✍🏻
«فَافْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ.»
پروردگارا، میان ما و قوممان به حق داوری کن که تو بهترینِ داورانی...
📚 از #نهجالبلاغه
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 «فَافْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ.» پروردگارا، میا
✍🏻
خدایا...
ما را این مهلکهی غبارگرفته نجات بده...
تو خود میبینی که چگونه بازارِ مکارهی حقبهجانبها شلوغ است و سکههایِ تقلبیِ حقیقت، با چه ولعی دست به دست میشوند.
پس ای بهترینِ فاتحان و ای عادلترینِ داوران!
بیا و فیصله بده...
خدایا،
ما از دادگاههایِ پر از همهمهی زمین،
از ترازویِ کجفهمیِ آدمها،
از این مه غلیظ،
به محکمهی عدلِ تو گریختهایم!
شمشیرِ برّانِ قضاوتت را بر این گرهِ کور فرود آر،
میانِ ما و جهانِ در خویش تنیده،
گشایشی به حق رقم بزن؛
راهی بگشا،
پلی از جنسِ نور، یا دیواری از جنسِ فصل...
که تو، بیبدیلترین معمارِ پایانی!
#فرار
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
ما به یک فتحِ اعجازگونه نیازمندیم؛
فتحِ سینههای قفلشده و ذهنهای محاصرهشده!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
"معشوق" بودن برازندهی تو بود،
اما "عاشقی" به من نيومد!
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
به تو فکر میکنم،
و نگرانِ نابودی تمدن و انقراضِ بشریت نیستم!
من فقط به تو فکر میکنم،
و به این که نکند غبارِ انفجار، روی شیشهی عینکت بنشیند؟
یا ارتعاشِ بمبها، نظمِ نفسکشیدنت را به هم بریزد؟
مقیاسِ فاجعه برای من،
حتی سقوطِ پایتخت نیست،
پاره شدنِ نخِ آسترِ جیبِ پیراهنِ توست!
به تو که فکر میکنم،
نقض شدنِ این سکوتِ شکننده بی اهمیت میشود،
و من از مرگِ ناگهانی زیرِ آوارِ یک عهدشکنیِ شبانه نمیترسم،
به تو که فکر میکنم،
درگیرِ بازیهای احمقانهی بقا نمیشوم!
آژیرِ قرمزِ بمباران در جنگ،
یا آوازِ گنجشکها در صبحِ پس از صلح،
چه فرقی میکند؟
وقتی تمامِ فرکانسهای شنیداریِ من، تنها روی موجِ صدای تو قفل شده
و خوابم نمیبرد...!
#خیال
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
پیامِ مضحکشان یک سوال بود: "برمیگردی؟"
.
پشت خط، صدای خش دار یک عروسک خیمهشببازی بود؛ یکی از همان چرخدندههای چشمبسته و بیخبر که حتی نمیداند در مسلخِ کدام مدیرانِ بیشرفی کار میکند و خونِ چه کسانی را میشوید!
حقارتِ ماجرا همینجاست؛ مدیرانِ در سایه، همانها که حق را روزِ روشن سر بریدند و دروغ را به جای حقیقت به خورد آدمها دادند بی آنکه دامنشان خاک بگیرد!
...
حالا برگردم که چه؟
ردایِ راهنما و پرورشدهنده برایتان تن کنم؟ چقدر وقیحانه، چقدر خندهدار و البته چقدر تحقیرآمیز!
انگار نه انگار که بالهای این پشه(!) را خودتان قیچی کردید!
حالا از پرندهی بالبریده میخواهید راه و رسمِ پریدن را در قفس به دیگران بیاموزد!
حافظهتان هم مثل بقیهی قسمتهای مغزِ کثیفتان، فلج و متعفن است.
...
این فورانِ چهل ثانیهای، پاسخ من نبود،
پاسخم روزیست که آن انبارِ سنگی را با تمامِ چرک و دردش بیرون بکشم و به تختِ سینهی تاریکتان بکوبم.
دور نیست!
بالاخره یا اینجا یا به زودی در آن دنیا.
#خانهبهدوش
#موقت
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - چرا یه غمی داری همش انگار ... + در همین حاشیهها گم شدهام! •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- یه غمی تو حرفا و نوشته هاته
+ من و غم سالهاست به یک الفتِ پنهان رسیدهایم؛ یک رابطهی عاشقانهی عمیق و قدیمی...
شبها میآید، بیصدا کنارم مینشیند، سرش را روی سینهام میگذارد تا خوابم ببرد،
صبح که میشود، چشمهایم را میبوسد و آرام مرا به بیداریِ جهان پس میدهد.
عصرها هم شانهبهشانهی هم در کوچههای شهر قدم میزنیم. آنقدر که دوباره شب از راه برسد و باز محکمتر از همیشه یکدیگر را بغل کنیم.
غم اگر نباشد،
دلم برایش تنگ میشود!
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- خطرناکه خطرناک ... انقدر بی پروا صحبت نکن .... نگرانتم ....
+ اینها اصلاً برای من خطری ندارند. نه به این خاطر که در تاریکخانهی وجودشان چراغی از انسانیت سوسو میزند یا دلشان به رحم میآید؛ نه! فقط به این دلیلِ ساده و تلخ که آنها اصلاً ما را نمیبینند!
ما در چشمهای شیشهایِ آنها "آدم" نیستیم، "عدد"یم.
چند رقمِ بیجان، تهِ یک سیاهه.
پس توطئه یا خنجر نیاز نیست؛ فقط روی کاغذهایشان مینویسند منهای یک.
پس نگرانِ این پشهی بالبریده نباش.
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- بنده همهجا مخاطبتون هستم ...
آخرین محل دیدارمون ... اسفندماه ... بود(:
امیدوارم دوباره ... تجدید دیدار رخ بنماید...
+ چون "امید" مانده "دوام" داریم...
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - دلم برات تنگ شده - دلم براتون ی ذره شده - تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس... +
✍🏻
#پیام_ناشناس
- ... یکی دو دفعه تو ... دیده بودم شما رو ... دلم تنگ شده براتون :) ....
+ یک روز بالاخره غرامت زندگیمان را از دلتنگی میگیریم!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بارون باریده، ابرهای سیاه تمومِ آسمون رو پوشوندن، برقا رفته، من روی بلندیام، افق غربی آسمون بازه، س
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرچم در اهتزاز است،
بالا به سربلندی...
رو به جنوب/ ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
پ.ن: اینبار لحظه از من فرار نکرد؛ خودش جلوی دوربین ایستاد، لبخند زد، و ماندگار شد.