✍🏻
ما به یک فتحِ اعجازگونه نیازمندیم؛
فتحِ سینههای قفلشده و ذهنهای محاصرهشده!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
"معشوق" بودن برازندهی تو بود،
اما "عاشقی" به من نيومد!
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
به تو فکر میکنم،
و نگرانِ نابودی تمدن و انقراضِ بشریت نیستم!
من فقط به تو فکر میکنم،
و به این که نکند غبارِ انفجار، روی شیشهی عینکت بنشیند؟
یا ارتعاشِ بمبها، نظمِ نفسکشیدنت را به هم بریزد؟
مقیاسِ فاجعه برای من،
حتی سقوطِ پایتخت نیست،
پاره شدنِ نخِ آسترِ جیبِ پیراهنِ توست!
به تو که فکر میکنم،
نقض شدنِ این سکوتِ شکننده بی اهمیت میشود،
و من از مرگِ ناگهانی زیرِ آوارِ یک عهدشکنیِ شبانه نمیترسم،
به تو که فکر میکنم،
درگیرِ بازیهای احمقانهی بقا نمیشوم!
آژیرِ قرمزِ بمباران در جنگ،
یا آوازِ گنجشکها در صبحِ پس از صلح،
چه فرقی میکند؟
وقتی تمامِ فرکانسهای شنیداریِ من، تنها روی موجِ صدای تو قفل شده
و خوابم نمیبرد...!
#خیال
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
پیامِ مضحکشان یک سوال بود: "برمیگردی؟"
.
پشت خط، صدای خش دار یک عروسک خیمهشببازی بود؛ یکی از همان چرخدندههای چشمبسته و بیخبر که حتی نمیداند در مسلخِ کدام مدیرانِ بیشرفی کار میکند و خونِ چه کسانی را میشوید!
حقارتِ ماجرا همینجاست؛ مدیرانِ در سایه، همانها که حق را روزِ روشن سر بریدند و دروغ را به جای حقیقت به خورد آدمها دادند بی آنکه دامنشان خاک بگیرد!
...
حالا برگردم که چه؟
ردایِ راهنما و پرورشدهنده برایتان تن کنم؟ چقدر وقیحانه، چقدر خندهدار و البته چقدر تحقیرآمیز!
انگار نه انگار که بالهای این پشه(!) را خودتان قیچی کردید!
حالا از پرندهی بالبریده میخواهید راه و رسمِ پریدن را در قفس به دیگران بیاموزد!
حافظهتان هم مثل بقیهی قسمتهای مغزِ کثیفتان، فلج و متعفن است.
...
این فورانِ چهل ثانیهای، پاسخ من نبود،
پاسخم روزیست که آن انبارِ سنگی را با تمامِ چرک و دردش بیرون بکشم و به تختِ سینهی تاریکتان بکوبم.
دور نیست!
بالاخره یا اینجا یا به زودی در آن دنیا.
#خانهبهدوش
#موقت
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - چرا یه غمی داری همش انگار ... + در همین حاشیهها گم شدهام! •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- یه غمی تو حرفا و نوشته هاته
+ من و غم سالهاست به یک الفتِ پنهان رسیدهایم؛ یک رابطهی عاشقانهی عمیق و قدیمی...
شبها میآید، بیصدا کنارم مینشیند، سرش را روی سینهام میگذارد تا خوابم ببرد،
صبح که میشود، چشمهایم را میبوسد و آرام مرا به بیداریِ جهان پس میدهد.
عصرها هم شانهبهشانهی هم در کوچههای شهر قدم میزنیم. آنقدر که دوباره شب از راه برسد و باز محکمتر از همیشه یکدیگر را بغل کنیم.
غم اگر نباشد،
دلم برایش تنگ میشود!
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- خطرناکه خطرناک ... انقدر بی پروا صحبت نکن .... نگرانتم ....
+ اینها اصلاً برای من خطری ندارند. نه به این خاطر که در تاریکخانهی وجودشان چراغی از انسانیت سوسو میزند یا دلشان به رحم میآید؛ نه! فقط به این دلیلِ ساده و تلخ که آنها اصلاً ما را نمیبینند!
ما در چشمهای شیشهایِ آنها "آدم" نیستیم، "عدد"یم.
چند رقمِ بیجان، تهِ یک سیاهه.
پس توطئه یا خنجر نیاز نیست؛ فقط روی کاغذهایشان مینویسند منهای یک.
پس نگرانِ این پشهی بالبریده نباش.
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- بنده همهجا مخاطبتون هستم ...
آخرین محل دیدارمون ... اسفندماه ... بود(:
امیدوارم دوباره ... تجدید دیدار رخ بنماید...
+ چون "امید" مانده "دوام" داریم...
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - دلم برات تنگ شده - دلم براتون ی ذره شده - تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس... +
✍🏻
#پیام_ناشناس
- ... یکی دو دفعه تو ... دیده بودم شما رو ... دلم تنگ شده براتون :) ....
+ یک روز بالاخره غرامت زندگیمان را از دلتنگی میگیریم!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بارون باریده، ابرهای سیاه تمومِ آسمون رو پوشوندن، برقا رفته، من روی بلندیام، افق غربی آسمون بازه، س
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرچم در اهتزاز است،
بالا به سربلندی...
رو به جنوب/ ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
پ.ن: اینبار لحظه از من فرار نکرد؛ خودش جلوی دوربین ایستاد، لبخند زد، و ماندگار شد.
✍🏻
به تو فکر میکنم،
و به این که چطور با حضورِ مهیب و مقدست،
تمامِ مساحتِ خالیِ کائنات را بلعیدهای؟
تو تمام فاصلهها را پُر میکنی...!
فاصلهی میانِ دو پلکزدن را،
فاصلهی مقدسِ بین دم و بازدم،
وقفهی وهمانگیزِ میانِ دو تپشِ قلب،
سکوت بین تیک و تاک ساعت،
فاصلهی سقوطِ تکتکِ قطرههای باران تا آن ابرِ بکری که خاستگاهِ آنهاست،
و حتی فضای خالیِ میانِ انگشتان و فاصلهی شکافِ ظریفِ بینِ دکمههای پیراهنم را!
تو حتی خلأ درونِ اتمها را هم قبضه کردهای!
تو جنون آمیزی،
تو همهجا هستی؛
رسوبِ ابدیِ زیبایی،
در تمامِ درزهای این جهانِ رو به زوال!
به تو فکر میکنم
و به شوخی گستاخانهی "بودنم" در حجم اشغالگریات!
و به این که کاش نباشم؛
و خوابم نمیبرد...
#خیال
•|🌌|• @bidelijat
وقتی یادم میافته، یه روزِ ۶ اسفند بدون اینکه بدونم آخرین باره دخترامو از نزدیک دیدم و باهاشون خداحافظی کردم،
حالا سال تحصیلی به زودی تموم میشه و اونا برای همیشه از این مدرسه میرن... ناراحت میشم.
جدی جدی آدمیزاد چقدر غصههای زیادی میتونه برای خوردن داشته باشهها!