#ماجرای_آشنایی_شهیدحججی_باهمسرش😍💝
💢از زبان همسر شهید💢
#قسمت۲
…
فردا یا پس فرداش رفتم بابل برای ثبت نام.
نمیدانم چرا اما از موقعی که از #نجف_آباد زدم بیرون ، هیچ آرام و قراری نداشتم.😢😨
همه اش تصویر #محسن از جلو چشمانم رد میشد.
هر جا میرفتم محسن را میدیدم. 😥
حقیقتش نمیتوانستم خودم را گول بزنم..ته دلم احساس میکردم که بهش علاقه دارم. 😇
احساس میکردم #دوستش_دارم. 😌
.
برای همین یکی دو روزی که بابل بودم، توی خلوت خودم #اشک می ریختم. 😭
انگار نمی توانستم دوری محسن را تحمل کنم.
بالاخره طاقت نیاوردم.
زنگ زدم به #پدرم و گفتم: "بابا انتقالی ام رو بگیر. میخواهم برگردم نجف آباد."😢
.
از بابل که برگشتم نمایشگاه تمام شده بود.
یک روز #مادرم بهم گفت: "زهرا، من چندتا از عکس های امام خامنه ای رو نیاز دارم. از کجا گیر بیارم؟"🤔
بهش گفتم:" مامان بذار به بچه های موسسه بگم که چه جور میشه تهیه اش کرد. "
قبلا توی نمایشگاه ، یک زرنگ بازی کرده بودم و شماره محسن را یک طوری بدست آورده بودم.
پیام دادم براش.
برای اولین بار.
نوشت:"شما؟"
جواب دادم: " #خانم_عباسی هستم. "😌
کارم رو بهش گفتم و او هم راهنمایی ام کرد.
.
از آن موقع به بعد ، هر وقت کار #خیلی_ضروری درباره موسسه داشتم، یک تماس #کوتاه و #رسمی با محسن میگرفتم.
تا اینکه یک روز هر چه تماس گرفتم ، گوشی اش خاموش بود.
روز بعد تماس گرفتم. باز گوشی اش خاموش بود!
#نگران شدم.
روز بعد و روز بعد و روزهای بعد هم تماس گرفتم ، اما باز هم خاموش بود. 😔
دیگر از #ترس و #دلهره داشتم میمردم.
دل توی دلم نبود. 😣
فکری شده بودم که نکند برای محسن اتفاقی افتاده باشد; با اینکه با او هیچ نسبتی نداشتم.
آن چند روز آنقدر حالم خراب بود که مریض شدم و افتادم توی رختخواب! 😪‼️
نمی توانستم به پدر و مادرم هم چیزی بگویم. خیلی شرم و حیا میکردم. 😔
تا اینکه یک روز به سرم زد و… ..😯
#ادامه_دارد
🍃http://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c 🍃
💥قسمت هفتم و هشتم💥
💢خاطراتی از شهید حججی💢
#حجت_خدا
خانه اش #طبقه ی_چهارم بود توی یک مجتمع مسکونی. آسانسور هم نداشت. باید چهل پنجاه تا پله را بالا میرفتی.😖
یک بار که رفتم ببینمش، دیدم همه پله ها را از اول تا آخر رنگ کرده.خیلی هم قشنگ و تمیز.
گفتم: "ای والله آقا #محسن. عجب کار توپی کرده ای."😜
لبخندی زد و گفت: "پله های اینجا خیلی زیاده.این ها رو رنگ کردم که وقتی خانمم میخواد بره بالا، کمتر خسته بشه. کمتر اذیت بشه."😍😇👌🏻
☜✧✧✧✧✧✧
خیلی زهرایم را #دوست ❤️ داشت. همیشه زهرا جان و خانمم صدایش میکرد.😌
اگر هم احیانا باهم بگو مگویی میکردند، زود #کوتاه_می_آمد.😇
بعضی موقع ها که خانه مان بودند، میدیدم سرد و سور و بیحال است. می فهمیدم با زهرا حرفش شده. 😞
از خانه که بیرون میرفت زهرا موبایلش را می گرفت توی دستش و با خنده 😃 بهم میگفت: "مامان نیگا کن.الانه که محسن منت کشی کنه و بهم پیامک بده."😍
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که پیام میداد به زهرا: "بیام ببرمت بیرون؟"😇
دلش کوچک بود. اندازه یک گنجشک. طاقت دوری و ناراحتی زهرا را نداشت.😔👌🏻
~~~~~~~~~~~~~
حساس بود روی #نماز صبح هایش.
اگر احیانا قضا میشد یا میرفت برای آخر وقت، تمام آن روز #ناراحت و پکر بود.😞
بعد از نماز صبح هایش هم هر روز، #حدیث_کسا و #دعای_عهد و #زیارت_عاشورا میخواند.😔
هر سه اش را.
برای دعا هم میرفت می نشست جایی که سرد باشد.
میخواست چشمانش #گرم نشود و خوابش نبرد.
میخواست بتواند دعاهایش را #باحال و با #توجه بخواند..😌👌🏻
.
#ادامه_دارد..
🍃http://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c 🍃
💝زندگینامه #شهیدحججی💝
💥قسمت نهم💥
#شغل دولتی و رسمی را دوست نداشت. خوشش نمی آمد.
بهم میگفت: "زهرا، اونجور حس میکنم برا کارهای #فرهنگی، دست و بالم بسته میشه. "😉
با این وجود، یکبار پیشنهاد #سپاه رو بهش دادم. گفتم: "محسن من دلم نمیخواد برا یه لحظه هم ازم دور باشی. اما اگه به دنبال #شهادت میگردی، من مطمئنم شهادت تو توی سپاه رقم میخوره."😌
این را که شنید خیلی رفت توی فکر. قبول کرد.
افتاد دنبال کارهای پذیرش سپاه. 😍
در به در دنبال #شهادت بود.😇💚
.
°°°°°°°°°
سپاه قبولش نمی کرد.😢
بهانه می آورد که: "رشته ات برق است و به کار ما نمی آید و برو به سلامت."😐
برای حل این مساله خیلی دوندگی کرد.😮
خیلی این طرف و آن طرف رفت.
آخرش هر جور بود درستش کرد.😍💪🏻
این بار آمدند و گفتند: "دندون هات هم مشکل دارن. باید عصب کشی بشن"😩
آهی در بساط نداشت. رفت و با بدبختی پولی را قرض کرد و دندان هایش را درست کرد.🤗
آخر سر قبولش کردند.😇🤗
خودش میگفت :"اگه قبولم کردن، اگه من رو پذیرفتن،دلیل داشت.😇 رفته بودم #گلزارشهدا سر قبر حاج احمد. رو انداخته بودم به حاجی."😍😎
.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
برای گذراندن دوره ای از طرف سپاه رفته بودیم #مشهد. تا دم ظهر کلاس بودیم.
بعد از ظهر که میشد، دیگر محسن رو نمی دیدم. بر میداشت و میرفت حرم تا فرداش.😳😮
یکبار بهش گفتم: "محسن. اینهمه ساعت توی حرم چیکار میکنی؟ شامت چی؟ استراحتت چی؟"🤨
#بغض راه گلویش را گرفت. گفت: "وقتی برگشتیم حسرت این روزها رو میخوریم. روزهایی که پیش علی بن موسی الرضا علیه السلام بودیم و خوب #گدایی نکردیم. "😢
فرداش قبل نماز صبح رفتم حرم. توی یکی از رواق ها یکدفعه چشمم بهش افتاد.🤔
گوشه ای برای خودش نشسته بود و با گردنی کج داشت زیارت میخواند. 😇
ایستادم و نگاهش کردم. چند دقیقه بعد بلند شد و مشغول شد به #نمازشب. مثل باران توی قنوت نماز شبش #اشک می ریخت.😭😢
آنروز وقتی برگشتم محل اسکان، رفتم پیشش نشستم. سر صحبت زیارت و امام رضا علیه السلام را باهاش باز کردم.🙄
#حال_معنوی عجیبی داشت. بهم گفت: "از امام رضا فقط یه چیزی رو خواستم. اونهم اینکه تو راه امام حسین علیه السلام و مثل امام حسین علیه السلام شهید بشم."😌
بهش گفتم: "محسن خیلی سخته آدم مثل امام حسین علیه السلام شهید بشه. خیلی زجر آوره!"
گفت: " به خود امام رضا علیه السلام قسم که من حاضرم. خیلی لذت آوره!"😍👌🏻🤗
#ادامه_دارد… 😊
🍃http://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c 🍃
بسم الله..
💥قسمت ١٦💥
شب #بیست_و_یکم یکدفعه وسط #مراسم برایم #پیامک داد: "مامان،تو رو خدا امشب دعا کن یه بار دیگه بی بی من رو بطلبه. دعا کن که رو سفید بشم. دعا کن که شهید بشم."😔👌🏻
آن شب دلم شکست. آخر، بی تابی هایش، به آب و آتش زدن هایش برای رفتن به سوریه را دیده بودم.
با همه وجود از خدا خواستم که حاجت روایش بکند.😔
از بی بی حضرت زینب علیها السلام خواستم دوباره او را بطلبد. 😭💙
¦◊¦◊¦
قرار بود چند نفری را از طرف لشکر اعزام کنیم سوریه. ساعت ⏰ یازده، یازده و نیم شب بود که آمد دم #خانه مان⊙﹏⊙
رفتم دم در. گفتم: "خیر بشه آقا محسن."
گفت: "آقای رشید زاده. شما فرمانده لشکر هستید. اومده ام از شما خواهش کنم که بذارید من برم."🙏🏻😢
گفتم: "کجا؟"
گفت: "سوریه."
#عصبانی شدم.☹️ صدایم را آوردم بالا و گفتم: "این موقع شب وقت گیر آوردی!? امروز که #پادگان بودم. چرا اونجا نگفتی؟"🤨
گفت: "اونجا پیش بقیه نمی شد. اومدم دم خونه تون که التماس تون کنم."😔
گفتم: "تو یه بار رفتی محسن. نوبت بقیه است."
گفت: "حاجی قسمت میدم."گفتم: "لازم نکرده قسمم بدی. این بحث رو تموم کن و برو رد کارت."😒
مثل بچه کوچک زد زیر #گریه. باز هم شروع کرد به التماس. کم مانده بود دیگر به دست و پایم بیوفتد.😭
دلم به حالش سوخت. کمی نرم شدم.😌
گفتم: "مطمئن باش اگه قسمتت نباشه من هم نمیتونم درستش کنم. اگه هم قسمتت باشه، نه من و نه هیچ کس دیگه نمیتونه مانع بشه."😉👌🏻
این را که گفتم کمی آرام شد.😇
اشک هایش را پاک کرد و رفت.
به رفتنش نگاه کردم.😞
با خودم گفتم: "یعنی این بچه چی دیده سوریه?"⁉️😌
¦◊¦◊¦◊¦
#فرمانده_گروهانش بودم. میدانستم دارد خودش را می کشد که دوباره اعزامش کنند به سوریه.😮
من نه کمکش می کردم که برود و نه اصلاً راضی بودم.😑 حتی اگر میشد سنگ هم جلوی پایش میانداختم.😬
مدام بهش میگفتم: "محسن، این دفعه دیگه خبری از #سوریه رفتن نیست. نمی ذارمبری. بیخود جلزّ ولزّ نکن."😒
نیمه های شب بهم پیام میدی داد. چهار پنج بار.
هربار هم پیام های چهار پنج صفحهای.😐
باید #نیم_ساعت وقت می گذاشتم و میخواندم شان.
براش می نوشتم: " تو یه بار رفتی سوریه. الان نوبت بقیه ست. لطفاً دیگه تموم کن این مسئله رو!"‼️
وقتی می دید زورش به من نمی رسد😌 پیام میداد: "واگذارت می کنم به #حضرت_زینب علیها السلام. خودت باید جوابش را بدی."
میگفتم: "چرا اسم بی بی رو میاری وسط؟ چرا همه چیز را با هم قاطی می کنی؟"😥
می گفت: "برای اینکه داری سنگ میندازی جلو پام."😭
#ادامه_دارد...
🍃http://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c 🍃
بسم الله..
💢#قسمت٢١💢
💚شهید محسن حججی در سوریه💚
…
…ضربان قلبم بالا رفت.
یکی از بچه های افغانستانی را دیدم.
با هول و ولا از او پرسیدم: "جابر، جابر کو!?"😨
گفت: "زخمی شد و بیهوش افتاد روی زمین. بردنش عقب." سریع خودم را به عقب رساندم.😰
همینجور فریاد می زدم: "جابر کو!? جابر کو!?"
.
جنازه ای را نشانم دادند. گفتند: "اونجاست."😢
قلبم میخواست بایستد. با خودم گفتم: "یعنی محسن شهید شده!?"
رفتم جلو و پتو رو از روی جنازه کنار زدم.😥
دیدم محسن نیست.😌
.
فریاد کشیدم: "اینکه جابر نیست."🤨
دیگر داشتم دیوانه می شدم. یعنی محسن کجا بود!?😫
.
بی سیم زدم به بچه هایی که جلو بودند.
بهشان گفتم: "من الان اونجا بودم. بهم گفتن جابر زخمی شده و فرستادنش عقب. اومدم عقب اما جابر اینجا نیست اشتباه شده. ببینید کجاست?"⁉️😞
گفتند: "ما همه شهدا و زخمیها را منتقل کرده ایم عقب. هیچکس اینجا نیست."🙄
عقلم به جای قد نمی داد. نمی دانستم چه بکنم.😩
با تعدادی از بچه ها، تا شب همه آن منطقه را گشتیم و زیر و رو کردیم. اما خبری از محسن نبود.
دیگر راستی راستی داشتم دیوانه میشدم.😭
.
.
ساعت ۱۰ شب رفتم اتاق کنترل پهباد. با اصرار از بچههای آنجا خواستم تا یک پهپاد بفرستند بالای پایگاه چهارم; جایی که محسن آنجا بود; شاید از این طریق پیدا شود.😢🙏🏻
خودم هم ایستادم پایه مانیتور. استرس و اضطراب داشت و را می کشت.😔😭
یک دفعه یکی از نیروهای عراقی آمد طرفم و موبایلش را داد دستم.😰
نفسم بند آمد. چشمانم سیاهی رفت. آب دهانم خشک شد.😖
آنچه را می دیدم باور نمی کردم. یک داعشی چچنی با خنجری که توی دست داشت محسن را به اسارت گرفته بود! 🛍️😮😱
…
#ادامه_دارد…
💝یاعلی💝
🍃http://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c 🍃
بسم الله…
💥#قسمت٢٢💥
😔نحوه اسارت شهید محسن حججی😔
اول صبح وقتی که نیرو ها توی چادر هایشان بودند، سه #ماشین_انتحاری حمله کرده بودند به پایگاه چهارم.😯
یکی از نیروها که آنها را دیده بود، از چادرش خارج شده بود و فریاد کشیده بود: "داعشی ها،داعشی ها."
#محسن آمده بود پشت خاکریز و دوتایی شروع کرده بودند به سمت آنها شلیک کردن. 😠🔫😈
ماشین اول سیصد متر مانده به پایگاه منفجر شد.💥
ماشین دوم، لبه خاکریز و ماشین سوم هم آمده بود داخل #پایگاه و آنجا منفجر شد! 💥💥
ضربه ی بسیار سنگینی بود. تعداد زیادی از نیروها #شهید شدند.😔
محسن هم #مجروح و زخمی افتاد روی زمین و #بیهوش شد.😢
از پهلو و دستش داشت همینجور خون می آمد.
یکدفعه تعدادی #تویوتا که پر از داعشی بود به پایگاه حمله کردند!😣‼️
درگیری شدیدی شد. آن از سه ماشین انتحاری و این هم از #حمله_ی_ناگهانی داعشی ها.😢
فشار لحظه به لحظه بر نیروها بیشتر می شد. عده ای عقب نشینی کرده بودند.
تعدادی هم ایستاده بودند توی میدان و با داعشی ها درگیر شده بودند.😖
#باران_گلوله از دو طرف، در حال باریدن بود.
محسن به هوش آمد. چشمانش را باز کرد.
اسلحه اش را برداشت. و با هر سختی بود از جایش بلند شد و دوباره شروع به تیر انداختن سمت داعشی ها کرد. 🔫😈🤜🏻
نفس هایش به سختی بالا می آمد.کمترین جانی در بدن داشت. 😔
داعشی ها قدم به قدم جلو می آمدند.
نیرو ها هم چون تعدادشان بسیار کم بود، دیگر تاب #مقاومت نداشتند.
راه چاره ای نبود. همه عقب نشستند.😥
داعش جلو و جلو تر آمد. بالاخره پایگاه را گرفت و به آتش کشید.🔥
خشاب های محسن تمام شده بود. نفس هایش هم به شماره افتاده بود.😔
تشنه و بی جان و بی توان پشت خاکریز افتاد.به حالت نیمه بیهوش.
داعشی ها او را دیدند. به طرفش رفتند. رسیدند بالای سرش.😢
دست هایش را از پشت، با #بند_پوتین هایش بستند.
