eitaa logo
بسیج‌ دانشجویی دانشگاه‌ فرهنگیان | پردیس شهید باهنر اصفهان
2.4هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
433 ویدیو
51 فایل
بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان | پردیس شهید باهنر اصفهان 📰 نشریه تحریر بسیج دانشجویی: 📲https://zil.ink/nashryeh_tahrir 📬ارتباط با ما: 🆔 @Saleh_Gh313
مشاهده در ایتا
دانلود
بسیج‌ دانشجویی دانشگاه‌ فرهنگیان | پردیس شهید باهنر اصفهان
«ولادت حضرت زینب(س) محنا و مبارک باد» گویند که عقیلۀ بنی‌ هاشم، شبیه ترین زنان به مادر خویش بوده اس
للحق | یک جایی خوانده بودم جنگ کاهلانه همیشه به سود دشمن است. وقت اذان صبح، با خود می‌گفتم فرق ما با رفقایی که پر کشیدند این بود که آنها در عشق‌شان به مولای غریبمان و خواهر مهربانِ صبورش و میوۀ دلش، کاهلی نکردند. گرگ و میش بود که راه افتادیم به سمت مقام سیده زینب. دلشوره عجیبی سراغم آمد. این وقت ها روضه ها مجسم می‌شوند دیگر. الحق که حدیث دل حدیثی بس شگفت است! در راه ضبط ماشین همین یکی را می‌خواند و همه می‌گریستند. سوز صدای مهدی رسولی دل را آتش میزد. اسمش را گذاشته بودند نجوا با مدافعان حرم اما مثل همیشه دست آخر روضه مادرمان بود. خاطرمان رفت مدینه. جایی حوالی مسجد پیامبر و قبرستان بقیع. دل‌ها می‌لرزید و اشک ها بر گونه ها می‌لغزید. از بین خرابه های جنوبی دمشق گذشتیم. مثل زخم بودند بر پیکر شام. محله های شمالی نسبت به قبل امن تر بودند اما رفت و آمد ها از آنجا نبود. زینبیه و صحن آن به‌صورت مربع مستطیل هستند. از همان سالی که حرامی ها تا نزدیکی حرم آمدند چند حائل به دورش بنا شد. در میان این مربع، شبستان و گنبد و روضه منوره بنت المرتضیٰ است. فضا دارای چهار در ورودی فلزی است. ماشین را در پارکینگ پشت مجموعه گذاشتیم. شرق زینبیه را بچه های کنسولگری سالها قبل خریده بودند و حالا مرکز فرهنگی ایران بود. چند کافه هم دیدم. اول صبح عطر قهوه عربی و نان تازه به مشامم رسید. از سمت خیابان پشت حرم که آمدیم همان اول گنبد طلایی ام المصائب به چشم می‌آمد. دیگر نتوانستم سرم را پائین نگاه دارم. اشک امان همه را برید. اول خیابان یکباره خشکمان زد. گویا بچه های فاتحین، فاطمیون، زینبیون، حسینیون، علویون، کتائب و آنهایی که اسمشان را بلد نیستم، خوش سلیقگی کرده بودند و تصاویر رفقای شهیدشان را روی دیوارهای منتهی به درب حرم کشیده بودند. هق هق گریه ها بند دل آدم را از هم می‌گسست. هر شهید با پرچم کشورش تصویری شده بود بر روی دیوارهای حرم عقلیۀ بنی‌هاشم. در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون! از ابومهدی و حاج حسین همدانی تا مجید بربری، مصطفی صدر زاده و محسن حججی خودمان! اما میان راه تصویر محمد مهدی لطفی را هم دیدم. قشنگ‌تر از همیشه بود. در دلم با لحن خودش گفتم «چکار کرده خدا!». در میان نقش ها، به دنبال یکی میگشتم. دست