بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 [تفنگ، ارثیه اجدادی من است؛ از کودکی مبارز بودهام و مدتهاست که سرباز میدان های نبردم، آدم ترسید
✍🏻
[من و تو مهرههای کدام صفحهایم و این قاعده کدام بازیست که نراد شرط سرخ بسته و سفید را رو به روی سفید گذاشته؟!
چرا ما، مقابل هم؟]
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - ... این پیام ها ... بخاطر چیه؟ + من واژههایی دارم! که به آنها یاد داده ام، دنبا
✍🏻
#پیام_ناشناس
- حال گند و منفی خودتو چرا دوس داری نشون بدی به همه؟ ب ما چه خب؟ چ گناهی کردیم فالورتیم. ...
+ این گوشهی کوچک را برای بی پناهیِ واژههایم ساختم،
برای سطرهایی که در ازدحام جهان گم میشوند،
هیچوقت قرار نبوده خوشرنگ باشند!
ولی واقعیاند؛
برای آنکه هوایش را سنگین میبیند،
رفتن، آسانتر از ماندن است...
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
به تو فکر میکنم،
آنقدر که از خودم جا ماندهام،
در آینه دیگر "من" نیست،
ردِ خیالِ توست که نفس میکشد...
به تو فکر میکنم،
و مرز میان خواب و بیداری،
حل میشود در رؤیای چشمانت...
#خیال
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- گاهی مردم نمی فهمند پشت واژه ها چه پنهان شده
آن پنهان غم و اندوهی نیست بلکه واقعیت جهان است
+ حقیقتی زیر پوست جهان جریان دارد که گاهی در لفافه بیرون میریزد!
اگر دل میزند،
چه میتوان گفت،
جز اینکه: "چشم بپوشید"؟!
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
به تو فکر میکنم،
به شبی که پلکهایم را بستم
و تو آنجا بودی،
واقعیتر از هر بیداری...
زمینِ زیر قدمهایت بلور بود،
پیراهنت از جنسِ مهتابِ شبهای تیر،
تارِ موهایت، انگار جاری شدنِ شبنم بر گلبرگهای مریم،
صدایت، نُتِ گمشدهی یک موسیقی خاطرهانگیز،
و آسمان، عمقِ نگاهت؛
جهان،
برای دیدن لبخندت
نفسنفس میزد...
و من،
جز تماشای این معجزه،
کاری نداشتم.
اکنون،
فقط خاکِسترِ رویای تو در اتاق مانده،
و من،
خوابم نمیبرد.
#خیال
•|🌌|• @bidelijat
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ
وَاسْمَعْ دُعائِى إِذا دَعَوْتُكَ،
وَاسْمَعْ نِدائِى إِذا نادَيْتُكَ،
وَأَقْبِلْ عَلَىَّ إِذا ناجَيْتُكَ،
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ،
وَوَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِيناً لَكَ،
مُتَضَرِّعاً إِلَيْكَ،
راجِياً لِما لَدَيْكَ ثَوابِى ...
خدایا! بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست
و شنوای دعایم باش آنگاه که میخوانمت
و صدایم را بشنو هنگامی که صدایت میکنم
و به من توجّه کن هنگامیکه با تو مناجات مینمایم،
همانا بهسوی تو گریختم و در حال درماندگی و زاری در برابرت ایستادم،
به پاداشی که نزد توست امیدوارم...
🌱 بخشی از مناجات شعبانیه
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاسْمَعْ دُعائِى إِذا دَعَوْتُكَ، وَاسْمَعْ نِدائِ
✍🏻
باید بروم،
اما نمیدانم سفر را از کجا شروع میکنند؟
شاید از همین سکوت سنگین پیش از هر صدا!
من،
تمامم را ریختهام کفِ زمین،
در انتظارِ یک اشاره از تو.
تو آیا صدایِ غبارِ مرا از میانِ این همه هیاهو میشنوی؟
من گریختهام،
از هر جایی که تو نبودی،
و حالا بر آستانِ خاک، با هیچی که در پوچی سینهام موج میزند، ایستادهام.
تو آیا سیاهی سایهی مرا در تاریکی جهانم میبینی؟
چشم به پاداش ندوختهام که لایق آن نیستم، اما به میزانی امیدوارم که تو برایِ بخششهایت قرار دادهای؛
امید، تنها سرمایهی من است،
و درماندگی، بال پروازم...
تو آیا دستانِ بلندت را برای در آغوش کشیدنِ قدِ کوتاهم دراز میکنی؟
#فرار!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دیشب پیش عزیزم بودم، عزیزم میگفت: "دیگه تو سرازیری ام."
عزیزم یه شعر ترکی میخوند
که ترجمهاش میشه:
"برات لباس آبی میدوزم
و بهش قسم میخورم!"
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاسْمَعْ دُعائِى إِذا دَعَوْتُكَ، وَاسْمَعْ نِدائِ
وَتَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى،
وَتَخْبُرُ حاجَتِى،
وَتَعْرِفُ ضَمِيرِى،
وَلَا يَخْفىٰ عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِى وَمَثْواىَ،
وَما أُرِيدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِى،
وَأَتَفَوَّهُ بِهِ مِنْ طَلِبَتِى،
وَأَرْجُوهُ لِعاقِبَتِى،
وَقَدْ جَرَتْ مَقادِيرُكَ عَلَىَّ يَا سَيِّدِى فِيما يَكُونُ مِنِّى إِلىٰ آخِرِ عُمْرِى مِنْ سَرِيرَتِى وَعَلانِيَتِى وَبِيَدِكَ لَابِيَدِ غَيْرِكَ زِيادَتِى وَنَقْصِى وَنَفْعِى وَضَرِّى...
آنچه را که در درون دارم میدانی
و حاجتم را خبر داری،
نهانم را میشناسی،
کار بازگشت به آخرت و خانه ابدیام بر تو پوشیده نیست
و آنچه میخواهم به زبان آرم و خواهش خویش را بازگو کنم و هم آنچه را که برای عاقبتم امید دارم، بر تو پنهان نیست،
همانا آنچه برای من تقدیر کردهای ای آقای من،
در آنچه تا پایان عمر بر من فرود میآید از نهان و آشکارم جاری شده است
و تنها به دست توست نه به دست غیر تو، فزونی و کاستیام و سود و زیانم...
🌿 بخشی از مناجات شعبانیه
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
وَتَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى، وَتَخْبُرُ حاجَتِى، وَتَعْرِفُ ضَمِيرِى، وَلَا يَخْفىٰ عَلَيْكَ أَمْرُ م
✍🏻
تو، پیش از آنکه نفسم در سینه بتابد،
نبضِ نیازش را سنجیدهای.
این بودن و نبودن،
هر چه هست،
از تو جاری شده،
همه تویی،
و تو میدانی، هر آنچه که باید...
چونان سطرِ اولِ دستنوشتههایم، پیش رویت عریانم، و مقصدِ نهایتِ راهم، بر تو معلوم است،
اما عشق، فرمان میدهد که باز بگویم،
و با تکرارِ خواهش،
عمقِ عجز را در گوشِ خودم مرور کنم،
شاید این اعتراف، پلکانی باشد به سمتِ بیکرانِ تو.
آنچه از دست دادم، اندازهی من بود!
و همه در برابرِ یک لحظه تابشِ نورِ تو،
هیچ است.
عوض ده مرا؛ اندازهی خودت!
همهی غبار وجودم را بگیر و به جای آن،
خودت را به سینهام ببخش...
بگذار تکههای شکستهی دلی که پیوسته در جستجوی تکیهگاهی امن بود، در آغوشِ بیانتهایت، آرام بگیرند...
#فرار!
•|🌌|• @bidelijat