Mehdi Rasooli ~ UpMusicMehdi Rasooli _ Oomadam Tanhaye Tanha (128).mp3
زمان:
حجم:
5.7M
🖤
_تاعشقبهسرزمیندلغالبشد
معشوقعلیابنابیطالبشد :)
@biekaran
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
صدای آقای مرادی از پشت تلفن گفت:« سلام. خوب هستید؟»
- تشکر. بفرمایید.
+خانم سپاشی خوب هستند؟
- الحمدالله.
+ پیام مرا به خانم سپاسی رساندید؟
- بله.
+ پاسخی ندادند؟
- بابت تاخیر در پاسخ عذر میخواهم. سهل انگاری از طرف من بود. خانم سپاسی پاسخ پیام را دادند اما فراموش کردم به عرض تان برسانم. انشاءالله در اسرع وقت به آموزشگاه تان می آیند و گردنبند را تحویل میگیرند. بابت امروز هم ابراز تاسف کردند و بابت لطفتان متشکر شدند.
آقای مرادی چند لحظه ای سکوت کرد. بعد طوری که میخواهد چیزی بگوید اما کلمات برای بیان آن سر هم نمیشوند گفت:« بسیار خب. میتوانم با خانم سپاسی صحبت کنم؟»
- بله. چند دقیقه ی دیگر با شما تماس خواهند گرفت. فعلا.
و تلفن را قطع کردیم.
بلند شدن از رخت خواب درست زمانی که در حالت خلسه ی بین خواب و بیداری بودی واقعا زجر آور است. پتو را کنار زدم و به طبقه ی پایین رفتم. در اتاق مطالعه باز بود. با دو ضربه به در اتاق و یا الله گفتن وارد شدم.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
و خداوند شب قدر را مقدر کرد برای ما بندگان معصیت کار تا قدری بیاندیشیم به حال خود...✨🌱
قدر او را بدانیم و قدری بندگی کنیم🌙
سلام علیکم. انشاءالله طاعات و عباداتون مقبول درگاه حق باشد.
اول التماس دعا دارم برای شب های مبارک قدر و بعد عرض مهم دیگری...
التماس میکنم دعا کنید برای ظهور حضرت حق، حضرت صاحب الزمان که با امدنش همه ی گره ها باز میشود و جهانِ انسانیت بعد از مدت ها بهار جان را تجربه میکند.
...
(میخواستم بگویم برای من، و نیت پاکی که برای نوشته هایم مقدر کردم نیز دعا کنید اما دیدم بعد از دعا برای حضرت حجت دعا برای خسی چون من پسندیده نیست...)
دوم انکه به دلیل رخداد برخی مشکلات پیش آمده رمان #وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد با کمی بی نظمی منتشر خواهد شد. خواهش مندم شکیبا باشید. ان شاءالله مشکلات هم حل میشوند.
+ بیکران
این شب قدر که گذشت اما...
بیاید سال اینده توی مراسمات، این چند مورد رو هم در نظر داشته باشیم
تا دعاهامون رو خدا بیشتر ببینه...
۱.با خادمین مهربون باشیم. سعی کنیم قوت قلبشون باشیم و سرشون غُر نزنیم.
۲. سعی کنیم مکانی رو برای نشستن پیدا کنیم که سر راه نباشه. نه خودمون اذیت میشیم نه دیگران رو
۳. وقتی چراغ ها خاموش میشه و هرکسی با خودش خلوت کرده با گوشی کار نکنیم. ممکنه باعث ازار اطرافیان بشه.
۴.سعی کنیم در طول مراسم صحبت نکنیم تا بقیه بتونن از صحبت سخنران، مداح و...استفاده کنن
۵. یک نایلون یا زیر انداز کوچک همراه داشته باشید تا اگر چیزی میل کردید بتوانید خرده زیر غذا را به راحتی جمع کنید.
۶. کودکان را کنار خود نگه دارید. اینگونه میآموزند که مسجد محل عبادت است، نه بازی های کودکانه (به کودکان تذکر بدید که زیاد سر و صدا نکنن...بگید مسجد حرمت داره و نباید خیلی کار ها رو توی مسجد انجان بدن. اینجوری هم حرمت ها حفظ میشه هم کودکان معذب نمیشن)
۷. اگر برای خارج شدن عجله دارید چند دقیقه زود تر از مجلس خارج شوید.
۸. موقع رفتن عجله نداشته باشید. با آرامش و طمانینه حرکت کنید و یک وقت خدایی نکرده کسی رو هل ندید.
خلاصه اش:
توی مراسم دعا، بجای ثواب، برای خودتون با نقض حقوق اطرافیانتون حق الناس نخرید!
@biekaran
بیکران″
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» صدای آقای مرادی از پشت تلفن گفت:« سلام. خوب هستید؟» - تشکر.
