eitaa logo
بیکران″
57 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
«فوق تخصص لابی‌گری را در خانه کسب کنید!» چند خیابان تا مقصد فاصله بود‌. از خستگی نای دمیدن نداشتم. پاهایم گز گز میکرد و کمرم خسته بود. از صبح خروس خوان بیرون بودم و حالا که به ظهر رسیده بودیم توانی برای سر پا ماندن نداشتم‌. فقط می‌خواستم خواهرم را از مدرسه به خانه برسانم و یک دل سیر بخوابم. دم در مدرسه اش که رسیدم به انبوهی از والدین پر حرف برخوردم‌. زنان و مردانی که بی وقفه و در باب موضوعات مختلف ، با هر لحن و جبهه ای سخن میگفتند‌. در مورد اشپزی، دیگری ساخت و ساز، یکی فساد در جامعه و اندک حاضران فقط گوش میکردند. وقتی زنگ خورد و جغله بچه های قد و نیم قد در بغل مادر و پدر هایشان پریدند، حیاط کمی خلوت تر شد‌. منتظر خواهرم بودم. معمولا دیر تر از بچه های دیگر پایین می‌آید. پشت سرم دو مادر با فرزندان خود در شُرُف ترک مدرسه بودند. دختری با صدای جیغ گفت: خاله خاله! امروز من مبصر شدم! مادر دختر دیگر (که خاله ی این دختر مبصره میشد) گفت: آفرین خاله! از کی مبصر شدی؟ دختر کیفش را به مادرش داد و گفت: از امروز. خاله اش خم شد و رو به دخترش کرد و گفت: خاله اگه یه وقت سَما(دخترش) کار بدی کرد بیا آروم دم گوشش بگو... یه وقت نری اسمش رو بنویسی پا تخته ها! اگه شیطنت هم کرد به معلمش نگو. بعد بلند شد و رو به مادر دختر با خنده گفت:« آبرو داری کن تروخدا» سما هم با لب های آویزان و کیفی روی دوش حرفی نمی‌زد. وقتی مادرش سفارش اش را چنین به مسئول برقراری نظم در کلاس کرده بود چه لازم میدانست خودش را اصلاح کند؟ میدانست اگر هم کار خطایی ازش سر بزند کسی که توبیخ میشود و مورد سرزنش قرار میگیرد مبصر کلاس است، نه او! و این گونه میشود که پس از مدت زمانی، مردمان خطه ای میشوند بی فرهنگ و رئیسانشان اهل رانت و لابی گری. بعد مدام از فرهنگ غنی و آموزش سخت گیرانه ی فلان کشور ها میگویند و میشوند خود تحقیرانه جامعه. و این چنین کشوری پدید می آید که از لحاظ فرهنگ در پایین ترین سطح است و نمی‌تواند بالاتر را ببیند. چون اشتباهات و نقض قوانین خودشان را به گردن مسئولی می اندازند که خودش، از آنها بی مسئولیت تر است! +بیکران @biekaran
بیکران″
شاید یک چراغ کمتر... یک لباس بیشتر یک درجه حرارت کمتر یک محبت بیشتر... رحمت خدا را به ما بیشتر کند☺️
«🌙☁️» «وقتی ماه همنشین شب های من شد» ماه را در آسمان دیدم. نورش را، مهرش را در دلم تاباند. طنین صدایش چقدر لطیف بود. مانند صدای باد که در علفزار می‌چرخد و علفزار روحت را به هر سمت می‌رقصاند. افسونش بی مثال بود. خوشا حال مرا که که ساحری چون او مرا افسون کرده باشد. روی لبه ی پنجره نشستم. به تمام رخِ مهتابی اش نگاه کردم. چقدر دوستش داشتم. بار دیگر ندای قلبم وسعت کلام یافت:«ماه! ماه من...» نمیدانم چند ساعت را از قاب پنجره بدون کلام به او نگاه میکردم که چگونه در آسمان می‌درخشد. حقا که درست می‌گفت. ماه شاهدخت خورشید است که در جامه ای تیره برای تسکین اندوه ما می آید. +بیکران @biekaran
از بار گنه شد تن مسکین پست یا رب چه شوداگر مرا گیری دست؟ گر در علمم آنچه تورا شاید نیست اندر کرمت آنچه مرا باید هست ابوسعید ابوالخیر @biekaran
سلام علیکم. من تبادل نیستم اشتباه گرفتی😁😂 ... آیدی تبادل توی توضیحات کانال هست.
«🌙☁️» «وقتی ماه همنشین شب های من شد» با رویای دیدار دوباره ی ماه به رخت خواب رفتم. خواب عمیقی بود. مالامال از احساسات خوب. به دور از تنهایی ها، با حسی مطمئن. صبح که از بستر برخواستم و خود را در آینه دیدم، خاطرات دوران کودکی ام تجدید یافت. مانند گذشته با لبخند قدم بر میداشتم و تا لحظه ی رسیدن به آشپزخانه به فکر خواب دیشب بودم. برای اولین بار پرده های آشپزخانه را کنار زدم و نفسی عمیق کشیدم‌. سماور روی اجاق داشت خودش را می‌کشت. احتمالا خاله دوباره حین مطالعه خوابش برده و سماور را به حال خودش رها کرده بود. قوری را برداشتم و دو پیمانه چای در آن ریختم. از کمد ادویه، دو پَر دارچین خوش بو انتخاب کردم و همراه با آب جوش درون قوری انداختم. عطر دارچین نشاط را در وجودم جاری کرد. صدای خاله را از پشت سر شنیدم +سلام خاله. چقدر زود بیدار شدی!؟ -سلام. آره. +صبحونه خوردی خاله جان؟ -نه. +بیا برات کره عسل بیارم. نگاهی به قوری توی دستم و کرد. نفس عمیقی کشید و گفت:« دارچین دم کردی؟» شیر سماور را بستم و گفتم:«اره. گفتم جهت تنوع چای دارچین دم کنم. بده؟» تعجب کردنش را دوست داشتم. چشمانی گرد شده که پشت عینک، درشت تر می‌نمایید. موهای مش کرده اش را گوجه ای بالای سر می‌بست اما هیچ وقت موهای خاله را مرتب ندیدم. همیشه آشفته دور صورت سفیدش ریخته بودند. او ذات هنری فوق العاده ای داشت و در بی نظمی تابلو های رنگ روغنش نظم خاصی حاکم بود. با همان صورت دوست داشتنی گفت:« هوم.نه نه...خیلی هم خوبه.» +بیکران @biekaran
تو بھ تحریڪِ فلڪ فتنہ؎ِ دورانِ منی من بھ تصدیقِ نظر محوِ تماشا؎ِ توام فروغی بسطامی @biekaran
ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا مولانا @biekaran
حرف ها دارند مردم همچنان پشت سرم بعد تو ول كرده ام هر گونه قيل وقال را میثم رنجبر @biekaran