دختری بود با موهایی از قد آرزوهایش بلندتر، اما همه را تراشیدند تا بالای پیشانیاش تاج کاکل بکارند و پشت کمرش بال بدوزند...
بعد پَرَش دادند از روی بلندی،
از یکجایی نزدیک ماه!
یکی نشسته بود روی زمین،
خیره به پرواز تحسین برانگیز دختری سوار بر باد!
اما اگر میایستاد و ماه را میدید،
یا اگر خم میشد و تار موهای روی زمین ریخته را میشمرد،
نظارهگر این سقوط نمیماند!
چراکه دیر یا زود خون این برخورد روی صورت او هم میپاشد...
#خانهبهدوش
هدایت شده از 🌱 . مُمْتَحِنِّهـ .
پیاله ها شکستنیست ؛ سر ساقی سلامت:))
هدایت شده از سربهراه
ریحانه سادات ساداتی که شهید شد، دیدم یهجا افتخار میکنن بینهایتی بوده و یهجا دیگه افتخارشونه مهدیار بوده...
نمیگم بده، مثلاً اگر ایشون شاگرد کلاس من هم بود، افتخار میکردم شاگردم شهید شده،
ولی دیگه نه با این اصرار و اغراق و یه نَموره تبلیغِ زیرزیرکی(!)
من شبِ عاشورا از خدا خواستم من رو برای شهادت در راه خودش آماده و تربیت کنه، بنابراین لازم دونستم بهتون بسپارم بعد از شهادتم اگر بسیج دانشجویی خراسان رضوی، آستان قدس، جهادگران، طرح ولایت، بینهایت، هیئت شهید مهدی فرودی، شهرداری مشهد، مجتمع آیهها، حسینیه هنر، وَ خصوصاً آموزش و پرورش داشتن عکسم رو دستبهدست میکردن که این شهیده از ما بوده و در مجموعهٔ ما و فلان،
به گردنتونه با پشت دست بکوبید دهنشون که شهیده خودش فعال بود و همهجا تلاش میکرد کاری کنه، و اگرنه گفته بود همهٔ شماها مانع کار کردنش بودید و استخوونِ لای زخم! هر کدومتون تا دیدید شهیده داره گندکاریهاتون رو به رخ میکشه، یا اخراجش کردید یا طرد، حالا شهید شده خودتون و چسبوندید بهش که پرچمتون بالا بره؟!
مسخرههای منفعتطلب(!)
✍🏻
میراثِ سلیماننبی به نواده حیدر رسیده،
انگشتری از جنس ایمان،
که رکابش را از باور و نگینش را از یقین تراشیدهاند...
او
ایستاده در میانه میدان،
در قامت موسی «علیهالسلام» مقابل نیل،
با دستی که مثل ماه میدرخشد،
تا دوباره معجزه کند،
و صدای فریاد فرعون از پشت صف ساحران و هیاهوی افسونها، خفه شود!
اینبار عصا اژدها نمیکند،
سنگِ سرخی در دست دارد که از خونِ عاشورا نوشیده و جان گرفته...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
میخواست منو یادش بیاد گفت تو
«همونی که لفظ بر محتواش غلبه داشت و مبهم مینوشت، عاشق نجف بود»؟
گفتم آره همونم،
جالب بود.(:
✍🏻
#نوشته_بودم
«بهای فهمیدن حقیقت خیلی بیشتر از چیزیه که هرکسی بپذیره بپردازه!»
•|🌌|• @bidelijat
انگار یک شیشه ترشی روی جوانههای سینهام چپه شده...
حس تهنشین شدن دارم؛ سکونی شبیه رکود، از جنس بارِ تاریخ، سیاست، خاطره و یک دلشکستگی کهنه که مدتهاست همراه من میآید.
دیگر به خیلی چیزها فکر نمیکنم؛ نه اخبار پیچیدهٔ خاورمیانه، نه تعلیق و بلاتکلیفیِ دانشگاه، نه بدهکاری ناعادلانهام و نه حتی ترافیکِ همتِ شرق.
به خیلی چیزها هم اهمیتی نمیدهم، مثل درد شانههایم یا دلتنگیهایی که شب به شب بیدعوت مهمانم میشوند...
در همهمه این هیچ و پوچها، جوانههای سبز سینهام، محبوس در شیشه ترشی، نفسهای آخرشان را میکشند،
حرم لازمند!
یکی مانده هنوز از هشتک صحننویس ها...
#خانهبهدوش
آدمهای کمی توفیق امانت گرفتن «جان» رو دارن!
آدمهای خیلی کمتری امانتدارن...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
انگار یک شیشه ترشی روی جوانههای سینهام چپه شده... حس تهنشین شدن دارم؛ سکونی شبیه رکود، از جنس ب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یکی از دوستانم این رو فرستاده،
تصویر جوانههای سینهام توی شیشه ترشی رو ترسیم کرده(:
دلم میخواد یه عالمه چیز بنویسم!
از این محرمِ عجیب امسال... دلم میخواد از پیوندی بنویسم که در لحظه شاید نچشیمش، اما یهروزی میفهمیم چه نعمتی تو دلش نهفته بود. حالا که بیشتر از همیشه حس میکنم روایت کردن نه فقط وظیفه، که یه ضرورته؛ دریچهای برای معنا دادن به تاریخ.
دلم میخواد از غزه بنویسم، از قلب سوختهام و این اعتراف که کاری از من بر نیومده و نمیاد...
دلم میخواد از بیآبی بنویسم، از روزایی که تشنگی با ترس گره خورده و اضطرابش مثل سایه، تمام ذهنم رو گرفته. از وحشتی که داره تو جونم خونه میسازه...
و از زیارت اربعین بگم... که قرار بود مرهم باشه اما به ناامیدی گره خورده...
یه جایی میون آرزو و سردرگمی ایستادم، چشمام خستهتر از همیشن،
پس بیخیال، به امید اینکه دنیای خواب باهام مهربونتر باشه...
#خانهبهدوش