کردن، متوجه شدند یک جوان در بین قوم بنی اسرائیل هست که او چنین گاوی دارد و از قضا این جوان کسی بود که ذکر صلوات و ستایش محمد و آل محمد از زبانش نمی افتاد او عاشق علی بن ابیطالب بود و از بس که صلوات می فرستاد در بین قوم مشهور به دوست دار محمد بود.
گاو زرد طلایی آن جوان در کنار آب مشغول چرا بود و آن جوان نزد مادرش بود و به او می گفت: مادر دیشب خوابی عجیب دیدم، مردی سفید پوش که گویی از فرشته های آسمان بود به نزد من آمد و فرمود که خداوند اراده کرده است تا بخش کوچکی از ثواب صلواتی که بر محمد و آلش میفرستی را در دنیا به تو ارزانی دارد و بخش عظیمش را در آن دنیا دریافت می کنی و آن مرد نورانی اشاره کرد فردا برای خرید گاوت به نزد تو می آیند و تو فقط به امر مادر و با مشورت مادرت آن گاو را بفروش...
در این هنگام مادر پیر او لبخندی زد و گفت: به تو افتخار می کنم که اینچنین مهر محمد و آلش را در دل داری و در همین لحظه جمعی از بنی اسرائیل جلوی خیمه آنها اجتماع کردند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشتاد_نه🎬: قوم بنی اسرائیل انگار یک نوع ویروس داشتند به ن
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود🎬:
آن جوان که نامش سنتیا بود بیرون آمد و گفت: چه خبر شده؟!
یکی از بزرگان قوم جلو رفت و گفت: ای جوان! ما خواهان گاو تو هستیم، یعنی موضوعی پیش آمده که فقط با خرید و قربانی گاو تو آن فیصله می یابد، پس از تو می خواهیم که گاوت را به ما بفروشی..
سنتیا نگاهی به جمع نمود و گفت: من قصد فروش گاو را نداشتم که گذران زندگی خود و مادرم با اوست، اما چون می گویید که کارتان گره خورده با این گاو، من به فروشش راضی ام اما شرطی دارم.
مردی صدا زد: شرطت را بگو و کار را تمام کن که همه منتظرند تا این گاو قربانی شود و قاتل آن جوان ناکام رسوا گردد.
سنتیا لبخندی زد و گفت: شرطم سخت نیست، من می خواهم قیمت گاو را مادرم تعیین کند.
همه این شرط را پذیرفتند و پیرمردی جلو آمد و گفت: برو به مادرت بگو که قیمت گاو چند سکه طلاست؟!
سنتیا به داخل چادر رفت و مادرش گفت: به آنها بگو که گاو را به چهار سکه طلا می فروشم.
سنتیا بیرون امد و حرف مادرش را به آنان گفت و آن جمع یکصدا فریاد زدند که ما برای این گاو بیش از دوسکه نمی دهیم.
سنتیا دوباره به نزد مادر رفت، مادر که حرف آنان را شنیده بود گفت: به انها بگو به کمتر از صد سکه طلا راضی نمی شوم.
سنتیا پیغام مادرش را گفت و اینبار آنان فریاد زدند: صد سکه؟! به خدا که بیش از پنجاه سکه نمی دهیم
و باز هم پیرزن قیمتی بالاتر از آنچه که قبل گفته بود گفت، بنی اسرائیل که قومی لجوج بودند، هر دفعه قیمت را طوری پایین می گفتند که حرف پیرزن نشود و آنقدر پیغام و پسغام دادند که حوصله ی پیرزن سر رفت و خود از چادر بیرون آمد و با صدایی که از پیری می لرزید گفت: آمده ام تا ختم کلام را بگویم، اگر گاو را می خواهید، باید آن را بکشید و پوستش کنید و داخل پوست گاو را پر از سکه ی طلا کنید، اگر به این قیمت می خواهید بیایید جلو و اگر نمی خواهید، بفرمایید بروید و در مقابل خیمه ی من اجتماع نکنید.
این سخن و این قیمت برای بزرگترین قبیله ی بنی اسرائیل سنگین آمد و به نزد موسی آمدند و قضیه را شرح دادند.
موسی سری تکان داد و فرمود: آن پیرزن را راضی کنید و گاو را بخرید تا قربانی کنید، همانا شما چاره ای دیگر جز این ندارید.
دوباره بزرگان قوم به نزد پیرزن امدند و هر چه التماس کردند او به قیمتی کمتر از آنچه گفته بود راضی نشد و آنها به ناچار پذیرفتند.
گاو را خریدند، پوست آن را کندند و داخل آن پوست را پر از مسکوکات طلا کردند، و آنچنان طلا برای سنتیا انباشته شد که می توانست او و هفتاد نسل او را از مال دنیا بی نیاز گرداند.
حالا گاو قربانی شده بود و عضوی از اعضای گاو را که خداوند تعیین کرده بود، جدا کردند و به نزد موسی بردند.
موسی با جمع زیادی اطرافش به سمت مکانی رفت که پیکر آن جوان در آنجا همچنان افتاده بود، چند روز از مرگ آن جوان می گذشت
کل قوم بنی اسراییل گرداگرد آن مقتول حلقه زده بودند، همهمه ای به پا شده بود و همه منتظر بودند تا ببینند آیا حرف موسی درست از کار درمیاید و آن جوان زنده می شود یا نه
موسی قطعه ی جدا شده از گوشت گاو را به دست یکی از بزرگان قبیله داد و فرمود...
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود🎬: آن جوان که نامش سنتیا بود بیرون آمد و گفت: چه خبر ش
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_یک🎬:
موسی قطعه ای از گاو قربانی را به دست یکی از بزرگان قوم داد و فرمود: خداوند امر کرده که این قطعه را بر بدن مقتول بزنید و قبل از زدن بگویید«خداوندا به شرف محمد و آل محمد و به حرمت محمد و آل محمد این مرده را زنده فرما» تا این جوان زنده شود و قاتل خود را معرفی نماید.
چشم ها همه به جوان ناکام و مردی که آماده ی اجرای فرمان الهی بود.
مرد فریاد برآورد: بارالها به حرمت و شرف محمد وآل محمد...
سنتیا هم گوشه ای ایستاده بود و از شوق شنیدن نام محمد و آلش ، هیجانی در نگاهش بود و زیر لب همچون همیشه صلوات می فرستاد.
حالا بار دیگر خداوند می خواست معجزه ای دیگر به حرمت محمد وآلش نمایان کند، تا همگان بدانند که هر چه در این عالم هستی ست به عشق محمد و آلش وجود گرفته و پابرجاست.
گوشت بر مقتول خورد و ناگهان جوانی که چندین روز از مرگ او می گذشت، از جا برخاست و با دیدگانی که از دیار باقی دوباره به این دنیا پا گذاشته بود دور تا دورش را نگاه کرد.
در این هنگام دو برادر او مانند برق گرفته ها شروع به لرزیدن کردند و همه گمان می کردند این لرزش از شوق زنده شدن برادر ناکامشان است
موسی لبخندی زد و جلو رفت، روبه روی جوان ایستاد و فرمود: ای جوان! می دانی که چندین روز است تو از این دنیا رفته ای و اینک خداوند اراده کرده تا تو را برگرداند، حال به ما بگو چه کسی تو را کشته و چرا این کار را نموده است؟!
جوان بار دیگر نگاهش را روی جمعیت گرداند و در آخر روی برادرانش ایستاد و آرام آرام شروع به گفتن نمود:
شما همه میدانید که دختر عموی من در تمام بنی اسرائیل به انواع هنر شهره است، زیباترین دختر این قوم اوست و هر کسی طالب داشتن اوست اما در این بین میل او به ما سه برادر بود و شبی از شبها ما قرعه فالی زدیم و قرار شد قرعه به نام هر کس افتاد، دختر از آن او باشد و خداوند مقدر کرد که قرعه به نام من باشد.
برادرانم در باطن به من حسادت می ورزیدند و چشم دیدن دامادی مرا نداشتند اما در ظاهر خود را خوشحال نشان می دادند به طوریکه یک شب بعد از قرعه کشی به من گفتند به مناسبت ازدواج من، مجلس جشن سه نفره ای ترتیب دادند و مرا دعوت نمودند و درست در میانه ی جشن بود که با همدستی هم مرا کشتند و جسد مرا به جایی که الان هستم، میان بزرگترین قبیله ی بنی اسرائیل رها کردند تا کسی به خودشان شک بد نبرد.
تا جوان این سخن را گفت همهمه ای به پا شد و موسی دستش را بالا آورد تا همهمه فرو نشیند و سپس دستور داد که دو برادر قاتل را دستگیر کردند و در خیمه ای زندانی نمودند
بحثی در گرفته بود ، عده ای از زنده شدن مرده در تعجب بودند و عده ای هم از پولدار شدن یک شبه ی سنتیا اظهار شگفتی می کردند و جالب این جا بود که هر دو اتفاق شگفت انگیز به محمد و آل محمد گره می خورد تا غافلان قوم به خود آیند.
حالا جوان تازه زنده شد می بایست دوباره به حالت قبل برگردد، بمیرد و جسدش را دفن نمایند.