آخر دقیقا مقابل درب اصلی پیدایش کردم. تصویر حاجی هم بود. با همان لبخندش. همانی که قند در دلمان آب می‌کند. دستی به صورت ماهش کشیدیم و رو به حرم اذن دخولی خواندیم. حالا ما در حرم بودیم. همان حرمی که جانشان را فدا کردند تا یک آجر از صحن و سرایش کم‌ نشود. جای خیلی ها خالی بود. همان بچه های با مرام و اهل دلی که کلی سفارش کردند یادت نرود ما را یاد کنی. ما اینجا بودیم. حرم دختر ابوتراب. حرم جگر گوشۀ مادر آب. یک تکه از بهشت. حرم زینب! تولدت مبارک ای مادر همۀ برادرانم. ای نور ابدی که ارزش جان دادن داشته و داری. سلام خدا بر شما ای خورشید ابدی حقیقت. «هیچکس» با ما همراه باشید: 🔸https://eitaa.com/basij_pbi1 🔹http://zil.ink/basij_pbi
«للحق» لخته های خون نفسش را بند آورده بود. به زور نفس می‌کشید. گرمای خونش آتشم میزد. ترکش ها یک جای سالم در بدنش نگذاشته بود. از کنار برانکارد خون می‌چکید. سفت در آغوش کشیدمش. فکر می‌کردم این شکلی بیشتر کنارم می‌ماند. خیال می‌کردم مانع پروازش می‌شوم. حس کردم چیزی مانع نفس کشیدن اوست. با انگشت لخته های خون را از دهانش بیرون کشیدم. نفسش کمی باز شد. فکر می‌کنم برای آخرین بار لبخند زد. به چشمانم نگاه کرد. سرش را پائین انداخت. دو بار و خیلی آرام گفت «یا زهرا کمکم کن». به قدر بر هم زدن پلک ها، دیگر صدایش را نشنیدم. چشمانش باز مانده بود اما نفس نمی‌کشید. عقربۀ ساعت ایستاد. چشمانم سیاهی رفت. سرش را گذاشتم روی برانکارد. دستانم می‌لرزید. صدای هق هق امدادگر را می‌شنیدم اما هر ثانیه کمتر می‌شد‌. چند ثانیه بعد، نه می‌دیدم و نه می‌‌شنیدم. در باورم نمی‌گنجید. یاد روز اعزام افتادم. همان لحظاتی که در فرودگاه از سر و کول همه آویزان می‌شد. می‌گفت و می‌خندید. حاضر بودم همه چیزم را بدهم تا برگردیم به همان شب و باز هم صدای خنده‌هایش گوشم را پر کند. اما حالا او نبود. اصلا شاید بهتر است بگویم او بود و ما نبودیم. بچه‌های تعاون آمدند نزدیک بدنش. یکی آمده بود و مرا تکان می‌داد. محکم زد در گوشم که شوکه نمانم. نمی‌دانست که تازه بیدار شده‌ام. من هم میخواستم خودم را جمع و جور کنم اما نمی‌شد. همه چیز در چند دقیقه اتفاق افتاد. نزدیک رفتم. سربند خونین «یا زهرا» بر پیشانیش بود. بازش کردم، بوسیدم و به یادگار برداشتم. پیکر را داخل تویوتا گذاشتند. می‌خواستم یک بار دیگر جسمش را در آغوش بگیرم اما نشد. ماند برای یک‌ جای دیگر. شاید فردایی بهتر. مثلا آن وقتی که می‌شود یک دل سیر از غصه‌هایم برایش بگویم و او مثل همیشه نگاهم کند، دست بر شانه‌ام بگذارد و بگوید: رفیق! یادت نرود که خدا از همۀ دلتنگی های ما بزرگتر است. «هیچکس» به ما بپیوندید/ آخرین اطلاعیه ها و اخبار بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان شهید باهنر اصفهان از طریق پل‌های ارتباطی: 🔸https://eitaa.com/basij_pbi1 🔹http://zil.ink/basij_pbi