#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_ششم🎬: حالا دوران حکومت و پادشاهی، فرمانروایی و پیامبر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_هفتم🎬:
داوود با نقشه ای که بر گرفته از علم الهی اش بود، دستور ساخت شهری بزرگ را داد.
معمارانی از اطراف و اکناف به آن سمت آمدند و با نظارت و طرح و نقشه ی داوود، کارها به سرعت پیش می رفت و کم کم شهری بزرگ پدیدار شد، نام این شهر را اورشلیم گذاشتند.
داوود نقشه ی ساختمان های این شهر را طوری داده بود که در میانه ی شهر معبد بزرگ وعظیمی برای عبادت خداوند ساخته شد، معبدی که در ارض مقدس تا آن زمان چنین ساختمانی به خود ندیده بود، این عبادتگاه خداوند، بعدها به معبد سلیمان معروف شد.
در زمان حکومت داوود، همه ی کائنات با او تسبیح خدا را می گفتند او صدای کوه ها را می شنید که همراه داوود شکر خدا می کردند و زبان طیور و تمام پرندگان را می فهمید و تمام پرندگان، کارهایشان را با نظر داوود به پیش می بردند.
در زمان اقامه ی دین خدا، عالم به سمت خدا صعود میکند.
کوه ها و طیور هر موجودی که امکان پرواز داشت مسخر داوود می شود ، نه تنها که همراه او تسبیح میکردند بلکه همه ی امکانات خود ر ا در اختیار او قرار میدادند و حتی برای خدمت به نبی خدا بر یکدیگر پیشی می گرفتند
هم آهنگی و همراهی عرصه های عالم با ولی الهی نقطه عطف این دوران است و به زبانی دیگر همراهی تشریع و تکوین در کنار هم است
تا این زمان در دنیای بشریت و ماده موسیقی بیشتر در اختیار ابلیس بوده است، اما از این دوران به بعد موسیقی معنوی و الهی هم وارد زندگی ها می شود.
صدا و موسیقی داوود برای مناجات همانند زیبایی یوسف بود، روز به روز تازه و بدون ملال بود و جالب است که همیشه نو و تازه بود و اصلا تکراری نمی شد، تمام افراد با شنیدن این صدای زیبا و موسیقی جان بخش مبهوت میشدند و این موسیقی طوری بود که ناخوداگاه کششی در شخص برای عبادت ایجاد میکرد
او به موسیقی کائنات پی برده بود، همانا کائنات با آهنگی زیبا، موسیقی روح نواز می نوازند
اداره و ایجاد هماهنگی در جوامع بزرگ انسانی نیازمند تحمل سختی ها مشکلات زیادی است و صبر بالایی میطلبد.
داوود،پیامبر بسیار صبوری بوده است تا جایی که خداوند به پیامبر اسلام میگوید همانند داوود صبرکن
داوود با صبر و مهارت و البته امداد الهی و همراهی موجودات و کائنات دنیوی پادشاهی بی نظیر و حکومت اسلامی عظیمی به راه انداخت
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_هفتم🎬: داوود با نقشه ای که بر گرفته از علم الهی اش بو
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_هشتم🎬:
دوران پادشاهی و پیامبری داوود یکی از پر رونق ترین دوران ها برای دین خدا و البته بنی بشر محسوب میشد
حکومت داوود نبی سرزمین وسیعی از یونان و مصر گرفته تا نزدیک فارس ایران را در برمی گرفت
در زمان ایشان امر خداوند اجرا می شد و داوود نبی هم عهدهای قبلی را تجدید کرد و به بنی اسراییل بارها و بارها گوشزد کرد که خداوند اینهمه نعمت به شما داده تا زمینه ی ظهور و نزول کلمات مقدس در زمین را فراهم کنید و خود را آماده کنید برای زمانی که قرار است در رکاب محمد و علی به دین خدا خدمت کنید.
در هر زمانی افراد منافق و حسود وجود داشتند که نمی خواستند برتری محمد و آل محمد را ببینند و در زمان حضرت داوود هم چنین بود اما داوود آنچنان قدرت و اقتدار داشت که هیچ منافقی جرأت عرض اندام نداشت و کسی سخنی خلاف امر خداوند نمی زد و همه منتظر بودند تا عمر داوود به پایان برسد و آن وقت به سمت کرسی حکومت حمله کنند و تمام عقده های این مدت را بیرون ریزند
داوود علاوه بر آنکه صدایی زیبا داشت و موسیقی الهی را رواج داد در قضاوت هم سرآمد بود
روزی داوود در محراب عبادت نشسته بود و مشغول راز و نیاز با پروردگار بود که متوجه شد دو نفر به محراب نزدیک شدند و می خواستند وارد محراب شوند.
داوود عبادتش را تمام کرد و رو به آن دو نفر گفت: چه شده؟! چرا اینموقع به اینجا آمده اید.
یکی از مردها جلو آمد و گفت: ای نبی خدا! تو بین ما قضاوت کن، این آقا که می بینی برادر من است، من از دار دنیا یک گوسفند دارم و این مرد نود و نه گوسفند دارد.
زندگی من با همین یک گوسفند به سختی میگذرد و این برادرم در ناز و نعمت است، در عوض اینکه کمکی به من کند امروز آمده و حکم می کند که تو باید آن یک گوسفند هم به من بدهی تا گوسفندان من عدد صد شود و من از این ظلم به نزد تو شکایت آوردم.
داوود با شنیدن این حرف برآشفت و رو به برادر توانگر گفت: تو نسبت به برادر خود ظلم می کنی و حق نداری گوسفند او را از او بگیری، همانا مال دنیا برای آزمایش به شما داده می شود و خیلی از ثروتمندان، حریص می شوند و به حق خود قانع نیستند و می خواهند مال ناچیز دیگران را نیز از دستشان درآورند، تو با این کارت ظلم کردی و محکومی...
در این هنگام آن مرد جلو آمد و گفت: تو هم در حق من ظلم کردی، گرچه حکم و قضاوتت درست بود اما تو حرفهای مرا نشنیدی و حکم دادی و این خود نشانه ی قصور در قضاوت شماست و این درسی ست برای داوود نبی، در این هنگام داوود تازه متوجه شد که این مکاشفه است و این دو نفر هم از ملائکه ی خداوند هستند که برای امتحان او به زمین آمده اند، پس به سجده رفت شروع به استغفار کرد
و زیر لب گفت: همانا معصومیت از آن کلمات مقدس است پس درود میفرستم بر محمد و آل محمد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_هشتم🎬: دوران پادشاهی و پیامبری داوود یکی از پر رونق
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_نهم🎬:
داشتن غایت و رویای اجتماعی باعث جریان اجتماعی می شود، یعنی در هر جامعه ای یک آرزو و رؤیایی که دور دست و دست نیافتنی به نظر می رسد باعث حرکت آن جامعه می شود و این موضوع در همه ی زمان ها و مکان ها بوده است و در این زمان هم هست.
زبور و صحف کتاب های داوود و حتی تورات قبل از آن رویای اجتماعی را حکومت امام زمان معرفی میکند و اینک ما در یک قدمی این رؤیا هستیم، رؤیایی که به درازای تاریخ است.
این رویای اجتماعی در آن زمان، برای گروهی در بنی اسرائیل حسادت زا بوده، حسادتی که همیشه در جوامع بشری وجود داشته و ویروسی از سمت شیطان است و این حسادت و عناد باعث تشکیل بدنه مخفی و شیطانی که ریشه اجتماع آن ها حسادت به محمد و آل محمد صل الله علیکم میشود که بارها نیز توسط داوود لعن شده اند.
همانطور که قبلا هم گفتیم این گروه که در بین مردم حضور داشتند به دلیل اقتدار و قدرت زیاد حکومت داوود فرصت بروز نداشتند، یعنی ترس از اینکه موجودیتشان به خطر بیافتد باعث میشد که اعتقاداتشان را بر ملا نکنند.
ولی در مسئله جانشینی بهترین فرصت برای ان ها ست و به این امید روزها را سر می کردند که داوود از دنیا برود و یکی از آنها صاحب تاج و تخت داوود شود و آنوقت عقده ی این چند ساله را در آورند، در آن زمان که این امید واهی درون آنها ریشه دوانده بود، داوود چند دختر و پسر داشت که هیچ وقت اشاره ای به جانشینی یکی از پسرانش نمی کرد و همین امر باعث شده بود که معاندین فکر کنند قرار نیست فرزندی از داوود نور نبوت داشته باشد تا اینکه پس کوچک داوود پای به عرصه ی وجود گذاشت و به دنیا آمد.
از زمانی که سلیمان به دنیا آمد، گفتار داوود تغییر کرد و اشارات داوود به سمت سلیمان بود و هر چه سلیمان بزرگ و بزرگ تر می شد و قد میکشید آثار حکمت و نبوغ در او نمایان میشد و برتری او نسبت به دیگر فرزندان داوود مشهود بود.
حتی رفتار داوود با او نسبت به دیگر فرزندانش متفاوت بود و داوود، سلیمان را با خود به جلسات قضاوت هم میبرد و این رفتارها باعث شد که بنی اسرائیل هم به این نتیجه برسد که سلیمان با دیگر بچه های داوود متفاوت است و نور نبوت در جبین دارد، اما سلیمان هنوز کودک بود.
زمانی که خداوند به داوود وحی کرد که جانشین بعد از تو سلیمان است و داوود این سخن را با قومش درمیان گذاشت، ولوله ای در بنی اسرائیل افتاد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_نهم🎬: داشتن غایت و رویای اجتماعی باعث جریان اجتماعی م
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سی🎬:
همهمه ای در میان بنی اسرائیل افتاده که فرشته ی خداوند به زمین فرود آمد و خبر آورد خبری در راه است.
خداوند به داوود وحی کرد که برای خود جانشینی انتخاب کن و جانشین بعد از تو کسی جز پسر کوچکت سلیمان نیست.
داوود بار دیگر حکم خداوند را برای قومش گفت، در آن زمان در اورشلیم
جانشینی سلیمان که آن هنگام نوجوانی سیزده ساله بود را مطرح کرد و بزرگان بنی اسرائیل شروع به مخالفت کردند.
سر و صدا به هوا بلند شده بود و هر کس چیزی می گفت و تقریبا بهانه ی همه برای نپذیرفتن جانشینی سلیمان این بود که سلیمان هنوز بزرگ نشده و نوجوان سیزده ساله نمی تواند زمامدار قومی بزرگ مثل بنی اسرائیل شود، گویا حقد و حسد بر سلیمان مانع میشد تا او را بپذیرند.
هر چه که داوود آنها را نصیحت می کرد و به آنان گوشزد می کرد که این اراده ی خداست که سلیمان جانشین او باشد اما کسی نمی پذیرفت، تا اینکه باز هم خداوند راهی برای شناساندن نبی بعد از داوود به مردم نشان داد.
روزی داوود به میان قومش آمد و گفت: ای مردم! من می خواهم با اعجازی جانشینم را مشخص کنم، همه متعجب به او چشم دوخته بودند و از آن میان پیرمردی برخواست وگفت: یا نبی خدا! چگونه می خواهی این واقعه را نشان دهی؟
داوود نگاهی به جمع کرد و فرمود: تمام بزرگان بنی اسرائیل در اینجا جمع شوند و همه ی شما عصاهایتان را برای یک روز در اتاقی بگذارید، صاحب عصایی که برگ ومیوه بدهد خلیفه
خواهد شد.
مردم با تعجب به هم نگاه می کردند و می گفتند: مگر میشود عصایی خشک و برگ و گل و میوه دهد؟!
در ان زمان هر مردی در بنی اسرائیل چهکوچک و چه بزرگ برای خود عصایی داشت، پس عصاها را جمع کردند و داخل اتاقی گذاشتند و خود روسای بنی اسرائیل موظف شدند که به نوبت نگهبان اتاق باشند تا کسی به آن داخل نشود.
این کار انجام شد، صبح روز بعد، داوود همراه بزرگان بنی اسراییل جلوی اتاق اجتماع کردند، داوود در اتاق را که مهر و موم و قفل بود باز کرد و به همراه چند نفر وارد اتاق شدند و همه دیدند که در کمال شگفتی عصای سلیمان برگ و میوه داد و اینجا بود که حجت بر مردم تمام شد.
بعد از این اتفاق، داوود هر روز دست سلیمان را می گرفت و هر بار به سمت محله ای می رفت و سلیمان را میان مردم میگرداند و میگفت: ای مردم! بدانید و آگاه باشید که او خلیفه ی بعد از من است و پیامبری و پادشاهی پس از من از آن سلیمان است، پس سخنانش را به گوش جان بکشید و او را یاری کنید تا دین خدا به درستی اقامه شود و خداوند از شما راضی باشد تا اینکه ....
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی🎬: همهمه ای در میان بنی اسرائیل افتاده که فرشته ی خداوند
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سی_یک🎬:
داوود هر کجا که می رفت سلیمان را با خود می برد و در حضور او باز هم تجدید عهد می نمود و باز هم از بنی اسرائیل برای احترام و خدمت به بنی اسماعیل عهد می گرفت و در هر جلسه هم دست سلیمان را میگرفت و بالا می برد و می فرمود: ای بنی اسرائیل بدانید و آگاه باشید که نبی و پادشاه بعد از من سلیمان است و از آنها برای سلیمان بیعت می گرفت.
کم کم قاصد مرگ هم به سراغ داوود آمد.
داوود خانه ای داشت که کنیزش هر شب درب اتاق و خانه را قفل می کرد تا کسی وارد نشود، یک شب که درها را قفل نمود و برگشت داخل اتاق ناگهان مردی بلند بالا با لباسی سفید و چهره ای آسمانی را مشاهده کرد و یکه ای خورد و رو به آن مرد گفت: چگونه وارد خانه شدی در حالیکه من تمام درب ها را قفل کردم و میدانم کسی نمی تواند وارد خانه شود.
مرد لبخندی زد و گفت: همانا هیچ دری برای من قفل نیست و من اذن ورود به هر خانه ای را دارم و اینک هم به ملاقات داوود نبی می روم.
جوان این حرف را زد و داخل اتاق داوود نبی شد و کنیز خیره به رد رفتن او و بوی خوشی که مشامش را می نواخت بود.
آن جوان کسی جز حضرت عزارئیل نبود که برای قبض روح داوود آمده بود و سرانجام داوود پس از سالها پیامبری و حکمرانی بر عرصه ی وسیعی از زمین و خدمت به خدا و خلق خدا دیده از جهان فرو بست.
روایت شده که در تشییع جنازه حضرت داوود بیش از چهل هزار نفر از بزرگان شهرها و ولایات مختلفی که داوود بر آنجا حکمرانی داشت آمدند و تشییع جنازه با شکوهی که تا آن زمان هیچ بنی بشری به خود ندیده بود انجام شد
پیکر مقدس او را در بیت المقدس دفن نمودند و پرندگان زیادی در این مراسم حضور داشتند و آنها به احترام داوود بال هایشان را به هم داده بودند تا سایه ای ایجاد شود و در مراسم تشییع آفتاب کسی را اذیت نکند.
هنوز داوود را تازه دفن کرده بودند که بدنه ی منافقین به جوش و خروش افتاد، آنها نقشه ای شوم در ذهن کشیده بودند، نقشه ای که قرار بود حکومت بنی اسرائیل را به کسی غیر از وصی و جانشین داوود بسپارند تا خود بتوانند آزادانه در جامعه فساد و ظلم نمایند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_یک🎬: داوود هر کجا که می رفت سلیمان را با خود می برد و د
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سی_دو🎬:
داوود از دنیا رفت و تاج و تخت و میراث نبوتش را برای سلیمان به ارث گذاشت اما منافقین جامعه، همانها که سالها عدالت داوود برایشان غده ای گلوگیرشان شده بود در منزل یکی از بزرگانشان گرد هم آمدند، آنها می خواستند کاری کنند که دنیا بر مدار هوی و هوسهایشان بگردد و دیگر پیامبری جانشین داوود نشود.
پس از ساعت ها شور و مشورت بالاخره به یک تصمیم جمعی رسیدند و گروهی بزرگ از آنها، دسته جمعی به سمت خانه داوود حرکت کردند.
حرکت دسته جمعی آنها برای مردم شگفت انگیز بود پس این خبر به سرعت در شهر پیچید.
مردم شهر در گروه های کوچک خود را به خانه ی داوود رساندند تا از نزدیک ببینند که چه اتفاقی قرار است بیافتد اخر هنوز یک شبانه روز از مراسم تدفین داوود هم نمی گذشت.
سردسته ی گروه منافقین و طغات که یونا نام داشت به همراه چند نفر که هیکلی پهلوانی داشتند داخل خانه ی داوود شدند و بعد از چند دقیقه یونا در حالیکه دست پسر بزرگ داوود نبی را که نامش«ادونیا» بود در دست داشت بیرون آمد.
جمعیتی زیاد بیرون موج میزد و مردم انگار منتظر شنیدن خبری تازه بودند که یونا خود را به سکویی که جلوی خانه بود رساند و ادونیا را در کنارش گرفت و دست او را در دست گرفت و بالابرد و گفت: ای مردم همه ساکت باشید که می خواهم موضوعی مهم را به شما بگویم
همهمه ی مردم خوابید و یونا ادامه داد: این مرد جوان را همه می شناسید، ادونیا پسر بزرگ داوود نبی ست، او به خاطر اینکه فرزند ارشد داوود است به سلیمان ارجحیت دارد و حق ادونیا است که بر تخت سلطنت بنشیند و بر ارض مقدس حکمرانی کند....
یونا گفت و گفت و گفت ، مردم همه صم بکم بودند و هیچ کس حرفی نزد و اعتراضی نکرد،در صورتیکه همه به خاطر داشتند که داوود قبل از مرگش به همه جای شهر و دیار مقدس سر میزد و برای سلیمان بیعت می ستاند و حتی به حاکمان ولایت اطراف هم جانشینی سلیمان ۱۳ ساله را ابلاغ کرده بود
اما حالا که دنیاطلبان اوضاع را مناسب دیده بودند و می خواستند دین حق را از مسیرش منحرف کنند و ولیّ حقیقی داوود را برکنار کنند و برادرش را به جای او بنشانند تا خودشان به نوایی برسند، ساکت شده بودند.
گویی هیچ کدام از مردم به یاد نمی آوردند که این تاج و تخت حکمرانی و لباس پیامبری از آن سلیمان بوده است.
یونا به همراه گروهش، ادونیا را به مسجد برد و بر منبر نشاندند و به تمام مردم گفتند که به مسجد بیایند و با ادونیا بیعت کنند
مردم دسته دسته وارد می شدند با طغات بیعت می کردند. البته بودند مؤمنانی که با طغات بیعت نکردند اما اگر می خواستند اعتراض همکنند امکان داشت به آنها حمله شود.
ادونیا بر مسند قدرت نشست و منافقین عرصه را برای عرض اندام خالی یافتند و ابراز وجود می کردند تا اینکه...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_دو🎬: داوود از دنیا رفت و تاج و تخت و میراث نبوتش را برا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سی_سه🎬:
طاغوت ها در میدان جولان میدادند و پسر بزرگ حضرت داوود هم بازیچه ی دستشان بود، برای آنها شخصی که بر مسند حکومت تکیه داده بود مهم نبود، برایشان مهم این بود که این حکومت به سلیمان که نبی خداوند پس از داوود بود نرسد تا حکومت از دست پیامبران بیرون آید.
طاغوت ها و منافقین دور گرفته بودند که خبر از شهر بیرون رفت به گوش ارمیا رسید.
ارمیا یکی از مؤمنین و اولیاء الله بود که بین مردم مقبولیت خاصی داشت، او یکی از یاران حضرت داوود بود که در کوه و بیابان به عبادت خداوند مشغول بود.
ارمیا در غار دستش به سمت آسمان بلند بود و مشغول راز و نیاز به درگاه خداوند بود که یکی از مؤمنین در حالیکه از کوه بالا آمده بود و نفس نفس میزد داخل غار شد و کنار ارمیا نشست و گفت: سلام بر برادرم ارمیا..
ارمیا مناجاتش را تمام کرد و رویش را به سمت اسحاق نمود و گفت: سلام بر برادرم اسحاق، خوش آمدی! چه شده که یاد من نمودی و چگونه مرا پیدا کردی؟!
اسحاق لبخندی زد و گفت: به بویت به اینجا کشیده شده ام، همه می دانند که ارمیا را در کوه و بیابان باید یافت، امری مهم پیش آمده و به کمک شما احتیاج داریم.
ارمیا چشمانش را ریز کرد و گفت: چه کمکی از دست من برمی آید در حالیکه دانشمندی چون سلیمان نبی سکان دار کشتی جامعه شده است؟!
اسحاق سرش را پایین انداخت و گفت: نکته همینجاست، اینک کسی جز سلیمان بر تخت حکومت تکیه زده.
ارمیا با تعجب گفت: چه می گویی؟! مگر امکان دارد؟! مگر انتخاب خدا سلیمان نبود؟! مگر داوود این انتخاب را به گوش بنی اسراییل نرساند؟ خودم در جلسات متعددی که همراه داوود بودم با چشمان خود دیدم و با گوش هایم شنیدم که بارها و بارها داوود، سلیمان را وصی و جانشین خود در حکومت و نبوت قرار داد و برای او از مردم بیعت گرفت و همه با او بیعت کردند، الان چگونه می شود که این بیعت را فراموش کرده باشند و چه کسی جرأت کرده که حرف داوود نبی و امر خداوند را نادیده بگیرد و بر تخت سلطنت جلوس کند؟!
اسحاق نفس بلندی کشید و گفت: بعد از تدفین حضرت داوود، منافقینی که در طول سالها خود را پنهان کرده بودند و با جلسات مخفیانه در ارتباط بودند، با برنامه و نقشه ای از پیش تعیین شده وارد میدان شدند و سلیمان را خلع و برادر بزرگ سلیمان را بر تخت نشاندند و عجیب اینکه مردم همه با او بیعت کردند و سفارش های داوود را نادیده گرفتند و اینک جمعی از مؤمنین مرا به نزد شما فرستادند تا اینکه اخبار را به اطلاعتان برسانم و تا دیر نشده و دین خدا را از مسیر اصلی اش منحرف نکرده اند کاری کنید تا حق به حق دار برسد و امر خداوند به سرانجام برسد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
🖤🖤🖤🖤🖤
#دلگویه«مادر عالم»
اینجا در این مسجد
یک معرکه برپاست...
در بین این مسجد....
مردی به مانندِ ....خورشید نورانی
دستان او بسته....دلگیر از این دنیاست
بیرون این مسجد
تک مادری میرفت
دستی به دیوار و دستش به یک پهلو...
قدش خمیده بود...
گویا ،سن او بالاست....
چون می فِتاد، برمی خواست...
هم چادرش خاکی....
هم ردِ خون برجاست....
دنبالِ او ،طفلی هراسان...
زیر لب می گفت :
بابم چرا بردند؟!!
آن مرد ،مادر را چرا می زد؟!
اینجا چرا غوغاست؟!
نزدیکِ خانه شد....
خود را رساند بر در....
این در پر از آتش....
آن میخِ در خونین....
مادر ، به زیر لب...
هم با خودش می گفت :
یابن الحسن بشتاب....
یابن الحسن بشتاب....
دستانِ بابت را....
بستند این نا مردان...
مادر بیا ، بشتاب...
این غنچه پر پر شد...
چون آن نقاب....
از صورتش افتاد...
خاکم به سر ای وای....
این مادرِ من بود....
بَل مادر عالم...
جانم به قربانت...
ای مادرِزیبا.....
ای کاش من بودم....
آن میخِ در....
اندر تنم می رفت....
خاکم به سر مادر...
صد اُف به تو دنیا
#دلگویه:ط_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤
کی شود ،مهدی بیاید، انتقام سیلی مادر ستاند....تقدیم به شما ....امیدوارم بر دلتان بنشیند.
باز باران با بهانه، بی بهانه....
می شود ازدیده ی زینب
روانه😭
باز هِق هِق
مخفیانه....
کزستم های نامردان زمانه
یادم آرد پشت آن در
شد شکسته بازو
و پهلوی مادر...
یک لگد آمد به شانه
بابِ من بردند زخانه
مادرم ناباورانه
درپی شویش روانه
آخ مادر؛
تازیانه، تازیانه😭
باز باران با بهانه
غسل و تدفین شبانه
دید پهلو ،سینه و بازو و شانه
وای مادر؛
گریه های حیدرانه😭
باز باران با بهانه...
اشکهای کودکانه...
روی قبری
مخفیانه....
بازباران با بهانه
بی بهانه
گشته از دیده
روانه...
کودکانه...
زینبانه...
حیدرانه...
غربتانه...
مخفیانه...
لرزیده شانه
با بهانه,بی بهانه😭😭
التماس دعا...
🖤دلگویه.........طاهره سادات حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_سه🎬: طاغوت ها در میدان جولان میدادند و پسر بزرگ حضرت دا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سی_چهار🎬:
تا ارمیا این خبر را شنید از سریع از جا بلند شد و رو به اسحاق گفت: برخیز برویم که وقت نشستن نیست، جایی که ولی خدا خانه نشین شده نباید تماشاچی باشیم، باید آستین بالا زد تا امر خداوند به سرانجام برسد و با زدن این حرف از غار بیرون رفتند.
ارمیا با شتاب خود را به اورشلیم رساند و به خانه ی داوود نبی رفت و سراغ سلیمان را گرفت.
سلیمان در اتاقی با خدایش خلوت نموده بود که خبر ورود ارمیا را به او دادند.
سلیمان لبخندی زد،زیرا ارمیا بوی پدرش داوود را می داد، آری اولیاء الهی رنگ و بویشان شبیه به هم است.
سلیمان به استقبال ارمیا رفت و ارمیا او را در آغوش گرفت و گفت: سلام یا نبی خدا! مرا ببخش که از حال شما غافل شدم، حال که آمده ام جای تعلل نیست، آماده شو که باید به نزد قوم برویم.
سلیمان بوسه ای بر شانه ی ارمیا زد و گفت: خدا شما را حفظ کند که اینگونه برای احقاق حقی که خداوند برای من قرار داده مرا یاری می کنید، همانا که این قوم عهد و بیعتی را که در حضور پدرم حضرت داوود با من بستند به فراموشی سپردند، برادر مرا جایگزین من نمودند و مرا به کنج عزلت فرستادند و هیچ کس به سمت من نیامد
ارمیا سلیمان را بر مرکبی نشاند و خود افسار آن مرکب را به دست گرفت و کوچه به کوچه و محله به محله می رفت و می گفت: ای مردم! ای قوم بنی اسرائیل! شما را چه می شود؟! چرا هنوز داغ رفتن داوود سرد نشده حرفهایش را به فراموشی سپردید؟! مگر فراموش کردید که داوود بارها و بارها و در مجالس متعدد سلیمان را ولی خدا و پیامبر پس از خود و جانشین خود معرفی نمود و از شما برای او بیعت گرفت؟! مگر نمی بینید و نمی دانید که در این قوم، پرهیزکارترین و دانشمند ترین آن سلیمان است؟! شما به بهانه ی سن کم او، او را از مقامی که حقش بود خلع کردید و بیعت و عهد خود را نادیده گرفتید؟! مگر شما قضاوت های سلیمان را در مجالسی که عالمان بنی اسرائیل از قضاوت بازمانده بودند ندیدید؟! مگر شما خود به هوش و ذکاوت و علم سلیمان اقرار ننمودید، پس چرا اینک وضع شما چنین است و پیامبرتان را خانه نشین کردید و کسی را برای سردمداری برگزیدید که لیاقتش را ندارد و آن جایگاه برای او نیست؟!
ارمیا حرفهای روشنگرانه میزد و عهدهای قدیم مردم را با داوود گوشزد می نمود و از طرفی ارمیا مقبولیت عمومی داشت، همه ی بنی اسرائیل او را قبول داشتند و حرفش را می پذیرفتند. پس هر کس که سخنان ارمیا را می شنید، از کرده ی خود اظهار پشیمانی می کرد و با سلیمان به عنوان نبی خدا و جانشین داوود بیعت می کردند.
ارمیا چندین روز سلیمان را در مناطق و شهرهای مختلف به این طریق گرداند و همه ی مردم با سلیمان بیعت نمودند و با این بیعت، پشتوانه ی سلیمان قوی شد و خیلی زود بر تخت سلطنت جلوس نمود و کرسی را که از او غصب کرده بودند، با کمک ارمیا به دست آورد.
حالا قرار بود حکمرانیی آغاز شود که نامش تا دنیا دنیاست بر سر زبان ها باشد و در اینجا بود که ابلیس احساس خطر کرد، او می بایست کاری کند تا سلیمان نتواند در اقامه ی دین خدا موفق شود، پس...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_چهار🎬: تا ارمیا این خبر را شنید از سریع از جا بلند شد و
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سی_پنج🎬:
همه جا تاریک و کبود بود و سیاهی در مجلس موج میزد، سکوت بود و سکوت که ناگاه فریاد ابلیس بلند شد: مگر نمی بینید، سلیمان بر تخت سلطنت جلوس کرده! چقدر به شما گفتم که نباید بگذارید این اتفاق بیافتد، مگر از زمان بوجود آمدنتان به همه ی شما سفارش نمی کردم، اولا مردم را فریب دهید که دور پیامبر خدا را خلوت کنند و از آن مهم تر نباید بگذاریم که حکومت و پیامبری یک جا جمع شود، یعنی باید برای مردم جا بیافتد که یک پیامبر نمی تواند پادشاه و حاکم هم باشد، باید طوری عمل کنیم که برای مردم قابل پذیرش نباشد پیامبر خدا، حاکم مسلمین باشد باید برای مردم جا بیاندازیم که دین از سیاست مسیرش جداست و اگر اینگونه شد ما توانسته ایم جلوی اقامه ی درست دین را بگیریم و حزب الله نمی تواند جلوی حزب ما قد علم کند.
اما..اما شما کاهلی کردید، شما به وظیفه ای که بر عهده تان گذاشتم درست عمل ننمودید، این از زمان داوود که ما نتوانستیم به هدفمان برسیم و این هم زمان سلیمان...
به شما بگویم، اگر باز هم تعلل کنید، سلیمان در اقامه ی دین خدا موفق میشود و مردم فوج فوج به این سمت هجوم می آورند و از ما گریزان می شوند.
ابلیس نگاهش را بین شیطانک ها و سرداران سپاهش چرخاند و با فریادی بلند تر که آتش از آن زبانه می کشید و عمق عصبانیتش را نشان می داد گفت: فرمان دادم به هر طریق ممکن جلوی حکومت سلیمان بایستید و با ترفندها اجازه ندهید حاکم جامعه شود، اما در وظیفه ی خود قصور کردید و حالا هم نتیجه اش را می بینید، با چشم خود می بینید که سلیمان در هر مجلسی که می نشیند دم از پنج کلمه ی مقدس می زند، خودتان شاهد بودید که چقدر ما شیاطین تلاش کردیم تا حس حسادت بنی اسرائیل را به پنج کلمه ی مقدس شعله ور سازیم اما اینک سلیمان با عملکردش تمام آن زحمات ما را به باد می دهد، او در تمام مجالس وعظش از قدرت پنج کلمه ی مقدس که به قدرت خداوند وصل است سخن می گوید و تقریبا تمام بنی اسرائیل را به سمت این پنج کلمه ی مقدس متمایل کرده، فراموش نکنید شما سردار سپاه من نشدید مگر برای اینکه این پنج کلمه ی مقدس را از یادها ببرید چرا که آنان نماینده ی خداوند و نوری از انوار خداوند در روی زمین هستند و اگر مردم به سمت این پنج کلمه ی مقدس کشیده شوند دیگر کار ما شیاطین تمام است، اینک سلیمان در هر کجا می رود از قدرت این پنج نور خصوصا نور دوم، علی بن ابیطالب سخن می گوید، سلیمان آنچنان عمل نموده که کوچک و بزرگ بنی اسرائیل بدون اینکه علی بن ابیطالب را ببینند عاشق او شده اند و مدام ذکر و نام «ایلیا» بر زبانشان جاری ست و بدانید اگر چنین پیش برود و همه با هم ذکر علی را بگویند خداوند به حرمت ایلیا هیچ گنهکاری در این سرزمین نمی گذارد و همه و همه جز نجات یافتگان از دوزخ می شوند
در این هنگام ابلیسکی از جا بلند شد و گفت: ای ابلیس بزرگ! ما چه کنیم؟! تو خود بهتر می دانی که قدرت پنج کلمه ی مقدس بسیار زیاد است ما تمام تلاش خود را می کنیم اما با قدرت ایشان برابری نمی کند.
ابلیس نگاه خیره اش را به آن ابلیسک دوخت و گفت: شما نخواهید توانست در مقابل پنج کلمه ی مقدس قد علم کنید، اما می توانید از جهل مردم استفاده کنید و آنها را فریب دهید، من به شما دستور می دهم به میان مردم بروید، تجسم یابید و مرئی شوید و به مردم سحر و ساحری یاد دهید و طوری وانمود کنید که قدرت سحر و ساحری از قدرت پنج کلمه ی مقدس بیشتر است، اینگونه مردم به سمت شما و ساحری کشیده می شوند و سپس به جای خداوند، مرا عبادت خواهند نمود.
ابلیس که چنین گفت: فریاد شوق از جمع ابلیسک بلند شد، آنها با تجسم یافتن و مراوده با انسان ها بهتر می توانستند به اربابشان ابلیس خدمت کنند، پس همگی به سمت زمین و میان مردم هجوم آوردند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_پنج🎬: همه جا تاریک و کبود بود و سیاهی در مجلس موج میزد،
وقتی این قسمت داستان را می نوشتم دلم گرفت😔
سلیمان نبی که آنهمه از حکومتش خواندیم و شنیدیم، یکی از مریدان مولای ما علی بن ابیطالب علیه السلام بود
به نظرتون اگر در زمان علی علیه السلام بود و میدید که مردم زمانه با نور دوم و نور سوم از پنج نور مقدس چه رفتاری کردند،چه می کرد؟
بی شک اگر میدید که دست علی را بستند و پهلوی زهرا را شکستند به بادی که در اختیارش بود دستور می داد تا مدینه را کن فیکون کنند و دیگر هیچ اثری از سقیفه و مردم ظالم و بی وفای آن دوران نماند...
دلم آتش گرفت برای غربت علی و زهرا...
دلم آتش گرفت برای غربت پنج کلمه ی مقدس! همانان که دنیا به بهانه ی خلقت ایشان خلق شد و همه چیز بر گرد مدار وجود آنان موجود شد و می گردد
چه کردند با انوار الهی!😭😭😭
آجرک الله یا بقیه الله....