بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
وقتی خونه رو ترک میکردم، اسبم سر جاش بود، توی اولین طبقه! خانواده جغدها هم سرجاشون بودن، طبقه سوم
✍🏻
#پیام_ناشناس
- قضیه روباه چیه؟
+ روباه، مجسمهام بود، مثلِ یه بُت! که شکست؛
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- میای بریم نجف؟ بریم تو کوچه های منتهی به حرم گم بشیم؟
+ کاش هیچوقت کوچهپسکوچههای نجف رو یاد نگیرم؛ یه جوری که اگه اینطرف حرم رهام کنن تا اونطرف نتونم برم!
من مطمئنم تنها راه سعادت در به در این خونه بودنه؛
دلم میخواد تو بغل آقام برای همیشه گم شم...
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- دلم میخواد عاشق شم ، اگه دارویی براش وجود داشته باشه اون چیه؟
+ برای مبتلا شدن که دارو تجویز نمیکنن...!
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
نه هر دل عشق را در خورد باشد
نه هر کس شیوهٔ این کار داند
#فیض_کاشانی
•|🌌|• @bidelijat
بالای یه دره عمیق، روی مرتفع ترین نقطه نشستیم و یه طناب ضخیم بافتیم، طنابی که امکان نداشت پاره بشه؛
بعد یه سرش رو گره زدی به کمرم، سر دیگهشو نگه داشتی و پرتم کردی تو دره...!
به خیال اینکه پام میرسه رو زمین سقوط کردم! ولی نرسید؛ طنابت خیلی کوتاه بود، کم اومد.
طناب رو آوردم بالاتر، تا روی سینه، قلبم فشرده شد ولی چارهای نبود، باید ادامه میدادم؛
نرسیدم باز!
طناب رو بردم بالاتر، اینبار تا روی گردنم! نفسم برید، چیزی تا زمین نمونده بود ولی پام نرسید!
خفه شدم، اما رهام نکردی! تابم دادی...
رهام نکردی، و به خیال نجات طناب رو بالا کشیدی که بَرم گردونی، دارَم زدی! دست و پا زدم و دیدم که دستم به دامن خدا رسید...
اینبار تو سقوط کردی، من بال باز کردم...
من پرواز بلد بودم، جام ته دره نبود!
حالا قراره بهار که شد همراه پرستوها کوچ کنم و با درناها برگردم.
میخوام آسمون رو بغل کنم...
#خانهبهدوش
✍🏻
ورایِ طاعتِ دیوانگان ز ما مَطَلَب
که شیخِ مذهبِ ما عاقلی گُنَه دانست
#حافظ
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
از بس که معنا را پیچیدیم لای کلمات و جمله جمله لقمه کرده در حلقومِ خلق ریختیم،
دیگر گوشهای گرسنه سکوت را نمیفهمند...!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #گفت : «شاید قبل از پایان قصه مُردیم!» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#گفت :
«شاید آخر این قصه ما را کشت!»
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 یه روز #قصه یه جوجه رو مینویسم که پرواز بلد نیست ولی تو آغوش یه عقاب، میره و آسمون رو میبینه،
✍🏻
#قصه جوجهای که بغل عقاب رو میخواست
ولی به یه بندِ بلندِ دور از اون آویزون شد
و کشیده میشد...!
جوجه خیال میکرد داره پرواز میکنه اما همهٔ تنش رو بین شاخههایی که بهشون گیر کرد جا گذاشت...
عقاب هم هیچوقت نفهمید بَندی که بَنده بهش سبک شده، رفت.
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دیدین این دختر کوچولوها رو اگه اذیت کنید، میرن باباشونو میارن؟ منم یه روز میرم نجف به بابام میگم.
آقای من حق نمیگیره، خودِ حقه
آقای من عادل نیست، خودِ عدله
بالاخره که بغلم میکنه آقام...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
آقای من حق نمیگیره، خودِ حقه آقای من عادل نیست، خودِ عدله بالاخره که بغلم میکنه آقام...
✍🏻
بگو به قدر کفایت مرا بغل گیرد
همین که در بغلش جان دهم مرا کافیست...
#علی_کسرائی
•|🌌|• @bidelijat