eitaa logo
سنگرانتفاضه| رحمت نژاد
534 دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
506 ویدیو
11 فایل
الناز رحمت نژاد ✍️خبرنگار جبهه مقاومت/ مربی تربیتی و مدرس عضوفعال باشگاه ادبی بانوی فرهنگ طلبه مملکت و شاگردی در حال‌ آموختن عظیم‌ترین آرزویی که در سینه‌ام جا خوش کرده؛ پیروزی مقاومت فلسطین است...✌️ 🆔 @Elnaz_rahmatnejad
مشاهده در ایتا
دانلود
چه قدر امروز دلم میخواد مثلا از خدا بخوام از صالحان باشم ... از محسنین ... بخوام با ابرار محشور بشم ... با ابرار بمیرم ... مثلا بگم؛ منو با شهدا تو یه خونه بذارن و به یه چشم نگا کنن ... مثلا بگم خداجونی انس با قرآن بهم عنایت کن، شرح صدر افاضه کن ‌... بذار تا دست نیازمندی رو بگیرم بذار تا خضوعی و خشوعی برای تو داشته باشم ... مثلا بگم منم بهشتی کن ... نمازمُ بالاببر ... و از آتش شهوت و غضب نجاتم بده ... میخوام بقدر یه دعا یاد گرفته باشم بعد نمازام، عشق به تو رو مزمزه کنم ... میخوام مثلا جَلد شب نشینی ها و مناجات ها باشم. ..می‌شه؟! اَدای آدم های سربه راه ک پشت در خونه ات بست میشینن رو دربیارم .. چشم بمالم ... و میان سجده ... دست به تربتم بکشم ... بگم من همونم ... همون روسیاه ... پُر گناه ... امّا دلتنگ، اینقدر خدا هستی که نمیذاری از دلتنگی دق کنم ... اینقدر خدا هستی که نذاشتی بی کس باشم ... دست به تربتم میکشم ... و دلم حسین ِ فاطمه رو صدا میزنه ... @be_vaghte_del313
هدایت شده از  | متصل |
دارم به این فکر می‌کنم که در آخرین روزهای عمرم، آن روزهایی که شاید هیچکس را به خاطر نیاورم، آن وقت هایی که حتی چشم‌های پدرم را نشناسم، تو را هنوز یادم هست؟ عشق تو را هنوز به خاطر دارم؟ هنوز با شنیدن اسمت اشک سیل می‌شود روی گونه‌هایم؟ سرانجام این محبت به کجا خواهد رسید عزیز دلم؟ آن قسمت روح و قلبم، که هیچ‌کس را یارای ورود به آن نیست، فراموشیِ نامت پُر خواهد کرد؟ یعنی می‌شود یک روز کسی بگوید «حسین(ع)» و من های های اشک نریزم؟ کاش قبل از آن روز، قبل از آنکه در این کالبد کوچک و حقیر، جای تو خالی بماند، من به آغوشت رسیده باشم... ❤ 🧕|@Zaneasil
آرزومهـ ..شبِ جُمعهـ .. رو بهـ گنُبد.. زیرِ بارون.. تو خیابون.. پاهاےلرزون.. با اشڪِ چشم ها..تارےِ چشمها... با صداے گرفتهـ... بگم"دوسِت دارَم اَربآب"
10.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌من درباره تو به آن‌ها نگفته‌ام، اما تو را دیده‌اند که در چَشمانم شِنا می‌کنی... من درباره تو به آن‌ها نگفته‌ام اما تو را در کلماتم دیده‌اند... عَطرِ عشق، نمیتواند پنهان بماند...!
بین این همه سوءِ تفاهم های عاطفی ، دوست داشتن امام حسین ، حقیقی ترین محبتیه که هممون تجربه می کنیم...♡
تمامِ کُمد و کشوهایم را زیر و رو می‌کنم لباس‌هایِ بهاری، تابستانی و بارانی‌ها... خسته می‌شوم از این همه رنگ و مدل، نگاهم به تو که گِره می‌خورد آرام می‌شوم ... ساده بودنت به عالمی می‌ارزد «پیراهنِ مشکیِ نوکری‌ام» حالمان با پیراهنِ مشکی خوش است؛ و من به عشقِ تو هر محرم و صفر این لباس مشکی را تنم می‌کنم شاید که بشود قدری همرنگ صاحب عزا شوم. یادم نمی‌رود شبی را که قبل از هیئت رفتن قرآن باز کردم «کهیعص‏» برایم افتاد. هر سال منتظرم در مُحرّمت قرآن باز کنم شاید که باز هم اولِ سوره‌ی مریم تقدیرم شود... امسال هم به مُحرّمت .نمی‌دانم خبری از آن هیئت‌ها و روضه‌های پرشور هست؟ نمی‌دانم باز هم می‌شود به امیدِ دیدنِ صاحب عزا در مجلس، وسط روضه و هق‌هق‌هایم سرم را بالا بیاورم، چپ و راست را نگاه کنم و دلم را خوش کنم که شاید تو هم هستی؟ امسال کجا دنبالت بگردم "پسرِ فاطمه" خیمه‌ات کجا برپا می‌شود؟ کجا چشمانت خیس است؟ نکند امسال هم در عزای اباعبدالله دردت را بیشتر کنیم و باز هم شرمنده‌ات شویم که نتوانسته‌ایم ابوالفضلی برای تو باشیم و پای تو بایستیم... که همچنان باری هستیم بر دوشت...
