eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی وقت‌ها دلم می‌خواهد مرا بکارند توی باغچه، پای درخت سیب، اگر نشد بگذارندم بالای طاقچه، یا قابم کنند بکوبند روی دیوار. گه‌گاهی یکی آبم دهد، یا خاکِ رویم را پاک کند، شاید رهگذری هم گذشت و نگاهم کرد. اما خب، گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود...
✍🏻 انگار همه زمان‌سنج های دنیا رو ثانیه های آخر ایستادن، وقت زیادی نمونده و توقف، قبل از پایان داره تموممون می‌کنه...! •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 مثل نه تب دارم و نه درد، ولی تمایل شدیدی به مردن دارم. •|🌌|• @bidelijat
آدم وقتی بزرگ میشه خیلی سخت تر می‌تونه دوباره آرزو بسازه.
می‌نویسم، یه روز از این تصویر آشنا می‌نویسم از ۱۳۶ ضرب در ۳۶۵ می‌نویسم... از گذشتن، از تلاش کردن و له شدن برای فراموش کردن.
خودم کم بودم برای دور علی گشتن، پس قول دادم که اگر به نجف برسم، صدوده تا فرفره بسازم... و حالا مشغول تدارکم به عهدی که بسته‌ام. قراره این‌بار هر فرفره رو به نام یک نفر ببرم، که ردپایی باشه از دل‌هایی که می‌خوان در طواف عشق، همراه بشن. اگر دلت می‌خواد که اسمت با نسیم نجف، این فرفره‌ها رو دور محبوب بگردونه، اینجا بهم بگو... https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz می‌خوام اسامی رو روی کاغذ فرفره‌ها بنویسم🌈 (تا امشب فقط(: ...)
از صبح، یک عالمه لباس شسته‌ام، همه را هم با دست چون اینطور خیالم راحت‌تر بود، باید بوی خوش بدهند؛ دستانم بوی صابون گرفته‌اند، شاید هم بوی خیالی که می‌خواهد آرام باشد... بعد یکی یکی دکمه‌هایشان را دوباره دوختم و محکم کردم، اتو زدم، تا کردم و جمع‌شان کردم توی چمدان، یک طرف چمدان برای من است، طرف دیگرش برای مامان و بابا. از صبح، صد و ده تا کاغذ رنگی را هفده در هفده برش زده‌ام، نی شمرده‌ام و سوزن‌های ته گرد مرواریدی را از سوزن های ساده جدا کرده‌ام و مطمئن شده‌ام که کم نباشند. از صبح، پختنِ یک غذای من درآوردی برای ناهار را انقدر کش دادم که حوالی شش غروب خوردیم، البته کم هم آمد. از صبح، چشم دوخته ام به در و دیوار، به زمین و زمان‌... از صبح، نه خیلی وقت است که منتظرم. تا فردا ساعت یک، هنوز خیلی مانده. از اینجا به بعد دیگر بهانه‌هایم برای حواس پرتی تمام شده‌اند، از اینجا به بعد باید فقط اشک بریزم. از اینجا تا صبح...
زمان جاری شد، زمین در انتظار مانده. راه، طولانی است تا رسیدن به تو، و روشن است به چراغ صبر... ما رو به راهیم تو آیا منتظری؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
انتهای غربی‌ترین خیابون سینه‌م، درست جلوی استخون کتفم، یه انبار سنگی ساختم از جنس مرمر سفید با تزئین
انبارِ مرمرین سینه‌ام تا سقف پر شده و ریشه‌های سبزِ چرک‌آلودش تا سرِانگشتانم رسیده‌اند؛ حالا به هر قدم، توی پستی‌ بلندی‌های راه، زمین سهمی از من می‌گیرد و عقیق‌های سرخ‌ تزئینی‌ام فرو می‌ریزند، مطمئنم دوتایش توی جاده قم ریخت، گمانم یکی را هم در اراک جا گذاشتم و احتمالا چندتایی هم لابه‌لای کوه‌های کرمانشاه بیفتند. من صبر می‌کنم... کاش آخر این مسیر تمامم آوار شود؛ بعد همان هیچِ مانده را می‌گذارم روی میز معامله، همه را می‌دهم، به جایش درّ نجف می‌گیرم... این ریشه‌ تیره، تا شاخه نزده‌، باید هرس شود.
درست زمانی که زمین خورشید را می‌بلعید، همان لحظه‌های تاریک، سنگین و خاموش غروب، باران گرفت، سیلابی از روشنی در تاریکی شب... وقتی شدید شد، رعد و برق در شیپور بیداری دمید و مقابل‌مان را روشن کرد... هرچند که مسیرمان از تاریکی گذشته اما حالا رو به نوریم، سیاهی‌هایی در راه مقصدی که روشن است.