همه منتظر بودند که بار دیگر موسی فرمان دهد و اجل آن جوان بر سرش فرود اید که جوان دامان موسی را در دست گرفت و گفت: من در ان دنیا چشمان بصیرتم باز شد و دیدم که همه ی کاره ی آن دنیا و این جهان هستی، محمد و آل او و جانشینش علی بن ابیطالب هستند و اینک در حضور شما خدا را به محمد و آل محمد قسم می دهم که مرا نمیراند، اجازه دهد زندگی کنم و با دختر عمویم ازدواج نمایم و من عهد می کنم که در تمام زندگیم طوری عمل کنم که حلقه ی ارادت محمد و آل محمد به گوش نمایم.
در این هنگام فرشته ی وحی به موسی نازل شد و پیغام خدا را رساند: ای موسی! به این جوان بشارت بده که به حرمت محمد و آل محمد صد و بیست سال بر عمر او افزودیم تا با همسرش زندگی کند و عبادت و اطاعت خداوند نماید
و بار دیگر خداوند در پیش چشم مردمی لجوج که با امر خداوند و اعتراف به بزرگی محمد و آلش عناد می ورزیدند، با اجابت دعای آن جوان، تصویری را از قرابت محمد و آلش به درگاه ربوبیت نشان داد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_یک🎬: موسی قطعه ای از گاو قربانی را به دست یکی از بزرگ
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_دو🎬:
حالا بنی اسراییل در نزدیکی اریحا هستند در بیابانی به نام تیه..
خداوند به آنان امر کرده که همه به ارض مقدس وارد شوند، اما هنوز هم شایعات دهان به دهان می چرخد و مردم را از وارد شدن به ارض مقدس می ترساند و این باعث می شود تا جلوی امر خداوند لجوجانه قد علم کنند.
خداوند اراده کرده تا بنی بشر را که از زمان حضرت آدم در حالت هبوط قرار داشتند، ارتقاء بدهد و آنها را به حالت صعود وارد کند و حالت صعود برای بشر این است که به ارض مقدس داخل شوند و تلاش کنند تا زمینه ی ظهور پنج کلمه ی مقدس فراهم شود، همانا صعود بشریت در حاکمیت پنج کلمه ی مقدس خلاصه می شود.
در این زمان و این مکان دو اراده در مقابل هم قرار گرفته بود،یکی اراده خدا و دیگری اراده ی شیطان و بنی اسرائیل به دو گروه تقسیم شده بود گروهی که به امر خداوند سر می سپردند و سخنان موسی را با جان و دل می پذیرفتند که تعدادشان اندک بود،این گروه جزء مومنین و پشتیبان اراده خدا بودند و یک گروه هم کسانی بودند که حرفهای منافقان را نشخوار می کردند و علم برگشت به مصر را برداشته بودند که اینان بی شک جز گروهی بودند که اراده ابلیس بر آنان چیره شده بود.
موسی و هارون و یوشع و کالب هر روز به قبیله های مختلف بنی اسرائئل سر می زدند و با یادآوری قدرت خداوند و معجزه های گوناگون پروردگار، امر او را گوشزد می کردند تا بلکه مردم آگاه شوند و زودتر به یک تصمیم جمعی مبنی بر ورود به ارض مقدس برسند.
اما از آن طرف منافقین قوم هم بی کار ننشسته بودند و آنچنان تبلیغات منفی می کردند که اراده ی مردم را در یاری رساندن به نبی خدا ضعیف کنند.
خداوند امر کرده بود و می بایست تکلیف قوم مشخص شود، پس روزی از روزها موسی فراخوان عمومی داد تا همگان در خیمه میعاد گرد هم آیند.
جارچیان در بین قوم می گشتند و دستور موسی را به گوش همگان رساندند و سرانجام مردم دسته دسته و گروه گروه به خیمه میعاد وارد شدند
همهمه ای در همه جا در گرفته بود و هر کس چیزی می گفت و نطقی می کرد در این هنگام موسی بر فراز جایگاه بلندی که درست کرده بودند ایستاد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_دو🎬: حالا بنی اسراییل در نزدیکی اریحا هستند در بیابان
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_سه🎬:
موسی عصای دستش را به علامت سکوت بالا برد و همهمه فرو نشست
نبی خدا نگاهی به جمع کرد و فرمود: ای قوم بنی اسرائیل! بارها گفته ام و باز هم می گویم که خداوند اراده کرده تا شما قوم برگزیده باشید، شما برگزیده شدید تا در زمین یکتاپرستی را جلوه گر نمایید و زمینه ی ظهور محمد و آل محمد را فراهم سازید، شما باید بازوی توانای پیامبر آخرالزمان باشید تا تمام بشریت به سمت خدا و دین او کشیده شوند و راه کمال را که همانا قرب پروردگار است طی کنند.
حال ما در زمانی بسیار مهم قرار گرفته ایم، بهتر است بگویم ما در نقطه ی عطف سرنوشت بنی اسراییل هستیم و در یک قدمی ارض مقدس، سرزمینی که نعمت های فراوان دارد و خداوند به ما وعده داده تا به آن وارد شویم و برکات اندر برکات ببینیم، زندگی سرشار از ایمان با هدفی والا داشته باشیم و اینک خداوند مهربان به ما امر کرده تا همه با هم به ارض مقدس وارد شویم، پس تعلل نکنید که تعلل در اجرای امر خداوند گناهی بس بزرگ است.
حال می خواهیم برنامه ای بریزیم و طبق آن برنامه وارد بیت المقدس شویم.
در این هنگام مردی از میان برخواست و گفت: ای موسی! برای خودت و ما برنامه نچین که ما اصلا رغبتی به ورود به ارض مقدس نداریم، همانا در آنجا مردمی ستمگر و قوی هیکل و قدر قدرت زندگی می کنند که به اشاره ی یک انگشتشان، لشکری از ما نابود می شود، پس ما را به حال خود واگذار تا به مصر بگردیم، ما حاضریم زندگی گذشته را دوباره تجربه کنیم اما به بیت المقدس وارد نشویم، تا این سخن از دهان آن مرد بیرون آمد، فریاد همه بلند شد که : آری آری راست می گوید.
این حرف آن مرد که جمع آن را تایید نمودند همچون کاسه ای آب سرد بود که بر سر موسی ریختند، موسی با ناراحتی گفت: چه می گویید ای مرد؟! چرا شایعه می پراکنید؟! آنان که در ارض مقدس هستند مردمی مثل ما هستند، با این تفاوت که من شما را آموزش داده ام و از لحاظ جنگاوری قوی هستند و آنان معلوم نیست چنین اصولی را داشته باشند و از این مهم تر، فراموش نکنید خداوند امر کرده که وارد سرزمین مقدس شویم وخودش وعده ی یاری رساندن به ما داده، باید به شما ثابت شده باشد که خداوند خلف وعده نمی کند، بیایید با هم وارد ارض مقدس شویم و با چشمان خود یاری رساندن خدا را ببینید.
ای مردم مگر فراموش کرده اید که خداوندچه عذاب هایی را بر فرعونیان فرود آورد و شما را در حالیکه در جامعه ی آنان زندگی می کردید از آن عذاب ها مصون داشت
آیا به یاد نمی آورید زمانی که دریا از یک طرف و لشکر عظیم مصر از طرف دیگر شما را احاطه کرده بود و عنقریب بود که بلعیده شوید، خداوند به معجزه ای نیل را شکافت، شما را نجات داد و دشمنانتان را غرق کرد، اینک همان خدا به شما وعده ی یاری رساندن داده، پس شک نیاورید و وارد ارض مقدس شوید و مرا که اینهمه سال زحمتتان را کشیدم دلشاد کنید
موسی از هر حرف و سخنی استفاده می کرد تا قومش را به راه بیاورد اما در این هنگام منافقی از میان مردم فریاد برآورد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_سه🎬: موسی عصای دستش را به علامت سکوت بالا برد و همهمه
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_چهار🎬:
مردی از میان برخواست و رو به موسی گفت: ای موسی! بدان که این حرف من و اکثر قوم است، ما هرگز به ارض مقدس وارد نمی شویم، اگر شما اصرار دارید که وارد این سرزمین شوید، خود و خدایت وارد شوید و آنجا را از جابران و متخاصمان پاکسازی کنید و سپس ما وارد آن سرزمین می شویم.
موسی که از این سخن دلش سخت گرفته بود گفت: ای مردم! این امر خداست که بر شما واجب دانسته تا خودتان وارد ارض مقدس شوید و آن سرزمین را پاکسازی کنید و خداوند وعده ی یاری داده است
این بار پیرمردی از جا برخواست و گفت: سخن ما همان سخن این مرد است، خداوند تو خداوندی قادر و قدرتمند است، خدایی که مَن و سلوی برای ما نازل می کند، خدایی که چشمه ی آب جوشان و گوارا و خیمه گاه همیشگی برای ما فراهم می کند، خدایی که با معجزه اش نیل را می شکافد و ما را عبور می دهد و فرعونیان را به یکباره در دریا غرق می کند، به راحتی می تواند کافرانی را که در ارض مقدس هستند از بین ببرد تا ما با خیال راحت وارد این سرزمین شویم، وگرنه اگر تو و خداین چنین نکنید ما به مصر برمی گردیم.
در این لحظه بغضی عجیب بر گلوی موسی این پیامبر مظلوم نشست و نگاهی از روی یاس به همه کرد و گفت: آیا سخن همه ی شما این است؟! آیا می خواهید مرا که عمری به تعلیم شما گذارندم را تنها بگذارید؟! آیا می خواهید حکم خداوندی که اینهمه نعمت به شما ارزانی داد و شما را برای امری خطیر و بزرگ برگزید را زیر پای خودقرار دهید؟!
