بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
تا اومدیم یه کم ناز کنیم بگیم آقای امام حسین عزیز ما تو راه شما تب کردیم! یه خادمی پیداش شد برامون د
امام حسین عزیز جهتِ تکمیل فرایند دلبری، صاف مارو فرستاد بغل دکترا(!)
موکبی که قبل از ظهر اومدم، ظاهراً محل موندن یه تیم پزشکی ایرانیه که طرفِ دیگه جاده یه درمانگاه صحرایی بزرگ دارن و شیفتی اینجا استراحت میکنن.
اینو وقتی سر سفره ناهار باهم حرف میزدن فهمیدم
و اتفاقا دیدم خانمی که کنارش خوابیده بودم هم دکتر بوده؛
من هم همونجا فورا یه ویزیت سرپایی شدم و فرمودند که:«اخلاطِ منجمدِ مغزتون در اثر حرارتِ هوا ذوب شده و آبریزش بینی گرفتین»
اینجا متوجه شدم که بزرگواران تیمِ درمانیِ طبِ سنتی هستند و من بی هوا و بدون فکر پرسیدم:«دکتر واقعی ندارید؟»
از بعدش یه جوری فضا ساکت شده که پتو کشیدم رو سرم و فقط خوابیدم 💘
راستی،
از یه جایی به بعد، راه دو تیکه شد و از وسطش یه کانال بزرگ و عمیق میگذره که آب خیلی کمی داره و یه جاهایی پر از آشغال شده،
تو نگاه اول آدم فکر میکنه که خب منطقیش اینه که یک طرف، مسیر رفت ماشینها و طرف دیگه راه برگشت باشه،
اما اینطور نیست!
اینجا هرکس از هر طرف دلش خواست میرونه و قانون سمت راستی وجود نداره😁
کاش وقتی بزرگ شدم یه بار با ماشین بیام عراق؛ به نظرم خیلی هیجان انگیزه!
اینجا تعداد و عدد عمودها معلوم نیست! (حداقل من نمیفهمم)
یعنی تیرها عدد دارن ولی قاطی پاتی!
مثلا یکی صد و سی و چهاره، بعدی هشتصد و نوزده و عدد دویست روی عمود بعدی، ناشیانه خط خورده و به جاش نوشتن هشتصد و بیست!
یه آقایی میگفت باید معادله حل کنیم بفهمیم کجاییم😁
این حال که نمیدونم کجام، چقدر راه اومدم و چقدر مونده هم در نوع خودش عجیبه (:
از طرفی همش منتظر رسیدنم و مدام ذوق وصل رو دارم که هر لحظه ممکنه،
و از طرفی هم، دلهره اینکه نکنه الان تموم شه، یه لحظه رهام نمیکنه...
اگه داشتم زیاد حرف میزدم، دعا کنید آفتاب غلاف کنه منم زودتر برم.
یه غذای جالبی سر ناهار آوردن که بهش میگفتن «تشریب»،
من خورشت بادمجان رو ترجیح دادم و مزهاشو نفهمیدم،
اما قیافهش شبیه آبگوشتِ مرغِ بدون رب بود که یه عالمه روغن داشت، تو کاسه هرکس هم یه تیکه بزرگ مرغ ریخته بودن.
البته آبگوشت نبود، چون خانمی که ترجمه میکرد بهش میگفت «سوپ» و میزبانها (عراقیا)، مثل خورشت روی برنج میریختن و میخوردنش!
اگه با کنترل گوشی تنظیمات کولرهارو دستکاری کنم، و بدون اینکه کسی بفهمه دماشونو یکم بالا ببرم، کار بدیه؟
دوسال پیش که زیاد بودیم و همه موکب با گروهمون قرق میشد اینکارو میکردم!
البته هرکس میگه کار بدیه، حتما تا حالا زیر دو تا کولرگازی ۱۸ درجه سگلرز نزده...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اگه با کنترل گوشی تنظیمات کولرهارو دستکاری کنم، و بدون اینکه کسی بفهمه دماشونو یکم بالا ببرم، کار بد
مادرم: دخترم تنها رفته، حتما کلی تو راه تفکر میکنه، دائم درحال توجهه، متمرکزه و...
دخترش:
.
جهتِ کنترل مصرف، تنظیمات استفاده از رومینگ رو به چندتا برنامه محدود کردم و فعلا نمیتونم تو گوگل برم،
واسه همین یه لیست درست کردم از چیزایی که وقتی برگشتم دربارهاشون جستجو کنم،
مثلا:
- کاربردهای چوبِ درخت نخل،
- خاندان صدر در عراق که هستند و چه میکنند؟
- آموزش دم کردن چای عراقی،
- اسم دقیق این تویوتاهای سفید که هم چهارتا در دارن هم جای بار چیه؟
- تاریخچه مرقد فاطمه خوله،
- گوشی با نت و جیپیاس خاموش چطور قدمهارو میشماره؟
و...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
امام حسین عزیز جهتِ تکمیل فرایند دلبری، صاف مارو فرستاد بغل دکترا(!) موکبی که قبل از ظهر اومدم، ظاه
همون خانمه موقع خداحافظی چند تا خطکش، کشِمو، گلِسر، گیره و آینه بهم داد تا توی راه به بچههای عراقی هدیه بدم.
چند تا هم دستگیره پارچهای برای اون موکبهایی که غذا یا چای درست میکنن (:
اگه جنس بدن ما گوشت و پوست و استخونه و در حرارت این هوا اخلاطش ذوب میشه!
این عراقیها که تو دمای مثبت پنجاه سر دیگ، پیش منقل یا پای تنور، خورشت بار میذارن، نون میپزن، گوشت کباب میکنن و...
از چیان؟!