«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
برخلاف همیشه قلم در دستم نمیچرخید. کلمات پراکنده بودند و جمله ها بی معنا. می آمدم روایت آن شب را بنویسم،از کامالات ماه میگفتم. قلم دست خودم نبود. فعل ها را جا می انداخت. متمم را بجای مفعول میکاشت. حتی در نوشتار هم دچار خطا میشد. مشکل از قلم بود یا از دل عجول من؟ نمیدانم. از این همه ابهام و نامنظمی آتشفشان ناراحتی ام فوران کرد و کاغذ زیر دستم را به تکه های کوچک و بزرگ تبدیل کرد. صندلی را عقب دادم. نفس عمیقی کشیدم. دست در موهایم بردم و چشمانم را بستم. دوباره پشت میز برگشتم. از لیوان چای جرعه ای نوشیدم.شاید دارچین کمی عطر قرار را بر فضای دلم حاکم میکرد. کاغذ دیگری برداشتم.دوباره نوشتم. اینبار اما بدتر شده بود.میانه ی راه سر رشته ی کلام از دستم می افتاد.چند بار همان دو،سه خط را که چند بار آنها را خط زده بودم خواندم.مقصود به ذهن می آمد اما چندی بعد همان آش و همان کاسه.نیمه ی کاغذ رسیدم و حاصل فقط چند خط سیاه بود.به فکرم رسید حالا که توان نوشتن ندارم شاید توان ترسیم داشته باشم.بنابراین جامدادی ام را–که روی میز بود–جلو تر کشیدم و مداد زرد را برداشتم.خواستم مداد نرم زرد را روی سفیدی کاغذ بکشم که کاغذ به مانند ابری بزرگ مرا احاطه کرد.کاغذ را وسعت کهکشانی دیدم و خودم را ذره ای. از کجا شروع میکردم؟ از بالای کاغذ؟ نه...آنجا مناسب نبود. باید از وسط شروع میکردم؟ نه...آنجا هم چیدمان ذهنی ام روی کاغذ نمینشست. مداد را روی صفحه رها کردم و با یک قلوپ بزرگ کل چای را نوشیدم. هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسید.چه باید میکردم؟
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
⛔️ گاهی انسان مسیر را اشتباه میرود.
نیست عاشق گشتن الا پروانه وار
اولش قرب و میانه سوختن آخِر فنا
#امام_زمان
@biekaran
«🌙☁️»
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
کمی روی قالی قرمز و قدیمی قدم زدم. قدری راه رفتن فکر را باز میکرد. رفتم و پنجره را باز کردم. اجازه دادم خورشید دستش را روی صورتم بکشد و باد نوازشم کند. چشمم به خورشید افتاد. تاب برق جمالش را نداشت. به یاد شعری افتادم که خاله هنگام ترسیم حرم امام علی(ع) زیر لب زمزمه میکرد.
مَظهَـرِ احسان و جودِ خالِـقِ یِکتا علیست
نوربَخشِ ماه و خورشیدِ جَهانآرا علیست
آن موقع بچه سال تر بودم اما آنقدر خاله این شعر را میخواند که هنوز در حافظه ام باقی مانده. به فکرم رسید حالا که قلمی برای نوشتن ندارم بروم دو بیت شعر بخوانم، بلکه ایده ای برای نوشتن بیابم یا گره های ذهنی ام باز شود.
پنچره و منظره اش را به مقصد کتابخانه ترک کردم. روی به روی کتابخانه ایستادم. خودم را در شیشه های آینه ای اش نظاره کردم. در کمد را باز کردم و دفترچه شعری که خاله با خط خوش برای تولدم نوشته بود را برداشتم. میانه ی راه دفترچه از دستم افتاد. خم شدم تا دفترچه را بردارم، که چشمم به نام آشنایی افتاد. در صفحه ی چهل شعری نوشته شده بود در وصف محبوب من.
ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا . .
گفت خاموش درین جا چه نشستی گفتم
بوى محبوبه شب می برَد از هوش مرا
بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بو مرا
بوی محبوبه شب، نغمه چنگیست لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا
بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran