eitaa logo
بِرکه 🍃
309 دنبال‌کننده
314 عکس
28 ویدیو
1 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
. دیشب هی به علیرضا میگفتم‌مادر این دسته رو بردار دوتا گل بزن جگرم خنک بشه! اینم قهرمانی ایران! گفتم جوری انگلیس رو گلوله بارون دیگه نتونه پاشه! رو استرلینگ هم خطا بزن فلجش کن! اخیش😊😊😊 @berrrke
اینم جام قرمانی و پرچم ایران بریم به زندگی‌مون برسیم! 🚶‍♀🚶‍♀🚶‍♀
. لیست کارهایی که باید تا آخر وقت امروز انجام می‌دادم را گذاشته بودم روی میزم. بچه ها که خوابیدند من هم آمدم توی غار نویسندگی‌ام. یکهو دیدم حسین کنار چندتا از کارهایم با خودکار سبز تیک زده! 😊 دلم قیلی ویلی رفت. لپتاب را باز کردم عین فرفره شروع کردم. باید تیک‌های سبزی که حسین زده بود را تا قبل از ساعت دوازده تمام می‌کردم. این روزها خیلی دارم می‌دَوَم. خیلی زیاد. قرار است نتیجه چندین ماه کارم را ببینم انشالله! شبتان به خیر و به تیک سبز✅ @berrrke
. می‌شناسمت؛ چشم‌هایِ تو میزبان آفتابِ صبحِ سبزِ باغ‌هاست! می‌شناسمت... @berrrke
. رزق داستانی امروز؛ ما را همین بس! این رو آویزه گوشمون کنیم برای یه عمر داستان نویسی کفایته! 🔸 در اولین گام‌های نوشتن باید زمان زیادی را صرف کنید! وقت بذاریم وقت! @berrrke
شبا تا دیروقت تایپ می‌کنم. صبح بعد از رفتن بچه‌ها چنان خواب بر من چیره می‌شه که فقط با اهنگ‌های بهنام بانی میتونم درس بخونم وگرنه دو دقیقه نگذشته سرم افتاده رو میز و خروپف🚶‍♀🚶‍♀
. کپشن را هی می‌نویسم و هی پاک می‌کنم. کلمه‌ دارم ولی دل انتشارش را ندارم. امشب کنار آقا سید حسن به یادتون بودم. مردی که دکه‌ی چایی کنار شهدا را میچرخاند، حدیث کسا را از بلندگو پخش کرد. رزق فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الاَْرْضِ وَفیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَمُحِبّینا وَفیهِمْ مَهْمُومٌ اِلاّ وَفَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ وَلا مَغْمُومٌ اِلاّ وَکَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ وَلا طالِبُ حاجَهٍ اِلاّ وَقَضَى اللّهُ حاجَتَهُ! درانجمن ومحفلی از محافل مردم زمین که در آن گروهی از شیعیان و دوستان ما باشند و در میان آنها اندوهناکی باشد جز آنکه خدا اندوهش را برطرف کند و نه غمناکی جز آنکه خدا غمش را بگشاید و نه حاجتخواهی باشد جز آنکه خدا حاجتش را برآورد. @berrrke
. جلسه حوزه‌هنری که تمام شد گوشی را چک‌کردم پسرا ده بار زنگ زده بودند. سریع اسنپ گرفتم به مقصد خانه. پراید سفیدی قبول کرد بعد یکهو سفر را لغو کرد. زنگ زد که ماشینم خراب شده! صبر کردم تا راننده جدیدی قبول کند. گوشی گفت دینگ و پراید خاکستری‌ای داشت می‌آمد پی‌ام! زدم‌روی پروفایلش یک زن بود. تاحالا پیش نیامده بود راننده‌ام زن باشد. تا رسید پریدم توی ماشین و راه سرما را بستم. خودش سر حرف را باز کرد گفت پول نقد بهم‌ بده. گفت من روز اولمِ که اومدم اسنپ اطلاعاتم کامل نیست اونجا. می‌ترسم پولمو ندن! گفتم باشه حتما داشتم حرکاتش را مو به مو حفظ می‌کردم. می‌خواستم شخصیت داستانم را از نزدیک ببینم. یکی از استادهایم همیشه می‌گفت نویسنده باید فضول باشد. هی پرس‌وجو کند عین خبرنگار. دلم را به دریا زدم چشم‌هایم را بستم و فضولی را شروع کردم. اولین سوالی که پرسیدم، برگشت گفت برای چی میپرسی؟ گفتم که داستان‌نویسم و شخصیت داستانم شبیه شما راننده تاکسیِ! اگه با شما حرف بزنم شخصیتم زنده‌تر می‌شه! گفت باشه پس هرچی می‌خوای بپرس. سی‌وهشت سالش بود. با دوتا بچه طلاق گرفته‌بود. بچه‌کوچکش پیش شوهرش نمی‌ماند. می‌گفت شوهرم خرجش رو نمی‌ده می‌ترسم گیر بدم ازم بگیرنش! برا همین اومدم تو اسنپ که خودم هرچی می‌خواد براش بخرم! می‌گفت اسنپ بهتر از سرویس مدرسه‌ست چون میدونی آخر شب یه پولی داری برای نون و تخم مرغ! جگرم کنده شد. می‌گفت راه‌های نزدیک به خونه قبول می‌کنم همیشه که به پسرم نزدیک باشم. بدم میاد برم اون بالاها که شلوغ پلوغه! یه کاغذ نشانم داد که زده بودن دیشب روی ماشینش که فردا سرویس قبول نکن و به اعتراض ملحق شو! خودش حجاب‌کامل نداشت و موهاش پیدا بود ولی می‌گفت حالم به‌هم میخوره از اینا که سرلخت میان خیابون! همینطور داشت حرف می‌زد و من کیف می‌کردم. که رسیدیم توی کوچه. گفت کتابت کی چاپ میشه! گفتم وقتی داستان کوتاهام رو جمع‌جور کردم داستان راننده‌تاکسی هم تو همون چاپ می‌شه. گفت موفق باشی خانم نویسنده. گفتم موفق باشی خانم راننده تاکسی! @berrrke