eitaa logo
چـادر‌ِفــاطـــــمــهـ✨
1.2هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
3.7هزار ویدیو
47 فایل
بسم رب فاطــمـهـ🌱(س) 🖇 یامهدی،‌یامهدی،‌یامهدی🇮🇷☘ چفیہ... پرچم...  چـادر... همہ از یک خانواده اند! امّـاچفیہ بر دوش شـهــدا🌷 پرچم بہ دست رزمـندگان👨🏻‍✈️ و چادر برسَرِ توست اے خواهر😌🖤️ کپی؟بله،اما‌اگه‌کانالت‌توش‌کپی‌ممنوعه‌اینجا‌هم‌ممنوعه
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ذوالـ؋ـقار
حسن عطایینماهنگ اسعدالله ایامکم 320.mp3
زمان: حجم: 6.2M
از چهره ی گندم گونـَش ، گنـدم برکت پیدا کرد✨. ′ حسن عطایی ′ ذوالـ؋ـقار‌: @Zulfiqar_Ali_110
هدایت شده از ذوالـ؋ـقار
مهدی رعنایینماهنگ عهدی با مهدی 320.mp3
زمان: حجم: 6M
بویِ عطـرِت رو . . همیشـه کردم حِـس❤️‍🩹🖇 ′ مهدی رعنایی ′ ذوالـ؋ـقار‌: @Zulfiqar_Ali_110
هدایت شده از خآتون
بچـه هـا دربـاره جـایـی کـه ازش لبـاس میخـوام‌بگیـرم بگـم؟😁💚 اینجـا اگـه تـوی قـم باشـی بـرات ارسـال بـا اسـنپ دارن و میتـونی ازشـون حتـی رایـگان بگـیری و حـضوری🛒📦 https://eitaa.com/joinchat/4239721587Ce78c04ff18 کیفیـت عـالی ولــی قیمـت متنـاسـب💰 چـطوری؟ بهـ قیمـت عمـده میتـونی تک بـرداری🤌🏻 راستـی!!!!❌ الـان دارمـ ثـبـت سفـارش میکـنن و کارشـون خـیلی معـروف شـده🌍 بنظرم بریـن نگـاه کنیـد و بـه مامانـا نشـون بدیـد👀🔥 از نظـر مـن که واقعـا کارشـون فـوق العادســت🌞
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
گمراه نشود آنکه ؛ تَپِش های دِلش حُبّ علی(ع) ست :)🫀
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و علی اصحاب‌ الحسیـــــن؛) ❤️‍🩹
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرق نمیزاری بین کسی؛) ❤️‍🩹
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
🌺🍃رمـــان .. 🌺🍃 قسمت ۱۰ فردا شب شهادت حضرت زهــــرا نامی بود به این دلیل تلویزیون چیزی نداشت ٬سرور را به ماهواره وصل کردم و به تماشای فیلمی کمدی نشستم.. -مامان -جانم -تاکی این دستگاه های لعنتی باید باشن؟ -تاوقتی که خوب خوب بشی -چرا من هیچی یادم نیست چرا اون پسرو.. -بسه سوها٬گفتم درموردش حرف نزن٬کیوان فرداشب میاد خواستگاریت خیلی بده اگه راجب پسری دیگه حرف بزنی. -مامان ولی نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به کیوان ندارم -حستو بیخیال شو ٬وقتی باهاش ازدواج کنی میرین امریکا و عشق و حال اصلا اینا دیگه فراموشت میشه سوها و من فکر میکردم و فکر میکردم ٬اما چرا به پاسخی نمیرسیدم هرجقدر درذهنم پسری علی نام را جستجو میکردم نمیافتمش٬نگاهش خیلی اشنا بود اما حضورش درزندگی من٬آن هم با ان شکل وقیافه تعجب برانگیز بود. دراتاقم نشسته بودم٬ دستگاه ها به اجبار من برداشته شده بودند و فقط کپسول اکسیژنم مانده بود٬ باتلفن همراهم را بازی میکردم و زیر و رویش میکردم تا شاید نشانی از بی نشانی های ذهنم پیدا کنم که چشمم به یک شماره خورد که به این اسم سیو شده بود. -اقا علیم بدون وقفه شماره را گرفتم و تنها این صدارا شنیدم -دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد .the mobail this is of باخود گفتم اگر رابطه اش بامن نزدیک نبوده پس چرا علی من ان را نوشتم و اگر بوده حال چرا خاموش است؟ پس حتما اوهم مرا فراموش کرده.. نمیدانم چرا انقدر حس خوب نسبت به او دارم... امشب قرار است کیوان برای خواستگاری به خانه ما بیاید با اصرار مادرم کت و دامنی تنگ و کوتاه پوشیدم و موهایم را باز گذاشتم. چه حال بدی داشتم انگار داشتم درون مرداب میرفتم نمیدانم چرا!! حالم بدتر و بدتر میشد نفسم سخت بالا می آمد و سرم گیج میرفت٬زنگ در فشرده شد و من تمام محتویات معده ام را بالا اوردم٬ مادرم مراصدا میزد اما پاهایم توان نداشت٬ناخود آگاه به سمت در کشیده شدم و در را قفل کردم کلید راهم رویش گذاشتم٬ مادرم به در میکوبید و پدرم صدایم میزد باهربار کوبیدن در نفسم تنگ تر میشد و قلبم فشرده تر ٬زانوانم خم شد و روی زمین افتادم هرچقدر بادست دنبال کپسولم میگشتم پیدایش نمیکردم و تنها صدای در را میشنیدم و سیاهی مطلق... ساعت:سه و چهل دقیقه شب -تو کی؟تو.. چی؟تو... و با وحشت از خواب پریدم ٬سریع اباژور کتار تختم را روشن کردم ٬کپسول را پیدا کردم و ماسک را بردهانم گذاشتم ٬عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود خوابم جلوی چشمانم ظاهر شد ٬مردی نورانی اما غمگین جلویم امد در خواب فقط نگاه میکردم ٬گفت -به کنار من بیا تا اشکار شود هرانچه نمیدانی به دیدنم بیا که منتظرت هستیم.فقط راه بیفت که دیر نشود٬٫ حرکاتم دست خودم نبود سریع لباسی پوشیدم موهایم را جمع کردم و شالی روی سرم انداختم٬سوئیچ ماشینم را از روی پاتختی برداشتم ٬ارام در را باز کردم و پله هارا ارام پایین امدم سریعا به پارکینگ رفتم و ریموت رافشردم ٬پا روی گاز گذاشتم و لاستیک ها از جا کنده شد ٬نمیدانستم به کجا میروم شب بود جایی مشخص نبود فقط به حرف های ان مرد نورانی فکر میکردم ٬بیا٬منتطرت هستیم!چه کسی منتطرم بود؟احساس کردم نیرویی مرا هدایت میکند ٬از دور نور سبزی دیدم به ان سمت فرمان را کج کردم ٬ خود را روبه روی مسجدی یافتم ٬روی تابلو راهنما نوشته بود٬ دست هایم سر شد نفسم بریده بریده بود٬ماشین را پارک کردم٬شلوغ بود٬انگار مراسمی برپاست ٬خانمی صدایم کرد و چادری به رنگ فیروزه ای به دستم داد و گفت -این رو بپوشید حرم حرمت خاصی داره عزیزم با لحنش ارام شدم چادر سرکردن بلد نبودم اما روی سرم انداختم قدم هایم به سمت حرم میرفت٬انگار حمعیت کنار میکشیدند تا من رد شوم ٬چون خیلی سریع به ضریح رسیدم٬ صدای مداحی می آمد تازه یادم امد امشب شب شهادت بود.... 🌺🍃ادامه دارد...