شبا تا دیروقت تایپ میکنم. صبح بعد از رفتن بچهها چنان خواب بر من چیره میشه که فقط با اهنگهای بهنام بانی میتونم درس بخونم وگرنه دو دقیقه نگذشته سرم افتاده رو میز و خروپف🚶♀🚶♀
#بهنام_بانی
#بیداری
.
کپشن را هی مینویسم و هی پاک میکنم.
کلمه دارم ولی دل انتشارش را ندارم.
امشب کنار آقا سید حسن به یادتون بودم.
مردی که دکهی چایی کنار شهدا را میچرخاند، حدیث کسا را از بلندگو پخش کرد.
رزق فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الاَْرْضِ وَفیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَمُحِبّینا وَفیهِمْ مَهْمُومٌ اِلاّ وَفَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ وَلا مَغْمُومٌ اِلاّ وَکَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ وَلا طالِبُ حاجَهٍ اِلاّ وَقَضَى اللّهُ حاجَتَهُ!
درانجمن ومحفلی از محافل مردم زمین که در آن گروهی از شیعیان و دوستان ما باشند و در میان آنها اندوهناکی باشد جز آنکه خدا اندوهش را برطرف کند و نه غمناکی جز آنکه خدا غمش را بگشاید و نه حاجتخواهی باشد جز آنکه خدا حاجتش را برآورد.
#حدیث_کسا
#آقا_سید_حسن
#شهید
#پسرم
@berrrke
.
جلسه حوزههنری که تمام شد گوشی را چککردم پسرا ده بار زنگ زده بودند. سریع اسنپ گرفتم به مقصد خانه. پراید سفیدی قبول کرد بعد یکهو سفر را لغو کرد. زنگ زد که ماشینم خراب شده!
صبر کردم تا راننده جدیدی قبول کند. گوشی گفت دینگ و پراید خاکستریای داشت میآمد پیام! زدمروی پروفایلش یک زن بود. تاحالا پیش نیامده بود رانندهام زن باشد. تا رسید پریدم توی ماشین و راه سرما را بستم. خودش سر حرف را باز کرد گفت پول نقد بهم بده.
گفت من روز اولمِ که اومدم اسنپ اطلاعاتم کامل نیست اونجا. میترسم پولمو ندن! گفتم باشه حتما داشتم حرکاتش را مو به مو حفظ میکردم. میخواستم شخصیت داستانم را از نزدیک ببینم. یکی از استادهایم همیشه میگفت نویسنده باید فضول باشد. هی پرسوجو کند عین خبرنگار. دلم را به دریا زدم چشمهایم را بستم و فضولی را شروع کردم. اولین سوالی که پرسیدم، برگشت گفت برای چی میپرسی؟ گفتم که داستاننویسم و شخصیت داستانم شبیه شما راننده تاکسیِ! اگه با شما حرف بزنم شخصیتم زندهتر میشه!
گفت باشه پس هرچی میخوای بپرس.
سیوهشت سالش بود. با دوتا بچه طلاق گرفتهبود. بچهکوچکش پیش شوهرش نمیماند. میگفت شوهرم خرجش رو نمیده میترسم گیر بدم ازم بگیرنش! برا همین اومدم تو اسنپ که خودم هرچی میخواد براش بخرم!
میگفت اسنپ بهتر از سرویس مدرسهست چون میدونی آخر شب یه پولی داری برای نون و تخم مرغ!
جگرم کنده شد. میگفت راههای نزدیک به خونه قبول میکنم همیشه که به پسرم نزدیک باشم. بدم میاد برم اون بالاها که شلوغ پلوغه! یه کاغذ نشانم داد که زده بودن دیشب روی ماشینش که فردا سرویس قبول نکن و به اعتراض ملحق شو!
خودش حجابکامل نداشت و موهاش پیدا بود ولی میگفت حالم بههم میخوره از اینا که سرلخت میان خیابون!
همینطور داشت حرف میزد و من کیف میکردم. که رسیدیم توی کوچه.
گفت کتابت کی چاپ میشه! گفتم وقتی داستان کوتاهام رو جمعجور کردم داستان رانندهتاکسی هم تو همون چاپ میشه. گفت موفق باشی خانم نویسنده. گفتم موفق باشی خانم راننده تاکسی!
#نویسندگی
@berrrke
.
علیرضا رو بردم رو پشت بوم گفتم کلاه کاپشنت رو بکش روی سرت و به صدای تِک تِک برخورد بارون به کلاهت خوب گوش کن. به هیچ چیز دیگهام فکر نکن... بعد بیا چند خط در مورد چیزی که شنیدی بنویس.
حالا نشسته میگه مامان گمونم باید فقط ۱۰ خط بنویسم چِلِک چِلِک چِلِک البته یه به نام خدا هم بالای صفحه مینویسم که بگم خدایا شکرت!
من و این آقای ریاضیدان آخر یک کاری دست هم میدیم🚶♀🚶♀🚶♀
#بارون
@berrrke
🔍
شاید باورتان نشود ولی من دقیقا نُه ماه روی این پروژه کار کردم و منتظر شروعش بودم. و فردا قرار است رسما شروع شود. خیلیها چند پست قبل که از به ثمر نشستن دوییدنهایم گفتم؛ پیام دادند:"قراره کتابت چاپ بشه؟"
میخواهم اینجا یک اعترافی بکنم!
من همآنقدری که یک نویسنده از چاپ کتابش ذوق میکند از کشف جهان کلمات داستانی ذوقزده میشوم . آنقدر با تئوری داستان و راز رمزهایش کیف میکنم که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگری عوضش کنم.
وقتی تهتوی یک داستان را درمیآورم برایممثل مُسکن است. تمام آن روز کیفورم!
ذوقش تازه وقتی بیشتر میشود که به بقیههم یادشان بدهم. دانه دانه کلمهها را بکشم از متن بیرون و از جهان پنهان پشتشان بگویم!
فهمیدنش یکجور خوشمزه است فهماندنش جور دیگر!😍
#داستان
@berrrke
هدایت شده از گاه گدار
بازیکنهای فوتبال را دیدهاید که چطور حلقه میزنند دور هم، دست میاندازند روی دوش هم، سر خم میکنند کنار هم، حرفها و هدفهایشان را یکی میکنند و بعد بلند یا علی میگویند و هر کدام میدوند گوشهای از زمین و شکل تیم به خود میگیرند؟
این لحظه برای ما همان لحظه جمع شدن، یک حرف شدن، یا علی گفتن و تیمتر شدن بود.
این قابی از تیم مدرسه مهارتآموزی مبناست.
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
.
🌨
پشت بوم شبیه کوکی شکلاتی شده با تزئین پودر قند.
بعد نماز خوشحال و خندان به سرویس پیام دادم دنبال پسرا نیاد. خودمم سرم رو گذاشتم رو کوسن خیره شدم به برفا! الان یهو بیدار شدم دیدم یا خدا ۳ ساعت خوابیدم، جلسه جمعخوانیم هم تموم شده!
همه کارام هم مونده
برفام آب شده🚶♀🚶♀🚶♀🚶♀
خاطرات یک روز برفی
#یه_مثقال_برف
@berrrke
.
چند روز است که از طرف یک انتشارات خواستند برای کتابی جستار شخصی بنویسم. ولی حتی از فکر کردن بهش هم فرار میکنم. نوشتن جستار شخصی یکی از دردناکترینهای نویسنده شدن است. باید یک دشنهای چاقویی چیزی برداری و بیوفتی اول به جان خودت و بعد اطرافیانت. زیر و رویش را بریزی روی دایره و شخصیترین چیزها را به عمومی ترین چیزها تبدیل کنی. بعد حین فکر کردن تکتک اعضای خانوادهات میآیند جلوی چشمت رژه میروند. لبخند میزنند و تو باز ناامید تر میشوی. لارا توی کتاب رها و ناهشیار مینویسیم میگوید اگر موقع نوشتن جستارشخصی انگشتهای مادرت را روی سرشانهات احساس کنی دیگر قادر به نوشتن آن جستار نخواهی بود.
مسئول انتشارات منتظر طرح من است و من چند روز است که دچار کشمکش درونیام از نوع سختش!
دیروز یکی از رفقا میگفت اگر بخواهی طرحت قبول بشود باید عین یک دیوانه خودزنی کنی و خودافشایی کنی!
سخت است
منتظر طرحاند.
حیرانم!
@berrrke