eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
گر در طلب خودی زِ خود بیرون آ... مولانا +شاید با فهمیدن این شعر خیلی از رفتارها دچار تحول شود.. پروانه؛ تا از پیله بیرون نیاید، طعم پرواز نمیچشد. @biekaran
(💫🌙) 《وقتی ماه همنشین شب های من شد》 در اخر خاله تسلیم شد: باشد! ولی یادتان باشد خودتان شروع کردید. بازی اصلی تازه شروع شده بود. خاله خودش پیش قدم شد و قصه ی آن تابلوی افسانه ای اش را تعریف کرد: دو ماه از شروع ترم کلاس های هنر نگذشته بود که استادمان پروژه ای به ما داد. باید کودکی ترسیم میکردیم که درحال بازی باشد. این کار بسیار سخت بود. اول برای آنکه کودک جلوی ما بازی نمی‌کند. دوم آنکه تغییر حالت کودک زیاد است و کشیدن و گرته برداری آن نیاز به سرعت و مهارت دارد. در جلسه ی بعد همه تابلو ها آماده و روی پایه بود. در اینجا آقای مرادی نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. انگشت در دهان گزید تا ادامه ی ماجرا را بشنود‌. +خلاصه...استاد که به تابلوی من رسید خیلی تعجب کرد. همه کودکی کشیده بودند ... آقای مرادی بین حرف پرید:« اما خاله ی شما یک دَر!» و بعد از خنده منفجر شد. خاله هم کمی خندید اما خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد: من دَرِ اتاقِ تورا کشیدم. آن زمان تو خردسال بودی و بازی هایت پر از جنب و جوش بود. خلاصه که در یک قاب جا نمیشدی. من هم از دستت کفری شدم‌. رفتم و از در اتاقت نقاشی کشیدم. ربط در و کودک را متوجه نشدم. به همین علت پرسیدم:« خب؟ بعدش؟» + استاد ازم پرسید چرا بچه را نکشیدی؟ من هم گفتم کشیدم. منتها درون اتاق درحال بازیست! نگران حال آقای مرادی بودم. واقعا داشت از فرط خنده بیهوش میشد. نمیدانم چه چیز این ماجرا خنده داشت؟ با همان هق هق خنده اش بریده بریده گفت:« کامل....بگویید...ترو خدا...» خاله لب پیچ داد و گفت:« استاد برای جریمه ام...گفت روی یک بوم سفید با خط ریز بنویسم:من باید کودک را بکشم، نه اتاقی که کودک درون آن است.» خنده ای تصنعی کردم که مثلاً این قضیه خنده دار بود. آقای مرادی اشک های گلوله شده کنج چشمش را پاک کرد: وای خدای من...این در کل تاریخ هنر بی سابقه بود. گفتم:« چرا؟» گفت:« چون استاد شما روی تابلوی سفید برای در آوردن لج استاد نوشت:«کودک من درون اتاق است و من اورا کشیدم. منتها وسط نقاشی ام آمد و در را بست!» و باید بگویم بخاطر این کارش به مدت یک هفته از حاضر شدن سر جلسات منع شد» +بیکران @biekaran
سال های پیش از همه چیز جا ماندم از همه دویدن ها برای رسیدن به تو ... . نا امید شدم نه از تو ... از خودم . به امسال امید داشتم به اینکه امسال دیگر می‌شود می توانم سخت نیست فقط خواستن مهم است باید بخواهم تا بشود من خواستم اما کافی نبود خواستن تو ارجح است بر خواست من بخواه که بیایم به سویت تو بخواهی همه نشدن ها به احسن مبدل می‌شود و ... فقط میخوام بدانم .... مرا قابل نوکری میدانی ای آقای من ؟ +زهرا بانو @biekaran
وقت مرگم به تن خسته ی من شُک ندهید نام مهدی که بیاید ضربان میگیرد (: @biekatan
ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا مثل به یاد ستمدیدگان بیا قصد من از حیات، تماشای چشم توست ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا +فاضل نظری @biekaran
چنین که یخ زده تقویم ها هر روز هزار بار بیاید بهار کافی نیست خودت بخواه که این روزگار سر برسد دعای این همه چشم انتظار کافی نیست فاضل نظری @biekarab
اشعار آقای نظری رو باید بوسید(:
عشق؛ جز برای پرواز آدمی نیست... مانند کبوتر سفیدی که تا عرش خدا بالا می‌رود عشق؛ جوجه کبوتری ست که با شیره ی جان باید او را به دامن پرورید عشق؛ نیاز به مراقبت دارد نیاز به خوراک پاکیزه دارد نیاز به تمرین برای پریدن دارد عشق؛ برای زمین نیست که بالش را ببندی و آن را در کنج قفس دنیا اسیر سازی عشق؛ برای آسمان است... لاجرم چند روزی مهمان زمین است عشق ؛ زمینی که شد. مثل کبوتر بیماری ست که عاقبت خوراک کلاغ ها میشود. عشق؛ هنوز در دلت جاریست؟ چقدر مراقبش بودی؟ +بیکران″ @biekaran
آسمان فرصت پرواز بلندي است. قصه اين است چه اندازه کبوتر باشي! (: @biekaran
بخوان؛ برای عاشق بودن باید معشوق را شناخت معشوقی که کور کورانه عاشقش باشی می‌شود حسین(ع) و ما می‌شویم اهل کوفه! مهدی(عج) سربازِ آگاهِ عاشق می‌خواهد +بیکران″ نیمه ی شعبان سال ۱۴۰۱ @biekaran