صدایی از هیچ کس برنخواست و این یعنی موسی در این قوم ششصد هزار نفره تنهاست و به جز افرادی انگشت شمار، کسی دعوت موسی را لبیک نگفت و به امر خداوند سرننهاد.
موسی آهی کشید، رویش را به آسمان کرد و گفت: خدایا! تو شاهد باش که من برای هدایت و بالندگی این قوم از هیچ زحمتی فرو گذار نبودم، اما آنها درست در لحظه ای که مهم ترین زمان برای بنی اسراییل بود، مرا تنها گذاشتند و با من همراه نشدند تا در ارض مقدس وارد شوند و به دنبال هدفی والا که تجلی کلمات مقدس است، مرا یاری رسانند. من انها را نمی بخشم و امیدوارم همانطور که مرا سرگردان کردند، خود نیز سرگردان شوند.
موسی انقدر دلشکسته و غمگین بود که قومش را نفرین کرد و سپس رو به هارون نمود و فرمود: برادرم هارون! از جا برخیز و رخت سفر پوش که من و تو از بین این قوم می رویم،دیگر نمی خواهم حتی یک لحظه بیشتر در این قوم بمانم.
اینها لیاقت ورود به ارض مقدس را ندارند، اینها سعادت برگزیده شدن و زمینه سازی برای ورود محمد و ال محمد را ندارند.
موسی و هارون با صورتی که مالامال اندوه بود از خیمه ی میعاد بیرون رفتند و به سمت خیمه خودشان رفتند تا بار و بنه شان را جمع کنند و قوم بنی اسرائیل را ترک کنند که در این زمان...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_چهار🎬: مردی از میان برخواست و رو به موسی گفت: ای موسی
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_پنج🎬:
موسی قبل از ترک خیمه باز دوباره حرفش را تکرار کرد تا بلکه قوم به خود آیند اما بنی اسرائیل حرف آخر را گفتند: ای موسی! مادامی که آن جابران آن جا هستند هرگز وارد ارض مقدس نخواهیم شد و بهترین راه آن است که خودت و خدایت بروید و اگر بخواهی اصرار کنی ما کسی را جایگزین تو انتخاب خواهیم کرد و به مصر بر میگردیم.
در اینجا بنی اسرائیل با انتخاب خودشان راه هر گونه نفوذی از سمت موسی را بستند و چون نمی خواستند و دیگر کاری از موسی بر نمی آمد.
در این نقطه حالت قیام توسط ولی جامعه ایجاد شده بود، توصیه و ترویج قیام اتفاق افتاده بود و در نهایت دستور به قیام صادر شده بود. قرار بود که بدنه تمدن از حالت قعود به حالت قیام تغییر موضع بدهند و براستی گویی از زمان آدم تا موسی بنی آدم در حال هبوط بودند و اکنون پیامبری آمده بود تا بنی آدم را از هبوط به صعود برساند. با مخالفت بنی اسرائیل آن ها نه تنها مانع صعود خود بلکه مانع صعود تمام انسان ها
شدند. این جا نقطه کانونی بود که شبیه آن غدیر بعد از پیامبر است. پیامبر مکرر علی را به عنوان امام و ولی معرفی میکردند و در نقطه ای که همگان باید علی را به ولایت می پذیرفتند این کار انجام نشد. در این نقاط کانونی جریان ابلیسی و حزب شیطان تمام تلاش خود را برای اتفاق نیافتادن آن، انجام میدهد چون ورود به این عرصه یک مرحله جدیدی از حیات انسانی است و ابلیس دیگر با وجود نعمت ولایت، امکان وسوسه انسانها را ندارد. بنابراین طبیعی است که با تمام قدرت مانع انجام قیام بشود.
پس ازاین تمرد و ارتداد قوم بنی اسراییل، موسی این پیامبر مهربان با بنی اسرائیل، نفرینشان کرد و از خداوند خواست که به خاطر گناهشان، حکم و عذابی که میداند را بر آنها اجرا کند و او جلوی تمام مردم قول داد که تحت هیچ شرایطی این بار آنان را شفاعت نکند
موسی به هنگام خروج از خیمه به خدا فرمود: خدایا من به جز خودم و هارون که میدانم با من همراه است دیگر اختیار کسی را ندارم و تمام تلاشم را کردم اما نتیجه ای نگرفتم، پس بین من و این قوم جدایی بیانداز که این جدایی برای من گواراتر است تا همراهی با چنین قومی
این نقطه، جدایی موسی از قوم نبود بلکه جدایی جریان ولایت از یک تمدن بود، این رفتار موسی که یک رفتار تربیتی بود آخرین گزینه موسی بود و دیگر بعد از آن هیچ گزینه ای برای هدایت و تلنگر زدن به قوم نداشت.
موسی و هارون مشغول جمع آوری وسایل برای سفر بودند و موسی می خواست این قوم لجوج و بهانه جو را که حالا در مقابل امر خداوند قد علم کرده بودند ترک کند.
این رفتار موسی یک باره قوم را بیدار کرد و این فکر به ذهن تمام آنها خطور کرد که اگر موسی از میان ما برود، بلافاصله عذاب الهی بر ما نازل می شود.
آنها خوب می فهمیدند که وجود اوتاد و شهدایی مانند موسی، هارون، کالب و... باعث شده که تا کنون به عذاب الهی گرفتار نشوند وگرنه قومی اینچنین لجوج مستحق بدترین عذاب ها بود، پس با هم به شور نشستند و باز تصمیمی دیگر گرفتند و گروهی به نمایندگی از تمام قبیله های بنی اسرائیل قبل از اینکه موسی آنان را ترک کند به نزد موسی رفتند و تزرع و زاری کردند و همه با هم میگفتند: ای موسی! ما توبه میکنیم و ما اشتباه کردیم و تو از خدا بخواه توبه ما را بپذیرد.
و باز هم خداوند مهربان، به حرمت محمد و آل محمد توبه آن ها را پذیرفت و به آنها گفت: ای قوم بنی اسرائیل، بدانید که گناه شما را بخشیدم ولی گناه شما عواقبی داشت که باید آن را بپذیرید، من برای شما به واسطه ورود به ارض مقدس ، نعمت هایی در نظر گرفته بودم که این نعمت ها حداقل چهل سال به تعویق افتاد و این نتیجه گناهی است که انجام داد. شما تا چهل سال در حیرت و سرگردانی خواهید بود و سپس به موسی که نگران قومش بود گفت: ای موسی! برای قومت نگران نباش که این تنبیه برای آنها لازم است و سزاوارشان بود.
پس مقدر خداوند بود که چهل سال تنبیه شوند،شاید خداوند می خواست این نسل لجوج را غربال کند و نسلی تازه نفس که بدون عناد و لجاجت به امر خداوند سر می نهادند، جایگزین آنها شود.
و این سنت خداست و در هر عصری امکان بداء و چنین تنبیهاتی هست
بنی اسرائیل چهل سال بیابان گرد شدند، ارض مقدس جلوی چشمشان بود آن را میدیدند اما نمی توانستند به آنجا برسند.
انگار که زمین زیر پای آنها میچرخید و به مقصد نمیرسیدند.« َمن و سلوی» همچنان پا برجا بود، پیامبر خدا هم با آن ها بود اما سرگردان و حیران بودند.
صبح کوله بارشان را میبستند تا به ارض مقدس بروند، حرکت می کردند و دم دم غروب باز خود را در جای اولشان می دیدند.
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_پنج🎬: موسی قبل از ترک خیمه باز دوباره حرفش را تکرار
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_شش🎬:
برای هر امتی که از سمت خداوند هدایتی بیاید و نسبت به آن اتمام حجت شود و سپس فرمان برای انجام کاری صادر شود و انجام ندهند و عصیان کنند، نتیجه آن «تیه» یا سرگردانی آن امت است.
اگر امتی عصیان کنند حتی اگر پیامبر و ولی خدا هم با آن ها باشد، بازهم در سرگردانی خواهند بود و در واقع ولی خدا هم به درد آنها مبتلا خواهد شد. زجر و سختی و فشار تیه به واسطه عمل و گناه امت به ولی خدا که هیچ گناهی نکرده هم واردمیشود یا به عبارتی وقتی آتش به جنگل گرفت تر و خشک با هم می سوزد.
میتوان گفت تیه یک سنت است و در هر قومی و هر عصر و زمانی متناسب با دستور آن قوم است. اگر دستور مکانی باشد دچار تیه مکانی میشوند مانند بنی اسرائیل که مامور به ورود به ارض مقدس شدند و چون عصیان کردند دچار سرگردانی در مکان شدند.
گاهی امتی مامور به اطاعت از شخص میشوند مانند امت رسول الله که مامور به اطاعت از حضرت امیر و سایر معصومین بودند و هنگامی که از دستور سرپیچی کردند، دچار سرگردانی در اشخاص شدند که باعث شد خلفای ستمگری بر آنها حکومت کنند.
گاهی هم امتی به انجام کاری در زمان خاصی امر میشوند که تیه ایشان سرگردانی در زمان میشود.