اعتقاد دارم که شب‌های سوم محرم را آدم باید برود یک گوشه بنشیند تا وقتی که خواب به چشم‌هایش می‌آید گریه کند، به سر بزند، ضجه سر دهد. یک شب را بیخیال منطق و دلیل برای عزاداری بروید گریه کنید فقط. بعضی شب‌های این محرم آدم هرچقدر هم کتاب بخواند و فکر کند و بخواهد کمی آن سو تر از اشک ریختن ببیند، نمی‌شود. بروید بنشینید تا صبح یک گوشه بگریید. بروید روضه سه ساله ها را بشنوید و زار بزنید. دختر اگر دارید، آب اگر دستش می‌دهید، دست اگر بر سرش می‌کشید، بوسه اگر به گونه‌هایش می‌زنید، بروید برای خودتان همه‌ش را گریه کنید. نفس نگیرید، سوال جواب ندهید، هیچ نخواهید. بگریید مردم . امشب فقط گریه جواب می‌دهد بر این داغ ...
نمیدانم تا بھ حال خوب بھ قد و قواره دختر سھ سالھ نگاه ڪرده اید یا نھ ، اینبار ڪھ بھ هیئت میروید، اطرافتان سرڪ بڪشید ، یتحمل میبینید ڪھ چندتاشان چادر مشڪے ڪوتاه و ڪوچڪی سرشان انداختھ اند، چاقدرے را گره ریز زده اند ، ودبا دست های لطیف و پنبھ اے سعے دارند آن خرده تارهای مویشان را زیر روسری بپوشانند . چشم از پدر و مادرشان برنمیدارند تا مبادا در شلوغے آشنایے را گم ڪنند. روضھ نمیخوانم . میخواهم بگویم خوب نگاه ڪنید ڪھ اگر جمعیت بایستد و بھ قصد ترڪ هیئت راه بیوفتد ، چطور سریع با قدمهای ڪوتاه خودشان را میرسانند بھ پدرشان و سفت دستش را میچسبند. شاید هم خودشان را بالا بڪشند ، روی دوش سوار شوند یا در آغوشے درمردمڪ شفاف چشمهایشان چھ میبینید؟ اطمینان خاطر، سڪنے دل! دنیا راهم آب ببرد جایشان امن است ، بین دو بازوی پدر نشستھ اند . بھ چھ چیز فڪر میڪنے ڪھ اینطور لب روی هم میفشاری . بھ شب؟ بھ مسیر؟ بھ ڪاروانے رو بھ شام؟ بھ گم شدن؟ جاماندن؟ افتادن ... من اما بغض امانم را برید وقتے دیدم آنقدر ڪوچڪند ڪھ در شلوغےها باید از زیر دست و پا جمعشان ڪنے ... میفهمے میخواهم چھ بگویم؟! @be_vaghte_del313
می دونستم که خواهرم خسته بود و رفت بخوابه، به خاطر همین، آروم آروم و ریز ریز، بی صدا وارد اتاق شدم تا مفاتیح و چادر بردارم و زیارت عاشورا بخونم. وقتی وارد اتاق شدم و با این صحنه مواجه شدم، لبیک یا حسینی که خواهرم با وجود تمام خستگیش زده رو دیوار و ریسه کِشی کرده، بعدخوابیده، اشکام ریخت رو گونه هام و دلم خواست اینجا بنویسم: بذار خوشبخت ترین آدم دنیا مایی باشیم که وقتی از این دنیا رفتیم‌همه بگن دلش مبتلا به حسین (علیه‌السلام) بود... @be_vaghte_del313
دارم به این فکر می‌کنم که در آخرین روزهای عمرم، آن روزهایی که شاید هیچکس را به خاطر نیاورم، آن وقت هایی که حتی چشم‌های پدرم را نشناسم، تو را هنوز یادم هست؟ عشق تو را هنوز به خاطر دارم؟ هنوز با شنیدن اسمت اشک سیل می‌شود روی گونه‌هایم؟ سرانجام این محبت به کجا خواهد رسید عزیز دلم؟ آن قسمت روح و قلبم، که هیچ‌کس را یارای ورود به آن نیست، فراموشیِ نامت پُر خواهد کرد؟ یعنی می‌شود یک روز کسی بگوید «حسین(ع)» و من های های اشک نریزم؟ کاش قبل از آن روز، قبل از آنکه در این کالبد کوچک و حقیر، جای تو خالی بماند، من به آغوشت رسیده باشم... @be_vaghte_del313
چَشمَم به آرزویِ تماشایِ زُلفِ توست چون چَشمِ روزه‌دار که مشتاق شام شُد.. @be_vaghte_del313
من از بچگی عاشقت بوده‌ام به روایت تصویر :) @be_vaghte_del313