📚
ساراماگو، توانست توی پاراگراف دوم قلاب خواننده نگهدار را بیاندازد توی یقهام و پای کتاب نگهم دارد. درست بعد از این "جمله همه ماشینها با عجله راهافتادند. اما از قرار معلوم همه آنها با هم حرکت نکردند. ماشین سرخط وسط توی راه مانده بود."
روی این کتاب ترجمه های زیادی هست. به نظر ترجمه اسدالله امرایی، بهتر از پارسایی آمد. هر دو را باهم خواندم امروز. امرایی حذفیات ندارد و کلاسیک تر ترجمه کرده.
فعلا که بودجهبندی امروز را خواندم خوشم آمده و میخواهم تهتوی این کوری را درآورم!
#تنها_کتاب_نخون
#با_کتاب_قد_بکش
#انجمن_کتابخوانهای_مبنا
🖊فاطمه مظهری
@berrrke
👦🏻
چند ثانیه، یک نفس با حسین!
مامان من باید برم افغانستان! باید تحقیق کنم در موردش. باید بلیط بگیریم یا راه نزدیکه؟ تو کتاب داداش دیدم چسبیده به ایران. باید برم اونجا حتما.
اِمممم امریکایییا هنوز اونجان؟
زدن لتپار کردنشون. چندتا از بچههاشون زیر ساختمونا مردن.
ولی چندتاشون رو دیدم اینجا زندگی میکنن وقتی با سرویس میومدم خونه دیدمشون. باید برم وسایلشون رو که جا مونده بیارم براشون. کفش نداشتن تو کوچه. ولی میتونم اگه امریکاییا نزدیکم شدن بزنم تو گردنش تفنگش رو بگیرم هدشاتش کنم. اره اینجوری میتونم برم!
فهمیدم فهمیدم!
من هنوز دهانم نیمه باز بود که بگم از تو نت میتونی تحقیق کنی!
#کفش
@berrrke
🍉
دیدین آدم بعضی شبا هم داره از خستگیمیمیره هم نمیخواد بخوابه؟
حالم الان اینه!
یه داستانی داره یه نویسندهای که الان اسمش یادم نیس، پسربچه لحظه آخر داستان باید تصمیم بگیره که دروغ بگه و پیامبر نشه یا راست بگه و دل دوستش رو بشکنه. آخر نه راست میگه نه دروغ! میره وسط خیابون شروع میکنه به رقصیدن!
حالا نمیدونم الان چه کنم برم بخوابم یا نرم بخوابم یا....!؟
نکته جالبش اینجاست که حس نخوابیدنم از جورجور کلمهها تو مغزم نشات میگیره! (چه کلمه غیرداستانی گفتم🙄)
اصلا یک مرض ووولوولکی هست که تجربه کردنش رو به هیچکس پیشنهاد نمیدم. هم مخ خسته است و حال کار جدی نداره. هم کلمه ها عین بچهمدرسهای ها که میچسبن به در مینیبوس تا زودتر پیاده شن! همینطوری چسبیدن نوک انگشتام!
هی تو گالریم گشتم دنبال سوژه عکس برای نوشتن دیدم چیز درخوری نیست!
دیگه دل رو زدم به دریا در مینیبوس رو وا کردم بلکه بشه نفس کشید!
حالا کلمهها ریختن وسط خیابون و دارن میرقصن!
#یلدا مبارک.
دیروز یکی پیام داد که چرا توی کانالت کم مینویسی بیشتر بنویس نوشتههات حال خوبکنه!
گفتم انقدر خستهام که توان ندارم بنویسم چه بر من گذشته....!
لاحول ولا قوه الی بالله....🍃
🍃
از ساعت هشت تا حدود دوازده توی دوتا جلسه کاری بودم. لابهلای جلسات فقط تونستم چند باری به حسین که تب کرده و تو خونه است سر بزنم. و چیزی بدم بخوره. جلسه دومکه تمام شد اذان رو زده بودن. بعد نماز تازه نگاه کردم به آشپزخونهای که داره منفجر میشه و گازی که هنوز غذا روش نیست و سرد سرده! میوهی حسین رو دادم و گشتم دنبال سه عنصر همیشه همراه برای آشپزخونه نوردی!
دمپایی های صورتیم که جور مینیسک نداشتهی زانوم و عصب سیاتیک رو میکشن . عینکم که اگر نباشه سردرد روی شاخمه! و هندزفری برای بدو بدو گوش کردن کتاب کوری.
چیزی حدود سی دقیقه زمان دارم برای صرف فعلهای مادری، زندگی و خستهگیناپذیری!
#مادر
@berrrrke
هدایت شده از کانال حسین دارابی
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلّمینی ...
یکمی حرف بزن علی نمیره...
حرف رفتن نزن علی میمیره...
اینم یکی دیگه از کارهای بینظیر مهدی رسولی هستش
Homayoon Shajarian - نیک موزیکHomayoon Shajarian - Che Danestam.mp3
زمان:
حجم:
17.9M
🎼چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید...
#سنتی
#همایون_شجریان
امروز صبح وقتی بیدار شدم، کور بودم.
یک هاله شیری رنگ جلوی هردوچشمم را گرفته بود. اول فکر کردم توهم تمام کردن کتاب کوری ساراماگو باشد. ولی دیدم نه اوضاع جدی تر از این حرفهاست. انگار چسب روی مژههایم ریخته باشند پلکم باز نمیشد. کورمال کورمال خودم را به روشویی رساندم و با انگشتم دوطرف چشمم را گرفتم و کشیدم. چشمم باز شد ولی لایه سفید و شیری رنگ کل چشمم را گرفته بود. کمی آب زدم و ماساژ دادم تا دیدم باز شد و توی آینه خودم را دیدم. دورتا دور پلکهایم مایع لزج سفیدی چسبیده بود.
آنژین برگ آخرش را هم برایم رو کرده بود. شاهکاری از ترکیبویروس جدید و آنفلوآنزا. برای بار سوم رفتم دکتر و با یک پاکت پر از دارو، پرتر از پاکتهای قبلی برگشتم خانه. هنرجوها و دوست و آشنا پیام میدادند که حمد برایت خواندیم و احوال میپرسیدند. دوتا از هنرجوهایم از حرم امام رضا برایم عکس فرستادند.
حالا کمی درد چشمم کم شده. باید تا توانی هست نقد تمرین هفته قبل را برایشان بفرستم. قدیمیتر های مبنا میدانند که من همیشه صوت میفرستم با پسزمینه بیکلام سنتی. ولی این ترم پاییز خیلی کم پیشآمد که اینطوری باشد. و بابتش باید از هنرجوهای این ترم بخشش طلب کنم. زیرصدای آهنگ که نداشتند هیچ مدام صدای خشدار و سرفه دار مرا هم تحمل کردند.
پاییز امسال ماراتون بیماری داشتم انگار رکورد زدم. انتیبیوتیکم قطع نمیشد بلکه از نوعی به نوع دیگر تبدیل میشد.
الان آمدم لپتاب را باز کنم تا نقد تمرین هنرجوهایم را تایپ کنم. آخر صدایم اصلا بالا نمیآید. بلند نمیتوانم حرف بزنم حسین میگویید مامان صدات مثل صدای نماز خوندنت شده!
نقد را متنی میفرستم براشان و یک آهنگبیکلام هم میفرستم تنگش به پاس همه صبوری هایشان!
#پاییز
@berrrke
هدایت شده از کانال حسین دارابی
حال و هوای کرمان اینروزها
مسیر گلزار شهدا
✍حسیندارابی 👈 عضوشوید
@hosein_darabi