بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
این راه بیفته براتون میگم وقتی تنها بیاید گاراژ پی اتوبوس چی میشه👀
قضیه اینه که وقتی تنهایین و اتوبوس سوار میشید در اولویت آخر مسافرها قرار میگیرید، حتی اگه بلیط خریده باشید و عدد صندلیتونو رزرو کرده باشید! (این تجربه رو قبلاً هم در ایران زیاد داشتم)
چرا؟
مثلا اتوبوسی که باهاش از تهران تا مرز اومدم اشتباهی یک مسافر بیشتر سوار کرد، ممکنه بگید مگه میشه اشتباهی، که خب شد دیگه حالا چجوریش مفصله!
مهم اینه که تصمیمشون برای حل این مسئله پیاده کردن من بود!
ببینید،
من اضافه نبودم، اونی که زیادی سوار شده بود، خودش با یک نفر دیگه بود و خب راننده به جای از دست دادن دو مسافر، فکر کرد که منطقیش اینه که از شر منِ بیچاره تنها خلاص شه. (البته که متوجه شد داره غلط اضافه میکنه و اون مسافر اضافی تا مرز نشست رو زمین)
به هر حال...
اینجا هم،
توی اتوبوس اول، کلا دو تا جای خالی کنار دوتا خانم بود که رو یکی نشستم، بعد دو تا مسافر دیگه اومدن که دلشون میخواست کنار هم باشن،
به اون خانم تنها گفتن که بره جلو بشینه که جا هست و این دو نفر پیش هم بمونن، ایشون نپذیرفت.
خب حدس میزنید چیشد؟
نه راننده و نه مسافرهای دیگه دوست نداشتن اینا برن تا حرکت به تاخیر نیفته، لذا!
به من گفتن که از جام پاشم، اون خانم تنها بیاد جای من، من برم اون جلو.
گفتم باشه صبر کنید برم صندلی جلویی رو ببینم،
فکر میکنید کجا رو میگفتن؟
صندلی شاگرد، کنار راننده 😁
به عقب نگاه کردم دیدم اونا جا به جا شدن،
راننده درارو بست و با عصبانیت اشاره کرد که چیو نگاه میکنی؟ بشین سریع تر برم دیگه!
منم یه چیز خوشگل💘 به ایشون و سایر مردانِ نامحترم که شاهد قضیه بودن گفتم،
سپس! با احترام اتوبوس رو نگه داشت، پیاده شدم، اومد در صندوق رو باز کرد، کیفمو برداشتم و رفتم 🧚🏻♀️
در وَنِ دوم چه اتفاقی افتاد؟!
نشسته بودم روی صندلیهای ردیف آخر و منتظر بودیم که همه صندلیها پر بشن و حرکت کنه که یه گروه چهارنفره اومدن، خواهش کردن که جامو عوض کنم تا اونا کنارهم باشن،
منم چون بزرگوارم پذیرفتم،
دوباره کلی منتظر موندیم بازم مسافر بیاد که در نهایت یه خانواده اومدن،
یه مادر و پدر با دوتا پسر که یکیشون به چشمِ برادری اصلا اووووووف (خدای من شاهده فقط یک نگاه اونم نه عمدی، دیدم)
القصه این مادر بزرگوار، حتی به اصرار راضی نشد که کنار همسرش نباشه و بشینه پیش من،
فلذا حضرت یوسف درونم به سمت در هدایتم کرد و پیشِ داداشِ خوشگلمون نموندم.🤦🏻♀️
الان کجام؟
ردیف آخر یه ون دیگه کنار پنجره،
منتظرِ دریافتِ تواناییِ تعبیرِ خواب از پروردگار متعال💘🧚🏻♀️
از بسته رومینگم هنوز بیشتر از یک گیگ مونده و این ناراحتم میکنه 💔
اربعین و تمامِ آنچه پیرامونش اتفاق میفته و تأثیری که داره، در باطن و حتی ظاهر،
خیلی زیاد، عجیب، عمیق، دقیق و حیرتآوره
و صد حیف که یکی مثل من نمیتونه همه رو ببینه،
هرچی ام ببینه که همهشو نمیفهمه، از اونا که فهمیده هم، همه رو نمیتونه بگه، یه بخشی رو میگه که اونم همه اونا که میخونن نمیفهمن!
به هرحال،
مطمئنم که این ماجرا یه رشتهایه که به ریسمان ظهور وصله.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
نمیشد توی مسیر پیادهروی همش صبر کرد و چیزای مختلف رو نوشت، چه تو دفترم چه اینجا. برای همین کلید واژ
اونایی که یادمه رو دونه دونه مینویسم(:
اولای راه یه پدر دیدم که کیفش رو برعکس روی شکمش انداخته و بچهاش رو روی کولش گذاشته و میره،
تا آخر اما دفعات زیادی یادش کردم و دلم خواست بابام بود و منو سوار کولش میکرد که ببره(:
حتی همین الانم دلم میخواد بیاد لبِ مرز دنبالم...
یه نکته متفاوت درباره عراق وجود داره که امیدوارم بتونم آنچه دقیقا توی ذهنم دارم دربارهش بگم...
