هدایت شده از مستوره | فاطمه مرادی
.
چند کلام نور از روشنفکرترین، مذهبیترین و ترازترین مرد عالم:
زنهای برجسته مایهی افتخارند؛ شما هم سعی کنید جزو این زنان بشوید.
ما زنان برجستهای داریم در همهی بخشهای علمی و عملی و جهادی و مسئولیتپذیری و مدیریتی و غیره، زنهای برجستهی مهمی داریم، اینها مایهی افتخارند، زنهای برجستهی در کشور، هر کشوری زنان برجستهای داشته باشد اینها مایهی افتخارند و در کشور ما زیاد هستند و شما سعی کنید جزو این زنان بشوید. چه جوری؟ درس بخوانید، درسهایتان را باید خوب بخوانید، تکالیف درسی را باید خوب انجام بدهید، کار کنید، فکر کنید، کتاب بخوانید تا انشاءاللّه جزو زنهای بزرگ بشوید در آینده.
#جشن_فرشتهها
#میلاد_امام_علی
#رجب
#ماه_رجب
#جشن_تکلیف
#سیزده_رجب
🇮🇷 ۱۴۰۱/۱۱/۱۴
@masture
📝
داستانگو راهنمایی است که شما را از سطح و ظاهر به آنچه در واقع هست میبرد.
یک ضربالمثل هالیوودی میگوید:" اگر صحنهای نوشتی که درست دربارهی چیزی هست که درباره آن است بدان که به هچل افتادی!" 😊
و این صحنه قابل اجرا نیست!
به زبان خودمانی اگر شخصیت نشسته و ماست میخورد و واقعا هم فقط دارد ماستش را میخورد. باید یک فلفلی چیزی توی ماستش بریزی تا ازش صحنه در بیایید 😊
#داستان
#رابرتمککی
@berrrke
دیشب همهی برنامههایم را جمع وجور کردم که امروز تمرکزم فقط روی داوری متنهای پویش باشد. پویش وقتی بیدار شدم. این فایل را که باز کردم گیج و گنگ دنبال کلمات آشنا گشتم. نبود.
اطلاعات شخصی را نگاه کردم
شهر: لبنان!
از صبح هی بغض کردم هی اشکی شدم ولی با این تک کلمه دلم فروریخت.
حاج قاسم مرز ندارد. حاج قاسم حد ندارد. تمام نمیشود.
باید متنرا بفرستمبرای فاطمه تا ترجمه کند. دل توی دلمنیست که بفهمم چه نوشته.
#حاج_قاسم
@berrrke
از میان صدها متن خاطره این جمله دارد میکشدم! "دخترم چکار کنم که گریه نکنی؟"
چقدر میخواهم برگردم به همان روزهایی که جلوی خانه مادربزرگ دوسه تا سمند پارک میشد. از قبل ترش ننهبابا تلفنی خبرمان میکرد. امروز بیایین یه سری بزنین اینجا. همرزمای بابات میان.
همه بدو بدو زیرزیرکی بیسروصدا میخزیدیم خونهی ننبابا.
صدای حاج قاسم....
لحنش
کاش بیشتر شنیدهبودمت.
من دلم نمیآید داوری کنم این متن ها را. نمیتوانم انتخاب کنم. همهشان خوبند همه شان دارند میگویند:
«اللهم انا لا نعلم منهم الا خیرا»
«خدایا! ما جز خیر و خوبی از ایشان ندیدهایم»
#حاجقاسم
@berrrke
ساعت ۱۱ بود گمانم. دهانشویه را توی دهانم چرخ میدادم و چراغهای خانه را یکییکی خاموش میکردم. میخواستم بخوابم به نیت قربه الیالله.
برایم توی ایتا پیام آمد. دهانشویه را خالی کردم. دهانم انگار یخ بسته بود. توی تاریکی اتاق ایتا را باز کردم
یکی از هنرجوها پیرنگ فرستادهبود.
بهشان گفته بودم تا پیرنگ تایید نشده سراغ اجرای داستان نروید. راهمرا کج کردمسمت اتاق کار. نشستم پشت میزم. خواندمش. میلنگید چند جایش باگ داشت. از آن موقع تا حالا بیش از صدتا پیام رد و بدل کردیم. پیرنگ شکل گرفت با یک پایان بندی و دراماتیک درخشان! به هنرجو گفتم من جورجورم میشود که اجرایش کنم! گفت مسابقه ولی الان نه خوابممیآید.
اما من خواب از سرم پریده. هنرجو رفت که بخوابد. ولی من مطمئنم تا صبح خواب اجرای پیرنگ را میبینم!
#پیرنگ
#عشق
@berrrke