eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌خواست منو یادش بیاد گفت تو «همونی که لفظ بر محتواش غلبه داشت و مبهم می‌نوشت، عاشق نجف بود»؟ گفتم آره همونم، جالب بود.(:
✍🏻 «بهای فهمیدن حقیقت خیلی بیشتر از چیزیه که هرکسی بپذیره بپردازه!» •|🌌|• @bidelijat
انگار یک شیشه ترشی روی جوانه‌های سینه‌ام چپه شده‌... حس ته‌نشین شدن دارم؛ سکونی شبیه رکود، از جنس بارِ تاریخ، سیاست، خاطره و یک دل‌شکستگی کهنه که مدت‌هاست همراه من می‌آید. دیگر به خیلی چیزها فکر نمی‌کنم؛ نه اخبار پیچیدهٔ خاورمیانه، نه تعلیق و بلاتکلیفیِ دانشگاه، نه بدهکاری ناعادلانه‌ام و نه حتی ترافیکِ همتِ شرق. به خیلی چیز‌ها هم اهمیتی نمی‌دهم، مثل درد شانه‌هایم یا دلتنگی‌هایی که شب به شب بی‌دعوت مهمانم می‌شوند... در همهمه این هیچ و پوچ‌ها، جوانه‌های سبز سینه‌ام، محبوس در شیشه ترشی، نفس‌های آخرشان را می‌کشند، حرم لازمند! یکی مانده هنوز از هشتک صحن‌نویس ها...
آدم‌های کمی توفیق امانت گرفتن «جان» رو دارن! آدم‌های خیلی کم‌تری امانت‌دارن...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یکی از دوستانم این رو فرستاده، تصویر جوانه‌های سینه‌ام توی شیشه ترشی رو ترسیم کرده(:
دلم می‌خواد یه عالمه چیز بنویسم! از این محرمِ عجیب امسال... دلم می‌خواد از پیوندی بنویسم که در لحظه شاید نچشیمش، اما یه‌روزی می‌فهمیم چه نعمتی تو دلش نهفته بود. حالا که بیشتر از همیشه حس می‌کنم روایت کردن نه فقط وظیفه، که یه ضرورته؛ دریچه‌ای برای معنا دادن به تاریخ. دلم می‌خواد از غزه بنویسم، از قلب سوخته‌ام و این اعتراف که کاری از من بر نیومده و نمیاد... دلم می‌خواد از بی‌آبی بنویسم، از روزایی که تشنگی با ترس گره خورده و اضطرابش مثل سایه، تمام ذهنم رو گرفته. از وحشتی که داره تو جونم خونه‌ می‌سازه... و از زیارت اربعین بگم... که قرار بود مرهم باشه اما به ناامیدی گره خورده... یه جایی میون آرزو و سردرگمی ایستادم، چشمام خسته‌تر از همیشن، پس بی‌خیال، به امید اینکه دنیای خواب باهام مهربون‌تر باشه...
✍🏻 سلام بر اهالی سلام بر مؤمنانِ مطمئن... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 : «یادم نمیره‌ که بارها وسط خیابون منو به گریه انداخت!» •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد گفتند عاشقِ که شدی؟! گریه‌ام گرفت
✍🏻 در شعر شاعران همه گشتم که مصرعى در شأن چشم هاى تو پیدا کنم، نشد شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 اول مردادِ دوسال پیش، درباره حرم تو دفترم «اینجا که حریم نور است، صفحه لایق روشنایی‌ست، از هرچه بنویسم جز خورشید خوراسان، دفتر را تاریک کرده‌ام. اینجا که مرکز عشق است، بر مدار محبت می‌چرخد، از هرچه بنویسم جز حُب، خودکار حرام کرده‌ام و صفحه هدر داده‌ام! اینجا که نهایت آرامش است، اگر از ناآرامی دل بگویم، کلمه‌هارا اسراف کرده‌ام و گوش‌هارا خراشیده‌ام! اینجا که سرای سلامتی و شادی و شور است، جایی برای غصه نیست، اینجا محل باز شدن پیله‌های کهنه‌ست، جز پروانه شدن و پرواز خواستن، هرچه آرزو کنم ضرر کرده‌ام...» •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 اول مردادِ دوسال پیش، درباره حرم تو دفترم #نوشته_بودم «اینجا که حریم نور است، صفحه لایق روشنایی‌
‌‌ و از کل مردادِ سالِ پیش توی دفترم چند کلمه بیشتر نمونده که «و دارم می‌سوزم، همین.» و حالا صفحه مرداد امسال دوباره از حرم شروع شده: «انگار برگشتم خونه... خونه همون جا که امنه، خونه، اونجا که بوش آشناست...»