خیلی وقت پیش از طرف دانشگاه با یه گروه جهادی رفته بودیم یه روستای دور افتاده توی خراسان که نزدیک مرز افغانستان بود،
مسئول گروهمون میگفت با وجود نبود امکانات، اینترنت پرسرعتی دارن و معتقد بود این آسیب خیلی زیادی به بچههای اونجا زده.
اونا به تصویر انواع تکنولوژی پیشرفته در دنیا تو شرایطی دسترسی داشتن که آب شرب توی روستاشون نبود(!)
بماند که چه استفادههای خوب یا بد دیگهای هم از نت میکردند و همش چقدر باعث اتفاقات تلخ و آسیب میشد...
حرفم چیه؟
حالا نه این که نباید داشته باشند و نه اینکه مثلا من تو تهران عکس فلان ماشین پیشرفته و مدرن رو میبینم بهش دسترسی هم دارم!
اما خب بیاید قبول کنیم که اگر بخوام میتونم فرهنگ استفاده از نت و امکاناتش رو یاد بگیرم...
اونجا این امکان کلا نبود، از طرفی شرایط مهاجرت و رفتن به شهر و... هم از اون سنی که این بچهها گوشی داشتن مهیا نبود، نتیجهاش شده بود یک جامعه از دانش آموزانِ افسرده و نا امیدِ مدرسهگریز که فکر میکردن به ته دنیا رسیدن و چون هرچی تلاش کنن هیچی نمیشه، بی خیال زندگی واقعی شده بودن و مجازی زیست میکردن...
چرا این رو تعریف کردم؟
چون تو عراق بارها یاد این خاطره افتادم...
اینجا ماشینهای لوکس به وفور پیدا میشه و دستِ هر کسی به راحتی گوشیهای آخرین مدل میبینی،
اما خب آبِ شرب لوله کشی، برق کشی درست، جادههای مناسب و... نیست.
از جهت شباهت به مثال قبلی، وجود امکانات به صورت نامتوازن منظورمه
و از جهات دیگه چیزی که بهش فکر میکنم اینه که این ناترازی اینجا باعث چه اتفاقی میشه یا شده؟
دوست دارم بدونم که زندگی مردم معمولی عراق تو روزای عادی چجوریه،
آرزوشون چیه؟
چقدر و چجوری درگیر دنیان(:؟
و...
میفهمید چی میگم اصلا آقا؟
حالا چرا درباره عراق دوست دارم بدونم؟
چون توی عمرم کشور خارجی دیگهای رو ندیدم، ممکنه اونجاهام برم چیزای دیگه واسم سوال بشه 😅
اما خب کلا فکر میکنم که این ناترازی امکانات در کشورهای اروپایی و آمریکایی و... این شکلی که ما تجربه میکنیم نیست.
تو عراق استفاده از تمثال (چهره نقاشیشده، یا شمایل ائمه و شخصیتهای مذهبی) خیلی زیاده.
من یادمه وقتی حدودا پنج، شیش ساله بودم از این عکسا داشتیم و بعدش کم کم از همه جا پاک شد و حالا خیلی کم ممکنه جایی تو ایران ببینم.
از طرفی موکب، ایستگاه صلواتی و مخصوصا هیئتهایی که از این تصاویر استفاده میکنن (که خیلی نیستن) نمیرم.
اینجا ولی فرق داره،
اینجا هر خونهای که رفتم حداقل یکی از این تابلوها داشت و بیشترشون جداشونده نبودن، یعنی مثل کاشی تو گچِ دیوار کار شده بودن، یعنی بخشی از بنای ساختمون بودن!
توی پرچمهاشون و حتی تزئین کیف و کولههاشون هم هست، برچسباشو نذری میدن، یه سری علمهای خاص هم یه عده حمل میکنن که یه تابلوی بزرگ از همین تصاویره و همراهش عزاداری میکنن...
اینو قبلاً هم دیده بودم
و همیشه عجیب بود برام...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
تو عراق استفاده از تمثال (چهره نقاشیشده، یا شمایل ائمه و شخصیتهای مذهبی) خیلی زیاده. من یادمه وقت
هر موکبی یه اسم و تابلو داره معمولا که ممکنه اسم اون طایفه صاحب موکب، اسامی ائمه یا افراد مذهبی و... باشه؛
بیشتر وقتا که اسم موکبها، اسم ائمه است توی تابلوهاشون شمایل اون حضرت رو میذارن.
این قضیه کجا جالب شد؟
اونجا که اسم یه موکب «مختار ثقفی» بود و عکس فریبرز عرب نیا رو کنارش گذشته بودن...👀
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
الان کجام؟ ردیف آخر یه ون دیگه کنار پنجره، منتظرِ دریافتِ تواناییِ تعبیرِ خواب از پروردگار متعال💘🧚🏻
راننده چند دقیقه پیش تو راه برامون از یه موکب غذا گرفت،
چی بود؟
برنج ساده که کمی شور پخته شده بود،
روی نصفش ماست ترش و نصف دیگهاش هم یه خوراکی ریخته بودن که ترکیباتش این بود: (رشته خورد شده که بسیار شیرین طبخ شده، سیب زمینی، نخود فرنگی و کشمش پخته شده)