بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
میگم آمریکا محاصرهمون کرده. عزیز میگه: به جهنم! بکنه ببینیم به کجا میرسه؟ برای خدای ما که سخت نیست
.
عزیزم دیشب که داشت دردهاشو میشمرد، گفت: "هرچی شکست دیگه درست نشد!" -مثلا دستش که قبلا شکسته، اما هنوزم درد میکنه. یا پاش که چند سال پیش شکسته، الان پلاتین داره و درد میکنه!-
من هنوز دارم به این جمله فکر میکنم که "هرچی شکست دیگه درست نشد!" و به دلم البته!
هدایت شده از رعنا نوشت!
من چی کاره ام که دلم بخواد یا نخواد...
تو هرچی بگی،
همون!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
. عزیزم دیشب که داشت دردهاشو میشمرد، گفت: "هرچی شکست دیگه درست نشد!" -مثلا دستش که قبلا شکسته، اما
دربارهی عزیز (مادربزرگم)
خیلی سال پیش، یه قصه نوشته بودم، که از روی واقعیته.
حالا که از حرفای عزیز استقبال شده(:
اونم میذارم،
نظرتونو بگید.👇
بسم الله الرحمن الرحیم
"۲۰ روز تا پاییز"
۱/۲
خیلی نمانده بود به پایان تابستان، این روزها ظهرها هوا گرم بود و شب ها سردمان می شد.
عزیز همیشه می گفت:«توی این هوا، خر تب می کنه، سگ سینه پهلو.» آن روزها معنی جمله اش را نمیفهمیدم، اما هربار که میشنیدم میخندیدم.
چند روزی میشد که به خانه خودمان سر نزده بودم، از وقتی مادر حامله شده بود، بیشتر وقتها خانه عزیز میماندم، خانه عزیز از خانه خودمان بزرگ تر بود و البته قشنگ تر و نو تر! از آقا جان شنیده بودم که عمو از شهر پول فرستاده و عزیز هم با همهاش این خانه را ساخته؛ از وقتی عمو رفته بود شهر کار کند، همه میگفتند:«دست و بالش باز شده، به نان و نوایی رسیده.» و من همیشه فکر میکردم که، عزیز که اینجا نان می پزد، چرا عموهم رفته شهر تا به نان برسد؟!
آنشب عزیز خیلی زود خوابید، من اما خوابم نمیبرد، توی حیاط یک پتوی سبز زبر پهن کردم، فانوس را کنارم گذاشتم و دراز کشیدم، روستا ساکِت ساکت بود و فقط گاهی صدای زوزه گرگ ها از دور می آمد، انگار همه خواب بودند به جز من و ستاره ها که نگاهشان میکردم؛ زیر لب لالایی که مادر یادم داده بود زمزمه میکردم و خودم را تاب می دادم:
«لالای بئشیگیم لای لای،
ائویم ائشیگیم لای لای،
سن یات شیرین یوخو گؤو،
چه کیم کئشیین لای لای»
چشمهایم داشت گرم میشد، با خودم فکر کردم حتما فردا که بیدار شدم به خانه برگردم، دلم برای مادرم تنگ شده بود.
هنوز خوابم نبرده بود که احساس کردم زمین تاب می خورد، چشم باز کردم، آسمان همان آسمان بود اما انگار گردی سنگین از خاک روی چشم هایم نشسته بود و نمی توانستم واضح ببینم، صدای شکستن و سوختن و انفجارهای پی در پی می آمد، صدای فریادهایی مبهم که نمی فهمیدم دقیقا چه می گویند!
سر جایم نشستم، درست همان لحظه برای چند ثانیه احساس کردم که زمین آرام گرفت و همه اجزای آن سکوت کردند و فقط یک لحظه بعد بود که صداهای جدیدی از سر گرفته شد، فریاد های خفه، ناله هایی که انگار از کف چاه به گوش میرسید، صدای حیواناتی که حس میکردم گریه می کنند.
ترسیده بودم، به خودم لعنت فرستادم که چرا پیش عزیز نخوابیدم. بلند شدم تا به داخل خانه برگردم اما تا به ساختمان خانه نگاه کردم، حس کردم که گم شده ام، گچ دیوار ها ریخته بود، شیشه ها شکسته بودند، هرچه در را فشار میدادم باز نمی شد.
صدا زدم: «عزیز! عزیز!» جواب نداد، گریه کردم و داد زدم: «عزیز! عزیز من میترسم بیا منو ببر تو»
هرچه گریه کردم فایده نداشت، با تنم چند بار به در ضربه زدم، همزمان که در باز شد، سوزش شدیدی در پهلویم حس کردم و جیغ کشیدم:«عزیز»
جوابی نشنیدم، درد و سوزش و ترس تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، نور فانوس، اطراف را کمی روشن کرده بود، دیدم که همه چیز خانه بهم ریخته، بوی بدی می آمد، دیوار ها ترک خورده بودند، وسایل روی طاقچه ریخته بودند.
جایی که عزیز خوابش برده بود را می دانستم، اتاق وسطی، کنار کمد! اما وقتی به اتاق رسیدم، دیدم که کمد افتاده وسط اتاق و رد باریکی از خون از زیر آن تا در اتاق رسیده. آن موقع فکر کردم احتمالا محتویات شیشه ای درون کمد بوده که شکسته و ریخته! باز هم دنبال عزیز گشتم! اما پیدایش نکردم.
از خانه بیرون رفتم که شاید در کوچه ببینمش، در حیاط را که باز کردم، فانوسم خاموش شد و دوباره پهلویم تیر کشید، احساس کردم سرم گیج رفت.
زور نور ماه به شدت تاریکی آن شب نمی رسید، و با اینکه نمی توانستم ببینم، می فهمیدم که هیچ چیز سر جایش نیست، با هر قدم که از خانه عزیز دور می شدم، صدای ناله های بیشتری می شنیدم، حالا می توانستم تشخیص بدهم که صدای کیست، مثلا صدای زهرا، دوستم که در همسایگی خانه عزیز زندگی می کردند را شنیدم که به سختی فریاد می زد و
کمک میخواست!
میدانستم که سریع باید به خانه خودمان برسم، دعا دعا می کردم مادرم مثل من نترسیده باشد.
چند قدمی را دویدم، اما نتوانستم، دردم شدید تر می شد، حس می کردم با هر قدم، جسم تیزی در پهلویم فرو می رود. ناچار آرام تر حرکت کردم؛ تاریک بود اما راه را بلد بودم.
جلوی در خانه درخت توت داشتیم، از همان درخت بود که فهمیدم راه را درست آمده ام، روی تنه اش دست کشیدم، من همه شیار های تنش را حفظ بودم، مادر می گفت صبح روزی که من به دنیا آمدم، بابا این درخت را کاشته؛ دو قدم جلو تر رفتم که در بزنم، دست جلو بردم اما در را حس نکردم، سرجایش نبود، انگار زیر پایم خالی شد. سر زانوی پای راستم سوخت و زمین خوردم...
۲/۲
ارتفاع چاله ای که در آن افتاده بودم زیاد نبود، اما هرچه تقلا کردم نتوانستم بیرون بیایم، مطمئن بودم که این چاله قبلا اینجا نبود.
سرم را روی دیواره خاکی چاله گذاشتم و صدای ناله ام به ناله های اطراف اضافه شد.
نمیدانم خوابم برد یا بیهوش شدم اما چشم که باز کردم، خورشید طلوع کرده بود، گرد و خاک شدیدی بلند شده بود و به سختی اطراف را میدیدم، می فهمیدم که عده زیادی در تلاش هستند و می شنیدم که مدام می گفتند، درش بیار، زنده است، تموم کرده، صداش میاد... و بعد از هر جمله، صدای جمعیت نسبتا زیادی بلند می شد، گاهی شیون و زاری و گاهی فریاد الله اکبر و الحمدلله...
صدای قدم های کسی را شنیدم که نزدیک من می شد، هیبت مرد بلندی را دیدم که بالای چاله ایستاد و به سمت من خم شد، سر و صورتش خاکی و خونی بود، لب هایش خشک شده بودند اما شناختمش، آقا صفر بود، از اهالی روستا، دست انداخت و زیر بغلم را گرفت، بلندم کرد، پهلویم درد گرفت اما چیزی نگفتم، آقا صفر گفت:«دختر تو اینجا چیکار میکنی؟!» من جواب ندادم. پرسید:« مامانت اینا کجان؟!» سر تکان دادم، نمی دانستم.
آقا صفر روی تکه سنگی روبه روی خانهمان نشاندم، حالا واضح تر می دیدم که چه بلایی سرمان آمده، از خانه فقط چهار تا ستون چوبی افتاده مانده بود و تپه ای خاک. آقا صفر رفت و من ماندم خیره به خرابه ها و چشمم میان جمعیتی که هر از گاهی رد می شدند، دنبال آشنا می گشت.
متوجه شده بودم که خیلی ها نیستند، آنها که بودند هم زخمی بودند و خسته.
هیچکس حواسش به من نبود، فقط گاهی آقا صفر برایم انگور می آورد.
دو روز گذشت و من در تمام لحظات با دست خاک هایی که روزی خانهمان بود بر می داشتم،
فهمیده بودم که اگر بخواهم مامان و بابا را پیدا کنم، باید همین جا را بگردم، دیده بودم که هر روز جسد های بی جانی از زیر آوار ها بیرون آورده میشود و مردمی که دنبال گمشده هایشان هستند، آرام میگیرند.
صبح روز سوم، که روی خاک ها خوابم برده بود، صدای بالگرد شنیدم و بیدار شدم، صدایش به بدن های خسته جان دوباره داد، مردمی که گرسنه و زخمی بودند، طوری میدویدند و فریاد می زدند که انگار نه انگار چند روز است با انگور و برگ انگور و چاشنی اشک و خون زنده مانده اند.
بالگرد های هلال احمر نشستند، انگار خود خدا آمده بود، نان و آب دادند، دارو دادند، زخم پهلوی مرا بستند، آوار های باقی مانده را برداشتند. انگار که به خاک پر از درد روستا مسکن تزریق کرده باشند، اما بعد از مرگش!
وقتی نوبت خانه ما شد، نشسته بودم و فقط نگاه میکردم، بعد از جنگی سخت و تن به تن که بین امدادگران و خرابه ها در گرفت دیدم که پدر و مادرم را درحالی از زیر سنگ و خاک و چوب ها بیرون کشیدند که دست های پدر، مادرم را محکم به آغوش کشیده بود، صورت مادر روی سینه بابا آرام و سالم مانده بود، موهایش مثل همیشه بافته شده و مرتب اما پر از خاک بود، صورت بابا را اما نذاشتند خوب ببینم.
خانم امدادگر جوانی گوشش را به سینه مادر چسباند و یکدفعه فریاد زد:« زنده است، این زنده است!» تمام روستا پر از هیاهو شد، لباس آن خانم را گرفتم و گفتم:«مامانم توی شکمش بچه داره» این اولین جمله ای بود که بعد از سه روز از گلویم خارج شد. چهره خانم امدادگر درهم شد و گفت:«می بریمش»
مرا به سختی از تن زخمی مادرم جدا کردند و او را بردند، گفتند:«می بریم که خوب بشه، بعدش میاد.» چشم هایم دنبالش تا آسمان رفت...
آقا صفر کنار درخت توت جلوی خانه چاله ای نسبتا کوچک کند، تن پدر را که با پارچه ای شبیه چادر نماز پوشانده شده بود، توی آن گذاشت و رویش خاک ریخت، من فقط تماشا میکردم، حتی گریه هم نمی کردم.
همان جا سر خاک بابا نشستم و بعد از چند روز نا آرامی، آرام گرفتم و خوابم برد.
صدای آشنایی از خواب بیدارم کرد، چشم باز کردم، عمو بود که به رویم لبخند می زد و بغلم کرد.
حالا ۵۹ سال از آن روز گذشته و من هنوز منتظرم که مادر خوب شود و بیاید...
پایان.
روایتی از زلزلهی سال ۱۳۴۱ بویین زهرا
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
.
منِ لعنتی، اصلاً دلم نمیخواست ادامهی این مرثیهی بیسروته را بنویسم.
-چون باید تا حالا هزاربار دهانِ این کلمات را با بیتفاوتی گل میگرفتم و میگذاشتم تهِ تاریکیِ همان انبارِ سنگی بپوسند.-
اما منِ لعنتی، حریف تنِ لعنتی نیستم!
.
.
ساعاتِ کشدارِ امروز را با یک سردردِ سمج سر کردم؛ دردی شبیه چرخیدنِ یک متهی کُند روی شقیقههایم.
تمامِ روز، بغضی کال و سمج خِرخِرهام را چسبیده بود و من دربهدر دنبالِ یک بهانهی پیشپاافتاده میگشتم تا سدّ اشک را بشکنم.
البته این رخوتِ لزج و دمغیِ بیدلیل، تنها یقهی خودم را نگرفته بود، منِ لعنتی لاشهی نامرئیِ اندوه را با خودم کشیدم و بردم پیش بچههای مهد! ویروسِ مسریِ بیحوصلگی، به جانِ آنها هم سرایت کرد و خندههایشان را خشکاند.
ساعت از صفر که گذشت، روز تمام نشد. دیوارهای شهر دهان باز کردند تا مرا ببلعند و من، پناهندهی خانهی عزیز شدم...!
اینجا برایم تخممرغ شکاندند و مومیایی به خوردم دادند، البته که فایده نداشت، اما حواسم را جمعِ ترکیبِ اعدادِ روی تقویمی کرد که توی صورتم میخورد!
امروزِ کشدار، ۱۹ اردیبهشت بود.
.
.
تنِ لعنتی... تنِ لعنتی یادش نمیرود!
تنِ لعنتی، درست سرِ وقت، دشنهی فرو رفته در جانِ منِ لعنتی را دستکاری میکند و بعد، به تماشای خونریزی دوباره مینِشانَدَم(!)...
#خانهبهدوش
#لعنتیها
هدایت شده از بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻
ای درد!
این که بیرحمانه میفشاریش
جان است!...
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
۲/۲ ارتفاع چاله ای که در آن افتاده بودم زیاد نبود، اما هرچه تقلا کردم نتوانستم بیرون بیایم، مطمئن ب
دوستان هنرمندی در گروه آڪو
این متن رو به پادکست تبدیل کردند
که متاسفانه در ایتا ارسال نمیشه
اما اگر روبیکا دارید،
از این لینک میتونید بشنوید👇
https://rubika.ir/post/HaOtpKxitw
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
۲/۲ ارتفاع چاله ای که در آن افتاده بودم زیاد نبود، اما هرچه تقلا کردم نتوانستم بیرون بیایم، مطمئن ب
دربارهی پایان بندیش هم توضیح بدم:
این قصه رو حدود ۴ سال پیش نوشتم، برای همین فاصلهی سال ۴۱ تا حالا، ۵۹ نوشته شده.
وگرنه عزیزم تا امروز، بیشتر از ۶۳ ساله که مادرشو گم کرده...