امام علی میفرمایند: ای مردم اگر به نصرت و یاری حق نشتابید و در مقابل طاغوت نایستید وبه سمت من علی نیایید، مانند بنی اسرائیل مبتلا به تیه میشوید. به خودم قسم بعد از من به تیه و سرگردانی و حیرت فراگیر زمانی و مکانی در افراد گرفتار و مبتلا به ائمه جور خواهید شد و اگر تاریخ را کنکاش کنید می بینید که هنگامی مردم ولی معصوم را نخواستند کار به جایی رسید که حاکم وقت در بالای کعبه اتاقی ساخت حوضی از شراب در آ ن قرار داد و در آن حوض با کنیزش شنا کرد و به سمت قرآن تیر پرتاب کرد و خدا را به مبارزه طلبید و این تیه و سرگردانی مردمی بود که به ولی خدا
پشت کرده بودند.
پس این سنت خداست و تاریخ هم درسی ست که پیش از ما اتفاق افتاده و ما باید از آن عبرت بگیریم.
مولا علی رو به مردم زمانش می فرمایند:
هنگامی که شما را در هر زمانی به جنگ فرا میخوانم بهانه گرمی و سردی هوا و کشت و زرع خود را می آورید و از انجام دستور من سر باز میزنید، من از دست شما چه کار کنم؟ مگر شما با من بیعت نکردید؟ یادتان است که مانند یال متراکم کفتار جلوی منزل من جمع شدید جوری که نزدیک بود حسن و حسین زیر نفرات شما از بین بروند؟ غدیر که هیچ، بیعت بعد از عثمان را به خاطر دارید؟ اصرار کردم که بهتر از من پیدا کنید و گفتید فقط تو و من امیری هستم که امتم از من فرمان نمی برند و دستورم خوانده نمی شود.«
حضرت علی گاهی مردم را تشویق به رفتن به جنگ میکردند ولی امت همراهی نمیکردند. گاهی آنها را تهدید می کردند که: به خدا قسم! من می فهمم که چگونه می توان شما را به راه آورد، من زورگویی و خدعه را بلدم. اگر تقوا نبود ، از تمام عرب در فریبکاری پیش بودم. اما شما باید خودتان
بخواهید و نمی توانم اجبارتان کنم و گاهی دعا می کردند که: خدایا من را از این امت بگیر و بدتر از من را به ایشان بده.
اواخر عمر مبارک امیرالمومنین، ایشان با گریه میفرمودند:
أین عمار؟
أین مالک؟ أین بن تیهان؟ این ذو شهادتین کجایند؟ مردان مردی که آن زمان با ما بودند و اگر الان با من بودند ، تنها نمی ماندم. شما مرد نیستید. شما نامردان مردنما هستید. مردم پس از شنیدن این سخنان در ظاهر ابراز پشیمانی و ندامت می کردند اما حرکتی نمی کردند و هیچ تغییری در رفتارشان ایجاد نمیشد.
ایشان در جایی دیگر می فرمایند شنیدم که در تحت امر من خلخال از پای زن یهودی کشیده اند و اگر کسی مرد باشد باید از این غصه جان دهد.
اینها شاهدی بر تیه اشخاص است که هنگامی که امتی امر بر اطاعت از ولی میشوند و حجت بر آنها تمام می شود و از انجام آن سرپیچی می کنند پس دچار حاکمان ظالم و ستم گر میشوند تا زمانی که خودشان بخواهند و تصمیم بگیرند که اوضاع را تغییر دهند.
آری بنی اسرائیل دچار تیه شدند و این اراده خداوند بود که آنها را تنبیه کند، آنها مَن و سلوی و غمام را داشتند اما روزگارشان هر روز و هر لحظه و هر دقیقه یکسان می گذشت تا جایی که از این وضعیت به تنگ امدند و خود را به موسی رساندند و گفتند: ای موسی! ما از خوردن من و سلوی خسته شده ایم، ما از غمام خسته شده ایم، ما می خواهیم یک جا خانه بسازیم ، سیب و پیاز و نخود و عدس و حبوبات بکاریم و غذاهای معمول را دوباره تجربه کنیم و این خواهش باز هم معنای هبوطی دیگر میداد که می خواستند به شرایط زندگی قبل برگردند و البته نوعی اعتراض پنهانی به این سرگردانی بود.
روزی از روزها مردم دور موسی را گرفته بودند که ناگهان از خیمه ی هارون صدای ناله بلند شد.
موسی خود را سراسیمه به خیمه رساند و پیکر بی جان هارون، این پیامبر مظلوم و مهربان را در وسط خیمه دید.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نود_شش🎬: برای هر امتی که از سمت خداوند هدایتی بیاید و نسب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_هفت🎬:
هارون همچون فرشته ای راحت خوابیده بود، دیگر از آنهمه رنجی که بنی اسراییل به پایش می ریخت آزاد شده بود، او چشم از این دنیا فرو بست و گویا هنوز دلنگران موسی بود، چرا که این قوم لجوج گرچه بعد از فرورفتن در تیه پشیمان شده بودند و توبه کرده بودند، اما هنوز با رفتارشان موسی را آزار می دادند.
موسی پیکر مطهر برادر را غسل داد وکفن نمود و به دل سرد خاک به امانت سپرد و حالا موسی تنهاتر از همیشه در مقابل انبوه بهانه های بنی اسرائیل بود.
مردم از تیه و بیابانی یکنواخت خسته شده بودند و در خواست ساکن شدن در یکجا و خوردن غذاهای متنوع به غیر از مَن و سلوی را داشتند.
موسی در مقابل این سخنان، آهی کشید و گفت: ای مردم، شما دچار تنبیه خدا شده اید و باید سالیانی سرگردان باشید، اگر بخواهید به شهری برگردید و مانند قبل زندگی کنید، اختیار با خودتان است اما بدانید که ساکن شدن در یکجا و ساختن خانه و استفاده از عدس و نخود و گندم و سبزیجات و... همانا هبوط شما و برگشت به عقب است، اگر چنین کنید نعمت هایی مثل مَن و سلوی و غمام از شما گرفته می شود چون این نعمات، غذاهای بهشتی ست که برای صعود به شما داده شده ودر صورت هبوط و نزول، آنها از شما گرفته می شوند.
موسی هر چند وقت یکبار عهد قبل را از بنی اسرائیل می گرفت و انها که کمی متنبه شده بودند عهد می بستند تا راه خدا را بروند و محمد و آل و اصحابش را گرامی دارند و زمینه را برای ظهور آنان فراهم سازند، اما خداوند اراده کرده بود تا آنها برای مدت مشخصی در تیه باشند و این نسل لجوج برود و نسلی مومن پا بگیرد.
سالها در سرگردانی می گذشت، روزی موسی کنار تپه ای در نزدیکی خیمه گاه میعاد نشسته بود که جوانی زیبا که جامه ای سفید و درخشان برتن داشت را دید که به او نزدیک می شود.
جوان پیش آمد و متواضعانه سلام کرد، موسی لبخندی زد و گفت: سلام خدا بر تو باد، توکیستی و اینجا چه میکنی؟! فکر می کنم از بنی اسرائیل نیستی!
جوان که لبخندی ملیح بر چهره داشت سری تکان داد و گفت: آری درست حدس زدید ای نبی خدا! من ملک الموت هستم و از جانب خداوند مأموریت دارم که اینک جان تو را بستانم و تو را از درد و رنج تنهایی و سرگردانی در تیه نجات بخشم.
موسی از جا برخواست وگفت:ای فرشته ی خدا! از کدام قسمت بدنم می خواهی جان مرا بستانی؟!
ملک الموت نگاهی مهربان به او انداخت و گفت:از دهان مبارکت...
موسی نفس کوتاهی کشید وگفت: چگونه جان مرا از دهانم می گیری در حالیکه من با این دهان ذکر خدا را گفته ام؟!
ملک الموت سری تکان داد وگفت: پس از دستانت جانت را می گیرم
موسی دستانش را جلو برد و گفت: چگونه از دستانم جانم را می گیری در حالیکه من با این دست ها الواح تورات را گرفتم و آن را به بنی اسراییل عرضه داشتم
ملک الموت گفت: پس از چشم هایت جانت را می ستانم.
موسی دست به روی چشمش نهاد وگفت:چشمانی که مدام نعمات خداوند را میدید و بزرگی اورا یاد می کرد و مدام در پی خداوند بود چگونه میتواند جانم مرا از این نقطه ستانی؟
ملک الموت قدمی پیش نهاد وگفت:از گوش هایت،جانت را می گیرم
موسی سری تکان داد و گفت: چگونه از گوش هایی که کلام خداوند را با آن شنیدم می خواهی جانم را بستانی؟
ملک الموت اشاره ای به پاهای موسی کرد و گفت: از پاهایت جانت را میستانم.
موسی دستی به پاهایش کشید وگفت: من با این پاها خود را به کوه طور رساندم و به دیدار خداوند رفتم آیا سزاوار است که جانم را از پاهایم بستانی؟!
در این هنگام به ملک الموت وحی شد : ای فرشته ی مرگ! دست نگه دار و بگذار موسی خودش از تو بخواهد که جانش را بستانی، گویا کاری نکرده دارد که می خواهد به انجام برساند.
ملک الموت چشمی گفت و از نظر ناپدید شد، موسی که متوجه شد ساعات اخر عمر مبارکش است به سمت خیمه ی میعاد رفت و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