eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
545 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
۲/۲ ارتفاع چاله ای که در آن افتاده بودم زیاد نبود، اما هرچه تقلا کردم نتوانستم بیرون بیایم، مطمئن بودم که این چاله قبلا اینجا نبود. سرم را روی دیواره خاکی چاله گذاشتم و صدای ناله ام به ناله های اطراف اضافه شد. نمیدانم خوابم برد یا بیهوش شدم اما چشم که باز کردم، خورشید طلوع کرده بود، گرد و خاک شدیدی بلند شده بود و به سختی اطراف را میدیدم، می فهمیدم که عده زیادی در تلاش هستند و می شنیدم که مدام می گفتند، درش بیار، زنده است، تموم کرده، صداش میاد... و بعد از هر جمله، صدای جمعیت نسبتا زیادی بلند می شد، گاهی شیون و زاری و گاهی فریاد الله اکبر و الحمدلله... صدای قدم های کسی را شنیدم که نزدیک من می شد، هیبت مرد بلندی را دیدم که بالای چاله ایستاد و به سمت من خم شد، سر و صورتش خاکی و خونی بود، لب هایش خشک شده بودند اما شناختمش، آقا صفر بود، از اهالی روستا، دست انداخت و زیر بغلم را گرفت، بلندم کرد، پهلویم درد گرفت اما چیزی نگفتم، آقا صفر گفت:«دختر تو اینجا چیکار میکنی؟!» من جواب ندادم. پرسید:« مامانت اینا کجان؟!» سر تکان دادم، نمی دانستم. آقا صفر روی تکه سنگی روبه روی خانه‌مان نشاندم، حالا واضح تر می دیدم که چه بلایی سرمان آمده، از خانه فقط چهار تا ستون چوبی افتاده مانده بود و تپه ای خاک. آقا صفر رفت و من ماندم خیره به خرابه ها و چشمم میان جمعیتی که هر از گاهی رد می شدند، دنبال آشنا می گشت. متوجه شده بودم که خیلی ها نیستند، آنها که بودند هم زخمی بودند و خسته. هیچکس حواسش به من نبود، فقط گاهی آقا صفر برایم انگور می آورد. دو روز گذشت و من در تمام لحظات با دست خاک هایی که روزی خانه‌مان بود بر می داشتم، فهمیده بودم که اگر بخواهم مامان و بابا را پیدا کنم، باید همین جا را بگردم، دیده بودم که هر روز جسد های بی جانی از زیر آوار ها بیرون آورده میشود و مردمی که دنبال گمشده هایشان هستند، آرام میگیرند. صبح روز سوم، که روی خاک ها خوابم برده بود، صدای بالگرد شنیدم و بیدار شدم، صدایش به بدن های خسته جان دوباره داد، مردمی که گرسنه و زخمی بودند، طوری می‌دویدند و فریاد می زدند که انگار نه انگار چند روز است با انگور و برگ انگور و چاشنی اشک و خون زنده مانده اند. بالگرد های هلال احمر نشستند، انگار خود خدا آمده بود، نان و آب دادند، دارو دادند، زخم پهلوی مرا بستند، آوار های باقی مانده را برداشتند. انگار که به خاک پر از درد روستا مسکن تزریق کرده باشند، اما بعد از مرگش! وقتی نوبت خانه ما شد، نشسته بودم و فقط نگاه میکردم، بعد از جنگی سخت و تن به تن که بین امدادگران و خرابه ها در گرفت دیدم که پدر و مادرم را درحالی از زیر سنگ و خاک و چوب ها بیرون کشیدند که دست های پدر، مادرم را محکم به آغوش کشیده بود، صورت مادر روی سینه بابا آرام و سالم مانده بود، موهایش مثل همیشه بافته شده و مرتب اما پر از خاک بود، صورت بابا را اما نذاشتند خوب ببینم. خانم امدادگر جوانی گوشش را به سینه مادر چسباند و یکدفعه فریاد زد:« زنده است، این زنده است!» تمام روستا پر از هیاهو شد، لباس آن خانم را گرفتم و گفتم:«مامانم توی شکمش بچه داره» این اولین جمله ای بود که بعد از سه روز از گلویم خارج شد. چهره خانم امدادگر درهم شد و گفت:«می بریمش» مرا به سختی از تن زخمی مادرم جدا کردند و او را بردند، گفتند:«می بریم که خوب بشه، بعدش میاد.» چشم هایم دنبالش تا آسمان رفت... آقا صفر کنار درخت توت جلوی خانه چاله ای نسبتا کوچک کند، تن پدر را که با پارچه ای شبیه چادر نماز پوشانده شده بود، توی آن گذاشت و رویش خاک ریخت، من فقط تماشا میکردم، حتی گریه هم نمی کردم. همان جا سر خاک بابا نشستم و بعد از چند روز نا آرامی، آرام گرفتم و خوابم برد. صدای آشنایی از خواب بیدارم کرد، چشم باز کردم، عمو بود که به رویم لبخند می زد و بغلم کرد. حالا ۵۹ سال از آن روز گذشته و من هنوز منتظرم که مادر خوب شود و بیاید... پایان. روایتی از زلزله‌ی سال ۱۳۴۱ بویین زهرا
چون روی پرچمت الله داری، دوستت دارم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
. منِ لعنتی، اصلاً دلم نمی‌خواست ادامه‌ی این مرثیه‌ی بی‌سروته را بنویسم. -چون باید تا حالا هزاربار دهانِ این کلمات را با بی‌تفاوتی گل می‌گرفتم و می‌گذاشتم تهِ تاریکیِ همان انبارِ سنگی بپوسند.- اما منِ لعنتی، حریف تنِ لعنتی نیستم! . . ساعاتِ کشدارِ امروز را با یک سردردِ سمج سر کردم؛ دردی شبیه چرخیدنِ یک مته‌ی کُند روی شقیقه‌هایم. تمامِ روز، بغضی کال و سمج خِرخِره‌ام را چسبیده بود و من دربه‌در دنبالِ یک بهانه‌ی پیش‌پاافتاده می‌گشتم تا سدّ اشک را بشکنم. البته این رخوتِ لزج و دمغیِ بی‌دلیل، تنها یقه‌ی خودم را نگرفته بود، منِ لعنتی لاشه‌ی نامرئیِ اندوه را با خودم کشیدم و بردم پیش بچه‌های مهد! ویروسِ مسریِ بی‌حوصلگی، به جانِ آن‌ها هم سرایت کرد و خنده‌هایشان را خشکاند. ساعت از صفر که گذشت، روز تمام نشد. دیوارهای شهر دهان باز کردند تا مرا ببلعند و من، پناهنده‌ی خانه‌ی عزیز شدم...! اینجا برایم تخم‌مرغ شکاندند و مومیایی به خوردم دادند، البته که فایده نداشت، اما حواسم را جمعِ ترکیبِ اعدادِ روی تقویمی کرد که توی صورتم می‌خورد! امروزِ کش‌دار، ۱۹ اردیبهشت بود. . . تنِ لعنتی... تنِ لعنتی یادش نمی‌رود! تنِ لعنتی، درست سرِ وقت، دشنه‌ی فرو رفته در جانِ منِ لعنتی را دستکاری می‌کند و بعد، به تماشای خون‌ریزی دوباره می‌نِشانَدَم(!)...
✍🏻 ای درد! این که بی‌رحمانه می‌فشاریش جان است!... •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
۲/۲ ارتفاع چاله ای که در آن افتاده بودم زیاد نبود، اما هرچه تقلا کردم نتوانستم بیرون بیایم، مطمئن ب
دوستان هنرمندی در گروه آڪو این متن رو به پادکست تبدیل کردند که متاسفانه در ایتا ارسال نمیشه اما اگر روبیکا دارید، از این لینک میتونید بشنوید👇 https://rubika.ir/post/HaOtpKxitw
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
۲/۲ ارتفاع چاله ای که در آن افتاده بودم زیاد نبود، اما هرچه تقلا کردم نتوانستم بیرون بیایم، مطمئن ب
درباره‌ی پایان بندیش هم توضیح بدم: این قصه رو حدود ۴ سال پیش نوشتم، برای همین فاصله‌ی سال ۴۱ تا حالا، ۵۹ نوشته شده. وگرنه عزیزم تا امروز، بیشتر از ۶۳ ساله که مادرشو گم کرده...
✍🏻 به تو فکر می‌کنم! وقتی که کلان‌شهرِ زخمی و دودگرفته‌‌ام زیر پایم می‌رقصد. به تو فکر می‌کنم، و به این تکانه‌های وحشی، که هیچ ربطی به گسل‌های البرز ندارند! تو آن‌جا... در شرقی‌ترین مختصاتِ نقشه، با ناخنِ اشاره‌ات روی ترکِ موییِ نگینِ عقیق‌ انگشترت کشیده‌ای، و کیلومترها این‌سوتر، ستونِ فقراتِ تهران متزلل شده... به تو فکر می‌کنم و در انعکاسِ این لرزش، فقط تو را می‌بینم، خوابِ من، خراب‌ می‌شود در بیداریِ تو، و پلک‌هایم، زیرِ این آوار، تا ابد باز می‌مانند... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 این لرزش‌ها، این بادهای شلاق‌زن و این صاعقه‌های رازآلود، کلاسِ فشرده‌ی توحید است، برای چشم‌های جستجوگری که می‌اندیشند... تنها خداست که می‌تواند این جغرافیای وسیع را در آغوشِ هیبتِ خویش بکشد و دلی که از عظمتِ بی‌انتهای او پروا کند، دیگر هیچ فضای متروکی برای ترسیدن از طوفان‌های توی فنجانِ کدخدایانِ مستکبر زمین نخواهد داشت. •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 ابرقدرت خداست... طوفان‌های سهمگین، نفسِ مقتدر آسمان‌اند تا با یک بازدمِ ساده یادآوری کنند که اگر اراده‌ی او در میان باشد، تمام ناوگان‌ِ هواییِ پرطمطراقِ مستکبران، همچون کاغذپاره‌هایی مچاله، در سینه‌ی باد سرگردان می‌شوند. و رعد و برق‌های خیره‌کننده، فلاشِ دوربینِ کائنات‌ِ اویند برای ثبتِ این حقارت! خنده‌ی طعنه‌آمیزِ ابرها که جیغِ بنفشِ آژیرهای خطر و غرشِ مهلکِ جنگنده‌هایشان را به سکوتی تحقیرآمیز وا می‌دارند. و زلزله، تپشِ سینه‌ی زمینی‌ست که او آفریده تا با یک تکان بیدار کننده، بسترِ سستِ توهمِ خداییِ فراعنه را بلرزاند! به قدرت خدا تکیه کنید، و به صورتِ پوشالیِ ابرجنایتکاران سیلی بزنید، که خوب می‌زنید! •|🌌|• @bidelijat