«لقمه حروم» خیلی ترسناکه.
خیلی بیشتر از خیلی...
اندازه جلوی امام حسین علیه السلام ایستادن اثر داره.
پناه بر خدا...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چندروزه درگیر نوشتن برنامههای مختلف برای کلاسمم، هرکاری کردم نشد برنامه هفتگی بنویسم، چون ساعت مصوب
خواب نمیبرد مرا...
یه چیز دیگهام فهمیدم.
ساعت کاری معلمای ابتدایی ۲۵ ساعت در هفته است، میشه ۵ روزِ ۵ ساعته.
آما!
ساعت مدرسه هر روز حدودا ۳۰ دقیقه کمتره.
میشه ماهی ۱۰ ساعت، ضرب در نه ماه آموزشی میشه ۹۰ ساعت!
یعنی حدود سه هفته و نیم کمکاری در سال.
کاش یکی بیاد بهم بگه دارم اشتباه میکنم 💔
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 غین شاید غمیست که میانِ بغض پنهان شده، یا غباری که روی آسمانِ غروب پاشیده، شاید هم غصهای مدفون
✍🏻
ف
فریادِ فروخورده افکار است،
فراموش شده، فرسوده و بیفایده.
مثلِ فانوسهای فراوانِ بیفروغِ فروپاشیده در فاصلهای دور، که کسی در پی کشفش نیست!
#الفبای_عشق
•|🌌|• @bidelijat
امروز رفتم دانشگاه برای کارهای فارغالتحصیلی که میشه گرفتن حدود چهاردهتا تاییدیه و دوازدهتا امضا!
من مسئولین مختلف دانشگاه رو نمیشناسم، لذا برای هرکدوم باید میپرسیدم که اولا مسئول اون بخش کیه؟ دوما باید میفهمیدم اسمی که بهم میگن متعلق به کدوم آدمه!
برای همین وارد یکی از اتاقهای آموزش شدم و از یه خانمی که کار خاصی نمیکرد (بقیه یا تلفنی حرف میزدند، یا مراجع داشتند)، پرسیدم که برای امضای این بخش کجا باید برم؟!
گفت:«من چه بدونم؟ سواد خوندن نوشتن داری که، بخون!»
رفتم بیرون، اما دوباره راهم به اون اتاق افتاد و این بار دنبال یه اسم بودم که بلند پرسیدم:«خانم فلانی کی هستن؟» پیداش کردم و برگه رو بهش دادم که امضا کنه،
بعد همونی که بهم گفته بود سواد داری! خطاب به من و با طعنه گفت:«خانم معلم! نباید بگی خانم فلانی کی هستن؟ باید بپرسی خانم فلانی هستن؟» بعد یه مکثی کرد و ادامه داد:«زشته! اینارو باید بلد باشید».
فکر کنم وقتی من داشتم سواد یاد میگرفتم، اون اینارو بَلد شده!
(:
خوابگاههای پردیس ما تو خود محوطه دانشگاهه و از استانهای دور هم دانشجو داره، مثلا گلستان، سیستان، یزد و...
به خاطر تعویق تاریخ امتحانها، از اول تا حدود ۲۰ ام شهریور هم توی دانشگاه امتحان برگزار میشد که خوابگاه باز بود؛
اما امروز متوجه یه چیز عجیبی شدم!
فهمیدم که بعد از آخرین امتحان، یعنی ۲۰ام خوابگاهیهارو بیرون کردن، چون دانشگاه تموم شده.
و از ۲۳ ام هم فرایند انجام کارهای فارغالتحصیلی شروع شده!
بعد اینا مجبور شدن برگردن شهرشون، چند روز بعد دوباره بیان به خاطر یک روز کار اداری و دوباره برن!
درحالی که این بچهها برای استفاده از خوابگاه به ازای کل ماههای سال، حتی تابستون که کلاس نداشتن هم هزینه میدادن.
و تایید فارغالتحصیلیشون هم نباید دیر بشه چون مهر قراره برن سر کار!
خب نمیشد یک هفته بیشتر بمونن؟
خودشون رو نمیدونم، من ولی وقتی فهمیدم براشون غصه خوردم.
دنیا داره خستهام میکنه.
به قول سید مصطفی موسوی
آدم گاهی چقدر از این جامعه ناامید میشه...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خوابگاههای پردیس ما تو خود محوطه دانشگاهه و از استانهای دور هم دانشجو داره، مثلا گلستان، سیستان، ی
تو جمعی که در صف امضای امور مالی بودن،
به یکی از همین بچههای راه دور که شهرشون دوازده ساعت تا تهران فاصله داشت گفتم یه نامه بنویس مجازی بفرست برای ریاست دانشگاه یا بخش شکایات و...!
جمع در صف به اتفاق گفتن:«برو بابا تو هم دلت خوشه»!
(:
به نظرم توی گنگترین و گُمترین روزای عمرمم! (وقتی اینو مینویسم، دست تقدیر رو میبینم که برای پیکار قصدِ یقه لباسم رو کرده تا بهم ثابت کنه «ترین»تری هم هست!)
به هر حال! کاش زودتر به نقطه حیاتبخش این فصلِ کش اومده از زندگیم برسم تا فاسد نشدم!
قلمی با ترکیب رنگی ترس و دلهره، و اکلیلِ اشتیاق و انتظار صفحه خاطرات آخر شهریور رو رنگ میزنه و منم نشستم از دور به طرح نا آشنایی تو دفترم نگاه میکنم که نقاشش نیستم...!
#خانهبهدوش
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 ف فریادِ فروخورده افکار است، فراموش شده، فرسوده و بیفایده. مثلِ فانوسهای فراوانِ بیفروغِ فروپا
✍🏻
قاف
انگار از هر واژهای قفس ساخته!
مثل قابی که به هرچه برسد قُرُقَش میکند.
گاهی قافیه میشود تا شعر را به بند بکشد،
گاهی قصه تا حقیقت را تحریف کند،
گاهی قفل، تا راه فرار را ببند،
گاهی هم قلب، تا حیات را با تپش حد بزند.
قاف
انتهای عشق آمده تا با آغازِ قهر تمامش کند،
میانِ وقت نشسته تا اقساطِ قبض عمر را بپردازد!
و پای قرار مانده تا در قعرِ قبرِ عمیقِ فراموشی دفن شود؛
قاف
روی ارزش، قیمت گذاشته!
عقل را پشتِ قطعا
و منطق را در فقط پنهان کرده،
یقین را زیرِ تقریب کاشته،
دورِ خیال را با واقعیت قلم گرفته،
و آزادی را در قواعد تقسیم کرده!
قاف
قیدِ رهایی را زده،
زندگی را به دارِ قانون آویخته
و قسم خورده قربانیِ تحققِ بودن شود...
#الفبای_عشق
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- چند روزه به این فکر میکنم که آدم ها وقتی به چیز هایی که میخوان میرسن تا یه زمانی ترس از دست دادن دارن و بعد هم میرسن به اینکه هیچی نبوده ...هیچی
و زندگی تمامش همین هیچی هاست
دردناکه ..
+ مختارنامهٔ #عطار یه بابی داره به نام «در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است»
و اونجا یه شعری که میگه:
ای دل! دیدی که هرچه دیدی هیچ است
هر قصّهٔ دوران که شنیدی هیچ است
چندین که ز هر سوی دویدی هیچ است
و امروز که گوشهای گزیدی هیچ است
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - چند روزه به این فکر میکنم که آدم ها وقتی به چیز هایی که میخوان میرسن تا یه زمانی
✍🏻
#پیام_ناشناس
- ... آرزو میکردم درسم تموم شه و برسم کارای مختلف و خفن بکنم ... ولی تابستون گذشت و هیچ کاری نکردم ... دوست دارم ... ولی خستم ...
+ یه بابِ دیگهام داره به نام «در شکایت از نفس خود»
و میگه:
مائیم به امر، پای ناآورده
یک عذر گره گشای ناآورده
هر روز هزار عهد محکم بسته
وآنگاه یکی بجای ناآورده
#عطار
•|🌌|• @bidelijat