(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
به تابلو نگاه نمیکردم بلکه زیر چشمی آقای مرادی را نظاره میکردم و منتظر بودم از این سکوت مطلق خسته شده، راهش را بکشد و برود. آقای مرادی هم گاهاً آشکارا سرش را بر میگرداند و به چهره ی خیره به افق من نگاهی میکرد تا شاید در چشمان سرد من امیدی برای گفت و گویی دوستانه پیدا کند.
بالاخره از پا در آمد. نه بحث تازه ای، نه حتی نشانه ای از اشتیاق در من دیده بود. قدم به عقب برد و خواست همنشین صندلی شود و با سکوت میز خو بگیرد. قبل رفتن نگاهی به پرنده ی مینیاتوری اش انداخت و بعد نگاهی به من. آهی کشید که دلم برایش سوخت. انصاف نبود این همه زحمت بکشد و آخر سکوت، تابلو هایش را نقد کند.
-عام...جناب مرادی! چند وقت طول کشیدین اثر را تمام کنید؟
سوالم مثل همان دست غیبی بود که او را از پرت شدن به عمق دره ای نجات میداد. برگشت و سینه اش را مقابل تابلو ستبر کرد و غرور آمیز گفت:« از وقتی به یاد می آورم هنگام نقاشی کشیدن ساعت ها از کار می افتند.»
خنده ای خاطره انگیز کرد: «فقط به خودت می آیی میبینی ماه وسط آسمان است.»
انگار چیزی به یاد آورده باشد:« میدانستی من یک تابلو از ماه و یک دختر بچه دارم؟ اگر در تشخیص سنت اشتباه نکرده باشم باید هم سن و سال خودت باشد.»
کمی فکر کرد و به اطرافش نگاهی انداخت. مقصود را پیدا کرد:« آنجاست! میخواهی از نزدیک آنرا ببینی؟»
اشتیاقی که در بله گفتن به سوالش داشتم از شوق دیدار دوباره ی ماه نشأت میگرفت. باهم به سمت تابلو به صرف نوشیدن زیبایی هایش حرکت کردیم.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran