باز هم شب قدری دیگر و چه زیبا گره خورده این شب با شب جمعه، از یک طرف مرغ دلمان پرواز می کند و در آسمان یک دو راهی عشق آرام میگیرد و نگاهی به گنبد ارباب و نگاهی به گنبد علمدار می کند و دل میدهد و شهد شیرین زیارت نوش می کند و از یک طرف یاد منجی در خاطرش زنده میشود ...چرا که فردا جمعه است و انگار امام زمانمان مختص جمعه است...
و نمی دانیم که مولایمان مضطر ظهور است و باید در لحظه لحظه زندگیمان جاری باشد...اما نیست
و چه بی معرفتیم من و ما...
اما امشب یاد مولا جور دیگریست و چرا که میدانیم قرار است نظری بر پرونده مملو از گناهمان اندازد و تقدیر یک سالمان را امضا کند...پس خود عزیزی می کنیم و ندای الغوث الغوثمان بلند است و کاش همین یک بار این ندا به آسمان برسد و گوش افلاکیان را کر نماید و عرشیان از استیصال ما، شفیع بین ما و پروردگار شوند و گویند: خدایا بسشان است...بی پدریشان را به اتمام رسان ، یتیمیشان را تمام کن و غربت و مظلومیتی که بر جبینشان حک شده را پاک کن و صاحبشان را برسان و کاش آن یار غایب از نظر برسد از گرد راه....
بداهه
هدایت شده از رفاقت با امام زمان ( عج )
@ostad_shojaeچگونه عبادات کنیم 12.mp3
زمان:
حجم:
9.9M
✨#چگونه_عبادت_کنم؟ ۱۲ 🤲
◽️سیستمِ طبیعی بدن سالم، به گونهای است که؛
گاه نیازهایِ خود را به بعضی از ویتامینها و املاح، از طریق تمایل شدید به بعضی مواد غذایی (هوس غذایی) ابراز میکند!
◽️روح نیـــز دقیقاً چنین مکانیسمی دارد!
سیستم هوسِ غذایی روح، چگونه است؟
#استاد شجاعی 🎤
🍃
❤️🍃 @bakhooda ✨✨✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
رمان آنلاین زن، زندگی، آزادی قسمت بیست و هشتم: ماشین در تاریکی شب در جاده ای که انتهایش نامشخص بود
رمان آنلاین
زن ، زندگی ، آزادی
قسمت بیست و نهم:
آقای حبیبی در حالیکه چمدان را روی زمین ناهموار و پر از خاک و خل میکشید به طرف نقطه ای نامعلوم در تاریکی شب حرکت می کرد و سحر هم مانند مجسمه ای مسخ شده به دنبالش روان بود.
حسی درونش به او نهیب میزد که راهی میروی اشتباه است و انتهایش به قهقرا و هلاکت ختم می شود و حسی قوی تر او را به رفتن تشویق می کرد
یک ربعی بود که در پیچ و خم جاده ای ناهموار در حرکت بودند و صدای موج آب و بوی ساحلی نم زده خبر از نزدیک شدن به مقصد میداد.
قدم های آقای حبیبی بلندتر از قبل شده بود و بالاخره در تاریکی پیش رو ، نور چراغ قوه ای که انگار جلویشان تاب بازی میکرد ،نوید رسیدن میداد.
کمی جلوتر مردی قوی هیکل که در تاریکی شب فقط قد بلند و هیکل پهنش به چشم می آمد ،تک سرفه ای کرد وگفت: دیر کردی آقا... و با اشاره به قایق کنارش ادامه داد :این دخترای بیچاره حیرون شدند و با این حرف ، تازه سحر متوجه قایقی شد که داخلش موجودات مبهمی که گویا دخترانی مثل او بودند، دست تکان میدادند.
آقای حبیبی بدون گفتن هیچحرفی چمدان دستش را داخل قایق گذاشت و یکی از دخترهای داخل قایق جلو آمد و با دستهای سردش دست گرم سحر را گرفت و کمکش کرد تا داخل قایق شود.
سحر که تا حالا سوار اینجور قایقی نشده بود، روی سکوی قایق نشست و همانطور که در تاریکی برای سه دختر پیش رویش سری تکان میداد و سلام زیر بانی میکرد، با دقت اطرافش را نگاه کرد.
حالا خیالش راحت شده بود که تنها نیست، انگار این سه دختر نور امیدی بودند که روان پریشان سحر را آرام میکردند.
یکی از دخترها که قد و قواره اش خیلی قابل تشخیص نبود با صدای نازک و خودمانی گفت: سلام عزیزم، من سارینا هستم و دختر بعدی هم دستش را دراز کرد وگفت : منم نازگل هستم و سومی که همان دختری بود که کمکش کرده بود با صدایی که میخواست مثل لوطی های قدیم باشه گفت: سلام آجی منم المیرام بچه ها بهم میگن الی، تو هم هر جور راحتی صدام کن
سحر آب دهانش را به زور قورت داد و با صدای ضعیفی گفت: خوشبختم از آشناییتون منم سحر هستم..
در همین حین مردی که قرار بود سکان دار قایق باشه از آقای حبیبی خدا حافظی کرد و داخل قایق شد و با یک حرکت قایق موتوری را روشن کرد و بلند بلند گفت: دخترا هل نشین ، همدیگه را محکم بچسپین، اگر میترسین ، میتونین کف قایق بشینین
خیلی طول نمیکشه، بیست دقیقه تحمل کنید تموم میشه، یه کم جلوتر یه کشتی توی دریا منتظره تا شما را سوار کنه و برین سمت خوشبختی...
سحر که واقعا میترسید ،خودش را کف قایق انداخت و قایق توی دریایی که زیر نور ستارگان شب، سیاه تر از آسمان دیده میشد، با سرعت به راه افتاد.
ادامه دارد...
📝به قلم :ط_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿
💢 این کانال عالیه حتما استفاده کنید 💐
👇👇👇
https://eitaa.com/bluebloom_madehand/11055
هدایت شده از رفاقت با امام زمان ( عج )
@ostad_shojaeچگونه عبادات کنیم 13.mp3
زمان:
حجم:
10.2M
✨#چگونه_عبادت_کنم؟ ۱۳ 🤲
هرگاه مشکلات، به شما حمله کردند؛
یادتان نرود؛ موقع پروازتان رسیده...
اگر میخواهید در میان مشکلات، اوج بگیرید و پرواز کنید؛
نگذارید مشکلات زمینگیرتان کنند و عبادات تان را از شما بگیرند؛
بلکه غذاهای روحتان را مستمر مصرف کنید
تا قدرت پرواز را از دست ندهید،
آنگاه؛ شما برنده میدان مصائبید؛ شبیه زینب سلامالله علیها.
#استاد شجاعی 🎤
🍃
❤️🍃 @bakhooda ✨✨✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
رمان آنلاین زن ، زندگی ، آزادی قسمت بیست و نهم: آقای حبیبی در حالیکه چمدان را روی زمین ناهموار و پر
رمان آنلاین
زن زندگی آزادی
قسمت سی ام:
قایق موتوری روی دریایی آرام تاریکی و آب را میشکست و به پیش میرفت ، گه گاهی به طرفی لنگر می انداخت و مشتی آب داخل قایق میریخت که سر و لباس سحر خیس میشد .
دل سحر گرفته بود و تا آب به او میپاشید یاد حرف مادرش می افتد، اون روزی که سعید زنده بود و حس شیطنش گل کرده بود ، سحر و پدر و مادرش روی حیاط نشسته بودند و سعید شلنگ آب را برداشت تا باغچه را آب دهد و در همین حین نامردی نکرد و فوران آب را به طرف سحر گرفت، سحر مانند گربه ای آب کشیده چنگالش را نشان داد و به طرف سعید حمله ور شد و مادرش میخندید و میگفت: سحر مامان کارش نشو آب روشنایی هست ،خوشبختی به همراه داره...
و اینک سحر به یاد گذشته قطره اشکی از گوشه ی چشمش روان شد و با خود میگفت : براستی این آب هم روشنایی ست؟ میترسم عاقبت گذشتن از این آب ،تاریکی و ظلمات باشد.
سحر در عالم خود غرق بود که قایق از حرکت ایستاد و پیش رویشان کشتی بزرگی که در تاریکی شب رنگ و رویش قابل تشخیص نبود،ظاهر شد.
قایق ران با صدای بلند فریاد زد و در همین حین کسی از روی عرشه کشتی نور چراغ قوه را به طرف قایق انداخت.
با دیدن قایق ریسمانی نردبان مانند به سمت آنها پرتاب شد
قایق ران رو به سمت چهار دختر نگون بخت پیش رویش گفت: دخترا پاشین، اول شما برین من هواتون را دارم ، بعد چمدانهاتون میفرستم بالا..
با این حرف اول از همه دختری که الی خودش را معرفی کرده بود از جا بلند شد و گفت: آجیا پاشین اول من میرم...به به چه هیجانی داره، من عاشق هیجانم...
الی پله های معلق را بالا میرفت و مشخص بود به سختی خودش را بالا میکشید.
پشت سرش نازگل و بعد از رسیدن نازگل به روی عرشه، سحر کوله اش را به کول زد که آن مرد گفت: کوله بزار من میارم خودت برو...
سحر بسم اللهی زیر لب گفت و دو طرف نردبان را گرفت و بالا رفت، نردبان تعادل نداشت و چندین بار نزدیک بود سحر سرنگون شود اما بالاخره به لبه ی عرشه رسید و الی دست سحر را چسپید و مثل یک مرد او را به داخل کشید.
بالاخره بعد از دقایقی کاروان کوچک دختران با بارهایشان داخل اتاق کوچکی روی عرشه جا گرفتند.
اتاقی که تحت اختیارشان قرار گرفته بود شبیه واگن قطار بود
چهار تخت که روی هم سوار شده بود ، اتاقی که مثل دل سحر مدام در تلاطم بود.
ولی چیزی که جلب توجه میکرد، احترامی بود که به آنها گذاشته میشد،گویا از جایی سفارش این مسافران را گرفته بودند و ادم فکر میکرد این چهار دختر میهمانان خاصی هستند که باید مانند چشم از آنها نگهداری کرد.
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