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
خاله با ورود من کتابش را بست و گفت:« خواب بودی؟»
حاشا کردم:« نه. فقط چند دقیقه ای چشمانم را روی هم گذاشته بودم.» خمیازه ای از زیر دستم در رفت و مچم را دوباره در برابر خاله باز کرد. خاله خودش فهمید «چشمانم را روی هم گذاشتم»یعنی فقط یک آسمان مانده بود تا به هفتمین آسمان برسم گفت:« کاملا مشهود هست.» و کتابش را روی میز گذاشت:« چه شد که قبل از دیدار هفمین پادشان سری به ما زدی؟»
تلفنش را روی میز و کنار کتابش گذاشتم. عضلاتم خسته بودند و استخوان هایم را به سختی تحمل میکردند. این شد که روی صندلی مقابلش نشستم و با چشمانی بسته گفتم:« آقای مرادی گفت با ایشان تماس بگیرید.»
خاله بدون حرف دیگری تلفن را برداشت و زنگ زد. حتما با خود میگفت چه شده که باید به او زنگ بزنم؟ علاقه ی خاصی به شنیدن ادامه ی ماجرا نداشتم و تنها صدای مکامه ی شان را میشنیدم. اگر توان اضافه تری در بدن داشتم قطعا دوباره به اتاقم باز میگشتم تا چرت مفصلی بزنم.
با برقرای تماس مکالمه آغاز شد: سلام علیکم. زنده باشید. تشکر. سلام دارند خدمتتان. لطف شماست. بله... عه... نه.. گفتم که. خودم می ایم. زحمتتان میشود. به خدا راضی به زحمتتان نیستم. این چه حرفیست. قدمتان روی چشم اما خانه اشفته است. زنده باشید. شام میمانید؟ بله. قدمتان روی چشم. منتظریم. حتما.. ادرس دقیق را برایتان در پیامرسان ایتا ارسان میکنم. اگر راه را پیدا نکردید تماس بگیرید. تشکر. یاعلی.
تلفن را روی میز گذاشت و صدایم کرد:«مصطفی...»
با همان چشمان بسته جواب این لحن یاری طلبانه اش را دادم:« جانم...»
+ من را نگانه کن.
چشمانم را باز کردم و به سمتش خم شدم. لبخند ملایم روی لبم را میشناخت. میدانست فهمیدم چه شده. اما برای تاکید گفت:« مهمان داریم چه مهمانی!»
- به به. شام چی داریم؟
+ گفت شام نمیماند. گردنبند را میدهد و میرود.
لبخندم اکنون کمی حالت طنز گرفته بود. معدود لحظاتی بود که خستگی مرا به خنده وا میداشت:«در تاریکی؟»
دستی به صورتش کشید و گقت:«نمیدانم.»
برخواست و کتاب را در قفسه گذاشت:« فعلا که باید مهیای پذیرایی شویم.»
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
....🍃📖
_مادرم میگفت:« مهم نیست کجا باشی، مهم آن است که برای خدا باشی. اگر هرکس به این حرف عمل کند دنیا گلستان میشود»
معنای دقیقش را ندانستم. فکر میکردم منظورش کسی چون رجبعلی خیاط است که خود اهل عرفان بود و معین امام زمان اما امروز با کسی مواجه شدم که حرف مادرم را برایم معنا بخشید
+برید درس بخوانید! این کشور نیاز به بچه حزب اللهی درس خوان دارد. این کتاب را ببین(اشاره به کتاب علمی) این را چه کسی نوشته؟ یک بچه حزب اللهی!
+خودتون رو برسونید به بالا بالا ها...هر چی بالا تر باشید و برای خدا کار کنید بهتر...هرچی جز این یعنی بطالت. اگه نرسید باختید...
فکر میکنید چه کسی این سخنان را میگفت؟ تنها کارش این بود که پشت کارتخوان بشیند و حساب مشتریان را صاف کند. او کمک دست یک کتاب فروش بود.
کتاب را میدید، بعد نگاهی به مشتری میکرد
+این برای سن شما جذاب نیست. بهتر است کتاب« دختر ها بابایی اند» را بردارید.
+این کتابی که برداشتید فوق العاده است! انتخاب بی نظیری دارید. حتما بخوانید.
+پیشنهاد میکنم حالا که دنبال کتابی با طبع شاعری هستید، برای تنوع کتاب «کهکشان نیستی» را هم بخوانید. فوق العاده اس. شخصیت اقای قاضی مجذوبتان خواهد کرد!
فقط ایستاده بودم و نگاهش میکردم اما از حرف هایش امید میبارید. حرف هایش انرژی تان را مضاعف میکرد.
بعد از خرید از غرفه اش، شوق بیشتری برای بالا رفتن پیدا کردم.
+بیکران
@biekaran