او را بلند کردند و به طرف ماشین بردند.
خون هنوز داشت از پهلویش خارج میشد.😭
تشنگی فشارش را لحظه به لحظه بیشتر میکرد.
محسن را سوار ماشین کردند و با خود بردند.😔
چادر ها و خیمه های پایگاه چهارم، داشت در آتش می سوخت و آسمانش مانند غروب عاشورا شده بود…😭😭💝
#ادامه_دارد…
التماس دعا
💝یاعلی💝
🍃http://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c 🍃
﴾﷽﴿
#همسرانه
#عاشقانه
خاطرات
#همسر_شهید
#جواد_محمدی
جواد متولد ۲۹ مرداد ۶۲ بود و من متولد ۲۹ اردیبهشت ۶۵
در تاریخ ۲۹ آذر ۸۴ عقد کردیم و سال ۸۷ وارد زندگی مشترک شدیم که حاصلش تولد فاطمه در ۲۰ فروردین ۹۱ بود.
#ملاک_انتخاب_همسر
حرف اول و اخر هر دوی ما این بود که به نحوی برای زندگی قدم برداریم که مسیر رسیدن به خدا را برای طرف مقابل هموار کنیم و در این خصوص اولین شرط ازدواجم ایمان طرف مقابلم بود و آن را در جواد به وضوح مشاهده کردم و با گذشت ۱۰ سال از زندگی مشترکمان هر روز اخلاق پسندیده ای را در وجود آقا جواد می دیدم به گونه ای که نمی توانستم سرنوشتی جز شهادت را برای جواد در نظر بگیرم.
یکی از خواسته هایی که فقط خودم می دانستم این بود که همسرم پاسدار باشد و که با آمدن جواد برای خواستگاری محقق شد؛ به درستی جواد پاسدار حریم اسلام و ولایت بود و در پاسداری کم نمی گذاشت.
همه روی حرف همسرم حساب باز می کردند و حتی علی رغم اینکه جواد تحصیلات دانشگاهی نداشت ولی به دلیل دید باز و بصیرت بالایی که داشت، همه افراد خانواده و آنها که از نظر سنی بالاتر از جواد بودند از او در کار و زندگی مشورت می گرفتند زیرا می دانستند جواد همه جوانب کار را در نظر می گیرد و به نتیجه مطلوب فکر می کند و می توان گفت که جواد هدایتگر و ارام کننده جوانان در کشاکش مشکلات بود .
#ادامه_دارد
🌹👇🌹👇🌹
🌸🌹💐🌸🌹
#همسرانه
#عاشقانه_های_شهدا
متن وصیت نامه
#شهید_عباس_بابائی
#خطاب_به_همسرش
#قسمت_اول
بسم الله الرحمن الرحیم
#همسرم ! راه #خدا را انتخاب کن که جز این راه دیگری برای #خوشبختی وجود ندارد .
#ملیحه_جان همانطوری که می دانی #احترام_مادر واجب است . اگر انسان کوچکترین #ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت #ناراحت می شود #مادر است که همیشه به فکر #فرزند یعنی #جگرگوشه_اش می باشد .
#ملیحه_جان اگر می خواهی راجع به موضوعی #فکر_کنی حتما از #قرآن_مجید و سخنان #پیامبران و #امامان استفاده کن و #کمک بگیر ، نترس هر چه می خواهی بگو.
البته درباره هر چیزی اول #فکر_کن .
هر چه که بخواهی در #قرآن_مجید هست . مبادا #ناراحت باشی ، همه چیز درست می شه ولی من می خواهم که همیشه خوب #فکر_کنی .
مثلا وقتی یک نفر به تو #حرفی می زند زود #ناراحت نشو ، درباره اش #فکر_کن ببین آیا واقعا این حرف #درسته یا نه ، البته بوسیله #ایمانی که به #خدا داری.
#ملیحه_جان به #خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به #نماز و #روزه نیست ، البته انسان باید #نماز بخواند و #روزه هم بگیرد اما برگردیم سرحرف اول ، اگر #دوستت تو را ناراحت کرد بعد #پشیمان شد و به تو #سلام کرد و از تو #کمک خواست حتما به او #کمک کن .
تا می تونی به #دوستانت کمک کن و به هر کسی که می شناسی و یا نمی شناسی #خوبی کن. نگذار کسی از تو #ناراحت بشه و #برنجه.
هر کسی که به تو #بدی می کند حتما از او #کناره بگیر و اگر روزی از کار خودش #پشیمون شد از او #ناراحت نشو. هرگز بخاطر #مال_دنیا از کسی #ناراحت نشو.
#ادامه_دارد
🌸👇🌺👇🌸
.
.
اولین تولد بعد از عقدمان بود،
برایم خیلے جالب بود بدانم ایمان
مےخواهد براے من چه ڪار ڪند؛
²² فروردین سال ⁹² عقد ڪردیم
³¹اردیبهشت تولد من بود از صبح
زود منتظر بودم و دل توےدلم نبود
کہ حالا چه برنامهاے براے من دارد
تاعصر آن روز هیچ خبرے نبود و من
ناراحت کہ چرا سال اولےایمان
هیچ ڪارے براے من نکرده.😢
عصر با ماشین پدرش آمد دنبالم
تا برویم بیرون، توے ماشین مدام
بہ اطرافم نگاه میڪردم و منتظر
بودم ڪه حالا یه ڪادویے از توے
داشبورد ماشین و یا زیر صندلے
در میاره و بہ من میده و من رو
سورپرایزم میڪنه، اما هیچ
خبرے نبود.🙁
بعد از نزدیک ⁴⁵دقیقه ڪه دورگ
میزدیم نزدیک بلوار معلم جهرم
ایمان شروع کرد بہ خواندن دڪلمہ
که معنایش این بود: روز تولد تو هوا
بارانے بوده، وقتی رفتند داخل آسمان
وعلت را پرسیدند، فرشتہها گفتہاند
یک فرشته از بین ما ڪم شده و رفته
بہ زمین و اون فرشتہ #تو بودے
الهه ڪه آمدی بہ زمین..
این دڪلمہ ایمان بهترین هدیهاے
بود کہ مےتوانست بہ من بدهد🙈
به مناسبت تولدم
من را به کافےشاپ برد.
چیدمان میزِما با بقیہمیزها
متفاوت بود🥰
تایک نوشیدنے بخوریم
بہ مسئول کافےشاپ اشارهاے کرد
وآن هم یک کیک بایک شمع روشن
بر رویش براےِ ما آورد🎂
و دوباره اشاره کرد و یکدسته گل رز
آورد داد بہ ایمان و او هم گل را بہ
من داد ، ودوباره یک جعبہ کادو
آوردند کہ داخل جعبہ یک جعبہ
موزیکال ویک سرویس بدل بود
و آن شب آنقدر رویایے و زیبا بود
ڪه هنوز فکر میکُنم
در یڪ خواب بودهام..🙃
#یڪروایتعاشقانہ
#ادامہ_دارد..
.
. 💕🌿
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
.
.
اولین تولد بعد از عقدمان بود،
برایم خیلے جالب بود بدانم ایمان
مےخواهد براے من چه ڪار ڪند؛
²² فروردین سال ⁹² عقد ڪردیم
³¹اردیبهشت تولد من بود از صبح
زود منتظر بودم و دل توےدلم نبود
کہ حالا چه برنامهاے براے من دارد
تاعصر آن روز هیچ خبرے نبود و من
ناراحت کہ چرا سال اولےایمان
هیچ ڪارے براے من نکرده.😢
عصر با ماشین پدرش آمد دنبالم
تا برویم بیرون، توے ماشین مدام
بہ اطرافم نگاه میڪردم و منتظر
بودم ڪه حالا یه ڪادویے از توے
داشبورد ماشین و یا زیر صندلے
در میاره و بہ من میده و من رو
سورپرایزم میڪنه، اما هیچ
خبرے نبود.🙁
بعد از نزدیک ⁴⁵دقیقه ڪه دورگ
میزدیم نزدیک بلوار معلم جهرم
ایمان شروع کرد بہ خواندن دڪلمہ
که معنایش این بود: روز تولد تو هوا
بارانے بوده، وقتی رفتند داخل آسمان
وعلت را پرسیدند، فرشتہها گفتہاند
یک فرشته از بین ما ڪم شده و رفته
بہ زمین و اون فرشتہ #تو بودے
الهه ڪه آمدی بہ زمین..
این دڪلمہ ایمان بهترین هدیهاے
بود کہ مےتوانست بہ من بدهد🙈
به مناسبت تولدم
من را به کافےشاپ برد.
