eitaa logo
بِرکه 🍃
310 دنبال‌کننده
313 عکس
28 ویدیو
1 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کانال حسین دارابی
هم اکنون گلزار شهدای کرمان یا لیتنی کنت معکم.... ✍حسین‌دارابی 👈 عضوشوید @hosein_darabi
کوری! کتاب همراه روزهایی که چسبیده‌بودم به تخت و نمی‌توانستم تکان بخورم! حتی توی بیمارستان زیر سرم هم داشتم صوتش را گوش می‌کردم. رسیده بود به جاهای چرک و کثیفش که هی باران میآمد خیس می‌شد آن اسمش را نبرها😑. پرستار پرسید چه کتاب کثیفی چی میگه این گوینده کتابه؟داستانه؟چیه گوش می‌دی با این حالت؟😆 گفتم تو اگر می‌دونستی این نویسنده چه تکنیک‌هایی به کار برده نمی‌گفتی چرکه! تصاویرش که شاهکار بود. توصیفات و جزئیات و استفاده از هرچه که در اول داستان کاشت و آخرش برداشت! همه درجه یک! حالا‌که تعریف کردم بگذارید بدش را هم بگویم. مقالات و اظهارنظر کردن‌ها و دخالت راوی وسط روایت کردن، حال هر خواننده نسل جدیدی را می‌گیرد! یک جایی که خیلی باحال راوی گفت:"این همان مطلبیست که می‌خواهیم توی این کتاب به‌شما حالی کنیم" یعنی دلم‌ می‌خواست دست بگذارم روی گلویش و خفه‌اش کنم!😒 این نوع راوی را دانای‌کلِ عقلِ‌کل سنتی می‌گوید. امروزه نسل این نوع زاویه‌دید منقرض شده و استفاده‌از آن منسوخ شده است. باشد که درس بگیریم از آنچه بزرگان نوشتند. @berrrke
Alireza Ghorbani4_5787668078619788779.mp3
زمان: حجم: 6.1M
🎼چند روزی هست که قفلی زده‌ام روی این آهنگ. همه‌وقت‌هایی که هندزفری توی گوشم نیست و کتاب گوش نمی‌دهم، گوش می‌دهم‌ش...! @berrrke
📚 ی خانم جان را رفیق داستانی و غیرداستانی درجه‌یکم برایم خرید وقتی که تابستان رفته بودم قم. دو ساعت وقت داشتیم هم‌دیگر را برای اولین باز از نزدیک ببینیم. من زرزرو هم که طبق معمول مریض بودم روز قبلش رفته بودم زیر سرم. ولی حال بدم دل هیچ‌کداممان را خالی نکرد. زدیم به دل کتابفروشی‌های اطراف حرم. همسایه‌های خانم جان و خانه‌خوانی را برایم هدیه خرید با کلی چیز میز فانتزی برای خودم و پسرها. گفت این دوتا را قراره توی حلقه بخونیم. از دیروز جمع‌خوانی همسایه‌های خانم جان شروع شده و من هر صفحه که می‌خوانم بیشتر از زبان نرم و غلتان نویسنده لذت می‌برم. انتخاب کلمه‌هایش را دوست دارم و این خودمانی روایت کردنش را. هر ورقی که می‌زنم قربان صدقه ارباب حلقه می‌روم با این انتخاب‌های درجه یک‌ش! من فعلا تا فصل اول خواندم. چیزی که ذهنم را درگیر کرده روایت کردن به زبان حال است. انتخاب راویت زمان حال و استفاده فعل های مضارع به نظرم هوشمندانه نبود. حالا درست است که راوی زنده است و شهید نمی‌شود ولی استفاده از زمان حال برای روایتی که من خواننده می‌دانم در گذشته اتفاق افتاده چندان دلچسب نیست. حس نا‌امنی به آدم می‌دهد. من بودم ماضی می‌نوشتم.😊 نکته بعدی این درهم و برهم کردن و از هردری سخنی گفتن در فصل اول است. اینجا به خاطر توهم داروهای مرفین دار که راوی مصرف کرده کاملا به جا و درست است ولی اینکه بخواهد تا آخر به همین شکل ادامه بدهد قابل توجیح نیست. نکته کنکوری این کتاب پاراگراف اولش است. یک ضربه سنگین می‌زند به قطعه اول دومینوی اتفاقات و به حرکت درش می‌آورد. پس قطعا بعد از این باید منتظر اتفاق‌ها و عدم تعادل‌های بیشتری باشیم. انشالله بعد از تمام شدنش پست جمع‌بندی و قضاوت‌های نهایی را خواهم‌گذاشت. فعلا که دلم می‌خواهد فقط بخوانمش. @berrrke
📚 همه‌ی صبح‌های یکشنبه دسته جمعی با همخوان‌های کتاب سواد روایت، دررررودها می‌فرستیم به روح نویسنده و مترجم این کتاب. بالای بیست جلد کتاب تخصصی داستان و روایت دارم و خواندم. تاحالا چنین کتاب سخت‌خوان و بد ترجمه‌ای ندیده‌ام و مطمئنم دیگر هم نخواهم دید. لقمه را می‌گیرد جلوی دهانت بعد دوسه دور لای دست وپا و گردنت می‌پیچاندش بعد همانطور دست.پا پیچیده‌ رهایت می‌کند و می‌گوید در فصل بعد بیشتر توضیح خواهم داد. 😑 نه می‌توانم ادامه‌اش بدهم نه می‌توانم نصفه ولش کنم! فقط به‌خاطر معدود مطالبی که دارد و کتاب‌های دیگر کمتر گفته‌اند دارم می‌خوانمش! الهی صبر...! @berrrke
🎥 امروز با چندتا از رفقا این فیلم را دیدیم "شلاق" شاید پیرنگ خیلی پیچیده‌ای نداشته باشد، ولی درس خیلی خوبی داشت. شاگرد باید شاگرد باشد. نباید دلسرد بشود. دلم خواست توی داستان طوری باشم که اندرو توی موسیقی بود. دلسرد نمی‌شد و از جانش مایه گذاشت. دیدنش را به همه‌ هنرجوهایم پیشنهاد می‌کنم. @berrrke
Tina Mydland4_5895554465934613009.mp3
زمان: حجم: 10.3M
🎼 داشتم متن هنرجوهایم را نقد می‌کردم. پلی‌لیست بیکلام‌هایم رسید به این موسیقی. آرامش و عمق عجیبی دارد. گوش کنید. @berrrke
الْحَمْدُلِلّٰهِ الَّذِى خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ✨ @berrrke
💞 شب قبل از این‌که بیایم تهران دور خانه چرخیدم که همه چیز سرجایش باشد. لیستی از کارهای ریزی که در نبودم باید صادقی‌ها حواسشان بهشان باشد نوشتم . خانه‌ را نترکانید. قرص‌هایتان را فراموش نکنید. حسین باید چای صبحش را با عسل بخورد. سس و کاکائو زیاد نخورید. غذای ماهی را یادتان نرود. غذای گنجشک‌ها و گربه را گذاشتم‌ توی فریزر. و کلی کار دیگر. وقتی لیست را چسباندم به یخچال گفتند وای مامان تو همه‌این ها رو چطوری یادت میمونه!؟ گفتم مامان یعنی همین دیگه. یک عالمه ریزکاری‌هایی که شما فکر می‌کنید اتوماتيک انجام می‌شود و شما حواستان بهشان نیست من یادم هست که انجامشان دهم. یا به قول حسین من چوب‌جادویی دارم که توی هوا تکانش می‌دهم و همه چیز مرتب می‌شود. من مامانم دیگه! روز‌ ما فرشته‌های چوب‌جادو به دست مبارک!💞 @berrrke
می‌دونید آقای شاکری توی کل این جلسه چی می‌خواستن بگن؟! این که نمی‌شود فقر و فقدان ننوشتن‌هایتان را بگذارید پای ندانستن تکنیک‌یا گیر وگور مجوز چاپ! بلکه ننوشتن‌ شما نویسنده‌ها به‌خاطر فقر تجربه‌زیسته و نداشتن ایده‌است! سفر کنید و تجربه‌کنید ننشینید توی آپارتمان‌هایتان و منتظر وحی‌الهی باشید. @berrrke