«🌙☁️»
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
ماه را در آسمان دیدم. نورش را، مهرش را در دلم تاباند. طنین صدایش چقدر لطیف بود. مانند صدای باد که در علفزار میچرخد و علفزار روحت را به هر سمت میرقصاند. افسونش بی مثال بود. خوشا حال مرا که که ساحری چون او مرا افسون کرده باشد.
روی لبه ی پنجره نشستم. به تمام رخِ مهتابی اش نگاه کردم. چقدر دوستش داشتم. بار دیگر ندای قلبم وسعت کلام یافت:«ماه! ماه من...»
نمیدانم چند ساعت را از قاب پنجره بدون کلام به او نگاه میکردم که چگونه در آسمان میدرخشد. حقا که درست میگفت. ماه شاهدخت خورشید است که در جامه ای تیره برای تسکین اندوه ما می آید.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
«🌙☁️»
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
با رویای دیدار دوباره ی ماه به رخت خواب رفتم. خواب عمیقی بود. مالامال از احساسات خوب. به دور از تنهایی ها، با حسی مطمئن. صبح که از بستر برخواستم و خود را در آینه دیدم، خاطرات دوران کودکی ام تجدید یافت. مانند گذشته با لبخند قدم بر میداشتم و تا لحظه ی رسیدن به آشپزخانه به فکر خواب دیشب بودم. برای اولین بار پرده های آشپزخانه را کنار زدم و نفسی عمیق کشیدم. سماور روی اجاق داشت خودش را میکشت. احتمالا خاله دوباره حین مطالعه خوابش برده و سماور را به حال خودش رها کرده بود. قوری را برداشتم و دو پیمانه چای در آن ریختم. از کمد ادویه، دو پَر دارچین خوش بو انتخاب کردم و همراه با آب جوش درون قوری انداختم. عطر دارچین نشاط را در وجودم جاری کرد. صدای خاله را از پشت سر شنیدم
+سلام خاله. چقدر زود بیدار شدی!؟
-سلام. آره.
+صبحونه خوردی خاله جان؟
-نه.
+بیا برات کره عسل بیارم.
نگاهی به قوری توی دستم و کرد. نفس عمیقی کشید و گفت:« دارچین دم کردی؟»
شیر سماور را بستم و گفتم:«اره. گفتم جهت تنوع چای دارچین دم کنم. بده؟»
تعجب کردنش را دوست داشتم. چشمانی گرد شده که پشت عینک، درشت تر مینمایید. موهای مش کرده اش را گوجه ای بالای سر میبست اما هیچ وقت موهای خاله را مرتب ندیدم. همیشه آشفته دور صورت سفیدش ریخته بودند. او ذات هنری فوق العاده ای داشت و در بی نظمی تابلو های رنگ روغنش نظم خاصی حاکم بود. با همان صورت دوست داشتنی گفت:« هوم.نه نه...خیلی هم خوبه.»
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
«شاید برای شما هم اتفاق بیفتد»
میگفت و میخندید. کار همیشگی اش بود. حرف های تازه ای نمیزد. همان کلماتی را میگفت که از تلویزیونش میشنید. حتی کلمات و اصطلاحاتش هم تغییر نمیداد. کارش تحقیر اوضاع بود. در جمع معرکه میگرفت و شبهه ای می انداخت و میرفت. حالا بیا و ذهن افرادی که با این شبهه ها گیج شده اند را از گرداب نجات بده.
دوران کرونا که بود از دست حرف های طنز آلودش رهایی نداشتیم. بیست و چهار ساعت شبانه روز را پای اینستاگرام مینشست و پست هایی میگذاشت که جز سرافکندگی چیزی نداشت. مثلا میگفت واکسن برکت آب مقطر است! خب مردم هم باور میکردند، همه که از پزشکی اطلاع درستی نداشتند. اکنون که در کشور کرونا ریشه کن شده و هنوز اروپایی ها با این بلا دست و پنجه نرم میکنند، حرف های گذشته اش را از یاد برده. چه میماند؟ فقط اذهان مشوشی که دائم دارند خودشان را بخاطر زندگی در ایران نکوهش میکنند.
این بار هم سوار بر موج اغتشاشات گل حرف مجلس را گرفته بود. میگفت و میگفت بدون آنکه مجال صحبت به دیگران دهد.
+آره!! زده اوضاع مملکت رو داغون کرده،خون مردم رو تو شیشه ریخته، دخترای بیگناه رو کشته بعد میگه اینا رو باید مثل دخترای خودمون بدونیم. اگه دختر خودته چرا بهش آزادی نمیدی؟؟ اینا خب حق دارن آزاد باشن.
ابرو بالا انداخت و گفت:« خب آره...اگه برای منم آزادی دیگران مایه ضرر بود نمیزاشتم آزاد باشن»
گفتم: مهسا جون خب چرا؟ اینکه به دخترای بد حجاب هم محبت پدری داره بده مگه؟
مثل بمب ساعتی منفجر شد:« آدم دخترای خودشو بخاطر نداشتن حجاب از خدمات دولتی محروم میکنه؟ آدم دخترای خودشو بخاطر حق خواهی شون دستگیر میکنه؟؟ کجای دنیا این معنی محبت پدریه؟؟
حرفی نداشتم بزنم تا اینکه خدا جواب را جلوی خودش گذاشت.
صدای جیغ و داد فرزین، پسر بزرگ مهسا و کورش پسر کوچک ترش آمد. کورش گریه کنان به مهسا شکایت کرد:« ماماااان. فرزین منو زد😭»
مهسا که از بحث بین ما هم پر بود داد زد:« فرزیییییین!!»
فرزین خیلی آروم اومد و گفت:«ها؟ چیه؟»
+چرا بچه رو زدی؟ نگفتم به پای هم نپرید؟
-گوشی رو میخواستم نداد بهم. منم ازش گرفتم. حقشه
+مگه به تو نگفتم دیگه حق نداری بری پای گوشی؟
-برو بابا...
+فرزین!! تا معدل ریاضیتو نکشی بالا حق استفاده نداری! فهمیدی!؟
- اصلا میخوام ترک تحصیل کنم
+غلط! مگه دست توعه؟ میخوای بدبخت شی؟
- دست من نی؟؟ من آزادم انتخاب کنم بدبخت شم یا خوشبخت.
+فرزین اگه قراره بدبخت بشی از همین فردا شروع کن. نمیزارم با دوستات بری استخر.
-عهه...چراا؟
+تنبیه بشی میفهمی خوشبختی و بدبختی رو کی تعیین میکنه!
فرزین از لجش پای محکمی به زمین کوبید و گفت:« بدم میااااد...»
گفتم:« واا؟؟ مهسا جون؟ خب خودش میخواد انتخاب کنه دیگه. »
گفت:« لطفاً دخالت نکن! این بچه قراره یه عمر زیر ریش من باشه. بره عملگی کنه شما حقوقش رو میدی؟»
فرزین از ته سالن داد زد:« اصلا میخوام برم کارگری کنم»
مهسا بار دیگه از کوره در رفت و گفت:« پس دور دوستات رو خط بکش!»
گفتم:« مهسااا!! تو مادری مثلا؟؟ کدوم مادری بچه شو محدود میکنه؟ کدوم مادری دلش میاد بچه اش ناراحت باشه؟ »
مهسا خانم دیگه کم کم داشت نقشه ی قتل منو میکشید. گفت:« حرف نزن و دخالت نکن. الان بچه اس نمیفهمه چه غلطی داره میکنه.»
نگاه معنا داری بهش انداختم. خودش فهمید و ساکت شد...
گفتم:« از این به بعد سعی کن حرفایی رو بگی که خودت هم قبولشون داشته باشی...»
تا آخر مجلس ساکت بود و حرفی نزد ....
+بیکران
@biekaran
«🌙☁️»
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
بعد از صبحانه خاله گفت:« من برم به کارام برسم...وقت کمی برام مونده» متوجه نشدم دقیقا برای انجام چه کاری وقت ندارد؟ گفتم:«باشه. من برم» لیوان چای را شست و توی ابچکان گذاشت. گفت:« عام...میخوای آخرین تابلوم رو ببینی؟» دست توی جیب لباسم کردم و گفتم:«نه. میخوام برم تو اتاقم» خاله که احتمال همچین بازخوردی را از من داشت لب پیچ داد و گفت:« هرجور راحتی» یک لیوان چای دارچین برای خودم ریختم و با دو حبه قند به اتاقم رفتم. پشت میز تحریر چوبیم نشستم. لیوان چای را گوشه ی میز گذاشتم و از کشرو کنار دستم، یک برگه کاهی برداشتم. صدای خاله در گوشم زمزمه شد:« اگه از لاک خودت بیرون بیای یه هنرمند واقعی میشی» همیشه امیدوار بود از افسردگی گذر کنم و به گفته ی خودش روح خلاق و هنری ام را شکوفا کنم. گرچه هیچ وقت حرفش را قبول نمیکردم اما در حقیقت از دست گرفتن قلم و کاغذ همیشه احساس رهایی میکردم. دنیای قلم، قلمرو بینهایت پادشاهی ام.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
بدان و آگاه باش ای پسر که نیست از بودنی و نابودنی و شاید بود که شناخت مردم نگشت چنانک اوست. جز آفریدگار عزّوجل که ناشناس را بر وی راه نیست و جز او همه شناخته گشتست و شناسندهٔ حق تعالی آنگاه باشی که ناشناس شوی و مثال شناختن چون منقوش است و شناسنده نقاش و گمان نقاش نقش، تا در منقوش قبول نقش نبود هیچ نقاش بر وی نقش نتواند کرد.
«قابوس نامه»
عنصرالمعالی کیکاووس
آروم بخونید. خیلی قشنگه🙂
@biekaran