eitaa logo
خبرگزاری بسیج البرز
13.3هزار دنبال‌کننده
58.5هزار عکس
15.2هزار ویدیو
140 فایل
کانال خبرگزاری بسیج استان البرز پنجره ای برای ترویج گفتمان انقلاب اسلامی با تفکر بسیجی سایت: basijnews.ir/fa/alborz
مشاهده در ایتا
دانلود
مثل شهدا باشیم #رفیقِ_با_مرام از سینه کش کوهِ نوری بالا می آمدیم نفسمان بند آمده بود همه به دنبال سبک کردن بار خود بودیم یکی از بچه ها ناراحتی گوارشی پیدا کرده بود به حالت غش افتاد... #مجيد بدون درنگ او را به دوش گرفت تا بالای کوه آوردش راوی: محسن موحدی #شهید_مهدی_زین‌الدین
بچه های #زنجان فکر می کردند، با آنها از همه صمیمی تر است #سمنانی‌ها هم، #اراکی‌ها هم، #قزوینی‌ها هم... #فرمانده_دلها #شهید_مهدی_زین‌الدین
گفت: «اعلام کن همه جمع بشن می خوام براشون صحبت کنم» نگران گفتم: «آقامهدی حرف از موندن بزنی، خودت رو سبک کردیا... این بنده های خدا از بس سختی کشیدن و برای عملیات امروز و فردا شنیدن، خسته شدن خدا نکرده حرفت رو زمین میزنن شما فرمانده لشکری، خوب نیست اعتبارت رو از دست بدی» ... یک لبخند روی لبهایش كاشت دست روی شانه ام زد و گفت: «من از خدا یه آبرو گرفتم، همون رو هم خرج راه خودش می کنم تو نگران نباش»... والسلام عليكم را گفته و نگفته، صدای #صلوات دشت را پر کرد در یک چشم به هم زدن، دورش شلوغ شد؛ شلوغ و شلوغ تر از دور، هرچه چشم چرخاندم نتوانستم ببینمش داشتم نگران می شدم که دیدم روی شانه بلندش کردند بردندش توی دل جمعیت همانهایی که یکصدا ساز رفتن می زدند، حالا یک صدا شعار می دادند: "فرمانده آزاده، آماده ایم، آماده فرمانده آزاده، آماده ایم، آماده" از آن روز دو ماه گذشت تا اولین نیروها رفتند مرخصی... #شهید_مهدی_زین‌الدین
رسانه شهدایی خاکی ها KHAKIHAA@4_5857131259007862439.mp3
زمان: حجم: 5.3M
شرط رزمندگی (صحبت های دل نشین سردار شهید حاج مهدی زین الدین) شرط رزمندگی غلبه بر هوای نفس و .....
چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم حاج آقا خونه نبود از بچه ها هم که خبری نداشتم یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، اومد تو... تا دید رخت خواب پهن هست و خوابیده‌ام، یک راست رفت توی آشپزخونه؛ صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می اومد برام آش بار گذاشت ظرف های مونده رو شست، سینی غذا رو آورد، گذاشت کنارم گفتم: «مادر چرا بی خبر؟» گفت: «به دلم افتاد که باید بیام » #شهید_مهدی_زین‌الدین منبع: کتاب زین‌الدین؛ انتشارات روایت فتح
توی یکی از پاتک های دشمن، پایش ترکش خورد از آن ترکش های درشتی که هر کسی را زمین گیر می کند، ولی مهدی که وضع روحیه ی بچه ها را می بیند و فشاری که رویشان هست، تحمل کرد سوار موتورش شد، برگشت عقب فهمیدیم یک ساعتی رفت و برگشت، ولی نمی دانستیم رفته عقب، زخمش را باندپیچی کرده و شلوار خونیش را عوض کرده بعدها بچه ها از شلوار خونی که توی سنگرش پیدا کردند، فهمیدند راوی: اصغر ابراهیمی
نزدیك عملیات بود؛ می‌دونستم تازه دختردار شده. یك روز دیدم سرپاكت نامه از جیبش زده بیرون... گفتم: این چیه؟ گفت: «عكس دخترمه» گفتم: «بده ببینمش» گفت: «خودم هنوز ندیدمش!!» گفتم: چرا؟ گفت: الآن موقع عملیاته. می‌ترسم مهر پدر و فرزندی كار دستم بده، باشه بعد... #شهید_مهدی_زین‌الدین #درس_اخلاق
خداوند امروز از ما همت و اراده و شهادت‌ طلبی می‌ خواهد .... ۱۷علی‌بن‌ابیطالب @basijalborz_irankochak