eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
مرغ نر را خروس می گویند زن نو را عروس می گویند نمد سبزوار از پشم است زیر ابروی مردمان چشم است آن چه در چشم می رود خواب است آن چه در جوی می دود آب است! از كرامات شيخ ما چه عجب        پنجه را باز كرد و گفت وجب از کرامات شيخ ما اينست  شيره را خورد و گفت شيرين است یک کرامات دیگرم دارد ابر را دید و گفت می بارد در سمرقند گربه دم دارد   در بخارا الاغ  سُم  دارد دست دارای پنج انگشت است متضاد جلو، همان پشت است @biekaran
بیکران″
مرغ نر را خروس می گویند زن نو را عروس می گویند نمد سبزوار از پشم است زیر ابروی مردمان چشم است آن چ
آنچه در این شعرها آمده است  بیان واقعیات  کاملاً آشکار، بدیهی و واضح است و در واقع « توضیح واضحات» و آنقدر این مطالب ساده و پیش پا افتاده است که حقیقتاً از خواندش به  خنده می افتیم. خیلی از حرفهایی که مقامات می زنند هم از این نوع است ولی نه به زبان شعر که به زبان نثر ... وقتی کسی حرفی می زند بویژه اگر در زمره مقامات مهم سیاسی و کشوری باشد یا حتی یک خطیب ساده باشد باید حرفی برای گفتن داشته باشد مطلب مهمی را بخواهد طرح کند یا نکته ای را کشف کرده باشد وگرنه حاصل حرفش همین بدیهه گویی می شود که کسی رغبتی به شنیدن آن ندارد. چون وقتی این حرفها به شعر هم بیان شوند باز اررشی ندارند تا چه رسد به زبان عادی ... برخی از این کاندیداها هم حرفهایشان از این دست است. به این شعر « بدیهه» و سرودن آن را « بدیهه سرائی 
دوستان بخاطر برخی مشکلاتی که در دسترسی به(پیامرسان) ایتا و بله دارم ممکنه قسمت های رمان «وقتی ماه همنشین شب های من شد» دچار بی نظمی بشه. صمیمانه از صبوری شما تشکر میکنم🍃
در این جهان و آن جهان داریم دو علی یکی ولی و دیگری شبه نبی +طهورا سپاسی @biekaran
حافظ میگه... اگر آن ترک شیرازی به درد آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را صائب در جواب حافظ : هر آن کس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را اگر آن ترک شیرازی به درد آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را شهریار در جواب هر دو : هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پارا اگر آن ترک شیرازی به درد آرد دل مارا به خال هندویش بخشم تمام روح معنا را @biekaran
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» خاله شیرینی کوچکی برداشت و گفت:« هنرجوی با استعدادیست. به ظاهر ساکت و آرامش نگاه نکنید. به وقت لزوم حرف هایی میزند که ساکت بودن قبلش را جبران می‌کند.» چپ چپ به خاله نگاه کردم. واقعا من را اینچنین دیده بود؟ من که اصلا حرفی نمی‌زنم! نگاه خاله شیطنت ریزی داشت. فهمیدم منظور این معارفه اصلا من نبودم. بلکه کنایه ی غیر مستقیمی به آقای مرادی داشت. این حرف خاله، عقاب بلند پرواز آقای مرادی را به صخره ای سنگی کوبید. لبخند تلخ آقای مرادی نشان میداد اشاره ی او به کودک درون خاله مفتضحانه ترین اشتباهش بود. آقای مرادی قفل دست هایش را گشود و گفت:« ای بابا...باشد! شما بردید. من تسلیمم.» بعد با خطاب قرار دادن من نشان داد برخلاف حرفش هنوز برتری خاله را قبول ندارد +هنرجوی جوان. میدانی استادت در سال های اولش یک تابلو کشید که هنوز مثل آن کشیده نشده؟ خاله لیوان چای را روی میز گذاشت و دوستانه گفت: تمامش نمیکنید؟ برق چشمان آقای مرادی ادامه ی این بازی را میطلبید. +بیکران @biekaran
گر در طلب خودی زِ خود بیرون آ... مولانا +شاید با فهمیدن این شعر خیلی از رفتارها دچار تحول شود.. پروانه؛ تا از پیله بیرون نیاید، طعم پرواز نمیچشد. @biekaran
(💫🌙) 《وقتی ماه همنشین شب های من شد》 در اخر خاله تسلیم شد: باشد! ولی یادتان باشد خودتان شروع کردید. بازی اصلی تازه شروع شده بود. خاله خودش پیش قدم شد و قصه ی آن تابلوی افسانه ای اش را تعریف کرد: دو ماه از شروع ترم کلاس های هنر نگذشته بود که استادمان پروژه ای به ما داد. باید کودکی ترسیم میکردیم که درحال بازی باشد. این کار بسیار سخت بود. اول برای آنکه کودک جلوی ما بازی نمی‌کند. دوم آنکه تغییر حالت کودک زیاد است و کشیدن و گرته برداری آن نیاز به سرعت و مهارت دارد. در جلسه ی بعد همه تابلو ها آماده و روی پایه بود. در اینجا آقای مرادی نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. انگشت در دهان گزید تا ادامه ی ماجرا را بشنود‌. +خلاصه...استاد که به تابلوی من رسید خیلی تعجب کرد. همه کودکی کشیده بودند ... آقای مرادی بین حرف پرید:« اما خاله ی شما یک دَر!» و بعد از خنده منفجر شد. خاله هم کمی خندید اما خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد: من دَرِ اتاقِ تورا کشیدم. آن زمان تو خردسال بودی و بازی هایت پر از جنب و جوش بود. خلاصه که در یک قاب جا نمیشدی. من هم از دستت کفری شدم‌. رفتم و از در اتاقت نقاشی کشیدم. ربط در و کودک را متوجه نشدم. به همین علت پرسیدم:« خب؟ بعدش؟» + استاد ازم پرسید چرا بچه را نکشیدی؟ من هم گفتم کشیدم. منتها درون اتاق درحال بازیست! نگران حال آقای مرادی بودم. واقعا داشت از فرط خنده بیهوش میشد. نمیدانم چه چیز این ماجرا خنده داشت؟ با همان هق هق خنده اش بریده بریده گفت:« کامل....بگویید...ترو خدا...» خاله لب پیچ داد و گفت:« استاد برای جریمه ام...گفت روی یک بوم سفید با خط ریز بنویسم:من باید کودک را بکشم، نه اتاقی که کودک درون آن است.» خنده ای تصنعی کردم که مثلاً این قضیه خنده دار بود. آقای مرادی اشک های گلوله شده کنج چشمش را پاک کرد: وای خدای من...این در کل تاریخ هنر بی سابقه بود. گفتم:« چرا؟» گفت:« چون استاد شما روی تابلوی سفید برای در آوردن لج استاد نوشت:«کودک من درون اتاق است و من اورا کشیدم. منتها وسط نقاشی ام آمد و در را بست!» و باید بگویم بخاطر این کارش به مدت یک هفته از حاضر شدن سر جلسات منع شد» +بیکران @biekaran
سال های پیش از همه چیز جا ماندم از همه دویدن ها برای رسیدن به تو ... . نا امید شدم نه از تو ... از خودم . به امسال امید داشتم به اینکه امسال دیگر می‌شود می توانم سخت نیست فقط خواستن مهم است باید بخواهم تا بشود من خواستم اما کافی نبود خواستن تو ارجح است بر خواست من بخواه که بیایم به سویت تو بخواهی همه نشدن ها به احسن مبدل می‌شود و ... فقط میخوام بدانم .... مرا قابل نوکری میدانی ای آقای من ؟ +زهرا بانو @biekaran