eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» با صدای خاله از خواب برخواستم. پتو را کنار زدم و روی تخت نرم آبی رنگم نشستم. موجی از سرما از پنجره وارد شد و دور اتاقم چرخید و گرمای لباسم را با خود برد. هوا، هوای پاییز بود. دیگر نمیشد گفت آخرای تابستان است بلکه امروز پاییز اولین گامش را در طبیعت گذاشت. صدای رعد و برق مرا از خلسه بیرون اورد. خاله دوباره صدایم کرد:« عزیزم؟ بلند شو. صبحانه برایت چیدم.» خواب‌آلود به طرف در اتاق قدم برداشتم‌. از پشت دَر کُت پشمی ام را برداشتم و انرا در راه پوشیدم. صدای قرآن می امد‌‌. سوره ی رحمن میخواند. زیر لب آیات را زمزمه کردم. خاله عاشق این بود که زیر باران قرآن بخواند. می‌گفت:«باران رحمت است و به زمین حیات می‌بخشد و قرآن به روح حیات دوباره میدهد.» به آشپزخانه که رسیدم عطر خوش باران به مشامم رسید. لای پنجره کمی باز بود و بوی خوش دم کرده نعنا فضا را عطرآگین کرده بود. خاله موهایش را مرتب بسته بود. لکه های آبی و سبز روی گونه اش حاکی از آن بود که تابلو‌نقاشی جدیدش را قلم زده‌. رو از صفحه قرآن برداشت و نوار صوت را قطع کرد. گفت:« صبحت بخیر. هوا خیلی سرد شده. بیا برایت دمنوش بریزم تا گرم شوی.» +بیکران @biekaran
دلتنگی که زمان و مکان نمی شناسد،به خود می آیی و میبینی اشک است که جاری شده از چشمانی که دلتنگی را فریاد میزند‌. دلتنگی آنکه تو را دیده یک جور و دلتنگی و حسرت آنکه هنوز نتوانسته به دیدارت بیاید یک جور:)🍃🌾 شب جمعه است هوایت نکنم میمیرم... +نجوا @biekaran
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» برخلاف روز های قبل که چهره ی خشکی را در جواب مهربانی خاله میدادم، سعی کردم لبخندی بزنم و بگویم : «دستت درد نکند خاله جان.» اما نمیدانم چه شد که بین انچه قلبم میخواست و انچه حقیقت خودم بود تناقضی آشکار یافتم. سرم را پایین انداختم و کت پشمی ام را مرتب کردم. خاله که به این رفتار هایم عادت داشت لیوان را لبالب از دمنوش نعنا پرکرد و روی میز گذاشت. مشت دیگرش را باز کرد و غنچه ی گل محمدی که یادگار بهار بود را در دمنوش انداخت. غنچه گرمای محبت نعنا را در قلبش راه داد و دوباره بوی بهاری ازبطنش شکوفا شد. صندلی را عقب کشیدم و روی ان نشستم. لیوان را به طرف خود کشیدم و به غنچه ی گل محمدی نگاه کردم. فکر میکرد بهار شده. میخواست کار نا تمامش را کامل کند. میخواست دست بگشاید و شکوفا شود. خاله پنجره را بست و گفت:« عجب هوای سردی! شکر خدا بابت باران رحمتش.» دوست داشتم لبخندی بزنم و بگویم:« اری. شکر خدا بابت تمام نعماتش.. از باران که همنشین برگ خسته ی پاییزی میشود و اورا از خستگی درخت جدا میکند و رهایی میبخشد تا ماه که همنشین شب های من شد و...» به خودم آمدم. دیدم خاله روسری نارنجی سر کرده و میگوید:« امروز باید به نمیشگاهی متفاوت بروم. گفتند نقاش این نمایشگاه هنری، چیره دست است و ذهن بازی دارد. دیروز صاحب نمایشگاه پیام رساند که به انجا بروم و از آثارش دیدن کنم. از دوستانم شنیده بودم که چند اثرش به قدری زیباست که قیمتی برا انها نمی توان گذاشت. اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟» +بیکران @biekaran
ادامه اش👇🏻
«وقتی ماه همنشین شب های من شد» میدانستم هر بار از تعریف های پر لعابی که میکند منظوری دارد. چادر سر کرد و مقابلم تمام رخ ایستاد. گفت:« امروز برنامه ی بخصوصی داری؟» کمی از دمنوش نوشیدم و گفتم:« نه. چطور؟» کیفش را روی دوشش گذاشت و گفت:« بیا این بازی همیشگی را تکرار نکنیم. چون وقت تنگ است مستقیم میگویم. دوست داری همراهم بیایی؟» به یاد حرف دیشب ماه افتادم. + تابحال به اوگفتی- دوستش داری-؟ گفتم:« چرا بیایم؟» گفت:« چه کسی دوست ندارد خواهر زاده ی نازنینش کنار او باشد؟ میخواهم کنارم باشی.» دلم مرادش را گرفت. بلند شدم. دمنوش را سرکشیدم و گفتم:« الان اماده میشوم.» +بیکران @biekaran
راه هفتاد و دو ملت میشود اینجا یکی زینهار ای طالب حق از در دل نگذری صاحب تبریزی @biekaran
هدایت شده از دختران هادی
❣حسین(ع) روشنایی هدایتش را از جد خود ارث برده بود... همان کسی که ✨روشنایی بخشید دنیای سیاه جهالت را (: @dokhtaranhadi
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیای تاریک روشن میشود😍 ✨سخنان حضرت آقا در رابطه با مبعث✨ @dokhtaranhadi
Mohsen Mirzazade ~ Music-Fa.ComMohsen Mirzazade - Mohammad (128).mp3
زمان: حجم: 3.4M
ابوالقاسم خیرالبشر و سید کونین بنی عم شه تخت سلونی؛ که بود حیدر و صفدر وصی احمد مرصل؛ علی عالی اعلی ولی والی والا ز قد قامت رعنا؛ که بود قدرت یزدانی… مبعث مبارک😍❤️ @biekaran
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» رخت و لباس مرتبی تن کردم و پشت سر خاله به راه افتادم. خاله رانندگی میرکرد و رادیو تفسیر قران میخواند. به منظره ی بیرون خیره شده بودم. به جنگل که داشت لباس سبزش را با لباس زرد پاییزی عوض میکرد. به انار هایی که در باغات اطرافمان ترک میخوردند و دل از دل باغبان میبردند. شایدم گاه گاهی به قطرات باران روی شیشه نگاه میکردم. حس میکردم میخندیدند. شاید پرواز حس خوبی دارد که ابر های سنگین را سبک میکند. خاله رادیو را قطع کرد و گفت:«میخواهی شبکه را عوض کنم؟» + نه... خوب است. کی میرسیم؟ -تقریبا یک ساعت دیگر. حوصله ات که سر نرفته؟ + نه... راستی میگویم این نمایشگاه برای کیست؟ +یکی از هم دانشگاهی هایم. البته زیاد اورا نمیشناسم. خیلی وقت است هم را درست ندیدیم. فکر کنم پنج سالی میشود. جوابم را گرفتم. سکوت کردم و دوباره به افق های دور خیره شدم. خاله ادامه داد: این بنده ی خدا همسرش را دو یا سه سال پیش از دست داد و به افسردگی شدید دچار شد. +خب بعدش چه شد؟ هنوز افسرده است؟ -نه...یعنی نمیدانم. فقط میدانم بعد از بازه زمانی خاصی تغییر کرد. علاقه مند به عرفان شد و دوست داشت به حوزه برود. اینکه اخر رفت یا نه را خبر ندارم. +بیکران @biekaran