eitaa logo
🌱به شرط عاشقی باشهدا❤
8.2هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
30 فایل
رمان #مستِ_مهتاب #خانم_یگانه برنده‌ی عشق از #میم‌دال 🌱 💙کانالداران عزیز ✅کپی مطالب فـــقــــط با فوروارد مستقیم😊 🎀 #تبلیغ کانالهای شما👇 https://eitaa.com/joinchat/254672920C9b16851ec4
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلامی به قشنگی بهشت سلامی به زیبایی گلهای آفتاب گردان سلامی ب‌محکمی پیوندقلبها و سلامی که یادآورخوبی است سلام گلهای باوفا روزتون بخیر وزیبا ‌‌ ╰══•◍⃟🌾•══╯
『 ♥️🌿 』 ‌‌- رفیق‌ ! پاک ‌بودن‌به‌این‌نیست‌‌ڪهـ تسبیح‌برداری‌ُذکربگۍ‌ ...📿! پاکی‌بهـ‌اینہ‌ڪه‌تو‌موقعیٺِ‌‌گُناھ ؛ اَز‌‌گُناھ‌‌فاصلہ‌‌بگیرۍ ! . . . ‌‌ 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
خدایــا🌱|•• ببخش‌آن‌گناهانےراڪہ‌ازروےجہالت‌ انجام‌داده‌ام... ببخــش‌آن‌خطــاهایےراڪہ‌دیدےوحیا نڪردم...(: خدایاتــورابہ‌مُحـَــرَّم‌ِحسین‌علیہ‌السلام مــراهم‌مَحــرَم‌ڪن... این‌غلام‌روسیــاه‌پرگــناه‌بے‌پناه‌راهــم‌ پنــاه‌بده... ♥️ 😍🎉🎊 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
|♥️➘🙃❥ ☜︎︎︎چہ باعظمت است ذی‌الحجہ!! ➘موسی به طور میـرود ، ➘فاطمہ به خانه علے، ➘ابـراهیم با اسماعیل به قربانگاه ، ➘محمـد (ص)با علے به ، و ☜︎❀ با همہ هستی اش به ڪربلا...💔 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
🌱 | 🕊 و نھایتِ رزقـــــِ جهادِ خالصانھْ شهادٺ اسٺ..:)♥️ 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
.⭑ عـآقل‌اگربہ‌عقـل‌ڪندالتجآولۍ مآعـاشقیم‌و‌؏ـشق‌تورآبوَدپنـاه ࢪضـاجـان ¡🤍•• 🌿🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
- شغلت‌چیہ.. ؟ + بسیجی - امنیتی.. ! - یعنی چیکار میکنی ؟ + روزای عادی فحش میخوریم ؛ روزای شلوغ گلولہ ..:) 🇮🇷🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
7.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درصفِ لشکـرِعـلی مُنتظـرِاشـاره ام مُنتظـرفداشدن درحـرمِ سه ساله ام 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨🌸 امام خامنه‌ای: جوان‌های انقلابی خیلی اوقات عقلشان و فهمشان و تعقّلشان از بعضی از بزرگ‌ترها خیلی بیشتر است. 📽 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور خواب بودم که حس کردم دستی محکم دهانم را گرفت .چشمانم به دو حلقه ی سیاه خیره ماند و صدای کریهی را توی گوشم شنیدم : _اومدم دنبالت کوچولو . پدرام بود .ترسیده خواستم فریاد بزنم ولی فشار دستش آنقدر زیاد بود که نتوانم .دست و پا می زدم و تقلا می کردم که راه فراری پیدا کنم که نشد . گرمای دستش را روی تن تبدارم حس کردم که یک لحظه دستش از دور دهانم برداشته شد و من با تمام وجودم فریاد کشیدم : _کمک ... نذارید منو ببره ... تو رو خدا. و همزمان روی تخت نشستم . چشمم در اتاق چرخید .زیر نور کم آباژور ، پدرام مخفی شده بود.جایی که در تیررسم نبود.همچنان از ترس می لرزیدم که در اتاقم به شدت باز شد ، هومن بود که فریاد زدم : _ببرش ... از اینجا ببرش ... اومده دنبالم ، یه جا قایم شده ... -کی ؟ -پدرام ... پدرام ... همزمان پدر و مادر و خانم جان هم به اتاقم سرازیر شدند: _چی شده عزیزم ؟ باز در حالیکه با هر دو پنجه ام به پتو چنگ میزدم وخودم را کنج تختم مخفی کرده بودم گفتم : _اومده منو ببره ...نذارید ... تو رو خدا نذارید . پدر چراغ اتاق را روشن کرد: _کسی نیست نسیم جان ...کابوس دیدی عزیزم . مادر جلو آمد و مرا که هنوز حرف پدر که هیچ ، چشمان خودم را هم باور نداشتم ، در آغوش گرفت و با غیض گفت : _خدا لعنت کنه باعث و بانیش رو . هومن اِی بلندی به اعتراض گفت : _ا .ِ.. شما هم ... همه چی تموم شده دیگه واسه چی لعنت میکنی . مادر عصبی گفت: _چرا لعنت نکنم ؟ ببین چه بلایی سر دخترم آوردن ، شب ها هم دیگه خواب راحت نداره . و بعد دستی به موهایم کشید و گفت : _چقدر داغی تو نسیم جان ....منوچهر بیا ببین ....به نظرم تب داره ها. پدر هم جلو آمد و دستی به پیشانی داغم کشید : _آره تب داره ... یه تب بر ، بهش بده تا بخوابه . مادر مرا روی تخت خواباند و رفت که پدر نگاهی به من انداخت ، نفس بلندی کشید و رو به سمت خانم جان و هومن گفت : _شما برید بخوابید ...من و مینا پیشش میمونیم . خانم جان رفت ولی هومن ماند.هنوز از ترس می لرزیدم که پدر لبه ی تخت نشست و دستی به موهایم کشید : _خواب دیدی دخترم ...نترس . هومن جلوتر آمد و بی مقدمه گفت : _لرزش از ترس نیست ، تب و لرز داره شاید . پدر سری تکان داد: _آره ...حتما. مادر با یک لیوان آب و یک قرص از راه رسید که پدر گفت : _میگم بیا ببریمش بیمارستان ...تب و لرز داره . -بذار یه قرص بخوره ، خوب نشه میبریمش ، بچه ام تازه از بیمارستان مرخص شده ... باز اسم بیمارستانو جلوش نیار . سرم را بلند کرد و قرص را روی زبانم گذاشت . قرص را با آب قورت دادم که مادر گفت : _برید بخوابید شما ... من بیدارم . اما نه پدر و نه هومن ، هیچ کدام نرفتند .هومن کلافه تر از بقیه بود که گفت : _من بیدارم میخواید شما برید بخوابید. -نه پسرم تو برو ... فردا کلاس داری ... من بیدارم . -تا الانشم بیدار بودم ، شما برید بخوابید ، اگه تبش پایین نیومد ، بیدارتون میکنم . پدر با چشم به مادر اشاره کرد که قبول کند . مادر نگاهی با تردید به من و بعد هومن انداخت و گفت : _باشه. و همراه پدر از اتاق بیرون رفتند . با بسته شدن در ، هومن جای پدر ، کنار تخت نشست . چشمانم رابسته بودم ولی هنوزم میلرزیدم . -راستش رو بگو . چشم گشودم که پرسید : _پدرام بلایی سرت آورده ؟ با لرز چشم بستم و گفتم : _نه . -پس چرا هنوز کابوسش رو میبینی ؟ بغض کرده از یادآوری آن شب سرد در کانکس با پدرامی که می خواست نیت شومش را سرم خالی کند گفتم : 🍁🍂🍁🍂 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