بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خلاقانهترین کپشنهایی که برای این عکس به ذهنتون میرسه بگین: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12N
+ چپ هرگز نفهمید،
راست خطر دارد،
مستقیم برانید!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
إِلٰهِى وَأَنَا عَبْدُكَ وَابْنُ عَبْدِكَ قائِمٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ إِلَيْكَ. إ
إِلٰهِى لَمْ يَكُنْ لِى حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِيَتِكَ
إِلّا فِى وَقْتٍ أَيْقَظْتَنِى لَِمحَبَّتِكَ،
وَكَما أَرَدْتَ أَنْ أَكُونَ كُنْتُ فَشَكَرْتُكَ بِإِدْخالِى فِى كَرَمِكَ،
وَ لِتَطْهِيرِ قَلْبِى مِنْ أَوْساخِ الْغَفْلَةِ عَنْكَ...
معبودم برایم نیرویی نیست که خود را بهوسیله آن از عرصه نافرمانیات بیرون برم،
مگر آنگاه که به محبّتت بیدارم سازی و آنچنانکه خواستی باشم،
پس تو را سپاس میگزارم،
برای اینکه در آستان بزرگواریات واردم کردی
و هم اینکه دلم را از آلایههای بیخبری از حضرتت پاک نمودی...
🌿 بخشی از مناجات شعبانیه
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
إِلٰهِى لَمْ يَكُنْ لِى حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِيَتِكَ إِلّا فِى وَقْتٍ أَيْقَظْتَنِى لِ
✍🏻
این لحظۀ روشنِ پشیمانی هم،
عطای توست،
نه حاصلِ فهمِ من!
اگر بیدارم نمیکردی،
در خوابِ عادت،
دفن میشدم...
بینورِ تو،
پای گریزم نبود از تاریکی خویش،
و اگر نسیمِ محبتت بر دلم نمیوزید،
هرگز نمیفهمیدم که بندهام!
تو خواندی،
که من شنیدم.
تو خواستی،
و من شدم!
سپاست میگویم،
که مرا در آستان مهرت جای دادی،
و میان خاکسترِ سردِ قلبم،
شعلهای از محبت روشن کردی...
#فرار!
•|🌌|• @bidelijat
#پیام_ناشناس
- زهرا جان
شما ...
یه ... نسبت به هیچی نباید کدورت داشته باشه
کدورت، ... ایجاد میکنه ...
هر اتفاق ... برات افتاده باشه،
وقتی ... نکنی
وقتی ... نبخشی
... میکنی
.
.
.
+ خوشحالم که ناشناس پیام دادی،
چون قطعا نوشتن یا مستقیم گفتنِ "ممنونم از لطفت عزیزم" به تو، با این سطح درکت، خیلی عذاب آور میشد!
من نه زبون توضیح دارم،
نه حوصلهی فهموندن!
من فقط مسیرم رو جدا میکنم.
وقتی شلوغترین دختر کلاس، آروم میشینه، حتما یه اتفاقی افتاده...
نگهش داشتم و با هزار ترفند فهمیدم که بهش "تهمت خیانت" زدن!
این اصطلاحِ خودش بود، و تعریفش اینکه دوستش به خاطر نشستن پیش یکی دیگه باهاش قهره!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
وقتی شلوغترین دختر کلاس، آروم میشینه، حتما یه اتفاقی افتاده... نگهش داشتم و با هزار ترفند فهمیدم
به چی فکر میکنم؟
به اینکه آدمها برای اتفاقهای متفاوت،
نامهای مشابه میذارن؛
اما در رنجی که متحمل میشن،
فرقی ندارن!
مثلا گم شدن عروسک برای بچهای که تمام جهانش توی دستاش معنا میشه با ورشکستگیِ یه تاجر بزرگ؛
هر دو از دست دادنه...!
و به نظر من، هر دو در حجم درد برابرن.
درباره اثر اون اتفاق، اهمیتش، یا هر چیز دیگهای حرف نمیزنم!
درباره احساسِ اون لحظهی اون آدما میگم؛
شاید اگه ریاضیتون خوب باشه با مثال کسرها اینو راحتتر درک کنید!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
رنجِ آدمها رو حد نزنید.
واسه همینه که معتقدم نباید رنج آدما رو کوچیک شمرد...
ما روی برج ادراک خودمون میایستیم، و با متر توان شخصیمون، قد ظرفیت بقیه رو میگیریم،
بعدم حکم به اشتباه بودنِ رنجشون میدیم.
در حالی که هرکسی با حساسیت متفاوتی دنیا رو تجربه میکنه!
یکی ممکنه راحتتر کنار بیاد، فراموش کنه، بگذره، یکی شاید نتونه؛
لزوما هم ربطی به سن نداره!
وقتی مقیاسها متفاوته، مقایسه غلطه... غلط نه، بی انصافیه!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
واسه همینه که معتقدم نباید رنج آدما رو کوچیک شمرد... ما روی برج ادراک خودمون میایستیم، و با متر تو
تازه این مقایسهی غلط، حالتِ خوبشه!
واسه وقتی که میدونی چیشده،
و خودت هم تجربه کردی.
جدای تجربهی مشترک که معمولا نداریم،
خیلی وقتا اصلا نمیدونیم بقیه دارن با چی در وجود خودشون میجنگن،
با این حال براشون نسخه میپیچیم!
وقتی نمیدونیم کدوم تار از وجود کسی پاره شده یا کدوم سقف رو سرش ریخته، هر قضاوتی، یه تیر کور تو تاریکیه...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
وقتی شلوغترین دختر کلاس، آروم میشینه، حتما یه اتفاقی افتاده... نگهش داشتم و با هزار ترفند فهمیدم
امروز، اینو همون شلوغترین آورده بود.
احساس میکنم وقتی تو دستم میگیرمش،
از وجودم اکلیل رو زمین میریزه(: