(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
اثر زیبا و چشمنوازی بود. طرحی مینیاتوری که پرنده ای با پر های رنگی را به تصویر کشیده بود. زیبایی مینیاتور دو چندان میشود وقتی کشیدن آن را از نزدیک میبینی. مینیاتور کشیدن کار آسانی نیست. شاید ده ها برابر رنگ روغن نیازمند مهارت باشد. به حتم برای آن چندین ماه زمان گذاشته تا تکمیل شود.
خب! زیبا بود. سراغ تابلوی بعدی رفتم که متوجه حضور آقای مرادی بالای سرم شدم. او در تمام لحظاتی که تابلو را بررسی میکردم ناظر من بوده. کمی خودم را کنار کشیدم و طوری وانمود کردم انگار از قبل میدانستم آنجاست. منتظر بودم برود تا بازید را ادامه دهم که یک گام جلو تر آمد. دستی متفکرانه زیر چانه برد و گفت:« بنظرت چند می ارزد؟»
جمله ی مناسبی برای آغاز نبود. در کل برایم آغاز صحبت رویداد پسندیده ای نبود. پس از مکث طولانی خدمتش عرض کردم:«نمیدانم.»
+که اینطور.... اگر بگویم آنرا همقیمت شروع مکالمه با تو میفروشم چند میگویی؟»
-بهتره مکان مناسب برای این اثر در خانه تان پیدا کنید.
خنده ی بلندی کرد:« تو هم مانند استادت سرسخت و لجباز هستی. عجب! بگو چرا خانم سپاسی پس از سال ها شاگرد پذیرفته.»
به سمت تابلوی بعدی رفتم. خودم را به کوچه ی علی چپ زدم که مثلاً حرف هایش برایم مهم نیست. اما سر صحبت را گرفته بود و ول نمیکرد.
+چه کردی که شاگردش شدی؟ میخواهم، میخواهم بدانم چه گفتی که قبول کرد.
نگاهش کردم. نگاهی که گویای مسخره بودن سوالش بود. سعی کرد بیشتر توضیح دهد.
+خب او اصلا شاگردی قبول نمیکرد. تفکرش این بود لایق نام استاد نیست.
-من فقط با او نسبت خانوادگی دارم.
+عجب! که اینطور. پس فامیل او بودی؟
-هستم.
+میشود سوالی دیگر مطرح کنم؟
واقعا باید نوع جدیدی از سکوت پیدا کنم که مردم آنرا تایید برداشت نکنند.
+چه نسبتی با او داری؟
با آه سوزناکی گفتم:« خواهر زاده ی او هستم»
حس کردم همین پاسخ کافی بود تا سایر سوال هایش را رها کند و همراه با من در سکوت به ادامه ی بازدید بپردازد.
+بیکران″
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran