(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
خاله شیرینی کوچکی برداشت و گفت:« هنرجوی با استعدادیست. به ظاهر ساکت و آرامش نگاه نکنید. به وقت لزوم حرف هایی میزند که ساکت بودن قبلش را جبران میکند.»
چپ چپ به خاله نگاه کردم. واقعا من را اینچنین دیده بود؟ من که اصلا حرفی نمیزنم! نگاه خاله شیطنت ریزی داشت. فهمیدم منظور این معارفه اصلا من نبودم. بلکه کنایه ی غیر مستقیمی به آقای مرادی داشت. این حرف خاله، عقاب بلند پرواز آقای مرادی را به صخره ای سنگی کوبید. لبخند تلخ آقای مرادی نشان میداد اشاره ی او به کودک درون خاله مفتضحانه ترین اشتباهش بود.
آقای مرادی قفل دست هایش را گشود و گفت:« ای بابا...باشد! شما بردید. من تسلیمم.»
بعد با خطاب قرار دادن من نشان داد برخلاف حرفش هنوز برتری خاله را قبول ندارد
+هنرجوی جوان. میدانی استادت در سال های اولش یک تابلو کشید که هنوز مثل آن کشیده نشده؟
خاله لیوان چای را روی میز گذاشت و دوستانه گفت: تمامش نمیکنید؟
برق چشمان آقای مرادی ادامه ی این بازی را میطلبید.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
(💫🌙)
《وقتی ماه همنشین شب های من شد》
در اخر خاله تسلیم شد: باشد! ولی یادتان باشد خودتان شروع کردید.
بازی اصلی تازه شروع شده بود. خاله خودش پیش قدم شد و قصه ی آن تابلوی افسانه ای اش را تعریف کرد:
دو ماه از شروع ترم کلاس های هنر نگذشته بود که استادمان پروژه ای به ما داد. باید کودکی ترسیم میکردیم که درحال بازی باشد. این کار بسیار سخت بود. اول برای آنکه کودک جلوی ما بازی نمیکند. دوم آنکه تغییر حالت کودک زیاد است و کشیدن و گرته برداری آن نیاز به سرعت و مهارت دارد. در جلسه ی بعد همه تابلو ها آماده و روی پایه بود.
در اینجا آقای مرادی نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. انگشت در دهان گزید تا ادامه ی ماجرا را بشنود.
+خلاصه...استاد که به تابلوی من رسید خیلی تعجب کرد. همه کودکی کشیده بودند ...
آقای مرادی بین حرف پرید:« اما خاله ی شما یک دَر!»
و بعد از خنده منفجر شد. خاله هم کمی خندید اما خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد: من دَرِ اتاقِ تورا کشیدم. آن زمان تو خردسال بودی و بازی هایت پر از جنب و جوش بود. خلاصه که در یک قاب جا نمیشدی. من هم از دستت کفری شدم. رفتم و از در اتاقت نقاشی کشیدم.
ربط در و کودک را متوجه نشدم. به همین علت پرسیدم:« خب؟ بعدش؟»
+ استاد ازم پرسید چرا بچه را نکشیدی؟ من هم گفتم کشیدم. منتها درون اتاق درحال بازیست!
نگران حال آقای مرادی بودم. واقعا داشت از فرط خنده بیهوش میشد. نمیدانم چه چیز این ماجرا خنده داشت؟ با همان هق هق خنده اش بریده بریده گفت:« کامل....بگویید...ترو خدا...»
خاله لب پیچ داد و گفت:« استاد برای جریمه ام...گفت روی یک بوم سفید با خط ریز بنویسم:من باید کودک را بکشم، نه اتاقی که کودک درون آن است.»
خنده ای تصنعی کردم که مثلاً این قضیه خنده دار بود. آقای مرادی اشک های گلوله شده کنج چشمش را پاک کرد: وای خدای من...این در کل تاریخ هنر بی سابقه بود.
گفتم:« چرا؟»
گفت:« چون استاد شما روی تابلوی سفید برای در آوردن لج استاد نوشت:«کودک من درون اتاق است و من اورا کشیدم. منتها وسط نقاشی ام آمد و در را بست!» و باید بگویم بخاطر این کارش به مدت یک هفته از حاضر شدن سر جلسات منع شد»
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
سال های پیش از همه چیز جا ماندم
از همه دویدن ها برای رسیدن به تو ... .
نا امید شدم
نه از تو ... از خودم .
به امسال امید داشتم
به اینکه امسال دیگر میشود
می توانم
سخت نیست
فقط خواستن مهم است
باید بخواهم تا بشود
من خواستم
اما کافی نبود
خواستن تو ارجح است بر خواست من
بخواه که بیایم به سویت
تو بخواهی همه نشدن ها به احسن مبدل میشود و ...
فقط میخوام بدانم ....
مرا قابل نوکری میدانی
ای آقای من ؟
+زهرا بانو
@biekaran
وقت مرگم به تن خسته ی من شُک ندهید
نام مهدی که بیاید ضربان میگیرد (:
#اللهم_عجل_الویک_الفرج
@biekatan
عشق؛
جز برای پرواز آدمی نیست...
مانند کبوتر سفیدی
که تا عرش خدا
بالا میرود
عشق؛
جوجه کبوتری ست
که با شیره ی جان
باید او را به دامن پرورید
عشق؛
نیاز به مراقبت دارد
نیاز به خوراک پاکیزه دارد
نیاز به تمرین برای پریدن دارد
عشق؛
برای زمین نیست
که بالش را ببندی
و آن را در کنج قفس دنیا اسیر سازی
عشق؛
برای آسمان است...
لاجرم چند روزی مهمان زمین است
عشق ؛
زمینی که شد.
مثل کبوتر بیماری ست
که عاقبت
خوراک کلاغ ها میشود.
عشق؛
هنوز در دلت جاریست؟
چقدر مراقبش بودی؟
+بیکران″
@biekaran