eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
545 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
خداحافظی با نجف... وقتی نه بلیطِ زمان‌داری هست که دیرت بشه، نه گروهی که ملزم باشی باهاشون بری، نه کار واجبی که متعهد باشی یه تاریخ خاصی برگردی، در حالی که میشه آزادانه تو حرم بمونی، بخوابی، غذا بخوری، حمام کنی و... دل کندن از نجف و راهی شدن به طرف کربلا، شبیه یه آزمونِ سخت الهیه!(:
یه دفتر همراهم آوردم و گاهی توش می‌نویسم، اون روز که از نجف رفتم نوشته بودم: «حالِ رفتنِ عروس از خونه باباشو داره!» هم دوریش غم داره، هم مقصدش دوست‌داشتنیه، هم اجباریه درحالی که نیست! البته من عروس نشدم و نمی‌دونم چجوری بگم، اما امیدوارم شما منظورم رو بفهمید؛
بذارید یک ترفند یادتون بدم، بعد یکم می‌خوابم و سپس! میام پی‌وی‌هارو جواب میدم(: اگه کوله معمولی دارید (کوله حرفه‌ای و محکم یا از این مدل‌های کوهنوردی نیست) با یه بند سبک، بلند و کمی پهن (مثل کمربند پارچه‌ای لباس) دورش رو به شکل افقی از وسط خیلی محکم ببندید، این باعث میشه تو پیاده روی طولانی وسایل داخلش کمتر روی هم بریزه و به اصطلاح کوله‌تون شکم نمی‌ده؛ اینجوری چون سنگینیش به بدنتون نزدیک‌تره، حملش هم راحت تره.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یکی بود، یکی نبود. پنجم مرداد که شد، هشتمین اتفاق دوباره افتاد! پشهٔ بال بریده، زخمی و خسته، منتظر ب
یکی بود، یکی نبود، پشه هنوزم بود، پشه که حافظه خوبی داشت، هم هیجدهم مرداد و چرت‌وپرت‌های مجازیِ آدمای اشتباه تو کافه رستوران رو یادش بود، هم مسخره‌بازی‌های بی‌نتیجه و خسته‌کننده هیجده و نوزده، و هم هم‌راهی بیست و بیست‌ویکِ مرداد تا یه مقصد روشن و اتفاقا توبیخ‌های بعدش! پشه نه فراموش می‌کنه، نه می‌بخشه و نه بی‌خیال میشه، اما دیگه نمی‌نویسه... بالآخره زخم‌های روی تنش خوب می‌شن و بال‌هاش دوباره رشد می‌کنن، چیزی که مهمه، رها پریدنه(: پس
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
تا اومدیم یه کم ناز کنیم بگیم آقای امام حسین عزیز ما تو راه شما تب کردیم! یه خادمی پیداش شد برامون د
امام حسین عزیز جهتِ تکمیل فرایند دلبری، صاف مارو فرستاد بغل دکترا(!) موکبی که قبل از ظهر اومدم، ظاهراً محل موندن یه تیم پزشکی ایرانیه که طرفِ دیگه جاده یه درمانگاه صحرایی بزرگ دارن و شیفتی اینجا استراحت می‌کنن. اینو وقتی سر سفره ناهار باهم حرف می‌زدن فهمیدم و اتفاقا دیدم خانمی که کنارش خوابیده بودم هم دکتر بوده؛ من هم همونجا فورا یه ویزیت سرپایی شدم و فرمودند که:«اخلاطِ منجمدِ مغزتون در اثر حرارتِ هوا ذوب شده و آبریزش بینی گرفتین» اینجا متوجه شدم که بزرگواران تیمِ درمانیِ طبِ سنتی هستند و من بی هوا و بدون فکر پرسیدم:«دکتر واقعی ندارید؟» از بعدش یه جوری فضا ساکت شده که پتو کشیدم رو سرم و فقط خوابیدم 💘
راستی، از یه جایی به بعد، راه دو تیکه شد و از وسطش یه کانال بزرگ و عمیق می‌گذره که آب خیلی کمی داره و یه جاهایی پر از آشغال شده، تو نگاه اول آدم فکر می‌کنه که خب منطقیش اینه که یک طرف، مسیر رفت ماشین‌ها و طرف دیگه راه برگشت باشه، اما اینطور نیست! اینجا هرکس از هر طرف دلش خواست می‌رونه و قانون سمت راستی وجود نداره😁 کاش وقتی بزرگ شدم یه بار با ماشین بیام عراق؛ به نظرم خیلی هیجان انگیزه!
اینجا تعداد و عدد عمود‌ها معلوم نیست! (حداقل من نمی‌فهمم) یعنی تیرها عدد دارن ولی قاطی پاتی! مثلا یکی صد و سی و چهاره، بعدی هشتصد و نوزده و عدد دویست روی عمود بعدی، ناشیانه خط خورده و به جاش نوشتن هشتصد و بیست! یه آقایی می‌گفت باید معادله حل کنیم بفهمیم کجاییم😁 این حال که نمی‌دونم کجام، چقدر راه اومدم و چقدر مونده هم در نوع خودش عجیبه (: از طرفی همش منتظر رسیدنم و مدام ذوق وصل رو دارم که هر لحظه ممکنه، و از طرفی هم، دلهره اینکه نکنه الان تموم شه، یه لحظه رهام نمی‌کنه...
اگه داشتم زیاد حرف می‌زدم، دعا کنید آفتاب غلاف کنه منم زودتر برم.