چیدمان میزِما با بقیہمیزها
متفاوت بود🥰
تایک نوشیدنے بخوریم
بہ مسئول کافےشاپ اشارهاے کرد
وآن هم یک کیک بایک شمع روشن
بر رویش براےِ ما آورد🎂
و دوباره اشاره کرد و یکدسته گل رز
آورد داد بہ ایمان و او هم گل را بہ
من داد ، ودوباره یک جعبہ کادو
آوردند کہ داخل جعبہ یک جعبہ
موزیکال ویک سرویس بدل بود
و آن شب آنقدر رویایے و زیبا بود
ڪه هنوز فکر میکُنم
در یڪ خواب بودهام..🙃
#یڪروایتعاشقانہ
#ادامہ_دارد..
.
.
|| 💕🌿
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
••
#یڪروایتعاشقانہ💍
روایت همسر شهید
از روزهاےخوشِ زندگے باشهید
ایمان خزاعے نژاد:↓
صبح زود فرداے عقدمان
به تپہ شهداے گمنام جهرم رفتیم،
آنروز ایمان از هر درے حرف زد
و از مسافرتها و گردشهاے
دوران مجردے اش.
کربلا کہ مےرود در بین ششگوشہ
مےنشیند و همانجا آرزوے
شهادت مےکند♥️
وشهادتش را از حضرت مےخواهد.
برایم گفت: پاتوق ایمان و دوستانش
همیشہ خُدا مزار شهدا رضوان بود
تفریحگاھ صبحوشبونصفِ
شبشان بود
ایمان عاشق شهدا بود و #شهآدت
بزرگترین آرزویش.
اما هیچوقت حرفے از رفتن
و شهید شدن تا زمانے کہ درکنارِ
مـᵐᵉـن بود نمےزد.🍃
هر حرفے از رفتن ، نبودن و جدایے
من از ایمان در میان مےآمد،
من را به هم مےریخت و نمےخواست
من را ناراحت ڪند و یا اینکہ
ناراحتے من را حتے ببیند🥰
#ادامہ_دارد..
||
••
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
.
.
اولین تولد بعد از عقدمان بود،
برایم خیلے جالب بود بدانم ایمان
مےخواهد براے من چه ڪار ڪند؛
²² فروردین سال ⁹² عقد ڪردیم
³¹اردیبهشت تولد من بود از صبح
زود منتظر بودم و دل توےدلم نبود
کہ حالا چه برنامهاے براے من دارد
تاعصر آن روز هیچ خبرے نبود و من
ناراحت کہ چرا سال اولےایمان
هیچ ڪارے براے من نکرده.😢
عصر با ماشین پدرش آمد دنبالم
تا برویم بیرون، توے ماشین مدام
بہ اطرافم نگاه میڪردم و منتظر
بودم ڪه حالا یه ڪادویے از توے
داشبورد ماشین و یا زیر صندلے
در میاره و بہ من میده و من رو
سورپرایزم میڪنه، اما هیچ
خبرے نبود.🙁
بعد از نزدیک ⁴⁵دقیقه ڪه دورگ
میزدیم نزدیک بلوار معلم جهرم
ایمان شروع کرد بہ خواندن دڪلمہ
که معنایش این بود: روز تولد تو هوا
بارانے بوده، وقتی رفتند داخل آسمان
وعلت را پرسیدند، فرشتہها گفتہاند
یک فرشته از بین ما ڪم شده و رفته
بہ زمین و اون فرشتہ #تو بودے
الهه ڪه آمدی بہ زمین..
این دڪلمہ ایمان بهترین هدیهاے
بود کہ مےتوانست بہ من بدهد🙈
به مناسبت تولدم
من را به کافےشاپ برد.
چیدمان میزِما با بقیہمیزها
متفاوت بود🥰
تایک نوشیدنے بخوریم
بہ مسئول کافےشاپ اشارهاے کرد
وآن هم یک کیک بایک شمع روشن
بر رویش براےِ ما آورد🎂
و دوباره اشاره کرد و یکدسته گل رز
آورد داد بہ ایمان و او هم گل را بہ
من داد ، ودوباره یک جعبہ کادو
آوردند کہ داخل جعبہ یک جعبہ
موزیکال ویک سرویس بدل بود
و آن شب آنقدر رویایے و زیبا بود
ڪه هنوز فکر میکُنم
در یڪ خواب بودهام..🙃
#یڪروایتعاشقانہ
#ادامہ_دارد..
.
.
|| 💕🌿
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