«فوق تخصص لابیگری را در خانه کسب کنید!»
چند خیابان تا مقصد فاصله بود. از خستگی نای دمیدن نداشتم. پاهایم گز گز میکرد و کمرم خسته بود. از صبح خروس خوان بیرون بودم و حالا که به ظهر رسیده بودیم توانی برای سر پا ماندن نداشتم. فقط میخواستم خواهرم را از مدرسه به خانه برسانم و یک دل سیر بخوابم.
دم در مدرسه اش که رسیدم به انبوهی از والدین پر حرف برخوردم. زنان و مردانی که بی وقفه و در باب موضوعات مختلف ، با هر لحن و جبهه ای سخن میگفتند. در مورد اشپزی، دیگری ساخت و ساز، یکی فساد در جامعه و اندک حاضران فقط گوش میکردند.
وقتی زنگ خورد و جغله بچه های قد و نیم قد در بغل مادر و پدر هایشان پریدند، حیاط کمی خلوت تر شد.
منتظر خواهرم بودم. معمولا دیر تر از بچه های دیگر پایین میآید. پشت سرم دو مادر با فرزندان خود در شُرُف ترک مدرسه بودند. دختری با صدای جیغ گفت: خاله خاله! امروز من مبصر شدم!
مادر دختر دیگر (که خاله ی این دختر مبصره میشد) گفت: آفرین خاله! از کی مبصر شدی؟
دختر کیفش را به مادرش داد و گفت: از امروز.
خاله اش خم شد و رو به دخترش کرد و گفت: خاله اگه یه وقت سَما(دخترش) کار بدی کرد بیا آروم دم گوشش بگو... یه وقت نری اسمش رو بنویسی پا تخته ها! اگه شیطنت هم کرد به معلمش نگو.
بعد بلند شد و رو به مادر دختر با خنده گفت:« آبرو داری کن تروخدا»
سما هم با لب های آویزان و کیفی روی دوش حرفی نمیزد. وقتی مادرش سفارش اش را چنین به مسئول برقراری نظم در کلاس کرده بود چه لازم میدانست خودش را اصلاح کند؟ میدانست اگر هم کار خطایی ازش سر بزند کسی که توبیخ میشود و مورد سرزنش قرار میگیرد مبصر کلاس است، نه او!
و این گونه میشود که پس از مدت زمانی، مردمان خطه ای میشوند بی فرهنگ و رئیسانشان اهل رانت و لابی گری. بعد مدام از فرهنگ غنی و آموزش سخت گیرانه ی فلان کشور ها میگویند و میشوند خود تحقیرانه جامعه.
و این چنین کشوری پدید می آید که از لحاظ فرهنگ در پایین ترین سطح است و نمیتواند بالاتر را ببیند. چون اشتباهات و نقض قوانین خودشان را به گردن مسئولی می اندازند که خودش، از آنها بی مسئولیت تر است!
+بیکران
@biekaran
«🌙☁️»
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
ماه را در آسمان دیدم. نورش را، مهرش را در دلم تاباند. طنین صدایش چقدر لطیف بود. مانند صدای باد که در علفزار میچرخد و علفزار روحت را به هر سمت میرقصاند. افسونش بی مثال بود. خوشا حال مرا که که ساحری چون او مرا افسون کرده باشد.
روی لبه ی پنجره نشستم. به تمام رخِ مهتابی اش نگاه کردم. چقدر دوستش داشتم. بار دیگر ندای قلبم وسعت کلام یافت:«ماه! ماه من...»
نمیدانم چند ساعت را از قاب پنجره بدون کلام به او نگاه میکردم که چگونه در آسمان میدرخشد. حقا که درست میگفت. ماه شاهدخت خورشید است که در جامه ای تیره برای تسکین اندوه ما می آید.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran