eitaa logo
بیکران″
57 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
«تا مرز پیروزی» بازی جالبی بود... سوال میکرد و پاسخی غیر از بله و خیر می‌خواست. +دانش ‌آموزی؟ -چند سالی هست +فکر می‌کنی خیلی باهوشی؟ -بنظر این طور میاد +الان گفتی بله؟ -حضور ذهن ندارم +مطمئنی؟ -شاید! کارت سوال هارا روی زمین گذاشت و با شیطنت خاصی گفت:« فکر می‌کنی برنده شدی؟» با اطمینان خاصی گفتم: بله😎👌 که قهقهه جمع بلند شد. چه شد؟؟ من که تمام سوالات را به درستی پاسخ دادم؟ مگر نباید برنده میشدم؟ که تازه فهمیدم در یک قدمی بُرد، غرور بر من چیره شد و پایم لغزید... من نبردم‌... خنده ای تلخ به تصویر کشیدم و گفتم:« حتی اگه ۹۹ درصد راه رو رفته باشی اما یه لحظه مغرور بشی، تو خود بازنده ای!» جمع از شنیدن این حرف سکوتی چند لحظه ای کرد... حکایت خیلی از ماست. چند بار به مرز موفقیت رسیدیم و مغرور نشدیم؟ +بیکران @biekaran
«وقتی ماه همنشین شب های من شد» سلامَم کرد. جوابش واجب بود اما نگاه به رخسار جان فریبش واجب تر. مات نگاهش بودم‌. لب پنجره نشست و گفت:«رد میشدم.دیدم دعا کردی‌.گفتم کمی بیشتر بمانم» گفتم:«کیستی؟» گفت:«هرکس که بخواهی. شاید یک دوست، شاید یک قصه گو و شاید هم یک مزاحم.» گفتم:«مزاحم چرا؟ آرزو کردم کسی چون تو بیاید.حالا که آمد چرا مزاحمم باشد؟» پاسخی نداد.گفتم:«نگفتی کیستی؟» گفت:«دوست داری که باشم؟ هرچه گفتی من همانم» گفتم:«میشود داخل بیایی؟» لبخند محبت بر لب سر تکان داد:« نمیشود. باید بروم. وقت تنگ است.» بلند شدم و به سمتش رفتم. رو به رویش ایستادم. گفتم:« پس زود تر بگو کیستی تا همان صدایت کنم.» لختی خندید. گفت:« تو بگو من کیستم. من همان خورشیدم. با جامه ای سیاه و آرامشی که در جان نفوذ می‌کند.» مبهوت شدم. چه اصراری بود که من او را نام بگذارم؟ چشمانم را بستم تا به پاسخ سوالش فکر کنم. ناگاه نور از پرده ی روشن چشمانم ناپدید شد. گویی هرگز روشنایی به آن نتابیده بود. دلهره ای در وجودم بپا شد. قلب تپنده ی امید را که نور حاصل آن بود را نمی‌دیدم. آن را از من جدا کردند. گرچه در حد چند دقیقه در نگاهم گنجیده بود اما محبتش سال ها در دلم رخنه کرده بود. چشمانم را به یکباره باز کردم. چیزی جز سیاهی ندیدم. او رفته بود. دوباره تنهایی را باید می‌چشیدم. پهنه ی خیابان روبه رویم را نگریستم. کسی نبود‌. خرابه ی تنهایی ام بار دیگر ویران تر شد. سر به آسمان بردم. «خدایا.‌..چرا؟» حرف به اتمام نرسیده بود که چشمم به پاسخ سوال افتاد. ریز لب اسمش را زمزمه کردم: «ماه!» +بیکران @biekaran
شعر بنوش :)🍃
مرگ در قاموس ما از بی‌وفایی بهتر است در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصه‌ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه دل به‌دست آوردن از کشورگشایی بهتر است
تشنگان مهر محتاج ترحم نیستند کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است
باشد ای عقل معاش‌اندیش، با معنای عشق آشنایم کن ولی ناآشنایی بهتر است
کاش دست دوستی هرگز نمی‌دادی به من آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است …
از آقای فاضل نظری
«فوق تخصص لابی‌گری را در خانه کسب کنید!» چند خیابان تا مقصد فاصله بود‌. از خستگی نای دمیدن نداشتم. پاهایم گز گز میکرد و کمرم خسته بود. از صبح خروس خوان بیرون بودم و حالا که به ظهر رسیده بودیم توانی برای سر پا ماندن نداشتم‌. فقط می‌خواستم خواهرم را از مدرسه به خانه برسانم و یک دل سیر بخوابم. دم در مدرسه اش که رسیدم به انبوهی از والدین پر حرف برخوردم‌. زنان و مردانی که بی وقفه و در باب موضوعات مختلف ، با هر لحن و جبهه ای سخن میگفتند‌. در مورد اشپزی، دیگری ساخت و ساز، یکی فساد در جامعه و اندک حاضران فقط گوش میکردند. وقتی زنگ خورد و جغله بچه های قد و نیم قد در بغل مادر و پدر هایشان پریدند، حیاط کمی خلوت تر شد‌. منتظر خواهرم بودم. معمولا دیر تر از بچه های دیگر پایین می‌آید. پشت سرم دو مادر با فرزندان خود در شُرُف ترک مدرسه بودند. دختری با صدای جیغ گفت: خاله خاله! امروز من مبصر شدم! مادر دختر دیگر (که خاله ی این دختر مبصره میشد) گفت: آفرین خاله! از کی مبصر شدی؟ دختر کیفش را به مادرش داد و گفت: از امروز. خاله اش خم شد و رو به دخترش کرد و گفت: خاله اگه یه وقت سَما(دخترش) کار بدی کرد بیا آروم دم گوشش بگو... یه وقت نری اسمش رو بنویسی پا تخته ها! اگه شیطنت هم کرد به معلمش نگو. بعد بلند شد و رو به مادر دختر با خنده گفت:« آبرو داری کن تروخدا» سما هم با لب های آویزان و کیفی روی دوش حرفی نمی‌زد. وقتی مادرش سفارش اش را چنین به مسئول برقراری نظم در کلاس کرده بود چه لازم میدانست خودش را اصلاح کند؟ میدانست اگر هم کار خطایی ازش سر بزند کسی که توبیخ میشود و مورد سرزنش قرار میگیرد مبصر کلاس است، نه او! و این گونه میشود که پس از مدت زمانی، مردمان خطه ای میشوند بی فرهنگ و رئیسانشان اهل رانت و لابی گری. بعد مدام از فرهنگ غنی و آموزش سخت گیرانه ی فلان کشور ها میگویند و میشوند خود تحقیرانه جامعه. و این چنین کشوری پدید می آید که از لحاظ فرهنگ در پایین ترین سطح است و نمی‌تواند بالاتر را ببیند. چون اشتباهات و نقض قوانین خودشان را به گردن مسئولی می اندازند که خودش، از آنها بی مسئولیت تر است! +بیکران @biekaran