بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 یه روز #قصه یه جوجه رو مینویسم که پرواز بلد نیست ولی تو آغوش یه عقاب، میره و آسمون رو میبینه،
✍🏻
#قصه جوجهای که بغل عقاب رو میخواست
ولی به یه بندِ بلندِ دور از اون آویزون شد
و کشیده میشد...!
جوجه خیال میکرد داره پرواز میکنه اما همهٔ تنش رو بین شاخههایی که بهشون گیر کرد جا گذاشت...
عقاب هم هیچوقت نفهمید بَندی که بَنده بهش سبک شده، رفت.
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دیدین این دختر کوچولوها رو اگه اذیت کنید، میرن باباشونو میارن؟ منم یه روز میرم نجف به بابام میگم.
آقای من حق نمیگیره، خودِ حقه
آقای من عادل نیست، خودِ عدله
بالاخره که بغلم میکنه آقام...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
آقای من حق نمیگیره، خودِ حقه آقای من عادل نیست، خودِ عدله بالاخره که بغلم میکنه آقام...
✍🏻
بگو به قدر کفایت مرا بغل گیرد
همین که در بغلش جان دهم مرا کافیست...
#علی_کسرائی
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
می #گفت:
«جبران نمیشوی
حتی به گریههای عمیق...!»
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- ... خسته ازین همه گشتن و در به در و اواره شدن.. ...
+ سایهٔ یک ذره چه سان گم شود
در بر خورشید چنان گم شدم
#عطار
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - دلم میخواد عاشق شم ، اگه دارویی براش وجود داشته باشه اون چیه؟ + برای مبتلا شدن
✍🏻
#پیام_ناشناس
- ... عشق مرهمه، نیست ؟
من خواستم مرهم پیدا کنم فقط ..
...
+ دوای درد عاشق درد باشد
که مرد عشق درمان عار داند...
#فیض_کاشانی
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- شب است مشغلهام باز، دوری از شهرِ علی است...
+ روز خود را به غم هجر و فغان، شب کردم...
#محمد_جواد_شیرازی
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #هیچ! جز حُب... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#هیچ!
جز صَبر...
•|🌌|• @bidelijat
ما تریبونهای دو سه هزار نفره نداریم که ادای آدمهای خوب و باکلاس را در بیاوریم و اتوکشیده در کمال ادب و حق به جانب نطق کنیم،
عوضش یک آقا داریم در نجف، که گریههای تنهاییمان را دیده و حسابِ عالم را دارد...
هرچند شبیه بچههای کثیف و دماغو! اما حرفهایمان را با همین یک دو کلاس سواد جمع میکنیم میبریم همآنجا میزنیم.
آنوقت شما بمانید و حسابتان با آقای عالم.
#خانهبهدوش
✍🏻
ولوله در متن شد و واژه به هم ریخت مرا
سطر طنابی شد و از نقطه بیاویخت مرا
در سرم اسبان اصیل از پیِ هم تاختهاند
تا غزل و خون و دهن، سرخ درآمیخت مرا
بسته دستانٍ مرا میکشد انگار کسی
تا که به دورم بکشد پرده دیوار کسی
تا بدنِ پیچکی ام بوسه به دیوار زند
واژه به جوش آمد و شد مژده آوار کسی
#علیرضا_آذر
•|🌌|• @bidelijat